جست و جو می کنم


‍جست‌وجو می‌کنم
در میانِ سوزِ سردِ پاییزی
میانِ آفتابِ صبح
میانِ روشناییِ ماه
گم‌شده‌ی روزم را شب‌ام را

نبودنت دردناک بود چون زخمِ خنجر
حرفهایت دردناک بود چون گلوله
در روز قیامت تو را پیدا می‌کنم
خود را فراموش می‌کنم
تو را هرگز

ییلماز اردوغان
مترجم : نادر چگینی

به چشم هایت قسم

به چشم هایت قسم
من از پس اینهمه دوری
بر نمی آیم
از پس خطور اینهمه خاطره
از شیوع عطر تو
در ویرانه های دل

به لبخندت قسم
من از ایوان پروازهای بلند
به سوگ بی بالی نشسته ام
از مخاطره ی سقوط
به قفس رسیده ام
و دریچه ی شگفت روشنی
به سمت تو گشوده ام

به نامت قسم
که آشنای جسور روزهای تنهایی است
و طعم ماندگار عشق
زیر زبان سکوت
که هربار لب به نامیدن باز میکنم
هوا معطر میشود
به عاشقانه های بهاری ام

به بودنت قسم
که درمن هزار آشیانه
به شوق آمدنت
شادمان ست
وهزار پرنده به بوسیدنت
همسوی باد
آسمان تکرار نقشی در دوردست نیست
پنجره ایست
رو به پرواز

نیلوفر ثانی

در دومین قلمرو ستارگان

در دومین قلمرو ستارگان
همه چیز
همیشه
نیمه زیباست

ناخن هایت فرشتگانی هستند
خوابیده بعد از
یک شب طولانی عشق

صدای چشم هایت برف است
در حال پایین آمدن
از پله های باد

موهایت
به رنگ خدایی است
که گل می چیند

اینجا
در دومین قلمرو ستارگان
تنها یک چیز پیداست
تو

ریچارد براتیگان
مترجم : اسدالله امرایی

تو با چشمانت مرا بنواز

خاکستری خاکستری خاکستری
صبح ، مه ، باران
ابر ، نگاه ، خاطره
در من ترانه ای نبود تو خواندی
در من آینه ای نبود تو دیدی
ریشه ای بودم در خوابِ خاک های متبرک
بی باران در نگاه تو سبز شدم
برقی از چشمانت برخاست
نگاهم بارانی شد
گونه هایت خیس باران
چشمهایت آفتابی
گرگ ها میزایند بره ها را دریابیم
تو با چشمانت مرا بنواز
چوب دست چوپانی ام سلاحی کارگر خواهد شد
بعد از جنگ با چوب دستم
انجیر های تازه را برای تو خواهم چید
با تو خواهم ماند
با تو خواهم خواند
و تورا در بهت آفتابی ات خواهم بوسید
اگر ابرها بگذارند

محمد ابراهیم جعفری

تو در من خواهی رویید

من پاره‌پاره‌های تو را
جمع خواهم کرد
و خود در تو خواهم خفت
و تو در من خواهی رویید
تو در خون من
سبز خواهی شد
و من می‌ایستم
بر تو باران خواهد بارید
برتو از دو دیده‌ی ابری من
باران خواهد بارید

چه درازنای بی‌پایانی دارد این فصل
اما من پایداری خواهم کرد
تا تو چون صنوبری بالا شوی
و من تا وقت مرگ
نزد تو خواهم ماند
تا تابوت‌ام را از تو بتراشند

شیرکو بیکس
مترجم : محمد رئوف مرادی

اشتیاقی که سنگ شده است

تو می خواهی
از یک اشتیاق کهنه پرده برداری
اشتیاقی که سنگ شده است
و در میدانی بی سرنوشت مانده است
فقط ناهار است
در سفره ی خالی
پرندگان پرواز می کنند
در جست و جوی برنج و سبزی و نان
کدام برنج
کدام سبزی
کدام نان
می خواستم اشتیاق کهنه ی تو را
فراموش کنم
اما نمی توانستم
اشتیاقی که بوی بهار نارنج می داد
طعم عسل داشت
میزبان امید بود
پس چگونه بود
که ناگهان در پسِ ابر پنهان شد

احمدرضا احمدی

تنت را دوست دارم

تنم را دوست می دارم وقتی با تن توست
چرا که چیزی نو می شود
با ماهیچه های بهتر و عصب های بیشتر
تنت را دوست دارم
آنچه که می کند دوست دارم
چگونه اش را دوست دارم
حس کردن مهره ها و استخوان هایت
را دوست دارم
و لرزش این نرمی سفت را
و آنچه که می خواهم
دوباره و دوباره و دوباره ببوسم
دوست دارم این و آن تو را ببوسم
دوست دارم کرک های هراسان تنت را
نرم نوازش کنم
و آنچه بر گوشت تنمان می رود به هنگام جدا شدن
و چشم هایمان ، که خرده های بزرگ عشقند
و احتمالا لرزش تو را در زیر تنم دوست دارم
که اینهمه تازه است
 
