بر گور من نایست

بر گور من نایست
گریه نکن
من در آن نیستم
من نخوابیده‌ام
من در هزاران باد وزان
در نرمی ریزش برف
در زیبایی بارش باران
در رویش دانه‌های سبز
در سپیده دم صبحگاهان
در پرواز سریع دسته‌ای از پرندگان
هنوز هم هستم
من درخشش ستارگان در شبم
من در گل‌های شکوفا
در آرامش اتاق
در نغمه‌ی پرندگان
و در هر چیز دوست داشتنی
هنوز هم هستم
با غم فقدان من
بر گور من نایست
من در آن نیستم
من ترکت نکرده‌ام

مری الیزابت فرای شاعر آمریکایی

رهگذر قشنگ من

رهگذر
به من بگو
برای دیدنت کجا بایستم ؟

تو از کدام کوچه ، خیابان ؟
کدام شهر می گذری ؟

از تو کجا گریزم ؟
گریز پای بی قرار

کی می آیی ؟
چی تنت می کنی ؟
به دست های منتظرم چی بگویم ؟
با دل دیوانه ام چه کنم ؟
عاشقانه هایم را کجا بنویسم که بخوانی ؟
چشم هات را چی بخوانم که ندانی ؟
برای سیر کردن نگاه
عمر نوح از کی طلب کنم ؟

رهگذر قشنگ من
دست هات را کی بگیرم ؟
برای خنده هات کی بمیرم ؟

عباس معروفی

در رویایم گریستم

در رویایم گریستم
خواب دیدمت خوابیده در گور
بیدار گشتم و اشک
سرازیر هنوز از گونه ام

در رویایم گریستم
خواب دیدمت تنها گذاشتی ام
بیدار گشتم و باز گریستم
دراز و تلخ

در رویایم گریستم
خواب دیدمت با منی ، همچنان مهربان
بیدار شدم و هنوز
اشک چو سیلی از دیدگانم  روان

هاینریش هاینه
مترجم : فرشاد نوروزی

دست‌های تو صبحی روشن‌اند

دست‌های تو صبحی روشن‌اند
که زیر ملافه‌ی سردی
به موسیقی دوری گوش می‌کنم
ای سرمای صبح
که شمدهای سفید را بر اندامم رواج می‌دهی
به پاس همین دست‌هاست
که تو را دوست دارم

شمس لنگرودی

پاییز

پاییز، پاییز
عروس کاکل طلایی
من دل آزرده ، تو دل رنجیده
در غم و اندوه ، هردو همدردیم
من اشک هستم ، تو هم بارانی  
من نفس هستم ، تو باد سردی
من دلی پر اشک ، تو ابری گریان

پاییز، پاییز
سینه لخت و عور
من دل آزرده ، تو دل رنجیده
هر دو با همیم
آنگاه که گلی پژمرده شود
ما هم می گرییم
چون درختی را از بن و ریشه جدا می کنند
ما هم می گرییم
پرندگان هم تا کوچ می کنند
ما  هی می گرییم
 
گریه بکن تو
سرشک ها را
نمی زداییم
هرگز و هرگز
پاییز   
پاییز

عبدالله گوران شاعر کرد عراقی
ترجمه : بابک صحرانورد

همنشین جان

بی تو ای جان جهان ، جان و جهانی گو مباش
چون رخ جانانه نتوان دید جانی گو مباش

همنشین جان من مهر جهان افروز توست
گر ز جان مهر تو برخیزد جهانی گو مباش

یک دم وصلت ز عمر جاودانم خوش تر است
بر وصال دوست عمر جاودانی گو مباش

در هوای گلشن او پر گشا ای مرغ جان
طایر خلد آشیانی خکدانی گو مباش

در خراب آباد دنیا نامه ای بی ننگ نیست
از منخلوت نشین نام و نشانی گو مباش

چون که من از پا فتادم دستگیری گو مخیز
چون که من از سر گذشتم آستانی گو مباش

گر پس از من در دلت سوز سخن گیرد چه سود
من چو خاموشی گرفتم ترجمانی گو مباش

سایه چون مرغ خزانت بی پناهی خوش تر است
چتر گل چون نیست بر سر سایبانی گو مباش
 
هوشنگ ابتهاج

چه میدانی تو از شوربختی دوست داشتن ؟

چه می‌دانی تو از ساده‌ترین چیزها
روزها خورشیدهایی بزک شده‌اند
که شبانه خوابِ سرخ گل‌ها را می‌بینند
و همه‌ی آتش‌ها چون دود به آسمان می‌روند
چه میدانی تو از شوربختی دوست داشتن ؟

تو را در انتهای اتاق‌ها جسته‌ام
آن‌جا که چراغی روشن بود
پاهایمان همراه هم طنین نمی‌انداختند
و نه آغوش‌مان که بر روی هم بسته ماندند
چه می‌دانی تو از شوربختی دوست داشتن ؟

