هرگز نبوده‌ام جز به‌خاطر تو

جهان هستی
و هیچ جهانی چون تو نیست
آسمان هستی و باران و شمیم
تو آن صدای شب زنده‌داری
صدای چکیدن دانه‌های باران
زمستان و بهار هستی
شب‌های تابستان هستی
از آن زمان که به تو دل دادم
جهان دگرگون شد
و تو بدل به خواب و رؤیا و بیداری من شدی
امان از اشتیاق‌ام برای تو

کاش بدانی
با تو چگونه محو می‌شوم
و چقدر خواهم مرد
اگر چشمان‌ام در پیش‌گاه تو بایستند
در تلفظ نام‌ات
شهدی‌ست که دهان‌ام نمی‌شناسدش
پس هرگز به‌دنیا نیامده‌ام
و هرگز نبوده‌ام
جز به‌خاطر تو

سهام الشعشاع
مترجم : سودابه مهیجی

زندگى قبل از هرچیز زندگى‌ست

زندگى قبل از هرچیز زندگى‌ست
گل مى‌خواهد ، موسیقى مى‌خواهد
زیبایى مى‌خواهد

زندگى حتى اگر یکسره جنگیدن هم باشد
خستگى در کردن مى‌خواهد
عطر شمعدانى‌ها را بوییدن مى‌خواهد

خشونت هست ، قبول
اما خشونت ، اصل که نیست
زایده است ، انگل است ، مرض است
ما باید به اصلمان برگردیم

زخم را که مظهر خشونت است
با زخم نمى‌بندند
با نوار نرم و پنبه پاک مى‌بندند
با محبت ، با عشق

نادر ابراهیمی

انتظار

زنى را انتظار مى کشم
که یک روز
با دامن و گیسوانى رقصان در باد
خواهد آمد

آتال بهرام اوغلو
مترجم : حسین صفا

ای چشم شیرین بی‌پروا

همه جا می‌بینم‌ات
به درخت و پرده و آینه
نمی‌دانم اما
تو مرا دنبال می‌کنی
یا من تو را
ای چشم شیرین زیبا
به گل‌ها می‌بینیم و می‌بینم‌ات
به گل‌ها نشسته‌ای و می‌بینیم
بر آب می‌نگرم و می‌بینم‌ات
در آب می‌لرزی و می‌بینیم
تو مرا جست‌وجو می‌کنی یا من تو را ای چشم شیرین دل‌ربا
همه‌ رویاهایم را نیلوفری کرده‌ای
و همه‌ خیال‌هایم را به بوی شراب آغشته‌ای
همه‌جا
گرمای خانه و جان و جهان است حضورت
ولی چشم که باز می‌کنم
نمی‌بینم‌ات دیگر
با آن‌که می‌دانم
تو می‌بینی‌ام همه جا
من شیدای توام
یا تو مرا گرفته‌ای به بازوی سودا
ای چشم شیرین بی‌پروا

منوچهر آتشی 

درد می‌کشم از عذاب زندگی

آه
صدایت صدایت
سراسر حسرت‌ست
مثل هم‌آغوشی
معلق می‌دارد مرا
میان پریشانی و جنون
بر دیواره‌های قلعه‌ی شب
در حالی‌که
درد می‌کشم از عذاب زندگی
دلتنگ توام
در حالی‌که
درد می‌کشم از عذاب زندگی
بیشتر دوستت دارم

غادة السمان

دیگر ساعتی بر دست من نخواهی دید

دیگر ساعتی بر دست من نخواهی دید
مِنبعد عبور ریز عقربه ها را مرور نخواهم کرد
وقتی قراری ما بین نگاه من
و بی اعتنایی نگاه تو نیست
ساعت به چه کار من می آید ؟
می خواهم به سرعت پروانه ها پیر شوم
مثل همین گل سرخ لیوان نشین
که پیش از پریروز شدن امروز می پژمرد

دوست دارم که یک شبه
شصت سال را سپری کنم
بعد بیایم و با عصایی در دست
کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم
تا تو بیایی
مرا نشناسی
ولی دستم را بگیری و
از ازدحام خیابان عبورم دهی

