باور کن

باور کن
این را با تمام وجودت باور کن که
آن کس که وعده‌ی همیشه ماندن را می‌دهد
از همه رفتنی‌تر است

ویسلاوا شیمبورسکا
ترجمه : شهرام شیدایی

روزی می‌رسد که پشیمان می‌شوی

روزی می‌رسد که پشیمان می‌شوی
از دوست داشتن یک طرفه
از این حس تلخ تنهایی
از اصرار بیهوده باهم یکی شدن

روزی می‌رسد که دلت برای خودت تنگ می‌شود
برای غرورت و حس مهربانیت
برای لبخندت و چشمان بدون اشکت

روزی می‌رسد که سیر می شوی
کوله بار اندوهت را برمی داری
و ترک می کنی این رابطه یخ زده تنها را

پریسا زابلی پور

من و عشق به هم نمی آییم

من و عشق به هم نمی آییم
آب مان به یک جو نمی رود
مرا چون قطره آبی سرد
وحشت زده می کند
من هم چون بختکی بر سرش فرود می آیم

من و عشق به هم نمی آییم
اینک آب مان به ....

عشق
به دنبال رهایی
هیجان
و عمل است
 
چشمان من اما
در زمان بی زمانی
به دنبال آسمان و فضاست

من و عشق
اینک امکان ندارد

جونیت آیرال شاعر معاصر ترک
مترجم : صابر مقدمی

دریا نام عمیقی برای یک معشوقه است

به جنگ که فکر می کنم
زخمی می شوم
به کویر که فکر می کنم
ترک بر می دارم
به آسمان که فکر می کنم
پایین می افتم
و هر وقت به جنگل می اندیشم
گله ای از گوزن ها
از رویم رد می شود
جرات فکر کردن به تو را ندارم
دریا نام عمیقی برای یک معشوقه است
و من هیچوقت شنا کردن بلد نبوده ام

بابک زمانی

تنت می‌تواند زندگی‌ام را پر کند

تنت می‌تواند زندگی‌ام را پر کند
عین خنده‌ات
که دیوار تاریک حزنم را به پرواز در می‌آورد
تنها یک واژه‌ات حتی
به هزار تکه می‌شکند تنهایی کورم را

اگر نزدیک بیاوری دهان بیکران‌ات را
تا دهان من
بی‌وقفه می‌نوشم
ریشه‌ی هستی خود را

تو اما نمی‌بینی
که چقدر قرابت تنت
به من زندگی می‌بخشد و
چقدر فاصله‌اش
از خودم دورم می‌کند و
به سایه فرو می‌کاهدم

تو هستی ، سبک‌بار و مشتعل
مثل مشعلی سوزان
در میانه‌ی جهان

هرگز دور نشو
حرکات ژرف طبیعت‌ات
تنها قوانین من‌اند
زندانی‌ام کن
حدود من باش
و من آن تصویرِ شاد خویش خواهم بود
که تو به من بخشیدی