ادوارد استیلن کامینگز
مترجم : فرشته وزیری نسب

گفتم : ز درد عشق تو گشتم چنین به حال

گفتم : ز درد عشق تو گشتم چنین به حال
گفتا : منم دوای تو از درد من منال

گفتم : شبم چو سال شد از بار هجر تو
گفتا : به وصل روز کنم این شب چو سال

گفتم : که با تو نیست مجال حکایتی
گفتا : چو من رضا دهم آسان شود مجال

گفتم : دلم به وصل تو تعجیل می‌کند
گفتا : ز من به صبر توان یافتن وصال

گفتم : به شام روی تو دیدن مبارکست
گفتا که : بامداد مبارک ترم به فال

گفتم که : هیچ گوش نکردی به قول من
گفتا که : هیچ کار نیاید ز قیل و قال

گفتم که : ابروی تو نشان می‌دهد بعید
گفتا : نشان عید بود دیدن هلال

گفتم : چه دامها که تو داری ز بهر من
گفتا که : دام من نه که زلفست و دانه خال ؟

گفتم که : بوسه‌ای دوسه بر من حلال کن
گفتا که : بی‌بها نتواند شدن حلال

گفتم : ز مویه شد تن مسکین من چو موی
گفتا : ز ناله نیز بخواهی شدن چو نال

گفتم که : پایمال فراق توام چرا ؟
گفتا : ازان سبب که نداری به دست مال

گفتم : ترا نیافت به شوخی کسی نظیر
گفتا : مرا ندید به خوبی کسی مثال

گفتم : سال من به جهان وصل روی تست
گفتا که : نیست ممکن ازین خوبتر سال

گفتم که : چاره نیست مرا در فراق تو
گفتا که : چاره تو شکیبست و احتمال

گفتم : شبی خیال تو نزدیک من رسید ؟
گفت اوحدی ، به خواب توان دیدن این خیال
 
اوحدی مراغه ای

حس درونی

عاشق
بوسیده شدنش را
می فهمد
نه بوسیدنش را

فاضل حسنو داغلارجا
مترجم : آیدین روشن

در رویاهایت جایی‌ برایم باز کن

در رویاهایت جایی‌ برایم باز کن
اینجا چیزی جز یاد تو نیست
نه که نیست ، هست
خنده‌هایت هست ، نگاهت هست ، نفسهایت هست
اما مال من نیست
زخمهایی که به یادگار گذاشتی کهنه شده اند
صدای ناشناس شب
دو صندلی شکسته ، یک میز غرق تماشا
هم خانه‌ام شده اند
بیداری از ابهام دست بر نمی‌‌دارد
و تو از سرم
دعوت کن مرا به خوابی‌ رویایی
در من حسی گسترده است
پر از خیالهای عاشقانه
مثل قطره‌های عذاب روی سرم میریزند
و هر لحظه از نگاه دلم می‌‌چکند
حیرانم از این حس
پرهیاهوترین لحظه‌های زند‌گیم‌ هستند
بگذار لرزش دلت
فقط ناقوس قلب مرا به صدا در آورد

امیر وجود

آینه


فقط چشمهایم شبیه خودم مانده
و نگاه های غم آلودم
نشد آنچه که فکر می کردم
در آینه ها من هستم
دروغ نیست تغییر کردنم
تغییر کرده ام
حالاهر ترانه ای مرا می گریاند
این زمان نیست که انسان را دیوانه می کند
بلکه تلخی فراموش نکردن است
زمان است که
از میان دستانم پر کشید و رفت
وقتی که هنوز رویاهایم نمرده بودند
زمان است که
حکمرانی می کند بر افکارم
چه کسی می داند الان
اولین عشقم در کدام سوی زمین است
اول مرگ خاطراتم را با خود برد
در آینه ی زمان مرگ خود را دیدم

امید یاشار اوغوزجان
مترجم : پونه شاهی

بوسه های تو

بوسه های تو
آغشته به سمی ست به نام عشق
سمی که سر آخر
از پای در می آوردم
و من یک روز
در حالی که در آغوش توام
و لبخند می زنم
عاشقانه خواهم مرد

سوسن درفش

گمان می کنید


گمان می کنید
زندگی کردن آسان است
وقتی شهری که در آن زاده شده ای
دیگر نیست اما
تو به زندگی ادامه می دهی ؟

گمان می کنید
به یاد آوردن آسان است
وقتی که چاره فقط فراموش کردن است
وقتی شهری در کار نیست اما
تو هنوز هم آن را به یاد می آوری ؟

