تو محبوب منی


تو هنوز باشکوهى
نجیب و مهربان
چون اسبى اصیل
با یال‌های بلند
که در چشم‌اندازِ دشت
به تاخت 
دور مى‌شود
تو محبوبِ منى
آغشته‌یى به عطر
به بوى میوه‌هاى بهشتی
و رایحه‌ى جادویىِ ادویه‌ها
در سرزمین‌هاى دور
تو عزیز منى
و اندام‌ام این‌چنین از تو عطرآگین است
چشم‌های‌ات از تمامِ چشم‌ها زیباتر است
اغواگر 
و مهربان
چشمانِ تو
چشمانِ مهربانِ کبوتری سفید است
و مژگانِ بلندت
بال‌های پرنده‌یى
که با اعجازی رنگارنگ
باز و بسته مى‌شود
پرواز مى‌کند
اوج مى‌گیرد
و آرام‌آرام
درون سینه‌ام آشیانه مى‌کند
آن‌گاه که تو
در چشمان من
خیره مى‌شوى

یودیت فریدا لینا هرتسبرخ شاعر هلندی  
برگردان : نیلوفر شریفی

تو را خواهم بوسید


تو را خواهم بوسید
اگر این سرب‌ها و آتش‌ها بگذارند
تو را خواهم بوسید
اگر این دودها و خاکسترها بگذارند
تو را خواهم بوسید
اگر این استخوان‌های سوخته
اگر این گل‌های پژمرده
اگر این غروب‌های سرد
اگر این
اگر این خاک‌ها را کنار بزنی
تو را خواهم بوسید

رضا کاظمی

عشق خواهد آمد

عشق خواهد آمد
و هنگامی که بیاید
تو را در آغوش خواهد گرفت
عشق تو را به نام کوچک‌ات صدا خواهد زد
و در خود غرق خواهد نمود
 اما گاهی  بی‌دلیل به تو آسیب خواهد رساند
لیک تو را به بازی نخواهد گرفت
چرا که می‌داند
زندگی  به حد کافی سخت می‌گذرد

روپی کائور شاعر هندی
برگردان : اعظم کمالی 

تنهایی

تنهایی مرا بر گزیده است
و در رگ های من دویده است
چون خون من
و در نگاهم نشسته است
و در کلامم شکفته است
چون شعر

بیژن جلالی

موهایت را باید بافته باشی


موهایت را باید بافته باشی
ناگهان تو را به یاد می آورم
در عصری پاییزی
و صدایی بسیار شیرین
که از دور شنیده می شود
آرام بخش و ملموس
همانند آهنگی که هر قدر به طرفش می روم
نزدیک تر شنیده می شود

چقدر زیباست
به یاد آوردن تو
موهایت را باید بافته باشی
و دستان سفیدت
که برهنه اند
در لابه لای شب

زردآلوهایی
که در بشقاب چینی گذاشته ای
کنار دست ات کتاب شعری
که مصراع هایی سرشار از آزادی
در شعرهایش موج می زند

آدمی اگر بیاندیشد
چه چیزها که می تواند پیدا کند
برای به یاد آوردن
خندیدن
گریه کردن
آرزوهای مان
ما را تا کجا
دنبال خود خواهد کشید ؟
کجا بودیم و با کدامین باد
یکی شدیم ؟

موهایت را باید بافته باشی
مانند دخترانی که به مدرسه می روند
و چه کسی می داند
که در ذهن ات
چه مصرعی از کدام شاعر پرسه می زند ؟
و چشمانت
که از خوشبختی می درخشند

آتیلا ایلهان
ترجمه : سیامک تقی زاده

حدیث بی قراری ماهان

شگفتا که نبودیم
عشق ما
در ما
حضورمان داد
پیوندیم اکنون
آشنا
چون خنده با لب و اشک با چشم
واقعه ی نخستین دم ماضی
غریویم و غوغا
اکنون
نه کلامی به مثابه ی مصداقی
که صوتی به نشانه ی رازی
هزار معبد به یکی شهر
بشنو
گو یکی باشد معبد به همه دهر
تا من آن جا برم نماز
که تو باشی
چندان دخیل مبند
که بخشکانی ام از شرم ناتوانی ی خویش
درخت معجزه نیستم
تنها
یکی درخت ام
نوجی در آبکندی
وجز این ام هنری نیست
که آشیان تو باشم
تخت ات و تابوت ات
یادگاریم و خاطره اکنون
دو پرنده
یادمان پروازی
وگلویی خاموش
یادمان آوازی