حالا می روم که بخوابم
خدا را چه دیده ای
شاید فردا
به هیئت پیرمردی برخواستم
تو هم از فردا
دست تمام پیرمردان وامانده در کنار خیابان را بگیر
دلواپس نباش
آشنایی نخواهم داد
قول می دهم آنقدر پیر شده باشم
که از نگاه کردن به چشم هایم نیز
مرا نشناسی
شب بخیر

یغما گلرویی

نامی از نام هایت

بر این گمان بودم
که نامی را میدانم
از نامهایت
که تو را به سوی من خواهد آورد
اما آن را نمی دانستم
یا نمی یافتمش
با خود گفتم
این منم که مرده ام
و راز تو را فراموش کرده ام

خوزه آنخل بالنته
مهیار مظلومی

پنجره ها بسته اند عشق پدیدار نیست

پنجره ها بسته اند عشق پدیدار نیست
دیده بیدار هست دولت دیدار نیست

یار چو بسیار بود دل سر یاری نداشت
دل سر یاری گرفت لیک دگر یار نیست

روی پریوار بود آینه اما نبود
آینه اکنون که هست روی پریوار نیست

زلف سیه کار من بس که گرفتار سوخت
توده خاکسرش ماند و خریدار نیست

خیل وفا پیشگان از بر من رفته اند
مانده هوادار من آنکه وفا دار نیست

حلقه به گوشان چرا ترک ادب گفته اند ؟
جز همه انکار من آن همه را کار نیست

گفتمشان می برم تا بفروشم به غیر
بنده بی شرم را رونق بازار نیست

ای غم بسیار من یار من و یار من
باش که در دار دل غیر تو دیٌار نیست

ای دل دیوانه خو عمر تبه کرده ای
اینت نژندی سزا ، گر چه سزاوار نیست

لحظه چو گم شد مجوی کاب روان را به جوی
صورت تکرار هست معنی تکرار نیست

بس کنم این گفته را گفته آشفته را
خفته ای و خفته را گوش به گفتار نیست

سیمین بهبهانی

همان‌گونه که با نامِ خودم همراهم

برای به یاد آوردنت
نیازی به مرورِ خاطره‌ها نیست
که حتی یک لحظه‌ هم از ذهنِ من بیرون نمی‌روی
راه رفتن‌ات شبیهِ دویدن است
و لبخندِ تو
مانندِ چراغی که در تاریکی بتابد
روشنایی می‌افشانَد

وقتی‌که زمان در تاریکی‌های خالیِ خود
با ستاره‌های دوردستِ کائنات
کائناتی که دگرگون شده‌اند
جاری می‌شود می‌رود
برای به یاد آوردنت
نیازی به مرورِ خاطره‌ها نیست

همان‌گونه که با نامِ خودم همراهم
هر ساعت
هر دقیقه
هر ثانیه
و به همان‌سان با تو همراهم

قلب‌مان با غرورِ حاصل از باور کردنِ خوش‌بختی
آسوده است
سرمان به سانِ دینامیت
زیرِ بغل‌های‌ ما جا گرفته است
و بعد
روشناییِ حاصل از دیدارِ حقایق
که بر پیشانی‌مان می‌درخشد
در هر زمان
و در چنین شرایطی
برای هر انسانِ فناپذیری میسر نمی‌شود

برای به یاد آوردنت
نیازی به مرورِ خاطره‌ها نیست
تو به اندازه‌ی قلب‌ام
و به اندازه‌‌ی دست‌ام به من نزدیکی

آتیلا ایلهان 
مترجم : ابوالفضل پاشا

چشم سر مست خوشت ، فتنه هشیاران است

چشم سر مست خوشت ، فتنه هشیاران است
هر که شد مست می عشق تو ، هشیار آن است

در خرابات خیال تو خرد را ره نیست
یعنی او نیز هم از زمره هشیاران است

دلم از مصطبه عشق تو ، بویی بشنید
زان زمان باز مقیم در خماران است

عشق باروی تو هر بوالهوسی، چون بازد ؟
عشق کاری است که آن ، پیشه عیاران است

حال بیماری چشم تو و رنجوری من
داند ابروی تو کو بر سر بیماران است

دارم آن سرکه سر اندر قدمت اندازم
وین خیالی است که اندر سر بسیاران است

شرح بیداری شبهای درازم که دهد
جز خیال تو ، که او مونس بیداران است

در هوی و هوس سرو قدت ، سلمان را
دیده ابری است ، که خون جگرش باران است

سلمان ساوجی

اثبات عشق

برای اثباتِ هر اتفاقی
دو شاهد لازم است
امّا من برای اثباتِ عشقم به شما
چهار شاهد دارم
تپشِ قلبم
لرزش ِ اندامم
تکیدگیِ جسمم
و بند آمدنِ زبانم