خوزه آنخل بالنته
مترجم : محسن عمادی

ای مرا آزرده از خود ، گر پشیمانی بیا


ای مرا آزرده از خود ، گر پشیمانی بیا
نغمه های ناموافق گر نمی خوانی بیا

تا که سر پیچیدی از راه وفا گفتم برو
جز وفا اکنون اگر راهی نمی دانی بیا

یک نفس با من نبودی مهربان ای سنگدل
زان همه نامهربانی گر پشیمانی بیا

تاب رنجوری ندارم در پی رنجم مباش
گر نمی خواهی که جانم را برنجانی بیا

خود تو دانی دردها بر جان من بگذاشتی
تا نفس دارم اگر در فکر درمانی بیا

دشمن جانم تو بودی درد پنهانم ز تست
با همه این شکوه ها گرراحت جانی بیا

مهدی سهیلی

گل زودمیرای شعر


تو برایم چو وجودی غمینی
گل زودمیرای شعر
که همان دم که با آن خوشم
و بر آنم تا سرمست شوم از وجودش
حس می‌کنم که باید بگریزم به دورها
بسیار دور
به‌سبب شوربختی جان خویش
شوربختی اندوهناک من
آن‌گاه که دیوانه‌وار به سینه‌ات می‌فشارم
و لبانت را به دهان می‌کشم
طولانی و بی‌وقفه
غمگینم ، عزیز من
زان رو که قلبم بسیار خسته است
از عشقی چنین عاجزانه به تو
تو لبانت را بر لب من می‌نهی
و خود را وامی‌داریم تا سرخوش باشیم
از عشقمان ، که هرگز شاد نخواهد بود
زیرا که جانمان بسی خسته است
از رؤیاهایی که پیش از این دیده‌ایم
اما آن ترسان منم
و تو بسیار سرآمدی
آن‌گاه که به تو می‌اندیشم
جز خواهش گداختن در عشق
چیزی اندرونم نیست
به‌خاطر آن شادی کوچکی که به من هبه می‌کنی
که نمی‌دانم از روی ترحم است یا هوس
زیبایی تو ، زیبایی محزونیست
که هرگز در رؤیا نیز شهامت دیدنش نداشتم
اما زان گونه که گفتی ، تنها رؤیاست
آن‌گاه که برایت از چیزهای خوشایندتر سخن می‌گویم
و تو را به سینه می‌فشارم
و تو به من نمی‌اندیشی
حق با توست عزیزکم
من غمگین غمگینم و بسی ترسان

ادامه مطلب ...

ترا من دوست دارم تا جهان هست


ترا من دوست دارم تا جهان هست
همه نام تو گویم تا زبان هست

اثر گر باز گیرد عشقت از خلق
سراسر نیست گردد در جهان هست

ترا خاطر سوی مانی و ما را
سوی تو میل خاطر همچنان هست

بکوشش وصل تو دریافت نتوان
ولیکن من بکوشم تا توان هست

بود بر آتش دل دیگ سودا
مرا تا گوشتی بر استخوان هست

چو من زنجیر زلفین تو دیدم
اگر دیوانه گردم جای آن هست

بآب دیده شستم رو ، هنوزم
ز خاک کوی تو بر رخ نشان هست

شوم گردن فراز ار بر تن من
سری شایسته آن آستان هست

دلم بی انده تو نیست ، دیر است
که سیمرغی درین زاغ آشیان هست

غمت با سیف فرغانی شبی گفت
مرا خود با تو چیزی در میان هست

کجا باشد نصیب از وصل جانان
هرآنکس را که دل دربند جان هست

زبان از ذکر غیر او فرو شوی
گرت آب سخن زین سان روان هست

سیف فرغانی

عشقی نوین

از صد ها سال پیش

که تو را درون دوات دوست مى داشتم
و مى کوشیدم تا با تو
عشقى نوین بنیاد کنم
عشق تملک و زبونىِ تَنْ خواهش و لذتِ کلونِ در
ناشناخته بود
زیرا میان من و تو
در درازناى عمر
نان بود و مرکب بود
اینک که در قاره اى دیگر
در کنار تو باران مى بارد
شعر من مرطوب مى گردد

غادة السمان
مترجم : عبدالحسین فرزاد

نماز عشق

برای لمس دستانت

باید وضوی عشق گرفت
برای بوسیدنت
باید سوره‌ی عشق خواند
تو تنها وارثِ
سجاده‌ی قلبم هستی

مانی دانته

به عشق شکوفای قلبم نگاه کن

با هواپیمای کاغذی خیالم

با صفای احساست
به سویم پرواز کن
سرزمینی های سحر آمیزرا سر سبز خواهی دید
و من بلندترین تاج درخت خواهم شد
تا به تو سایه و سر پناه بخشم
از دو دستت
دو بال فرشته بساز
برایم بازیچه رویا واندکی هم آرامش به ارمغان آور
اما قبل از اینکه چیزی بگوئی
به عشق شکوفای قلبم نگاه کن

