
بگذار دوستت بدارم
تا از اندوهِ بیکرانِ درونم
رهایی یابم
تا از روزگار زشتی و تاریکی برَهَم
بگذار دمی
در بسترِ دستانت بیارامم
ای شیرینترین آفریدهها
با عشق میتوانم
هندسهی جهان را دگرگون کنم
میتوانم در برابرِ این پریشانی
تاب آورم
نزار قبانی
مترجم : صالح بوعذار
بیا برگردیم به اولین خیابان عاشقی
به اولین کوچه ی بن بست
به اولین شاخه گل رز
بیا برگردیم به اولین نگاه های عاشقانه
به اولین روز های عاشقی
به اولین بوسه های پراز عشق
در میان هزاران ترس
بیا برگردیم به اولین دوستت دارمها
به اولین نقطه سر خط ها
به تمام حرفهایی که داشتیم
اما همیشه ناگفته ماند
بیا برگردیم به اولین خیابان عاشقی
به اولین روز های آشنایی
تو بی قراری هایم را عاشقانه قدم بزن
و من جانم جانم
در تا دور سرت پروانه وار بگردم
بیا برگردیم به اولین بهانه های قشنگ
امید آذر
اگر برخی از کلمات بیارزش من
خوشآیند تو باشند
و تو
این را فقط با نگاهات به من بگویی
گل از گلام میشکفد و
خندهای از سر شوق میکنم
اما در خود میلرزم
چونان مادری که
رنگ میبازد
اگر رهگذری به او بگوید
فرزندت چه زیباست
آنتونیا پوتزی شاعر ایتالیایی
مترجم : اعظم کمالی

ماندن آنقدر ها هم سخت نیست
کافیست باور کنیم
یک آدم هایی
یک حس هایی
یک عطر هایی
یک خاطره هایی
فقط یکبار تکرار میشود
ماندن سخت نیست به شرطی که بفهمیم
جایِ دیگر کسی همینقدر عاشقانه منتظرمان نیست
فاطمه جوادی
هر چه هست تو را یاد من میآورد
ساده و دوستداشتنی
کارهایی که هر روز انجام میدادی
چیزی شبیه انتظار، همیشه همراه من است
انتظار برای آمدن دوباره تو
حتی اگر هیچوقت این اتفاق رخ ندهد
تمام اتاق از عشق ما پُر خواهد شد
مثل همان آهنگ قدیمی که همیشه با هم میخواندیمش
چهرهها و واژهها
و رویایی که در این لحظه جاری است
وقتی که سپیده دم میزند
آیا همه اینها واقعیت خواهند داشت ؟
الان بهترین دوستانمان
یا تو میخانهاند
یا تو سینما نشستن
تنها من در اینجا در خود فرو رفتهام
و نامه میخوانم
همان نامهای که قبل از اولین بوسهمان برایم نوشته بودی
تمام اتاق از عشق ما پُر خواهد شد
مثل همان آهنگ قدیمی که همیشه با هم می خواندیمش
چهرهها و واژهها
و رویایی که در این لحظه جاری است
وقتی که سپیده دم میزند
آیا همه اینها واقعیت خواهند داشت ؟
هاریس الکسیو شاعر و ترانه سرا یونانی

