تو چه هستی ؟ که هستی ؟

و تو را
گاهی چون دریا می‌بینم
گاهی قطره‌ای از دریا
گاهی چون آفتاب می‌بینم
گاهی تراشه‌ای از آفتاب
تو چه هستی ؟ که هستی ؟
که می‌آیی و نمی‌آیی
نه نوری ، نه خدایی ، نه سایه‌ای
پس اگر عشق منی
بیا با هم برقصیم
که به من اشتیاق بیاموزی
و من به تو شیفته‌گی را

مهاباد قره‌داغی شاعر کرد عراقی
مترجم : موسی بیدج 

تو را به رسم خویش دوستت دارم

تو را به رسم خویش دوستت دارم
آرام و سربزیر و فروتن
چو بیدی مجنون
که بادهای آوار را

تو را به رسم خویش دوستت دارم
صبور و گرم و صمیمی
چو خورشید صبحگاهی
که نرمینه ی سحر را

تو را دوست دارم
به رسم سبزینه ها
به رسم دیرینه ی انتظار
به رسم خزه ای سمج
که آغوش سخت سنگ را

دوستت دارم
تو را به رسم نامی عشق
تو را بسان خویش دوستت دارم
بسان جاری رود
که بیکران آبی دریا را

حمید جدیدی

گفتی عشق

گفتی عشق
و چاقو را در قلبم فرو بردی
خون من
تا به گل بدل نشود
بند نخواهد آمد

گل این زخم
که از آن بوی محبت می آید
پژمرده نخواهد شد
مگر آنکه از آن
کندو کندو عسل بگیرند

عبدالرحمن قاراقوچ شاعر اهل ترکیه
ترجمه : رسول یونان

پاییز آمده

فصل باران و برگ هایِ رنگ به رنگ
فصلِ پچ پچ هایِ زیرِ گوش در یک خیابانِ خیس
فصلِ پالتو هایِ بلند و دست هایِ در هم پیچیده
فصلِ اعتراف هایِ عاشقانه
چای و نگاه از پشتِ بخار
پاییز آمده  می بینی ؟
حالا می توانی تا دلت می خواهد بغض هایت را اشک بریزی
و بگویی بارانِ پاییز است
می توانی قدمهایت را تا او بلند و تند برداری
و گوش بسپاری به سمفونیِ برگ ها
حالا می توانی عاشق شوی
عاشق بمانی
و تا زمستان از راه نرسیده
دستکش هایِ بی روح را بسپاری به فراموشی
و دست هایش را محکم بگیری
پاییز آمده
عشق راخبر کنید
و تا می توانید
عاشقی کنید

عادل دانتیسم

شروع عشق مان

شروع عشق مان
مانندِ درختی بدون سایه است
تو را باید از برگها بپرسم
فقط وقتی
زیر گام ها می افتند
حرف میزنند

درختان اگر خسته باشند
از ایستادن نیست
آز انتظار است
چشم به راه دوخته اند
اما چه خبری ؟ از چه کسی ؟
به حیرت افتاده ام
برسرِاین برگها چه خواهدآمد ؟

