کسی که عشق ورزیده

کسی که عشق ورزیده
چه می‌تواند بکند
جز آن‌که محض استراحت
دیگر در زندگی‌اش
کسی را دوست نداشته باشد ؟

فرناندو پسوآ
مترجم : جاهد جهانشاهی

آغوش عشق

بخواب آرام در بستر رویای من
بگذار تا چشمان عاشقت
چراغ شب تارم باشند
بخواب آرام در آغوش گرم عشق
که من عمریست در حسرت آن بهشت کوچکم
نیازمن تنها با تو بودن است
در آغوش امن تو گریه کردن است
روزهایم که با خیالت آبی است
پس بیا همچو مهتاب
تن شب گرفته ام را مهتابی کن

سپیده مظهری

تو تمامِ عشق و آرزوهایم هستی

در بین اوقات گذشته و آینده‌ی زندگی من
امشب شب من است و رؤیای زندگی‌ام
تو تمامِ عشق و آرزوهایم هستی
پس پیمانه را از عشق پر کن و بیاور

پس از مدتی عشق از این خانه خواهد رفت
و گنجشکان از لانه‌ها کوچ خواهند کرد
و سرزمین‌هایی که در گذشته آباد بودند
ما را بی برگ و نوا خواهند دید
همچنان‌که ما آن‌ها را بیابانی خشک می‌بینیم

زندگی در آینده ما را
به بازی و ریشخند خواهد گرفت
پس بیا اکنون تو را
بیش‌ از هر زمان دیگر دوست دارم
          
جورج جرداق 
مترجم : حسین خسروی

این حوالی دیگر هیچکس عاشق نمی شود

نمی دانم این روزها
کجای دنیا را عاشق کرده ای
اما حتم دارم هنوز تنها که می شوی
کنارِ دریاچه ای
به سنگ هایِ غمگین شنا یاد می دهی
یا شاید به لباس هایِ ویترین نشسته
حسرت می دهی تنت را
چه می دانم

شاید هم کافه ای را پیدا کرده ای
که قدر سیگار کشیدنت را می داند
به انضمام یک کافه چی
که هر بار با اشاره ات به دیوار می خورد

اما در این خانه
همه چیز دست نخورده مانده
جز سرفه هایم که شدید تر شده
و همسایه های متعهد
که شب بیداری مردی عزب را تاب نمی آورند

همه چیز شکل سابق دارد
جز من و لباسهای تو
که از فرطِ آغوش چروک شده اند

راستی از آنجا که تو هستی خیالم راحت است
اما این حوالی دیگر
هیچکس عاشق نمی شود

شهریار بهروز

دست های تو را می گیرم

در میانه‌های گلِ رز گریه می‌کنم
و هر شب که در میانه‌ی کوچه می‌میرم
روبه‌روی‌ام را
و پشت سرم را نمی‌شناسم
و کاهشِ چشمانت را
که مرا سرِ پا نگه داشته‌اند
احساس می‌کنم

دست‌های تو را می‌گیرم
دست‌های تو را که سفیدند و
باز هم سفیدند و
باز هم
از این‌همه سفیدیِ دست‌های تو می‌ترسم
قطار اندکی در ایستگاه توقف می‌کند
و من آن کسی که گاهی ایستگاه را پیدا نمی‌کند

گل رز را می‌گیرم
آن را به چهره می‌رسانم
هر چه باشد این گل رز به کوچه افتاده است
دست‌ خود را
و بال خود را می‌شکنم
خون به پا می‌شود
غوغا به راه می‌افتد
گروه نوازندگان دست به کار می‌شوند
و یک کولیِ کاملن جدید
در نوک سرنا

جمال ثریا
مترجم : ابوالفضل پاشا

ای آنکه از دیار من آخر گریختی

Save Pasargad Committee

ای آنکه از دیار من آخر گریختی
چون شد که از تو باز نیامد نشانه‌ای ؟
از بعد رفتنت نشناسم جز این دو حال
رنج زمانه‌ای و گذشت زمانه‌ای

در کوره راه زندگی‌ام جای پای تست
پایی که بی گمان نتوانم بدو رسید
پایی که نقش هر قدمش نقش آرزوست
کی می توانم اینکه به هر آرزو رسید

افسوس! ای که عشق من از خاطرت گریخت
چون‌شد که یک‌نظر نفکندی به سوی من ؟
می‌خواستم که دوست بدارم تورا هنوز
زیرا به غیر عشق نبود آرزوی من

بیچاره من ، بلازده من ، بی پناه من
کز ماجرای عشق توام جز بلا نماند
از من گریختی و دلم سخت ناله کرد
کان آشنا برفت و مرا آشنا نماند