احمد شاملو

کوچه عشق

من در کوچه ای که عشق خانه دارد ساکن هستم
شب ها تمام نمی شوند اصلا
من نمی توانم که بخوابم
اندوه شب پرده پرده فرو می افتد
وخیال عشق بر سرمن می افتد

من در کوچه ای که عشق خانه دارد ساکن هستم
همان خانه ای که در وسط حیاط کوچکش
تصویر پرنده آبی رنگی بر پرده هایش نقش بسته
خانه شماره 17 جنب علی بقال
همان خانه ای که بر دیوارکوچه هایش نوشته هایی است
یکی حکایت از غربت دارد
یکی ازاهانت
و یکی هم حکایت از دوست داشتن  تو دارد

پنجره خانه عشق به من نگاه می کند
من به پنجره
کنار پنجره بنفشه ها و ختمی ها
وصفای شب
و پرسه زنی های من
می بینی سر انجام این عشق را ؟
وخیال عشق بر سر من می افتد
به خودم می گویم درست می شود
همه چیز درست می شود

گاهی چند نفر از دوستانم می آیند
گپ می زنیم از این ور و آن ور
می فهمی دوست من
در دلم امیدی زنده می شود
از جایی عکس عشقم را پیدا کرده ام
در این عکس عشقم از سر لج می خندد
دنبال عکس دیگری از عشقم هستم
بیا دوست من
این ماجرا خیلی جالب است
یعنی عشق شایسته برازنده مرد است
زندگی بیخود اینها را پیش نمی کشد
زندگی در کوچه ما مثل تسبیح کهرباست

دانه هایش را دانه دانه بر صورتمان می زند

ادامه مطلب ...

باز دلم عیش و طرب می‌کند


باز دلم عیش و طرب می‌کند
هیچ ندانم چه سبب می‌کند ؟

از می عشق تو مگر مست شد
کین همه شادی و طرب می‌کند ؟

تا سر زلف تو پریشان بدید
شیفته شد ، شور و شغب می کند

تا دل من در سر زلف تو شد
عیش همه در دل شب می‌کند

برد به بازی دل جمله جهان
زلف تو بازی چه عجب می‌کند ؟

طره طرار تو کرد آن چه کرد
فتنه نگر باز که لب می‌کند

می‌برد از من دل و گوید به طنز
باز فلانی چه طلب می‌کند ؟

از لب لعلش چه عجب گر مرا
آرزوی قند و طرب می‌کند

گر طلبد بوسه ، عراقی مرنج
گرچه همه ترک ادب می‌کند

فخرالدین عراقی

محو نمی شوی

محو نمی‌شوی
حتی اگر بروی
محو نمی‌شوی
حتی اگر ناپدید شوی
محو نمی‌شوی
حتی اگر محو شوی

الا ویلر ویلکاکس
ترجمه : مینا توکلی ، احسان قصری

احساس


دلم میخواست
می شد مثل اعضا بدن
احساس را هم اهدا کرد

اصلاً هر کسی
هر چیز به درد بخوری که دارد را باید اهدا کند

وصیت می کردم
احساسم را قسمت کنند
میان هزار زن

هزار زن
با دستانی سرد
و نگاهی بی روح

زنانی که طعم عشق نچشانده اند
که دلشان هرگز نتپیده
که نگاهی هوش از سرشان نبرده
و طعم گس دلتنگی نچشیده اند

اصلاً می دانی
چیزهای به دردبخور را نباید به گور برد
باید بخشید و زندگی ها را نجات داد

هستی دارایی

شاید می‌شد که امشب بخوابم


اگر هرگز در آغوشت نبودم
هرگز با تو نرقصیده بودم
هرگز عطر شیرینت را نفس نکشیده بودم
شاید می‌شد که امشب بخوابم

اگر هرگز دستت را نگرفته بودم
این همه نزدیک نبودم
به آن بوسیدنی ترین لب‌ها در جهان
هرگز این همه نخواسته بودم
که زبانم را بر خط کوچک چانه‌ات بکشم
شاید می‌شد که امشب بخوابم

اگر این همه مشتاق نبودم
که بدانم شب‌ها خرناس می‌کشی یا نه
بالشتت را بغل می‌کنی یا نه
بیدار که می‌شوی چه می‌گویی
اگر قلقلکت بدهم
از ته دل می‌خندی یا نه