درختان کاش این گونه نمانند
چون راه های مان
خشک می‌شود

به من بگو
اگر این طور شود
از عشق مان چه خواهد ماند ؟

ابوالفضل پاشا
مترجم : ثریا خلیق خیاوی

خورشید من برای تو یک ذره شد دلم

خورشید من برای تو یک ذره شد دلم
چندان که در هوای تو از خاک بگسلم

دل را قرار نیست ، مگر در کنار تو
کاین سان کشد به سوی تو ، منزل به منزلم

کبر است یا تواضع اگر ، باری این منم
کز عقل ناتمامم و در عشق کاملم

با اسم اعظمی که به جز رمز عشق نیست
بیرون کِش از شکنجه‌ی این چاه بابلم

بعد از بهارها و خزان‌ها ، تو بوده‌ای
ای میوه‌ی بهشتی از این باغ ، حاصلم

تو آفتاب و من چو گل آفتابگرد
چشمم به هر کجاست تویی در مقابلم

دریا و تخته پاره و توفان و من ، مگر
فانوس روشن تو کشاند به ساحلم

شعرم ادای حق نتواند تو را ، مگر
آسان کند به یاری خود خواجه مشکلم

با شیر اندرون شد و با جان به‌در شود
عشق تو در وجودم و مِهر تو از دلم

حسین منزوی

از تو چنان رؤیایی ساخته‌ام

از تو چنان رؤیایی ساخته‌ام
که حقیقت خود را نیابی
آیا هنوز زمان آن نرسیده که تو را
در آغوش بگیرم ؟
و آن دهان
و آن سرچشمه‌ی صدا را
بوسه باران کنم ؟

از تو چنان رؤیایی ساخته‌ام
که بازوان‌ام عادت کرده‌اند
سایه‌ ی رؤیایت را در آغوش بگیرند
و چشم‌درچشم هم بدوزند
بی‌ آنکه واقعا دور تن‌ات تنیده‌ باشند

شک نکن
اگر روزی با حقیقتِ تو
که روزها و سال‌هاست تسخیرم کرده‌ است
روبه‌رو شوم
به سایه‌ای بیش‌ بدل نخواهم شد
آه ! تو ای تردید عاشقانه
بسیار رؤیا ساخته‌ام از تو
آن‌قدر که دیگر وقت آن رسیده است که بیدار شوم

ایستاده می‌خوابم
تمام‌قد
رو به زندگی
رو به عشق
و رو به تو
تنها تو را می‌بینم
آن‌قدر در رویاهایم پیشانی و لب‌هایت را لمس کرده‌ام
که لمس حقیقی آن‌ها گویی رؤیایی بیش نیست

آنقدر خوابت را دیده‌ام
با تو راه رفته‌ام
حرف زده‌ام در رؤیا
و با سایه‌ی تو خوابیده‌ام
که دیگر از من چیزی نمانده ‌است

من سایه‌ای شده است
در میان اشباح و سایه‌ها
سایه‌ای که لحظه ‌به ‌لحظه
 با شادی
روی عقربه‌ی ساعت خورشیدی  زندگیِ تو
قدم برمی‌دارد

روبر دسنوس
مترجم : مریم قربانی

چه غم گر در سرم شوریست از سودای گیسویت ؟

چه غم گر در سرم شوریست از سودای گیسویت ؟
سر صد همچو من بادا فدای هر سر مویت

تن چون موی را خواهم بگیسوی تو پیوستن
بدین تقریب خود را خواهم افگندن بپهلویت

بروی خوبت از روزی که خط بندگی دادم
ز غمهای جهان آزادم ، ای من بنده رویت

بدور لاله و گل چون بگلگشت چمن رفتی
خجل شد آن یک از رنگ تو و آن دیگر از بویت

از آن رو بر سر کویت قدم کردم ز فرق سر
که میخواهم نگردد پایمال من سر کویت

خدا را چون بپایت سر نهم ، رخ بر متاب از من
که میل سجده دارم پیش محراب دو ابرویت

نترسم گر بخون ریز هلالی تیغ برداری
ولی ترسم که آزاری رسد بر دست و بازویت

هلالی جغتایی

من از آن توأم

من از آن توأم
من از آن توأم
چون ستارگان
که از آنِ آسمان‌اند
من از آنِ توأم
چون رودخانه‌ها
که از آنِ دریایند
من از آن توأم
به سانِ اشک‌هایی که
به چشم‌های تو تعلق دارند
و من از آنِ توأم
چون ریه‌‌هایت
که جان‌شان
به نفس‌های تو بند است

کریستوفر پویندکستر شاعر آمریکایی
مترجم : محدثه منصوری

دلم می خواست

دلم می‌خواست
بین شب‌ها و روزهات
بین دست‌ها و نفس‌هات
بین بوس‌ها و لب‌هات
چنان سرگردان شوم
که نفهمم دنیا کدام طرف می‌چرخد
چرا می‌چرخد
نارنجی
دلم می‌خواست بین خنده‌ها و موهات
اسم تو را صدا کنم
و وقتی گفتی جانم
جانم را از نبودنت نجات دهم
با یک نگاه

