فقط مرگ
به تنهایی اتفاق می افتد
عشق اما
همیشه دو نفره است
آتال بهرام اوغلو
مترجم : سیامک تقی زاده
یتیمِ زیبایی خواهد بود
این جهان اگر آدمهایش
بدون رویت تو
چشم گشوده باشند
چگونه جهان به غربت ابدی
دوباره عادت خواهد کرد
اگر تو را نبیند
رضا براهنی
در جنگلهای تاریک کاج
من خواهم آرمید
در سایه های سرد و عمیق
هنگام ظهر
چه شیرین است آن جا آرمیدن
و چه شیرین است بوسه وقتی
جنگلهای بزرگ کاج
چنین بی دالان و بی انتهاست
آه ، در میان جنگلهای کاج
در هنگام ظهر
تو هم بیا ای عشق شیرین
بیا باهم بگریزیم
جیمز جویس شاعر و نویسنده ایرلندی
ترجمه : چیستا یثربی
زخم هایت را دوست بدار
و برای عمیق ترینش نامی انتخاب کن
نامی که درخور است و شکوهمند
نامی که در هیچ کتابی خوانده نشد
در هیچ شعری سروده نشد
و در هیچ آوازی شنیده
او را شاهزاده خطاب کن
ملکه امپراطور و یا فرمانده ای شجاع
چرا که او زیباست
و در کشاکش رنج هایی که دیدهای
سربازی ست که بر گردنش
تاجی از گل های سرخ
آویخته اند
حمید جدیدی
آبی رنگ چشمهای توست
و آن زمان که لبخند میزنی
زلال ظریف آن
تابش لرزان صبح را
به خاطرم میآورد
آن هنگام که خورشید به دریا میافتد
آبی رنگ چشمهای توست
و آن زمان که گریه میکنی
اشکهای تابانات
همچون جواهراتی زیبا
خودنمایی میکنند
وقتی بیاختیار میخزند
مثل قطرات شبنم بهروی بنفشهها
آبی رنگ چشمهای توست
و آن زمان که به تماشایشان مینشینم
افکار ، چون پرتوهای نور منعکس میشوند
گویی که در ژرفای شب
ستارگان گمشدهی آبی میدرخشند
گوستاو آدولفو بکر
برگردان : محمدرضا فلاح حسین نصیری

امشب الحق آسمان آباد کردی خانه ام را
حال دیگر داد ماهت کلبه ویرانه ام را
خاطراتم را چو دفتر باد شهریور ورق زد
آنچه باید گفت در گوشم ، که خواند افسانه ام را
باز پیمان تازه کردم با پریشان زلف جانان
باز امشب وعده ها دادم دل دیوانه ام را
آرزوهای دل شوریده بر بالش نوشتم
نیمه شب پرواز دادم در فضا پروانه ام را
گفتمش پروانه جان ، پرواز کن تا دوردستان
من دگر رُفتم ز گرد آرزوها خانه ام را
با غم من بعد از این میخانه هم رنگی ندارد
ساقی از روی طرب پر می کند پیمانه ام را
امشب ای مهتاب شهریور، درین زندان غربت
سردی از یارت نبینی ، گرم کردی چانه ام را
باز امید آمد و آمد که دیگر برنگردد
ای نسیم امشب خبر کن دلبر دردانه ام را
مهدی اخوان ثالث