عمر آن بود که در صحبت دلدار گذشت
حیف و صد حیف که آن دولت بیدار گذشت
آفتابی زد و ویرانه ی دل روشن کرد
لیک افسوس که زود از سر دیوار گذشت
خیره شد چشم دل از جلوه ی مستانه ی او
تا زدم چشم به هم مهلت دیدار گذشت
برو ای ناصح مجنون ز پی کار دگر
نقش بر آب مزن کار من از کار گذشت
هرچه غم هست خدایا به دل من بفرست
که بلای دل ما از کم و بسیار گذشت
یاد آن صبح درخشنده که میگفت عماد
عافبت مهر درخشید و شب تار گذشت
عماد خراسانی
آن ترانه ای که با تو شنیدم
بیشتر از یک موسیقی ساده بود
و آن نانی که با تو قسمت اش کردم
بیشتر از یک نان
اکنون که اینجا ایستاده ام ، بدون تو
همه چیز متروک است و ویران
و هر آن چه که زمانی بسیار زیبا بود
حالا مرده است
دست هایت زمانی این میز را لمس کرده بودند
و این ظرف های نقره فام را
و من دیده بودم که انگشتان ات
چگونه لیوان شیشه ای را نگه می داشت
این چیز ها تو را به خاطر نمی آورند محبوب من
و با این وجود اثر لمس کردن تو بر آن ها همیشگی خواهد بود
چرا که در قلبم ثبت شده که چگونه از میان آن ها عبور می کردی
و رد انگشتان ات آن ها را تقدیس می کرد
و عبور نگاهت ، برکت شان می بخشید
و قلب من همیشه به خاطر خواهد سپرد
که روزگاری آنها تو را می شناختند ، ای زیبای فرزانه
کنراد پاتر آیکن شاعر آمریکایی
مترجم : مهلا بنی آدم

مستغنی است از همه عالم گدای عشق
ما و گدایی در دولتسرای عشق
عشق و اساس عشق نهادند بر دوام
یعنی خلل پذیر نگردد بنای عشق
آنها که نام آب بقا وضع کردهاند
گفتند نکتهای ز دوام و بقای عشق
گو خاک تیره زر کن و سنگ سیاه سیم
آنکس که یافت آگهی از کیمیای عشق
پروانه محو کرد در آتش وجود خویش
یعنی که اتحاد بود انتهای عشق
اینرا کشد به وادی و آنرا برد به کوه
زینها بسیست تا چه بود اقتضای عشق
وحشی هزار ساله ره از یار سوی یار
یک گام بیش نیست ولیکن به پای عشق
وحشی بافقی
آخر چرا آمدی
تو را که صدا نزده بودم
خودت آمده بودی
همچون عشقی سیاه در کشتزار قلبام
مثل گندمی که از دهان گنجشکی افتاده باشد
کاش سبز نمیشدی
اگر قرار بود با حسرتات به سر ببرم
مثل مجسمهای چشم به راه ، یخزده بمانم
کاش هیچ نمیآمدی
سنگی به برکهی زلالی پراندی
گفتم که گلآلودش نکن
دیگر سنی از من گذشته
آنقدر مرا سرگردان نکن
کاش امیدم را
مثل یک قاتل نمیکشتی
آخرین شعلهی شمع را
کاش خاموش نمیکردی
شبیه آشیانهی یک پرنده
قلبام خالی مانده
چه کسی می تواند بر تو ببخشاید
این گناهی که تحملاش نتوان کرد ؟
آخر چرا آمدی
نصرت کسمنلی
مترجم : سینا عباسی هولاسو
برای تو
در قلبم جاده ای ساختهام
بیانتها
نگران برگشت نباش
دوست داشتنت
شبیه همین جاده
بیانتهاست
لیلا طیبی
قلبم را
که با شور و حرارتی نامنتظر می تپد
با جرعه جرعه هیجان
شور و گرما بخش
با بوسه های ابدی ات
لب هایم را
و گلویم را
متبرک گردان
تا آن دم که بگذرم از مرزهای جنون
که جاِنِ جان جسمم را
تسلیمت کنم
سافو
مترجم : نیلوفر آقا ابراهیمی
اگر توان ماندنت نیست
کسی را در آغوش نگیر
که سکوت می کند
تا صدای نفس هایت را بشنود
کسی را در آغوش نگیر
که زود در تو محو می شود
که زود عادت می کند
کسی را در آغوش نگیر
که از عشق رنجیده
و پناه می خواهد
هرگز شبی بارانی
پرنده را پناه نده
که در تو حبس می شود
که آسمان را فراموش می کند
شیما سبحانی
بوسه ای شیرین و طولانی لبانم را فشرد
تپش های کوبنده ی قلبت لحظه ای آرام شد
هنگامه ی جدایی ما از راه رسید
وهمه چیز تمام شد
با حرکت ناگاه قطار
جهان یکباره تاریک گشت
گرچه خورشید همچنان می درخشید
واپسین نگاه مبهم من با چشمان گریان اندوهناک
و عزیمت تو
ورا بریتین
ترجمه: مستانه مقدم