نادر نادرپور

مرثیه ی بی موسیقی

هرگز تن به این تقدیر نمی‌سپارم
که قلب‌های عاشق
درون خاکِ بی‌رحم جای گیرند
اما از کهن‌ترین روزگاران چنین بوده
هست و خواهد بود
که فرزا‌نگان و عاشقان رهسپار تاریکی شوند
با تاجی‌ از سوسن‌های سپید وبرگ‌های رخشان
اما تن به این تقدیر نمی‌سپارم
و لَختی نمی‌آرامم
چه بسیار عاشقان و اندیشمندانی که در خاک همراه شمایند
با خاکِ تیره و خودسر درآمیزید

شاید ذره‌ای از احساسات ، پندارها ، رازها و
گفته‌هاتان به جا مانده باشد
اما بهترین چیز از دست رفته
حاضر جوابی‌ها ، نگاه‌های صادقانه ، خنده‌ها ، عشق‌ها
برای همیشه رفته‌اند
رفته‌اند تا گل‌های سرخ را جانی تازه بخشند
شکوفه‌، زیبا و دل‌رباست

عطرآگین است
نیک می‌دانم
با این همه از سرِتسلیم وعجز
تن به این تقدیر نمی‌سپارم
فروغی که در دیدگانتان می‌درخشید
از تمامی گُل‌های دنیا گران‌بها تر بود

فرو می‌روند
در قعر تاریکیِ گور آرام فرو می‌روند
زیبارویان ، پُرمِهران ، دل‌نوازان
خردمندان ، بذله‌گویان ، دلیران
نیک می‌دانم
با این همه نمی‌پذیرم و تن به این تقدیر نمی‌سپارم

ادنا سنت وینسنت میلی
مترجم : مستانه پورمقدم

جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا

جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا
ور قصد آزارم کنی هرگز نیازارم ترا

زین جور بر جانم کنون ، دست از جفا شستی به خون
جانا چه خواهد شد فزون ، آخر ز آزارم ترا

رخ گر به خون شویم همی ، آب از جگر جویم همی
در حال خود گویم همی ، یادی بود کارم ترا

آب رخان من مبر ، دل رفت و جان را درنگر
تیمار کار من بخور ، کز جان خریدارم ترا

هان ای صنم خواری مکن ، ما را فرازاری مکن
آبم به تاتاری مکن ، تا دردسر نارم ترا

جانا ز لطف ایزدی گر بر دل و جانم زدی
هرگز نگویی انوری ، روزی وفادارم ترا

انوری

دور و نزدیک

نزدیکی
چون لب هایم به من
دوری
چون بوسه ای که هرگز نمی رسد

محمود درویش
مترجم : قاسم ساجدی

معامله ای پایاپای

معامله ای پایاپای
یکی تو
یکی من
یکی من
یکی تو
نمی‌بخشمت
اگر حتی یکی از موهایت بیشتر از من سفید شود
بیا به اندازه ی هم پیر شویم
بیا با هم بمیریم
راستش را بخواهی
من هنوز از مرگ می ترسم
و فکر میکنم با هم مردن
تنها راهی ست که می تواند
ترس آدمی از مرگ را فرو بریزد

رویا شاه حسین زاده

اندوهی در روشنای ماه

آزادی، کرامت، جرأت

ای بهارِ آینده از چشم‌هایش
ای قناری مسافر در روشنای ماه
مرا به سوی او ببر
چونان شعر عاشقانه‌ای
یا زخم خنجری
من آواره و زخمی‌ام
باران را
و ناله‌ی موج‌های دور را
دوست می‌دارم
از عمیق خواب بیدار می‌شوم
تا به زانوی زنی شیرین
که شبی او را
در خواب دیده‌ام
بیندیشم
و دمادم شراب بنوشم
و شعر بسرایم
به محبوب‌ام
آن بانوی دهان مست و ابریشمین پا
بگو که بیمارم و مشتاق اویم
من رد پاهایی
بر دل‌ام می‌بینم
                    
محمد الماغوط
مترجم : صالح بوعذار

به که پیغام دهم ؟

به که پیغام دهم ؟
دست من دست تو را می‌طلبد
چشم من رد تو را می‌جوید
لب من نام تو را می‌خواند
پای من راه تو را می پوید
به که پیغام دهم ؟
بی تو از خویش تنفر دارم
دل من باز تو را می‌خواهد
به که پیغام دهم د؟
به که پیغام دهم ؟

شکیبایی لنگرودی

تنهایی رنج کشیدن

بدترین چیز دنیا
به هیچ عنوان
رنج کشیدن یا تنهایی نیست

یک ترکیب است
تنهایی رنج کشیدن

استیو تولتز
مترجم : پیمان خاکسار

تمام دوستت دارم های مرا

تمام دوستت دارم های مرا
به خودت بگیر
بگذار در این شهر غبار گرفته
در این اندوه سکوت
در این خانه نشینی دل های عاشق
از امروز
هر عابری که روی دیوار شهر
نوشت دوستت دارم
تو به خودت بگیر
بگذار آن کسی که آمد
تو باشی
من در این خانه اسیرم
بعد از این سکوت
رهایی در پیش است
من‌ به تو قول می دهم عبور کنیم
از تمام این شب های بی آغوش
از تمام این روزهای پر سکوت
آن وقت به اندازه یک عمر
به تو می گویم دوستت دارم
کاش بعد از این‌ روزهای پر‌ التهاب
عشق مسری ترین بیماری این شهر شود

