اولین نوروز جوانی ام

من اولین نوروز نوجوانی‌ام را
هرگز هرگز
از یاد نخواهم برد
نه به خاطر میهن
به این خاطر که
نخستین بوسه‌ از دختری
در آن اتفاق افتاد

شیرکو بیکس
ترجمه : یحیی زرین نرگس

سال نو

همه می‌گویند سال نو
من می‌گویم سال از نو
چون قرار است
از نو دوستت داشته باشم
از نو تو را بخواهم
از نو عاشقت شوم
من از نو حضورت در قلبم را
تمدید کردم

سیما امیرخانی

پس چگونه می توانم از تو فرار کنم ؟

ای کاش می توانستم بروم
ای کاش می توانستم فرار کنم
اما نمی توانم

چرا که در پس اب
در پس نان
در پس بوسه
سیمای تو وجود دارد

چرا که در پس عشق
در پس گرسنگی
در پس پاکی و صافی
سیمای تو وجود دارد

پس چگونه می توانم از تو فرار کنم ؟

نیکوس کازانتزاکیس
ترجمه : منیر جزنی

بوسه ها

به بوسه ها گفتم
بهار می شود
و هر بوسه
پرستویی ست
که به آشیانه لب ها
 باز خواهد گشت

بوسه ها اما ترسیدند
بوسه ها
به شعرها پناه بردند
و هر بوسه
پشت غزلی
پنهان شد

به دست ها گفتم
بهار می شود
و دست ها
دوباره همدیگر را می گیرند

دست ها اما
سه نقطه از الفبا قرض گرفتند
دست ها
دشت ها شدند
و از آدمی گریختند

بوسه ها
عشق را آلودند
 و دست‌ها
زندگی را

آدمی
جهان را بوسید و بیمارش کرد
آدمی
به زندگی دست زد و آن را کشت

از این پس
انسان
 بی بوسه و بی دست
قدیسی ست
که جهان
 دوستترش می دارد

عرفان نظرآهاری

نامه های عاشقانه

باران باران
مانند نامه‌های عاشقانه
بی امان از آسمان فرو می‌ریزد
زمستان ، صدا
و پژواکی تشنه‌ی آغوش
زمستان را دوست دارم
قدم‌زدن‌های شاد تا رسیدن به میعادگاه‌مان
که در میان آب و باران غرق است
زمستان را دوست دارم
آن را قطره‌قطره می‌شنوم
آن را باران ، باران می‌شنوم
مانند صدایی‌ست که به عاشق می‌رسد
بر تن‌ام ببار
که این گریه‌های زمستان
گریه‌های پایان عمر نیست
بلکه نشان ِآغاز است
نشانِ امید

محمود درویش
مترجم : پریسا فرخی

آتشی بودم و سوزاندم و بر باد شدم

آتشی بودم و سوزاندم و بر باد شدم
تیشه گردیدم و تاج سر فرهاد شدم

ناله‌ها زیر لبانم شده زندانی شرم
ترسم آن روز کشم آه که فریاد شدم

سینه‌ام گشته بهشتی ز گل وحشی عشق
ای خداوند به خشم آی که شداد شدم

من همان صید ضعیفم که به دام افکندی
ناز من بود و نیاز تو که صیاد شدم

باز طوفان می از مهلکه‌ام برد برون
در خرابات شدم معتکف ، آباد شدم

از رقیبان نهراسم که غروری سر و پا
طعنه بیهوده مزن من دگر استاد شدم

دردم این بود غزالم غزلی می‌خواهد
غزلی ساختم از درد و غم آزاد شدم

نصرت رحمانی

بیست سال بعد

اگر زنده بمانیم
بیست سال بعد باهم برخورد کنیم
در چهره‌ات نقش لال سال‌ها
و در صورت من شبیه این چیزی خواهد بود
دو پیر گوژپشت
تکیه داده به درخت
به جوانی سال‌های دور
سَرَک خواهد کشید
دستان‌مان که رگ‌هایش بیرون زده
مثل دو عنکبوت به‌هم خواهد رسید
در تارهای تنیده‌ی پیری
به تپش درخواهیم آمد
دست‌هایمان جدا خواهد شد
مثل دو عنکبوت خسته

مثل غنچه از کنارمان
دختران
جوانان چنارقامت رد خواهد شد
تو مرا جست‌وجو خواهی کرد
و من تو را در میان آن‌ها
این تاریکی موعود را
به روشنایی خواهیم سپرد

تو در چهره‌ی من
من در صورت تو خواهم دید
جوانی خمیده‌ی‌مان را
برای این‌که زمان بگذرد
سخن را به سخن پیوند خواهیم زد
به تلخی خواهیم گریست
به این خنده‌های بی‌دندان‌مان