گمان می کنید
خوابیدن آسان است
وقتی گوش هایت پر است از جیغ و
وقتی چشم هایت پر است از اشک ؟

وقتی تصاویر شاد را دیگر
تنها در خواب می توان دید
گمان می کنید
بیدار شدن از خواب آسان است ؟

هوانس گریگوریان
ترجمه : واهه آرمن

معجزه عشق

پاهایم که رو به راه شود
زخم هایش اگر
خوب شود
دوباره راه می افتم
عشق ، مرا
از تمام سربالایی های نیامدنت
بالا می برد
من این
پیچ و خم های به تو نرسیدن را هم
دوست دارم

مینا آقازاده

همدیگر را وداع گفتیم


همدیگر را وداع گفتیم
اما تصویرِ تو تا ابد در دلم باقی است
مانند شبحی کمرنگ از بهترین سالهای زندگی ام
شبحی شادی آفرین
وفادار مانده ام
و هیچ عشق تازه ای
تصویر تو را از دلم نخواهد زدود
همچون معبدی استوار که همواره معبد است
و همچون معبودی که همیشه خداست

میخائیل یوریویچ لرمانتف

به وقت رویش سبز جوانه با من باش

به وقت رویش سبز جوانه با من باش
دلم گرفته در این بیکرانه با من باش

چه آسمان غریبی است بی حضور تو دل
به گرمی سخنی عاشقانه با من باش
 
سکوت ، درد بزرگی است هیچ می دانی ؟
بخوان برای دلم یک ترانه با من باش

اسیر این قفس سرد و غم گرفته منم
در قفس بگشا ، بی بهانه با من باش

قسم نمی دهمت که به عمر صد غزلم
به عمر یک غزل حافظانه با من باش

محمدرضا شفیعی کدکنی

کنون که سرمست عشق‌ام

کنون که سرمست عشق‌ام
به عطرها علاقه‌مند شده‌ام
پیش از این برایم اهمیتی نداشت
که گل‌ها معطرند
حالا عطرشان را چنان احساس می‌کنم
که گویا چیزی تازه می‌بینم
می‌دانم که آن‌ها پیش از این نیز معطر بوده‌اند
همان‌طور که می‌دانم
خود من هم وجود داشته‌ام
اینها چیزهایی‌ست که همه در ظاهر می‌دانیم
اما اکنون آن‌ها را با نفس کشیدن
از پس پشت‌سرم در می‌یابم
اینک گل‌ها عطر دل‌پذیری دارند که می‌بویم‌شان
حالا گاهی بیدار می‌شوم و می‌بویم پیش از آن‌که ببینم

فرناندو پسوآ
مترجم : مریم دادگر

چراغ روی تو را شمع گشت پروانه

چراغ روی تو را شمع گشت پروانه
مرا ز حال تو با حال خویش پروا نه

خرد که قید مجانین عشق می‌فرمود
به بوی سنبل زلف تو گشت دیوانه

به بوی زلف تو گر جان به باد رفت چه شد
هزار جان گرامی فدای جانانه

من رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش
نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه

چه نقشه‌ها که برانگیختیم و سود نداشت
فسون ما بر او گشته است افسانه

بر آتش رخ زیبای او به جای سپند
به غیر خال سیاهش که دید به دانه

به مژده جان به صبا داد شمع در نفسی
ز شمع روی تواش چون رسید پروانه

مرا به دور لب دوست هست پیمانی
که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه

حدیث مدرسه و خانقه مگوی که باز
فتاد در سر حافظ هوای میخانه

حافظ

نمی توانم فراموشت کنم


نمی توانم فراموشت کنم
حتی اگر با باران
بر ساحلی دور بباری
با هر شکوفه ای
با هر گلی که باز می شود
نوری می شوی
در چشم و
ترانه ای در دل

ابراهیم گورچایلی شاعر آذربایجان
ترجمه : رسول یونان 

تو را می خواهم

تمام تردید های من
در دوستت دارم های تو
بی معنا شدند
هرگز تصور نمی کردم
که روزی این چنین به دام عشق گرفتار شوم
و همچون کبوتری دلبریده از دنیا
در بند چشمانت اسیر شوم
هر روز که می گذرد
قلب کوچکم بیش از دیروز تو را می خواهد
آری
اکنون دیگر بدون عشق تو خواهم مرد
من بیمار عشق توام
و تنها طبیب من
دستان هستی بخش توست
پروانه ی خیالم
هر لحظه شمع چشمانت می جوید
ولی افسوس
که تلاشش بی حاصل است
دنیا را نمی خواهم
آسمان را نمی خواهم
چون تویی دنیای من
و آسمان همان چشمان توست
و حتی نفس هایت ، نفس های من است
و اگر روزی دیگر بر نیایند
بی شک خواهم مرد

سپیده مظهری