همه‌ی شمایی که امشب دورید

همه‌ی شمایی که امشب دورید
از آنکه دوست‌اش دارید
و هیچکس
دستی برایتان تکان نمی‌دهد
اکنون ‌هیچ بالای سرِ شماست
اما بدانید که تنها نیستید
جهانیان
اشک‌های‌تان را
به اشتراک می‌گذارند
برخی برای یکی دو شب
برخی برای یک عمر

ویکرام ست شاعر هندی  
مترجم : بهار ‌افسری

عشق و شعر و نفس تو

ساعتهای شنی
تو را بخاطرم می آورد

که ذره ذره آمدی
در جان و روح من

و من که ذره ذره پرشدم از
عشق و شعر و نفس تو

تو خالی شدی از عشق
من اما لبریز شدم از تو

 ساعت های شنی
تو را بخاطرم می آورد

همانقدر نزدیک
همانقدرنشسته در جان

اعظم جعفری

درد

‍‍خسته‌ترینِ هر شب من‌ام
باربرِ عشق‌ام
بر دوش‌ام باری به نام تو
جز من کسی حمل‌اش نمی‌کند
اگر رهای‌اش کنم شاید شانه‌ام آسوده شود
اما قلب‌ام درد می‌گیرد

جیحون ییلماز
مترجم : مجتبی نهانی

سربازانی که از جنگ برنمی گردند

سربازانی که از جنگ برنمی گردند
نمرده اند
شبیه مردانی
که بعد از دیدن تو
دیگر کسی آن ها را ندید

از جنگ
پوکه ی گلوله هایی می ماند
که نیمی از آن ها رفته است
از زیبایی تو
هزار ته مانده سیگار

نگاه کن
آن مرد که سیگار بدست می آید
قطار کوچکیست
که اندوه یک رفتن را
آورده است
تا قطاری که روی ریل دود می کند
اندوه هزار رفتن را ببرد

حالا گیرم که تو
برای تمام مردان جهان
دست تکان بدهی
با شلیک آخرین گلوله
چیزی تمام نمی شود
جنگ تا سفید شدن
چشم هزاران مادر ادامه دارد
و زبیایی تو
در موهایی که سفید می شوند
به نسل های بعد ارث می رسد

به تو فکر خواهم کرد
آنقدر فکر خواهم کرد
که سال ها بعد
روزنامه ها تیتر بزنند
از لب های جنازه ای
دود بلند میشود
مردم متعجب نگاهم کنند
و تو لبخند بزنی
زیر لب بگویی
دیوانه هنوز به من فکر می کند

زیبایی یک زن
مردان زیادی را تنها می کند
تنهایی به خیابان می رود
دیوانه می شود
و چقدر دیوانه ها شبیه همدیگرند
و چقدر پوکه ی گلوله ها شبیه همدیگرند
و چقدر ته مانده ی سیگار ها شبیه همدیگرند
انگار همه از زیبایی تو برگشته باشند
شبیه من
که یک بار مرده ام
برای دوست داشتن تو
و بارها گور به گور شده ام
برای هزاران زنی
که بعد از تو دوست داشته ام

از جنگ های سخت
تنها یک نفر زنده بر می گردد
و تو آنقدر زیبا بود
که ما هیچیک دوست نداشتیم بدانیم
از هزاران مردی که سیگار بدست
به دنبال تو راه افتاده اند
کدام قطار به مقصد می رسد

آریا معصومی

امروز جمعه است

می‌نشینم در خانه
نه غمگین ، نه شاد
نه خودم ، نه هیچ‌کس دیگر
روزنامه‌های پاره
رزهای توی گلدان
مرا به یاد او که آن‌ها را برایم چید
نمی‌اندازد
امروز روز تعطیل خاطره است
تعطیل همه‌چیز
امروز جمعه است

محمود درویش
مترجم : محمدرضا فرزاد

با من مبار که خونم

با این‌که یاس در رکاب من
و کینه یار توست
همدرد ، من را خموش کن
من را فریب ده
با من بگوی که در این فراخناک
یک مرد زمزمه خواهد کرد
در انزوای خویش که آن‌ها
در قحط سالی شوم
با عشق زیستند
و با شمشیر
بر خاک ریختند
ای وای ، اگر بهار نیاید
ای وای ، اگر که ابر نبارد
من را فریب باش
آرام کن
با من مبار که خونم
ای پاک ، ‌ای شریف
همدرد ، هم سرشت

نصرت رحمانی

چرا زنگ می زنی بانو ؟

چرا زنگ می زنی بانو ؟
چرا چنین متمدن ظلم می کنی ؟
این هنگامه که وقتِ مهربانی مُرده
و گاهِ اقاقی گذشته
چرا صدایت را
به قتلِ دوباره ام وا می داری ؟
من مردی مُرده ام
و مُرده باز نمی میرد
صدایِ تو ناخُن دارد
و گوشتِ من ، چون دیبایِ دمشقی
سوزن دوزِ زخمه ها