تو را در پنجره‌ها جسته‌ام
بوستان‌ها بیهوده از رایحه‌ها پرند
کجا ، کِی می‌توانی باشی ؟
به چه چیزِ زندگی باید دل بستن در میانه‌ی بهار ؟
چه می‌دانی تو از شوربختی دوست داشتن ؟

چه می‌دانی تو از انتظار طولانی
و از زیستن فقط برای نامیدنت
همیشه همان و همیشه متفاوت
و از سوی من فقط ملامت و نکوهیدن
چه می‌دانی تو از شوربختی دوست داشتن ؟

باید که از یاد برم و زندگی کنم
هم‌چون پاروزنی بی‌پارو
می‌دانی چه‌قدر طولانی‌ست زمانِ مردن
زمان به‌خود گوش دادن و از پا درآمدن
می‌شناسی تو آیا شوربختی دوست داشتن را ؟

لویی آراگون  
مترجم : جواد فرید

ای کرده در جهان غم عشقت سمر مرا

ای کرده در جهان غم عشقت سمر مرا
وی کرده دست عشق تو زیر و زبر مرا

از پای تا به سر همه عشقت شدم چنانک
در زیر پای عشق تو گم گشت سر مرا

گر بی‌تو خواب و خورد نباشد مرا رواست
خود بی‌تو در چه خور بود خواب و خور مرا

عمری کمان صبر همی داشتم به زه
آخر به تیر غمزه فکندی سپر مرا

باری به عمرها خبری یابمی ز تو
چون نیست در هوای تو از خود خبر مرا

در خون من مشو که نیاری به دست باز
گر جویی از زمانه به خون جگر مرا

انوری

تنها با عشق

تنها با عشق
تو را به مبارزه می‌خوانم
میان لحظه‌ای و لحظه‌ای دیگر

آنگاه تو پیروز می‌شوی
و عشق در برابرت شکست می‌خورد
ای روزگار

هان
 من نامه‌ام را برای تو می‌نویسم
تا اعتراف کنم که تو سلطان عالمی
تو می‌زیی تا همه چیز را
کامل بمیرانی

غادة السمان
مترجم : عبدالحسین فرزاد

حسرت

هزار نفر
به تو خیره می‌شوند و آه می‌کشند
که سهم که می‌شوی ؟
هزار نفر در حسرت تو
تو در حسرت یکی ‌
همه تنهاییم

علیرضا روشن

زیبایی انسان

یک انسان را
بیشتر از هر چیزی
عشقی که دارد
زیبایش می کند

و یک زیبایی را
بیشتر از هر چیزی
کسانی که ناگهان می گذارند
و می روند
پژمرده اش می کند

قهرمان تازه اوغلو
ترجمه : سینا عباسی

می شود بغلم کنی ؟

می شود بغلم کنی ؟
محکم
از آنهایی که سرم چفت شود روی قلبت و
حتی هوا هم بینمان نباشد
می شود بغلم کنی ؟
دلم تنگ است
برای بوی تنت
برای دستانت که دورم گره شود
و برای حس امنیتی که آغوشت دارد
میشود بغلم کنی ؟
هیچ نگویی
فقط بگذاری گریه کنم
و آرام در گوشم بگویی
مگر من نباشم که اینجور گریه کنی
می شود بغلم کنی ؟
تمام شهر می دانند
از تو هم پنهان نیست
همین روزهاست که دلتنگی کاری دستم دهد
و در حسرت لمس دوباره ی آغوشت
برای همیشه بمانم
می شود بغلم کنی ؟

فاطمه جوادی

چنان کوتاه

هنوز هم گاهی
همچون پرواز آنیِ یک پرنده
می‌توانی در مقابلم ظاهر شوی
چون موج کوچکی روی آب
مثل یک پروانه میان شاخ و برگ
زیبا ، اما چنان کوتاه
که باز محو شوی
تو در کنج خودت
من در کنج خودم

یاکوب خروت شاعر هلند
برگردان : احمد پورکاظم

قلعه شنی

همه چیز در حال خراب شدن است
مثل قلعه ی شنی در مسیر باد
زیبایی تو کودکانه بود
همین طور عاشق شدن من
عشق ما به پایان می رسد
مثل یک بازی غم انگیز
و غروب
ما را به خانه هایمان بر می گرداند
با زخم هایی بر تن و
و قطره اشکی در چشم