اگر این جادو
این پریشانی
این آرزو
می‌شد که متوقف شود

اگر می‌شد بپرسم  این سوال را
که دارم برای پرسیدنش جان می‌دهم
اگر می‌شد
که خوابت را نبینم
شاید می‌شد که امشب بخوابم

نیکی جیووانی
مترجم : آزاده کامیار

شعر و بوسه

من در شعر خلاصه می شوم
و تو در بوسه
فرقی نمی کند در کجای جهان باشی
من احساسم را
با همین شعر ها برایت می فرستم
تو هم قول بده
بوسه هایت را
با باران برایم بفرستی

محمد شیرین زاده

تو باز می گردی

می دانم
تو باز می گردی
قسم به شرافتم که باز می گردی
تو باز می گردی
حتی اگر تمام دروازه ها را ببندند
هر طلوع به آسمان نگاه می کنم
تا چون مرغی افسانه ای
به کنارم پر کشی
می دانم تو باز می گردی
قسم به شرافتم که باز می گردی
حتی اگر تمام آسمان را گله به گله بپوشانند
به آن سوی دیوار نگاه می کنم
تا تو
چون درختی افسانه ای
به حیاطم پر کشی

عبدالله پشیو
مترجم : آرش سنجابی

به برکه ها می مانی عزیزم

مشخص نیستند
نه جای زخم هایت
نه آنان که زخمت زده اند
به برکه ها می مانی عزیزم
و هر سنگ که زخمی ات می کند
در تو آرام می شود
زخم ها زیباترت کرده اند
چون برکه ها
که با سنگ‌های خوابیده در بسترشان
زیباترند

حسن آذری

حال در قامت یک دیوانه دوستت می‌دارم

هیچ‌گاه ویترینی نداشته‌ام
تا دلم را در آن به نمایش بگذارم
در قامت یک فروشنده دوره‌گرد عاشق تو شدم
از این روست که تمام خیابانهای شهر
عشق مرا می‌شناسند

تو را در میان کوچه‌ها فریاد کردم
دستمال کثیفم به کنج خاطره‌ها خزیده
و چرخ دستی‌ام
با نقشهایی از گل بابونه
تمام زندگیم بود

تو را برای کودکان بی‌کس فریاد کردم
روزهای جمعه به جای یکشنبه‌ها
و شبها به سمت بالای شهر

شب و روز در تلاش بودم
تا انگار عشقِ دربندمان را رها سازم
افسوس دو مامور ضبط کردند بساطم را
با آخرین قسط چرخ دستی تو هم رفتی

حال در قامت یک دیوانه دوستت می‌دارم
و تمام دیوانه‌های شهر
عشق مرا می‌شناسند

فخرالدین کوشه ‌اوغلو

دوست آشفتگی خاطر ما می خواهد


دوست آشفتگی خاطر ما می خواهد
عشق بر ما همه باران بلا می خواهد

آنچه از دوست رسد ، جان ز خدا می طلبد
و آنچه را عشق دهد ، دل به دعا می خواهد

پیر ما غسل به خوناب جگر می فرمود
که دل آیینه ی عشق است ، صفا می خواهد

تو و تابیدن در کلبه ی درویشی ما ؟
تو خود اینگونه نخواهی ، که خدا می خواهد

بوسه ای زان لب شیرین ، که دل خسته ی من
پای تا سر همه درد است دوا می خواهد

گوش جانم ، سخن مهر تو را می طلبد
باغ شعرم ، نفس گرم تو را می خواهد

همچو گیسوی بلند تو شبی می باید
تا بگویم که دلم از تو چه ها می خواهد

تا گشاید دل تنگم به پیامی بفرست
آنچه گل از نفس باد صبا می خواهد

فریدون مشیری

اکنون تو را بیش‌ از هر زمان دیگر دوست دارم


در بین اوقات گذشته و  آینده‌ی زندگی من
امشب شب من است و رؤیای زندگیم
تو تمامِ عشق و آرزوهایم هستی
پس پیمانه را از عشق پر کن و بیاور

پس از مدتی عشق از این خانه خواهد رفت
و گنجشکان از لانه‌ها کوچ خواهند کرد
و سرزمین‌هایی که در گذشته آباد بودند
ما را بی برگ و نوا خواهند دید
همچنانکه ما آن‌ها را بیابانی خشک می‌بینیم