منصور النمیری 
مترجم : یدالله گودرزی

امروز را در خانه می‌‌مانم

امروز را در خانه می‌‌مانم
و در به روی کس نمی‌گشایم
اما بی در و پیکر است خانه ذهنم
می‌آیند و می‌روند
دوستان ناموافق
آشنایان ناسازگار

عباس کیارستمی

در بازتاب سکوت غم هایت

در بازتاب سکوت غم‌هایت
در بازتاب سکوت زخم‌هایت
در بازتاب سکوت زیبایی‌ات
طنین رنگ دریایی را
و فریاد بوی تاریخی را 
و فریاد سوخته‌ی نگاه‌ات را 
و جیغ چشمان‌ات را می‌شنوم

شیرکو بیکس 
مترجم : رضا کریم‌ مجاور

دلتنگی

می‌دانی
در تنهایی نیست که دلتنگ تو می‌شوم
بلکه در جمع این‌چنین‌ترم

دلتنگی محصول غیبت نیست
محصول حضور است
حضور هر کس غیر از تو

بودن با دیگران
نبودن تو را بیشتر می‌کند
دیوارها و صندلی‌ها و تخت‌ها و
اتاق‌ها و خانه‌ها و خیابان‌های خالی نیستند
که جای خالی تو را باز می‌تابانند
بلکه آدم‌ها هستند

آدم‌ها ، آخ آدم‌ها
آخ از آدم‌هایی که هستند
اما تو نیستند
 
حسین وحدانی

همچون سنگی بی احساس

در تماشاخانه جهانی که در آن به سر می بریم
محبوب من چون تماشاگری با فراغ بال می نشیند
مرا می نگرد که همه نقش ها را بازی می کنم
و ادراک آزاردیده ی خود را به هر ترفندی پنهان می کنم
گاه که رخداد شعف انگیز به جاست
سرمست می شوم
و چون در یک کمدی نقابی از شادمانی بر چهره می زنم
گاه که شادی ام به اندوه می گراید
شیون می کنم و
از غصه هایم یک تراژدی می سازم
او که با چشمان خیره اش مرا می نگرد
نه از شادمانی ام خوشحال می شود و نه از دردم اندوهگین
لیک آن گاه که می خندم به سخره می گیرد
و آن گاه که می‌گریم می خندد
و بیش از پیش قلبش را سخت تر می کند
پس چه می تواند او را تکان دهد ؟
اگر نه شعف و نه اندوه
او زن نیست
بلکه سنگی است بی احساس

ادموند اسپنسر شاعر انگلیسی
مترجم : محمد رجب پور

نغمه ها

دل از سنگ باید که از درد عشق
ننالد خدایا دلم سنگ نیست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
که جز غم در این چنگ آهنگ نیست

به لب جز سرود امیدم نبود
مرا بانگ این چنگ خاموش کرد
چنان دل به آهنگ او خو گرفت
که آهنگ خود را فراموش کرد

نمی دانم این چنگی سرونوشت
چه می خواهد از جان فرسوده ام
کجا می کشانندم این نغمه ها
که یکدم نخواهند آسوده ام

دل از این جهان بر گرفتم دریغ
هنوزم به جان آتش عشق اوست
در این واپسین لحظه زندگی
هنوزم در این سینه یک آرزوست

دلم کرده امشب هوای شراب
شرابی که از جان برآرد خروش
شرابی که بینم در آن رقص مرگ
شرابی که هرگز نیابم بهوش

مگر وارهم از غم عشق او
مگر نشنوم بانگ این چنگ را
همه زندگی نغمه ماتم است
نمی خواهم این ناخوش آهنگ را
 