آلدا مرینی
ترجمه : سیدابوالحسن هاشمی نژاد

محصول عشق

عشق همدیگر را فهمیدن

و حس کردن است
نه یکی شدن
ما نیمه ی مکمل میخواهیم
نه سایه ی خود را
وقتی انگیزه عشق باشد
و هدف دوام بخشیدن
محصول همیشه عمیق و زیبا است

نادر ابراهیمی

هنگامی که تو را می بوسم

هنگامی که تو را می بوسم

تنها دهان تو نیست که می بوسمش
تنها ناف تو نیست
تنها شکم تو نیست که بر آن بوسه می زنم
من حتی
پرسش های تو را می بوسم
آرزو های تو را
عکس العمل تو را می بوسم
شک های تورا
شهامتت را
عشقت را به من
و رهایی ات را از من
من به پاهای تو بوسه می زنم
که به اینجا آمده اند و دوباره
از اینجا خواهند رفت
من
تو را می بوسم
همین گونه که هستی
همانگونه که خواهی بود
فردا و فرداها
هنگامی که حتی
هنگامه ی من نیز گذشته است

اریش فرید
مترجم : اعظم کمالی

دلم برای تو تنگ است

دلم برای تو تنگ است

و این را نمی‌توانم بگویم
مثل باد که از پشت
پنجره‌ات می‌گذرد
و یا درخت‌ها که
خاموش‌اند
سرنوشت عشق
گاهی سکوت است

چیستا یثربی

ننویس

ننویس غمگینم و می خواهم

چراغم خاموش باشد
تابستان‌ها در غیاب تو به تاریکی اتاقند
دوباره دستانم را بسته‌ام نباید کاری بکنند
کوبیدن بر قلب من به کوبیدن به یک قبر می‌ماند
ننویس

ننویس بگذار یاد بگیریم مردن را
چُنان که بهتر از آن ممکن نباشد
دوستت داشتم ؟
از خدا بپرس
از خودت بپرس می‌دانی ؟
شنیدن دوستت دارم‌های تو
وقتی این همه دوری
به این می‌ماند که برایت از بهشت بگویند
و هرگز به آن راهت ندهند
ننویس

ننویس می‌ترسم از تو
می‌ترسم از به یاد آوردن
چرا که خاطره در خود نگه می‌دارد
صدایی را که زمانی شنیده‌ام
به آنکه نمی‌تواند بنوشد آب نشان نده
نشان نده تصویر آن دلبند را در کلمه‌ای دست‌نویس
ننویس

ننویس این کلمات مهربان را
که شهامت ندارم دیدنشان را
انگار صدای تو می‌گستراند این کلمات را بر قلب من
در امتداد لبخندت ، بر آتش
این کلمات بر من ظاهر می‌شوند
انگار بوسه‌ای نقش زده باشد آنها را بر قلب من
ننویس

لوئیس سیمپسون شاعر جاماییکایی
مترحم : آزاده کامکار

نامی تازه

یا انگشتی بر لبان
نمی توان با یک دل دو عشق را از گردنه ها گذراند
هرزگان می توانند

یکی از دل ها عاشق ترین باید بمیرد
هرزگان نمی دانند
شاید راه دیگری باشد
تو می گویی
می توان به غریزه ی سازش بازگشت
کبک سفید در زمستان قطبی
بوآ ی سبز بر درختان جنگلی
آهوبره ی خالدار میان بهار گرمسیری
شیادان می توانند
شاید راه دیگری هم باشد
من می گویم
نامی تازه برایت بر می گزینم
که من بدانم و تو فقط
نامی که از میان برگ های شعر من پر بکشد
چهچهی بزند یا سوتی بلند
عشوه ای بگشاید به شکفتن غنچه وار
اشکی از عذار فروچکاند
و هرکس گمان کند که مخاطب اوست
اما فقط من و تو یقین کنیم
عاشقان می توانند
نمی توان با یک دل دو عشق را از گردنه ها گذراند
اگر می خواهی بمیرم
خنجر و فنجان زهر را دور انداز
لبخندی بخلان در جانم
یا انگشتی بگذار بر لبانم
همین
عاشقان می توانند