و اکنون تو از آن منی
با رویا هایت در رویای من بیارام
عشق و رنج و کار
یکسره در خواب رفته اند
شب بر ارابه ناپیدایش می راند
و تو در کنارم چونان کهربا آرمیده ای
کسی دیگر ، عشق من
در رویاهایم نخواهد آرمید
تو خواهی آمد
و ما دستادست بر فراز سیلاب زمان خواهیم گذشت
کسی دیگر در گذر از سایه ها همسفرم نخواهد بود
تنها تو ، همیشه سبز
همیشه خورشید
همیشه ماه
دستانت آماده گشودن مشتهای ظریفشانند
تا آیات حادثه ای لطیف از آنان بچکد
چونان دو بال خاکستری
چشمانت بسته اند
و من بال می گشایم
در میانه امواجی که تو بر آورده ای
من ربوده می شوم
شب ، جهان ، باد ، در دایره تقدیرشان می چزخند
بی تو
من
تنها خیال واره تو هستم
و این خود همه چیز است
پابلو نرودا
مترجم : سیامک بهرام پرور
مبادا یارب آن روزی که من از چشم یار افتم
که گر از چشم یار افتم ز چشم اعتبار افتم
شراب لطف پر در جام میریزی و میترسم
که زود آخر شود این باده و من در خمار افتم
به مجلس میروم اندیشناک ای عشق آتش دم
بدم بر من فسونی تا قبول طبع یار افتم
ز یمن عشق بر وضع جهان خوش خندهها کردم
معاذالله اگر روزی به دست روزگار افتم
تظلم آنقدر دارم میان راهت افتاده
که چندانی نگه داری که من بر یک کنار افتم
عجب کیفیتی دارم بلند از عشق و میترسم
که چون منصور حرفی گویم و در پای دار افتم
دگر روز سواری آمد و شد وقت آن وحشی
که او تازد به صحرا من به راه انتظار افتم
وحشی بافقی

زمستانات
هرگز
مرا
نخواهد کشت
خیالام میتواند
هزاران هزار تابستان
بیافریند
محمود درویش
ترجمه : صالح بوعذار

توی دلم گفتم
عزیز دلم
با نگاهت مرا بدوز
به هرجا که دلت میخواهد بدوز
به زندگی ، به مرگ ، به عشق
به هرچه دوست داری
در برابر نگاهت من ابر میشوم
دود میشوم که بتوانی مثل باد بازیام بدهی
نفس گرمت را روی تنم فوت کن
ببین چهجوری ناپدید میشوم
عباس معروفی

تو را به آغوش می کشم
و نفسم به پرنده ای سرخ می ماند
که در آسمان طلایی گیسوانت
به پرواز درآمده است
و به اسبی سرخ
که تمام تن ات را به تاخت
می پیماید
شب های دلدادگی بسیار کوتاه است
محبوبم
چهار نعل باید عاشقی کرد
جمال ثریا
ترجمه : هادی دهقانی

تو از میانِ تمام شعرها
همانی که هیجگاه نمینویسم
ازمیان خاطرهها همانی که ندیدم
و از میان رویاها
آنی که به خوابم نیامد
تو همان لبخندی که گمش کردم
و از میان تمام حروف
همانی که کشف نشد
تو معنای سکوت منی
به همین سنگینی
به همین زیبایی
حامد نیازی
در دلام اشک فرو میبارد
آنسان که فرو میبارد باران بر شهر
چیست این ملال
که رخنه میکند در دل من ؟
آی ، همهمهی آرام باران
بر زمین و بر بامها
برای دلی ملول
آی ، آواز باران
فرو میبارد اشک بیدلیل
در این دل آشفته
چه جنایتی در کار نیست ؟
بیدلیل است این سوگ
بهراستی بدترین درد است
که ندانی برای چه
بیعشق و بینفرت
این همه پر درد است دل من
پل ورلن
مترجم : غفار حسینی

گاه می خواهیم
که کلمات کاغذ را بسوزاند
و پیشاپیش
از ترس آتش
کاغذ را با اشک های خود
تر می کنیم
بیژن جلالی
زیبایی تو
مذهب تازه ایست
که پیروانش
عابرین همین خیابان خسته اند
که هر روز
پی یافتن معجزه ای تازه
در قرن فراموشی خدایانند
زیبایی تو
مذهب تازه ایست در خیابان
که کتابش را
شاعرانی چون من خواهند نوشت
که تفسیر کنند
کافیست روزی
دامن چاک چاکت را
لب هایت را سرخ کنی
گل سر ارغوانی ات را
به موهای قهوه ای ات
به خیابان بزنی
تا ببینی
چگونه پشت خواهند آمد
این پیروان خسته از نبرد خدایان مردانه
با دستت آفتاب را پنهان کنی
بگذاری انگشتانت
با سیاهی دل قیرها
ترانه ی شادمانی بنوازند
زیبایی تو
پیروان زیادی دارد
که حاضرند به خاطر تو
کودتا کنند
دیکتاتوران را بکشند
به بانوانشان لبخند بزنند
به کودکانشان عشق بیاموزند
و برای معشوقه هایشان
هر روز گل سرخ بخرند
زیبایی توست
که جنگ را به حوالی خاورمیانه کشانده
اتم را به چشم های مان
و فقر را
به جیب هایمان
بلند شو
بر نفرین خدایان بتاز
رها کن پیراهنت را در باد
و حدود امپراتوری تازه ات را
به سربازان نشان بده
بلند شو
بر خشم خدایان مرد بتاز
پاییز را ببوس
تا بتکانند برگ ها
قصه ی تابستان خونین سرزمینم را
بلند شو
فرمانی زنانه بده
جهان را
به سرنوشت تازه ای دچار کن
از همین خیابان نه
از فتح دست های من شروع کن
مصطفی هزاره شاعر افغان