آن روز
تلفن
ریسمانِ یاسمن بود بینِ من و تو
حالا طنابِ دار

تماسِ تو
فرشِ ابریشم بود که برآن تکیه می زدم
حالا صلیبی از خار
که بر آن جان می کنم

از صدای تو سرخوش بودم
آن گاه که چون گنجشکی سبز
از گوشی بیرون می پرید
با او قهوه ام را می خوردم
سیگار می کشیدم
و به‌ بی کران پر می گشودم
با او

صدایِ تو
تکه ای ناکندنی بود از بودنم
چشمه بود و سایه بود و نسیم
شادی برایم می آورد ، و عطرِ گل های وحشی
حالا چون ناقوس های جمعه ی غمگین
که به باران های جانگداز می شویدم

بس کن این کشتار را بانو
رگ هایم همه بریده
و عصب هایم گسسته
شاید صدایت
چون همیشه بنفش باشد
اما دریغا  
نمی بینمش نه نمی بینم
چرا که کوررنگ شده ام

نزار قبانی
ترجمه : آرش افشار

جان خواهم از خدا ، نه یکی بلکه صد هزار

جان خواهم از خدا ، نه یکی بلکه صد هزار
تا صد هزار بار بمیرم برای یار

من زارم و تو زار ، دلا یک نفس بیا
تا هر دو در فراق بنالیم زار زار

از بسکه ریخت گریه خون در کنار من
پر شد ازین کنار ، جهان تا بآن کنار

در روزگار هجر تو روزم سیاه شد
بر روز من ببین که : چها کرد روزگار ؟

چون دل اسیر تست ، ز کوی خودش مران
دلداریی کن و دل ما را نگاه دار

کام من از دهان تو یک حرف بیش نیست
بهر خدا که لب بگشا ، کام من بر آر

چون خاک شد هلالی مسکین براه تو
خاکش بگرد رفت و شد آن گرد هم غبار

هلالی جغتایی

از من ‌پرسیدی آیا دوست‌ات دارم ؟

از من ‌پرسیدی آیا دوست‌ات دارم ؟
متوجه شدم که تو عاشق سوال پرسیدنی
که عاشق منی
به عشق تو بله خواهم گفت
تو نیز از من ‌چیز دیگری مخواه
تا فاش نشود که عاشق پرسش و پاسخی
و همین کافی‌ست

مرام المصری
برگردان : اعظم کمالی

نفس بکش

مرا دوست نداشته باش
من نفَسَم
دوستم که بداری
در سینه ات حبس می شوم

تو باید زنده بمانی
و من
باید
بروم

نفس بکش
من به بازدمت محتاجم
و تو
به دمی دیگر

عرفان نظرآهاری

من عاشق توام

من همچون زنبوری که شهدش را
به گل هایش مدیون است
کلماتم را به تو مدیونم
زیرا که من عاشق توام
عزیزم پیش از جهنم
پیش از بهشت
حتی پیش از آنکه جسم لرزانم
در میان خاک نهاده شود
عاشق توام
عشق من
چه سخت است گام برداشتن
در روزهای تشنگی
به سمت هزار دهان دلجوی تو

آلدا مرینی
مترجم : اعظم کمالی

محبوب من

محبوب من
حالا که خورشیدِ صبح‌های من
از مشرق چشم‌های تو طلوع می‌کند
و تو مرا نفس می‌کشی
حواس‌مان باشد
عشق را مانند بذری آغشته به جان مراقب باشیم
که دلش نگیرد که خشک نشود
تا رشد کند و در ما ریشه دهد
آن‌وقت ما با هم سبز می‌شویم
بالا می‌رویم و بی‌هراس از پایان استوار می‌مانیم

شیما سبحانی

دور هستم

دور هستم
تو به خواب می‌روی و به من گوش می‌دهی
عشقم آتلانتیک را می‌پیماید و می‌آید
به گرمی با تو سخن گوید
و بر لبانت بوسه زند

و تو در این رویا لبخند می‌زنی
آنجا که من هستم
و من به رویا می‌بینم که لبخند می‌زنی
وقتی به زمزمه‌ام گوش می‌دهی که
دوستت دارم

امانوئل روبلس
مترجم : اصغر نوری

دوست دارم جایی بروم

دوست دارم جایی بروم
دوستانم را ملاقات کنم
اما هر بار بهانه ای برای نرفتن و
ماندن در خانه پیدا می کنم
دوست دارم به خیلی ها بگویم
دوستت دارم
اما به چشم هاشان که نگاه می کنم
ناخواسته سکوت می کنم

واهه آرمن

عشق کوچک

به من گرسنگی بدهید
سخت و جانفرسا
اما برایم عشقی کوچک باقی بگذارید
صدایی که در پایان روز
با من سخن بگوید
دستی که در تاریکی اتاق لمسم کند
و این تنهایی طولانی را بر هم زند