پس محبوبم بیا
اکنون تو را بیش‌ از هر زمان دیگر دوست دارم

شب نزد ما آمد
و در حالی که عشق در چشمانمان بود
به گفت و شنود عاشقانه
و سخنی که روی لب‌هایمان آب می‌شد
گوش فرا داد

هنگامی که شب مرا فراخواند
مدت زیادی ماند
تا شوق را از چشمانم برچیند
و درد اشتیاقم را کاهش دهد
به من نزدیک شو و تمام عشقم را از آن خود کن
آنگاه چشمانت را ببند تا مرا ببینی

و ای کاش این شب ما بسیار طولانی شود
که هرچه زمانِ دیدار بیش‌تر شود
باز هم کم است

زندگی در آینده ما را
به بازی و ریشخند خواهد گرفت
پس بیا
اکنون تو را بیش‌ از هر زمان دیگر دوست دارم

ادامه مطلب ...

تو در خوبی و زیبایی چنان امروز یکتایی

تو در خوبی و زیبایی چنان امروز یکتایی
که ‌خورشید ار به‌ خود بندی به ‌زیبایی نیفزایی

حدیث‌روز محشرهرکسی‌در پرده می‌گوید
شود بی‌پرده‌ آن‌ روزی که‌ روی‌ از پرده بنمایی

چه‌نسبت‌با شکرداری که‌سرتا پای شیرینی
چه‌ خویشی ‌با قمر داری که پا تا فرق زیبایی

مگر همسا‌یه نوری که در وهمم نمی‌‌گنجی
مگر همشیره‌ حوری که در چشمم نمی‌آیی

به‌هرجا روکنی‌ در روشنی چون ماه مشهوری
بهرجا پا نهی در راستی چون سرو یکتایی

چنین روشن ندیدم رخ یقین دارم که خورشیدی
بدین نرمی نیفتد تن گمان دارم که دیبایی

جمال خوبرویان را به زیور زینت افزایند
تو گر زیور به خود بندی به خوبی زیور افزایی

ز بس در حسن مشهوری کس اوصافت نمی پرسد
که ناظر هرکجا بیند تو چون خو‌رشید پیدایی

چنان شیرینی ارزان شد زگفتارت که در عالم
خریداری ندارد جز مگس دکان حلوایی

اگر قصد لبت کردم بدار از لطف معذورم
ز بس شیرین زبان بودی گمان بردم که حلوایی

اگر خواهد خدا روزی که هستی را بیاراید
تراگوید تجلی کن که هستی را بیارایی

قاآنی

ای دلیل بی خوابی من

بی شمار آتش ها
و بی خوابی ها
از من چه می خواهد این بی خوابی ها
و این بی شمار آتش ها

قلبم را به تو دادم
با آن چه کردی
تنها گذاشتی زمان ، نغمه سرایی کند
 شیهه بکشد ، بغرد
و شب ، که خواب ندارد

 لباس هایم غرق در آتش هاست


ای دوست داشتنی ، ای آتش درونم
ای دلیل بی خوابی من
فردا
با عاشقی بر آمده از خاکستر چه خواهی کرد ؟
 
قاسم حداد
ترجمه: ستار جلیل زاده

کاش دوباره به خاطرم نمی‌‌آمدی


کاش دوباره به خاطرم نمی‌‌آمدی
کاش هر کدام از ما
در همان سالها پیش مانده بودیم
کاش پس از این سالهای دورِ دورِ
تصویر هامان
از عکس‌ها بیرون نمی‌آمد
کسی‌ از گذشته‌های خوبِ خوب
آغوش باز نمیکرد
سرم با سینه ات آشنا نمی‌شد
کاش آن آرامش گم شده
هرگز باز نمی‌‌گشت
کاش بوسه ات
طعمی غریب و تلخ داشت
کاش مارا گریزی بود
از دوست داشتن
کاش شانه به شانه ی هم  
در قاب روی طاقچه می‌ماندیم
آنوقت
نیازی به درکِ آدم‌های تازه
با پیراهنی آغشته به عطر‌های تازه، نبود
هر کدامِ ما
زندگی‌ خودش را داشت
تو ، با زنی‌ شبیهِ من
من ، با مردی شبیهِ تو

نیکی فیروزکوهی