علیرضا اسفندیاری

تنها یک نگاه

تو مرا دوست نداشتی
تنها نگاهی انداختی
به رو نوشت چهره ای که به آن تولد بخشیدی

اندوه من
مثل آستر پوسیده ی یک کت چرمی
ناگهان سر باز می کند
و تمام هستی ام از هم می شکافد

فریدا هیوز شاعر انگلیسی
ترجمه : چیستا یثربی

تشنه

من گلی بودم
در رگ هر برگ لرزانم خزیده عطر بس افسون
در شبی تاریک روییدم
تشنه لب بر ساحل کارون
بر تنم تنها شراب شبنم خورشید می لغزید
یا لب سوزنده مردی که با چشمان خاموشش
سرزنش می کرد دستی را که از هر شاخه سر سبز
غنچه نشکفته ای می چید
پیکرم فریاد زیبایی
در سکوتم نغمه خوان لبهای تنهایی
دیدگانم خیره در رویای شوم سرزمینی دور و رویایی
که نسیم رهگذر در گوش من میگفت
آفتابش رنگ شاد دیگری دارد
عاقبت من بی خبر از ساحل کارون
رخت بر چیدم
در ره خود بس گل پژمرده را دیدم
چشمهاشان چشمه خشک کویر غم
تشنه یک قطره شبنم
من به آنها سخت خندیدم
تا شبی پیدا شد از پشت مِه تردید
تک چراغ شهر رویاها
من در آنجا گرم و خواهشبار
از زمینی سخت روییدم
نیمه شب جوشید خون شعر در رگهای سرد من
محو شد در رنگ هر گلبرگ
رنگ درد من
منتظر بودم که بگشاید به رویم آسمان تار
دیدگان صبح سیمین را
تا بنوشم از لب خورشید نور افشان
شهد سوزان هزاران بوسه تبدار و شیرین را
لیکن ای افسوس
من ندیدم عاقبت در آسمان شهر رویاها
نور خورشیدی
زیر پایم بوته های خشک با اندوه می نالند
چهره خورشید شهر ما دریغا سخت تاریک است
خوب می دانم که دیگر نیست امّیدی
نیست امّیدی
محو شد در جنگل انبوه تاریکی
چون رگ نوری طنین آشنای من
قطره اشکی هم نیفشاند آسمان تار
از نگاه خسته ابری به پای من
من گل پژمرده ای هستم
چشمهایم چشمه خشک کویر غم
تشنه یک بوسه خورشید
تشنه یک قطره شبنم

فروغ فرخزاد

زنانی چون من

زنانی چون من
نمی توانند صحبت کنند
واژه ها چونان استخوانی در گلویشان گیر می کنند
به گونه ای که ترجیح می دهند
ببلعدشان تا بیرون بیاورند
زنانی چون من
تنها گریه کردن را بلدند 
با اشک هایی غیرقابل کنترل
که ناگهان چون رگی بریده
بیرون می جهند و به چشم می آیند
زنانی چون من
سیلی ها را تاب می آورند
بی آنکه جرات کنند عکس العملی نشان دهند
می لرزند از خشم
اما خشم شان را
همانند شیری در قفس
سرکوب می کنند
زنانی چون من آزادی را
در خواب می بینند

مرام المصری
مترجم : اعظم کمالی

زان می عشق کز او پخته شود هر خامی

زان می عشق کز او پخته شود هر خامی
گر چه ماه رمضان است بیاور جامی

روزها رفت که دست من مسکین نگرفت
زلف شمشادقدی ساعد سیم اندامی

روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دل
صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی

مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد
که نهاده‌ست به هر مجلس وعظی دامی

گله از زاهد بدخو نکنم رسم این است
که چو صبحی بدمد در پی اش افتد شامی

یار من چون بخرامد به تماشای چمن
برسانش ز من ای پیک صبا پیغامی

آن حریفی که شب و روز می صاف کشد
بود آیا که کند یاد ز دردآشامی

حافظا گر ندهد داد دلت آصف عهد
کام دشوار به دست آوری از خودکامی

حافظ

چشم به راهت خواهم ماند

پس چشم به راهت خواهم ماند
همچون خانه ای متروک
که بیایی و در من زندگی کنی
که بیایی و
پنجره هایم دیگر درد نکشند

پابلو نرودا
ترجمه : بابک زمانی

تاثیر عشق

مگر می شود
به سیل گفت جاری نشو ؟
می شود آیا به زلزله گفت بایست
بایست و اینقَدَر
تن و بدنِ زمین را نلرزان ؟

من هم
نتوانستم ، نتوانستم
جلوی عشق را بگیرم
آمد
چشمهایم را غرق کرد
دلم را لرزاند و
از من ویرانه ای به جا گذاشت و رفت

مینا آقازاده