زیباترین قول تو این است
که هرگز باز نخواهی آمد
زادهی قول تو هستم
در غبار
پس میدانم
که رنج در خانه است
در انتهای پلهها خانه دارد
تنها انزوای من است
که در باران مرا شکر میکند
که تا صبح فردا
زنده هستم
چرا
تمام هفته را با پاروی شکسته
در خانه ماندم
خانه کوچک بود
در خلوتی خانه
از میان همهی عادتها
و سوگندها
فقط ترا صدا کردم
زیباترین قول تو این است
که هرگز باز نخواهی آمد
احمدرضا احمدی

نبودی
وقتی که باروهای آسمان به روی من فرو ریخت
وقتی که موج شکن آویخته به ساحل زندگی بر خاک فرو افتاد
سراپا خیس در توفان
اکنون که چنین از سرما میلرزد
کجاست دهان بوسههایی که ابدیت را میبلعید ؟
وقتی که اعصار یخبندان در تن بزرگ میشد
آن زهدان زاینده
حامی و نگهبان معاشقههای ابدی کجا بود ؟
وقتی که قناریهای خوش الحان فنا
در شامگاه خاکستری قلب من
سکوت سیاهی را فریاد میزدند
سکوت مطلع آخرین کلام شان بود
آیا با روییدن شروع میشود
عشق در قلب انسان ؟
چه کسی میتواند فراموش نکردن را بیاد آورد ؟
فلاکت شاخههایی که درخت خویش را سرنگون کردهاند ؟
نخواهم پرسید
نخواهم گفت
کجا بودی
فراموش کن
پنهان کن مرا
در نهانخانه دلات
بسان گلخانهای که از حریق تو سوخت
آیتن موتلو
مترجم : صابر مقدمی

نکو نبود به یکبار ترک ما گفتن
ز ما بریدن و صد شکوه برملا گفتن
نظر نکردن و از خشم روی تابیدن
غضب نمودن و بیوجه ناسزا گفتن
عبارتی که به بیگانه کس نمی گوید
ادب نکردن و در حق آشنا گفتن
نشان حالت شب یک به یک ادا کردن
حدیث مستی ما را بدان ادا گفتن
هزار عشوه نه یک روز روزها کردن
هزار شکوه نه یکبار بارها گفتن
به سهو زلف تو گفتم شبی که مشک ختاست
هنوز خجلتم آید از آن خطا گفتن
تو گفتهایی که چه گفته است قاآنی
به جان تو که ملولم از آن چها گفتن
قاآنی
و هنگامی که در باران و باد میدویدم
به خود گفتم هنوز زیباترین شعرم را
برایت نسرودهام
و هنوز عاشقانهترین بوسه را
از لبانت نستاندهام
و بادها خواهند آمد و خواهند رفت
و بارانها خواهند بارید و خواهند بارید
و من برایت صدها شعر عاشقانه خواهم سرود و
صدها قطره اشک برایت خواهم گریست و
صدها بوسهی دیگر از لبانت خواهم ستاند
اما از یاد مبر که همواره و همواره
برایت عاشقانهترین شعرم را خواهم داشت
که هنوز نسروده باشم اش
یوزف زینکلایر شاعر سوئیس
ترجمه : رضا نجفی
گفتم تو را دوست دارم
صدای مرا نقاشی کن
دلتنگ توام اندوهِ مرا نقاشی کن
به تو می اندیشم در غم
پندارِ مرا نقاشی کن
گفتی در خلایی که هوا نیست
نه من تو را می خوانم
نه تو مرا می شناسی
برایم چراغی بیاور
بی نور
چگونه نقاشی کنم ؟
محمدابراهیم جعفری