فریدون مشیری

تو در چشم‌های من زندگی خواهی کرد

تو را در نوشته‌هایم
تو را در نقاشی‌هایم
تو را در ترانه‌هایم
و تو را در حرف‌هایم
پنهان خواهم کرد باور کن

تو خواهی ماند و کسی نخواهد دانست
و کسی تو را نخواهد دید
و تو در چشم‌های من زندگی خواهی کرد

گرمای تابناک دوست داشتن را
تو خواهی دید و خواهی شنید
و تو خواهی خوابید و بیدار خواهی شد

نگاه خواهی کرد
روزهایی که می‌آیند
به روزهایی که رفته‌اند
شباهتی ندارند
و تو غوطه‌ور خواهی شد

دریافتنِ‌ هر دوست داشتنی
گذران یک زندگی‌ست
سپری خواهی کرد

تو را زندگی خواهم کرد
قابل فهم نیست
زندگی خواهم کرد در چشم‌هایم
و در چشم‌هایم تو را پنهان خواهم کرد

یک روز
برای فهمیدنِ کاملِ همه‌چیز
خواهی نگریست
من چشم‌های‌ام را خواهم بست
و تو درخواهی یافت

ازدمیر آصف
مترجم : ابوالفضل پاشا

چون مرا مجروح کردی گر کنی مرهم رواست

چون مرا مجروح کردی گر کنی مرهم رواست
چون بمردم ز اشتیاقت مرده را ماتم رواست

من کیم یک شبنم از دریای بی‌پایان تو
گر رسد بویی از آن دریا به یک شبنم رواست

گر رسانی ذره‌ای شادی به جانم بی جگر
هم روا باشد چو بر دل بی تو چندین غم رواست

چون نیایی در میان حلقه با من چون نگین
حلقه‌ای بر در زن و گر در نیایی هم رواست

تا درون عالمم دم با تو نتوانم زدن
چون برون آیم ز عالم با توام آن دم رواست

چون در اصل کار عالم هیچکس آن برنتافت
آنچنان دم کی توان گفتن که در عالم رواست

در صفت رو تا بدان دم بوک یکدم پی بری
کان دمی پاک است و پاک از صورت آدم رواست

گر سر مویی جنب را تر نشد نامحرم است
ظن مبر کاینجا سر یک موی نامحرم رواست

موی چون در می‌نگنجد کرده‌ای سررشته گم
گر تو گویی سوزنی با عیسی مریم رواست

اره چون بر فرق خواهد داشت جم پایان کار
گر فرو خواهد فتاد از دست جام جم رواست

چون تواند دیو بر تخت سلیمانی نشست
گر سلیمان گم کند در ملک خود خاتم رواست

فقر دارد اصل محکم هرچه دیگر هیچ نیست
گر قدم در فقر چون مردان کنی محکم رواست

بیش از زنبیل‌بافی سلیمان نیست ملک
هر که این زنبیل بفروشد به چیزی کم رواست

مذهب عطار اینجا چیست از خود گم شدن
زانکه اینجا نه جراحت هیچ و نه مرهم رواست

عطار نیشابوری

چون تو هستی

هر جا که نگرانی هایت هست
من را صدا بزن و بگذار دستت را بگیرم
خوشحالی های بزرگ و خواسته های بی صدا
چون تو هستی قلب من رشد میکند
آه ، دلتنگی

چون تو هستی من هم هستم
من را صدا بزن و بگذار دستت را بگیرم
زمانی که در عشقت باز می شود
من را می بینی بگذار در آن نور زندگی کنم
در تنهایی و خستگی های زندگی
چون تو هستی معنی عشق را فهمیدم
آه ، دلتنگی

چون تو هستی من هم هستم
من را صدا بزن و بگذار در آن نور زندگی کنم
من را صدا بزن و بگذار دستت را بگیرم
چون تو هستی

کیم نم جو شاعر کره ای
مترجم : عارفه سادات پورمنوچهری

نمی خواهم تصورت کنم

شبها
تا در آغوش خالیم تصورت نکنم
خوابم نمی برد
و صبحها
تا بوسه ات را بر گونه ام تصور نکنم
بیدار نمی شوم
مدتهاست که
شبها نمی خوابم و
صبحها بیدار نمی شوم
نمی خواهم تصورت کنم
تا خودت بیایی

افشین یداللهی