رسول یونان

فلسفه ی عشق

جویباران به رودها می ریزند
و رودها به اقیانوس می پیوندند
نسیم های پرشور در هم می آمیزند
هیچ چیز در این جهان تنها نیست
همه در حلقه ای از عشق گرد آمده اند
پس چرا من از آن تو نباشم
نگاه کن
کوه ها بر پیشانی آسمان بوسه می زنند
و موج ها یکدیگر را در آغوش می گیرند
درخت شکوفه های مغرور را از خود می راند
و انوار خورشید زمین را نوازش می کنند
و این ماهتاب نقره فام دریا را
در بوسه های خود غرق می سازد
اما چه ارزشی دارند این بوسه ها
اگر تو مرا نبوسی

پرسی بیش شلی
مترجم : زهرا جلاله وند

به سوی عشق بیا


تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش
تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد ؟
کدام فتنه بی رحم
عمیق ذهن تو را تیره می کند از وهم ؟
شب آفتاب
ندارد
و زندگانی من بی تو
چو جاودانه شبی
جاودانه تاریک است
تو در صبوری من
اشتیاق کشتن خویش
و انهدام وجود مرا نمی بینی
منم که طرح مودت به رنج بی پایان
و شط جاری اندوه بسته ام اما
تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد ؟
تو را چه
می رسد ای آفتاب پاک اندیش؟
ز من چگونه گریزی
تو و گریز از خویش ؟
به سوی عشق بیا
وارهان دل از تشویش

حمید مصدق

تو را به روزها تقسیم کردم

تو را به روزها تقسیم کردم به ماه ها
بیشتر به سال ها و صدها سال تقسیم خواهم کرد
و همیشه خواهم گفت که مرا درک کنی
این قلب را که حتی اگر فرسوده شده باشد
مثلِ دندانی که مینایش ترک برداشته
در برابرش خواهم ایستاند

شعرها سروده می شوند و به پایان می رسند
ما این عشق را
در کجایِ کف دست ها و چشم های قهوه ای رنگت
پنهان کردیم
به آن نگاه کن
درست از همان جا که به روشنایی
رنگ قهوه ای می بارد

در هر انتظاری همه ی روزها تازه می شوند
و همه ی دیروزها و گذشته ها
در را که باز می کنی ، می بینی که کسی نیست
بی راه و چاره ای
آمدن من هم به سویت
این گونه است

دیروز نزدیکِ غروب ابری نارنجی گذشت
بعد همه ی ابرها به یک باره گذشتند
خاطره ها ، خاطره ها شاید تمامشان یک کلمه اند

ادیب جان سور
مترجم : مجتبی نهانی

رباعیات ابوسعید ابوالخیر

مجنون و پریشان توام دستم گیر
سرگشته و حیران توام دستم گیر

هر بی سر و پا چو دستگیری دارد
من بی سر و سامان توام دستم گیر
=====
گفتم چشمم ، گفت براهش میدار
گفتم جگرم ، گفت پر آهش میدار

گفتم که دلم ، گفت چه داری در دل
گفتم غم تو ، گفت نگاهش میدار
=====
لذات جهان چشیده باشی همه عمر
با یار خود آرمیده باشی همه عمر

هم آخر عمر رحلتت باید کرد
خوابی باشد که دیده باشی همه عمر
=====
در دل دردیست از تو پنهان که مپرس
تنگ آمده چندان دلم از جان که مپرس

با این همه حال و در چنین تنگدلی
جا کرده محبت تو چندانکه مپرس
=====
دل جای تو شد و گر نه پر خون کنمش
در دیده تویی و گر نه جیحون کنمش

امید وصال تست جان را ورنه
از تن به هزار حیله بیرون کنمش
=====
آتش بدو دست خویش بر خرمن خویش
چون خود زده‌ام چه نالم از دشمن خویش

کس دشمن من نیست منم دشمن خویش
ای وای من و دست من و دامن خویش
=====
بر عود دلم نواخت یک زمزمه عشق
زان زمزمه‌ام ز پای تا سر همه عشق

حقا که به عهدها نیایم بیرون
از عهده حق گزاری یک دمه عشق
 
ابوسعید ابوالخیر

وابستگی

به چه‌چیز تو
این‌قدر وابسته شدم
به چشمان‌ات
که مرا نگاه نمی‌کنند ؟
یا به قلب‌ات
که مال من نیست ؟

اوزدمیر آصاف  
مترجم : علی‌رضا شعبانی

چند نفر با من دشمن خواهند شد

چند نفر با من دشمن خواهند شد
اگر بفهمند
آنکه تو را از چنگشان در آورده
من بودم ؟
همین حالا هم
نفرینهای سرگردانشان را
دور خودم حس می کنم
از این متمدن بازیها که بگذریم
در عشق
هنوز قانونهای بدَوی حکمفرماست
با اینهمه رقیبِ سرسخت
چاره ای جز شبیخون نداشتم
برای من
عشق یعنی
پیروزی یا شکست
در جنگی نابرابر

افشین یداللهی