منوچهر آتشی

بگذار باور کنم

بگذار باور کنم

که هنوز زندگی
می‌تواند خبرهای خوب بیاورد

این‌که زمان مجبور نیست
مرا با تَرَک‌ها و گرد و خاک‌اش
خوار و خفیف کند

بگذار در این شب تاریک قدم بزنم
و خیال کنم که هنوز چیزی باقی مانده است
از ستارگان
میان درختانی که با هم قدم می‌زدیم

ستارگانی که تنها می‌توانند
آن‌هایی را پیداکنند
که عاشق‌ می‌شوند
کنار یک رود
یک عصر

بگذار ، بگذار
در رنجم آرام بگیرم
و هذیان مغاک‌ات را بشناسم
و درهایی را
که نا‌گهان
ناپدید شدی

دخترک ابدی
شعر
گواه مرگ من

چراکه زندگی رویاست
همان حرفی که از کودکی‌ام می‌شنیدم

نه بیش و نه کم
شخصیت‌های یک قصه‌ایم
که کسی به رویا می‌بیند

در لحظه‌ای که به پیش می‌رفتم و
غرق می‌شدم
تنها چیزی که می‌توانستم به آن فکر کنم این بود
که در پایان
طرح رویا را
در خواهم یافت

ایوان اونیاته شاعر اکوادور
ترجمه : محسن عمادی

تو تا دوری ز من جانا چنین بی‌جان همی‌گردم


تو تا دوری ز من جانا چنین بی‌جان همی‌گردم
چو در چرخم درآوردی به گردت زان همی‌گردم

چو باغ وصل خوش بویم چو آب صاف در جویم
چو احسان است هر سویم در این احسان همی‌گردم

مرا افتاد کار خوش زهی کار و شکار خوش
چو باد نوبهار خوش در این بستان همی‌گردم

چه جای باغ و بستانش که نفروشم به صد جانش
شدم من گوی میدانش در این میدان همی‌گردم

کسی باشد ملول ای جان که او نبود قبول ای جان
منم آل رسول ای جان پس سلطان همی‌گردم

تو را گویم چرا مستم ز لعلش بوی بردستم
کلند عشق در دستم به گرد کان همی‌گردم

منم از کیمیای جان چه جای دل چه جای جان
نه چون تو آسیای نان که گرد نان همی‌گردم

قدح وارم در این دوران میان حلقه مستان
ز دست این به دست آن بدین دستان همی‌گردم

مولانا

در فکرتو هستم

هر روز

در فکر تو هستم

گر چه آن قدر که می خواهم
به تو نامه نمی نویسم
یا تلفن نمی کنم
هر روز
در فکر تو هستم
گاه در فکرِ
خاطره ای که با تو داشته ام
و گاه در رویاهایم
برای تو
آنچه برایم رخ داده را تعریف می کنم
مهم نیست
به چه فکر می کنم
هر روز برایت نامه می نویسم
یا به تو تلفن می کنم
و دلم برایت تنگ می شود

سوزان پولیس شوتز
ترجمه : رویا پرتوی

مرا در آغوش بگیر

مرا مثل نداشتنت ، عمیق
مثل قدم هایت ، محکم
مثل رویاهایت ، باشکوه
در آغوش بگیر
زیباترین وداع هنوز اتفاق نیفتاده است

برای روزهایی که نیستم
عمیق
محکم
باشکوه
مرا در آغوش بگیر
با احساس مردی
که لب مرز نشسته و
می داند
به جنگ برود
یا از کشور
فرقی نمی کند
خانه اش آتش گرفته است

منیره حسینی