عباس معروفی

پاییز را دوست دارم

پاییز را دوست دارم
این را به من گفت
و من از آن روز در حال فرو ریختن‌ام

سنان آنطون شاعر عراقی
مترجم : احمد دریس

دوستت دارم

دوستت دارم
بی نفس
بلاانقطاع
بی آن که حتّی پلک بزنم
یا فکر کنم
دوستت دارم بی آن که بدانم
وقت دوست داشتنت
وضعیت حیاتی بدنم
زندگی را نشان می دهد
یا همین مرگ را
که هر روز
می میرم برای تو

کامران رسول زاده

عشق اول

همه می‌گویند
عشق اول بهترین است
افسانه‌ای و خیال انگیز
برای من اما
این گونه نبود
بین ما حس مبهمی بود و شاید هم نبود
جرقه‌ای که روشن و خاموش شد
حتی دست‌هایم نلرزید
وقتی ریسمان یادداشت‌های کوچک
یا روبان یک دسته از نامه را گشودم
تنها ملاقات ما
بعد از این همه سال
گفتگویی سرد
درکنار یک میز و دو صندلی بود

عشق‌های دیگر هنوز درون من
عمیق نفس می‌کشند
اما این عشق حتی نفس کوتاهی برای آه هم نیست
اما هنوز در من جاری است
و می تواند کاری را انجام دهد که
هیچ عشقی هرگز قادر به انجام آن نیست
فراموش نشده
نه حتی در خواب
که می‌تواند مرا به مرگ عادت دهد

ویسلاوا شیمبورسکا
ترجمه : مرجان وفایی

در یاد منی حاجت باغ و چمنم نیست

در یاد منی حاجت باغ و چمنم نیست
جایی که تو باشی خبر از خویشتنم نیست

اشکم که به دنبال تو آواره ی شوقم
یارای سفر با تو و رای وطنم نیست

این لحظه چو باران فرو ریخته از برگ
صد گونه سخن هست و مجال سخنم نیست

بدرود تو را انجمنی گرد تو جمع اند
بیرون ز خودم راه در آن انجمنم نیست

دل می تپدم باز درین لحظه ی دیدار
دیدار ‚ چه دیدار ؟ که جان در بدنم نیست

بدرود و سفر خوش به تو آنجا که رهاییست
من بسته ی دامم ره بیرون شدنم نیست

در ساحل آن شهر تو خوش زی که من اینجا
راهی به جز از سوختن و ساختنم نیست

تا باز کجا موج به ساحل رسد آن روز
روزی که نشانی ز من الا سخنم نیست

شفیعی کدکنی

زمانی که من در اوج زیبایی بودم

زمانی که من در اوج زیبایی بودم
شهر مخروبه خالی از سکنه بود
با آسمانی نیلی

زمانی که من در اوج زیبایی بودم
بسیاری از نزدیکانم رخت از این جهان فروبستند
جایی در کارگاه
در دریا
در جزیره‌ای ناشناخته
مـن با چه حسی می‌توانستم خود را بیارایم ؟

زمانی که من در اوج زیبایی‌‌‌‌‌ بودم
کسی نبود تا از سر عشق
هدیه‌ای پیشکش‌ام کند
مردان غیر از احترام نظامی
چیزی بلد نبودند
با چهره‌های معصوم
همـه به جبهه‌های جنگ شتافتند

زمانی که من در اوج زیبایی بودم
چیزی نبود شیفته‌ام کند
قلب‌ام فولاد سردی بود
دست و پای‌ام درخشان از رنگ طلایی

زمانی که من در اوج زیبایی بودم
کشورم جنگ را باخت
جنگی احمقانه را
آستین پیراهن‌ام را بالا زده
و در شهر سوت و‌ کور قدم زدم

زمانی که مـن در اوج زیبایی بودم
موسیقی جاز بود که از رادیو پخش می‌شد
تشنه‌ی موسیقی بیگانه
ممنوعیت کشیدن سیگار را زیـرپا گذاشتم