کارل سندبرگ
مترجم : آزاده کامیار

تا همیشه از برایم ای صدای من بمان

تا همیشه از برایم ای صدای من بمان
ای صدای مهربان بمان ، برای من بمان

در زمانه ای که آشنایی اش پر از غریبگی است
ای غریبه ی به غربت آشنای من ، بمان

بی تو من شبانه با که با که گفت و گو کنم
ای حریف صحبت شبانه های من ، بمان

بی تو هر کجا و هر که ، جمله خالی از صفاست
ای گرامی ، ای صمیم با صفای من ، بمان

زورقی شکسته ام که بی تو غرق می شوم
ای خیال تو چراغ رَهنمای من ، بمان

می روم ولی نه بی تو می روم ، تو هم بیا
دل به یاد من ببند و در هوای من ، بمان

تا دوباره بشنوی صدای آشنای من
با طنین مه گرفته ی صدای من ، بمان

حسین منزوی

تو را رنجانده‌ام عزیزم


تو را رنجانده‌ام عزیزم
روح تو را از هم دریده‌ام

مرا درک کن
همه می‌دانند من که هستم
اما این من
برای تو مردی است
سوای مردها

در تو من
افتان و خیزان می‌روم
می‌افتم و سر تاپا شعله بر می‌خیزیم
تو حق داری
مرا ناتوان ببینی
 
و دست ظریف تو
ساخته از نان و گیتار
باید بر سینه‌ام آرام گیرد
زمانی که راهی نَبردَم
 
به این سبب است که
در تو سنگی سخت می‌جویم
دستان سختم را در خون تو فرو می‌کنم
تا سختی تو را بیابم
ژرفایی را که نیازمند آنم
و اگر تنها
خنده‌ی بلورین تو را بیابم
اگر چیزی نباشد
پای بر روی آن سفت می‌کنم

محبوب من
بپذیر
اندوه مرا و خشم مرا
دستان دشمن خوی مرا
که تو را اندکی نابود می‌کنند
تا شاید دگر بار برخیزی از خاک
همسو با نبرد های من

پابلو نرودا
برگردان : احمد پوری

یاران غمم خورید ، که غمخوار مانده‌ام

یاران غمم خورید ، که غمخوار مانده‌ام
در دست هجر یار گرفتار مانده‌ام

یاری دهید ، کز در او دور گشته‌ام
رحمی کنید ، کز غم او زار مانده‌ام

یاران من ز بادیه آسان گذشته‌اند
من بی‌رفیق در ره دشوار مانده‌ام

در راه باز مانده‌ام ، ار یار دیدمی
با او بگفتمی که ، من از یار مانده‌ام

دستم بگیر ، کز غمت افتاده‌ام ز پای
کارم کنون بساز ، که از کار مانده‌ام

وقت است اگر به لطف دمی دست گیریم
کاندر چه فراق نگونسار مانده‌ام

ور در خور وصال نیم مرهمی فرست
از درد خویشتن ، که دل‌افگار مانده‌ام

دردت چو می‌دهد دل بیمار را شفا
من بر امید درد تو بیمار مانده‌ام

بیمار پرسش از تو نیاید ، به درد گو
تا باز پرسدم ، که جگرخوار مانده‌ام

مانا که بر در تو عراقی عزیز نیست
کز صحبتش همیشه چنین خوار مانده‌ام

فخرالدین عراقی

تو که نیستی

تو که نیستی
توکه نیستی ، خورشید طلوع نمی کند
ترانه ها غمناکند
شعر ها نیز آشنا نیستند
میان هر مصراع چهره تو پیداست
عطر تو در بالین من مانده
همه جا چهره تو پیداست

تو که نیستی ، گویی ناتمام مانده ام
توکه نیستی ، دیوانه وار دلتنگم
توکه نیستی ، فقط این ترانه را می خوانم
تو که نیستی ؟

چه آرزوهایی داشتیم
قرار بود یار مرا بفهمد
برف روی آرزوهایمان بارید
قرار بود اینطور شود ؟
از فردای خود می ترسم
قرار بود اینطور شود ؟

توکه نیستی حالا کوچه ها خالی است
تو که نیستی اشکهایم پشیمانی را پنهان می کند
تو که نیستی امید هایم ممنوع می شود
تو کجایی ؟

نیستی
نیستی
مرا می نمی فهمی
نیستی
نیستی
چرا نمی آیی ؟

فاتح قیسا بارماق شاعر ترکیه  
مترجم : کریم عظیمی

زن ها را باید زیاد دوست داشت

زن ها را باید زیاد دوست داشت
باید احساسِ منحصر به فرد بودن به آنها داد
باید به چشمِ معجزه نگاهشان کرد
زنی که بداند بودنش
مردی را به وَجد می آورد
هرگز پیر نخواهد شد

نرگس صرافیان طوفان