اگر زنده بمانیم
بیست سال بعد باهم برخورد کنیم
یا در کوچه یا در بلوار
آن‌هایی که ما را خواهند دید به تلخی خواهند خندید
پایی مال خودمان ، پایی تکیده به عصا
یک پای‌مان بر لب‌ گور

زمان را فریب داده به سینما خواهیم رفت
فیلم را نه
جوانانی بوسه زن را که در ردیف انتهایی نشسته‌اند
خواهیم پایید
هرازگاهی در اکران
نگاه‌های‌مان بوسه خواهند داد
در چشم‌های‌مان گل خواهد داد
باران خاطره‌های‌مان
نخواهیم فهمید که خواب
کی ما را با خود برد
با صدای خدمت‌گزار بیدار خواهیم شد
بلند شوید
فیلم خیلی وقت است که تمام شده

نصرت کسمنلی
مترجم : کاظم نظری نیا

ای بچشم دل ندیده روی یار خویش را

ای بچشم دل ندیده روی یار خویش را
کرده ای بی عشق ضایع روزگار خویش را

کعبه رو سوی تو دارد همچو تو رو سوی او
گر تو روزی قبله سازی روی یار خویش را

عشق دعوی می کنی ، بار بلا بر دوش نه
نقد خود بر سنگ زن بنگر عیار خویش را

یا چو زن در خانه بنشین عاشق کار تو نیست
عشق نیکو می شناسد مرد کار خویش را

عاشق آن قومند کندر حضرت سلطان عشق
برگرفتند از ره خدمت غبار خویش را

روز اول چون بدولت خانه عشق آمدند
زآستان بیرون نهادند اختیار خویش را

بارگیر نفس شان در هر قدم جانی بداد
تا بدین منزل رسانیدند بار خویش را

دیگران از ترک جان در راه جانان قاصرند
زین شتر دل همرهان بگسل مهار خویش را

وندرین ره دام ساز از جان و جانان صید کن
پای بگشا باشه عنقا شکار خویش را

چون صدف گر در میان دارد در مهرش دلت
زآب چشم چون گهر پر کن کنار خویش را

ای توانگر سوی درویشان نظر کن ساعتی
تا بخدمت عرضه دارند افتخار خویش را

هر زمان در حلقه زنجیر زلفت می کشند
یک جهان عاشق دل دیوانه سار خویش را

سیف فرغانی ز هجرانت بکام دشمنست
چند دشمنکام داری دوستدار خویش را

سیف فرغانی

وداع آخر

می‌ گفت همدیگر را خواهیم دید
در حالی‌ که هر دو یقین داشتیم
وداع آخر است
اما اصرار داشتیم
دردهایمان را به هم تعارف کنیم
گفتیم به امید دیدار
و من به امید دیدار را
در حالی زمزمه می‌ کردم
که یقین داشتم هرگز باز نخواهم گشت

غادة السمان
ترجمه : سپیده متولی

چه راه دشواری است

چه راه دشواری است
گذر از شب ، از روز
گذر از خیر ،  از شر
از نیک و بد
گذر از سکوت
از هیاهو
از نفرت
از خشم
از عشق
از عشق

عباس کیارستمی

دروازه ی دل ات

دروازه ی دل ات را رویم مبدد
من مهمان نفس هایت هستم
هر جا که بوی تو باشد
نام و شناسنامه ات هستم
اصلا نمی توانم
که تو را در آورم
از آیینه ی چشمانم
از تو
چون دلم مراقبت می کنم

شیرکو بیکس
مترجم : مختار شکری پور

ما را نامهربانی ها کشت

آنقدر نگذاشتی ببوسمت
که بوسیدن ات هم ممنوع کردند
و حالا که نفس هامان هم به شماره افتاده
مثل عشق سال های وبا
لعنت به تو
لعنت به من
لعنت به همه ی ما
بخاطر همه بوسه هایی که از هم دریغ کرده ایم
اگر زنده ماندی
از طرف من به تمام مردم دنیا بگو
تا می توانید همدیگر را ببوسید
نسل ما همه مردند
در عصر یخبندان
عصری که بوسیدن حکم جام شوکران را داشت
و چکاندن ماشه در دهان خویش
به همه دنیا بگو
ما را نامهربانی ها کشت
نه جنگ های صلیبی و
طاعون و کرونا و سل

فردین نظری

دل خسته

و من
ای کاش می توانستم
این دل خسته و غمگین را
دور از چشم همگان
انگار که برای من نیست
کنار خیابانی رها کنم

ادیب جان سور
مترجم : سیامک تقی زاده

دوستت دارم

چقدر خوب است
که تو را دوست دارم
و می توانم به آسمان و زمین قسم بخورم
که من هنوز زنده ام