زمانی که من در اوج زیبایی بودم
بدبخت‌ترین آدم دنیا بودم
دل‌گیر و بی‌هدف
پـس تصمیم گرفتم
تا می‌توانم عمـر طولانی داشته باشم
تا من هم
 مثل نقاش فرانسوی " ژرژ روا"
بعـد از پیری
نقاشی‌های بسیار زیبایی بکشم
تا شـاید عمر تلف شده را جبران کنم

ایباراگی نوریکو شاعر ژاپنی
مترجم : بهنام جاهد زاده

عشق جمال جانان دریای آتشین است

عشق جمال جانان دریای آتشین است
گر عاشقی بسوزی زیرا که راه این است

جایی که شمع رخشان ناگاه بر فروزند
پروانه چون نسوزد کش سوختن یقین است

گر سر عشق خواهی از کفر و دین گذر کن
کانجا که عشق آمد چه جای کفر و دین است

عاشق که در ره آید اندر مقام اول
چون سایه‌ای به خواری افتاده در زمین است

چون مدتی برآید سایه نماند اصلا
کز دور جایگاهی خورشید در کمین است

چندین هزار رهرو دعوی عشق کردند
برخاتم طریقت منصور چون نگین است

هرکس که در معنی زین بحر بازیابد
در ملک هر دو عالم جاوید نازنین است

کاری قوی است عالی کاندر ره طریقت
بر هر هزار سالی یک مرد راه‌بین است

تو مرد ره چه دانی زیرا که مرد ره را
اول قدم درین ره بر چرخ هفتمین است

عطار اندرین ره جایی فتاد کانجا
برتر ز جسم و جان است بیرون ز مهر و کین است

عطار نیشابوری

برای فراموشی تو

همه راه‌ها
به تو ختم می‌شود
حتی آن‌هایی که
برای فراموشی‌ات
از سر گرفتم

محمود درویش
مترجم : احمد ادریس

نزدیکِ آمدن تو

نزدیکِ آمدن توست
تمام ِ زندگیم به هم ریخته
نمی دانم چه مرگم شده
نه می توانم چیزی بنویسم
نه می توانم چیزی بگویم
باید خوشحال باشم
هستم ، اما
خوشحالی ِ همراه با کلافگی
دیوانه ام کرده
از لحظه رسیدنت
شمارش معکوس رفتنت شروع می شود
هنوز نیامده ای
دلتنگم که می خواهی بروی
فهمیدم چه مرگم شده
سفر تو کوتاه است
و عُمر من ، کوتاه تر

افشین یداللهی

کار من این است که

کار من این است که
دریا را به آستان لبان تو بیاورم
کاری کنم که در میان مِه زیباتر ببینی
نگذارم گل حیاط خانه‌تان پیر شود
نگذارم باغچه‌ی کوچک‌تان گریه کند  
نگذارم خدا از تو دل‌گیر شود

کار من این است که
نور را به آستان روح تو بیاورم
کاری کنم که گُل‌ها فراموش‌ات نکنند  
نگذارم خورشید در خانه‌ات غروب کند  
نگذارم مِهر تو را خموشی فرا گیرد
نگذارم خدا فراموش‌ات کند

بختیار علی شاعر کرد عراقی
مترجم : رضا کریم‌ مجاور

تو با تمام آنها فرق داری

تو با تمام آنها فرق داری
آرامی ، نجیبی و صبور
زخم هایی زیادی زدم ، می دانم
رنج های زیادی دادم
و چون غمی ابدی همراهی ات کردم
تو اما تمام آنها را
زیر زیبایی ات پنهان کردی

معشوقه ی زیبا
تو پاکی
تنت چون ساقه ی گل هاست
و دست هات
طرواتی که عاریه از باران می گرفت

خاکم اما
در من همیشه چیزی دفن
در من همیشه مُردن
همیشه خاموشی و عدم
تنها ریشه های مهربان توست
که می تواند
چهره ی کریه مرگ را
برای اندکی
گاهی ، وقتی
از تنِ سست من بزداید

حمید جدیدی