آی ، گنجشکان سحرخیز
روی شانه های من آرام بگیرید
و جفتتان را صدا بزنید
چه فرق می کند ، درخت یا شاعر ؟
آنقدر دوستش دارم
که از هر نگاهم
شاخه ای سبز ، روییده

قسم می خورم
یک قلب توی سینه دارم و
قلبی در مشتم
آی کلاغ های پریشان
فقط من می دانم
چقدر عاشقید
قلب مرا به دهان بگیرید
و آواز سر دهید
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم

پریسا صالحی

من می سوزم همیشه

برای تو می‌توانم
روزی یکبار بمیرم
برای تو هزاربار زندگی کنم
و تو مرا نمی‌بینی
مرا حس نمی‌کنی
تو مرا نمی‌شناسی
و من می‌سوزم همیشه
مثل شعله‌ای که روی سرگنج می‌تابد

دیانا باربو شاعر رومانی
مترجم : النا رودیکا کاظمی

چنگ شکسته

بازم به سر زد امشب ای گل هوای رویت
پایی نمی دهد تا پر وا کنم به سویت

 گیرم قفس شکستم وز دام و دانه جستم
کو بال آن خود را باز افکنم به کویت

تا کی چو شمع گریم ای درین شب تار
چون صبح نوشخندی تا جان دهم به بویت

از حسرتم بموید چنگ شکسته ی دل
چون باد نو بهاری چنگی زند به مویت

ای گل در آرزویت جان و جوانی ام رفت
ترسم بمیرم و باز باشم در آرزویت

از پا فتادگان را دستی بگیر آخر
تا کی به سر بگردم در راه جست و جویت

تو ای خیال دلخواه زیباتری از آن ماه
کز اشک شوق دادم یک عمر شست و شویت

چون سایه در پناه دیوار غم بیاسای
شادی نمی گشاید ای دل دری به رویت

هوشنگ ابتهاج

زمان مرگم

Image result for آلفرد دو موسه

زمان مرگم فرا رسیده
اصوات
از اطراف در گوشم می‌پیچد
در این شب‌های دشواری و هشیاری
همه‌جا لمس‌اش می‌کنم
همه‌جا می‌بینم‌اش
وقت‌هایی که برای بیچارگی‌ام در تلاشم
بدبختی بیشتر بیدار می‌شود
وقت‌هایی که می‌خواهم گام بردارم
ناگهان همه چیز می‌ایستد
در قلبم
احساس توقف می‌کنم
از این مبارزه خسته‌ام
می‌دانم
تا هنگام آرامش همه چیز در ستیز است
و من
اسبی خسته
که جرأتش را از دست داده است

آلفرد دو موسه
مترجم : مرضیه آقارضایی

دود از دلم برآمد ، دادی بده دلم را

دود از دلم برآمد ، دادی بده دلم را
در بر رخم چه بندی ؟ بگشای مشکلم را

پایم به گل فروشد ، تا چند سر کشیدن ؟
دستی بزن برآور این پای در گلم را

دستم چو شد حمایل در گردن خیالت
پنهان کن از رقیبان دست حمایلم را

بردند پیش قاضی از قتل من حکایت
او نیز داد رخصت ، چون دید قاتلم را

جز مهر خود نبینی در استخوان و مغزم
گر زانکه بر گشایی یک یک مفاصلم را

وقتی که مرده باشم ، گر مهر می نمایی
بر آستان خود نه تابوت و محملم را

تا نقش مهر خویشم بر لوح دل نوشتی
یکسر به باد دادی تحصیل و حاصلم را

عیبم کنند یاران در عشقت ای پریرخ
دیوانه ساز بر خود یاران عاقلم را

از غل و بند مجنون دیگر سخن نگفتی
گر اوحدی بدیدی قید و سلاسلم را

اوحدی مراغه ای

رودی مثل عشق

در سیاهی چشم هایت
فرورفته ام
و دیگر نمی دانم
جاده به کجا می پیچد
فقط می دانم
که رودی مثل عشق
در دلم جاری شده است

ابراهیم گورچایلی شاعر آذربایجان
ترجمه : رسول یونان

طعم اولین بوسه

کاش می توانستیم
طعم اولین بوسه مان را
جایی ذخیره کنیم

تا هرگاه عمر عشقمان رو به زوال می رفت
مزه مزه اش کنیم
و به یاد بیاوریم چه راه طویلی را
برای اولین بوسه سپری کرده ایم

کاش می توانستیم
طعم اولین بوسه مان
بنیادی ترین سلول های جهان را
جایی ذخیره کنیم

احسان نصری