مرا با سوز جان بگذار و بگذر
اسیر وناتوان بگذار و بگذر
چو شمعی سوختم از آتش عشق
مرا آتش به جان بگذار و بگذر
دلی چون لاله بی داغ غمت نیست
بر این دل هم نشان بگذار و بگذر
مرابا یک جهان اندوه جانسوز
تو ای نامهربان بگذار و بگذر
دوچشمی را که مفتون رخت بود
کنون گوهرفشان بگذار و بگذر
درافتادم به گرداب غم عشق
مرا در این میان بگذارو بگذر
به او گفتم حمید از هجر فرسود
به من گفتا : جهان بگذار و بگذر
حمید مصدق

مشکل بزرگِ تو این است دوستِ من
که در حافظه ات
افکارِ کهنه را انبار کرده ای
و واژه های کهنه را
و هر چه از پدرانت به ارث برده ای
از گرایشهای زورگویانه
و عشق ِ ریاست
تا تعدد زنان
مشکل بزرگِ تو این است
که برخلافِ حرفهای مدرنت
مدرن نیستی
و بر خلاف ادعایت
معاصر نیستی
و برخلاف سفرهای بسیارت
خیمه ات را ترک نکرده ای
مشکل بزرگِ تو این است
همچنان ارباب مانده ای
در عصر رهایی
و قبیله گرا مانده ای
در دوره ی آزادی
و افسار شترت را چسبیده ای
در زمانِ جنگ ستارگان
مشکل بزرگِ تو این است
اندازه سر سوزن
از نارسیسم ِتاریخی ات خالی نشده ای
زنان را به رقص دعوت می کنی
اما با خودت می چرخی
با استادان حشر ونشر داری
اما فقط خودت را می بینی
مشکل بزرگِ تو این است
تو سدی هستی در برابر عشق
در برابر شعر
و دربرابر مهربانی
از وقتی که می شناسمت
دریچه ای برای آفتاب
و پروازِ گنجشگ ها باز نکرده ای
مشکل بزرگِ تو این است
کتابها را می خری اما نمی خوانی
و وارد موزه ها می شوی
اما از پیوند ِ خط ها و رنگ ها
ذوق نمی کنی
و در هتل های درجه یک اقامت می کنی
اما زندگی نمی کنی
زنانت را عوض می کنی
مثل لباسهایت
و کراواتهایت
برخوردت با عشق
مثل درآوردن ِ کفش است
مشکل بزرگِ تو این است
که همه ی دانسته هایت از عشق
برگرفته از " هزارویک شب " است
پس مشغول باش
و از حافظه ی سنگی ات نگهبانی کن
سعی ِ من هم این است
تا یک رُبات عاشقم باشد
سعاد الصباح
مترجم : یدالله گودرزی

چگونه دل نسپارم به صورت تو ، نگارا ؟
که در جمال تو دیدم کمال صنع خدا را
چه بر خورند ز بالای نازک تو ؟ ندانم
جماعتی که تحمل نمیکنند بلا را
نه رسم ماست بریدن ز دوستان قدیمی
دین دیار ندانم که رسم چیست شما را
مرا که روی تو بینم به جاه و مال چه حاجت ؟
کسی که روی تو بیند به از خزینه دارا
شبی به روز بگیرم کمند زلفت و گویم
بیار بوسه ، که امروز نیست روز مدارا
جراحت دل عاشق دواپذیر نباشد
چو درد دوست بیامد چه میکنیم دوا را ؟
صبور باش درین غصه ، اوحدی ، که صبوران
سخن ز خار برون آورند و سیم ز خارا
اوحدی مراغه ای
خیالم را تبعید میکنم
تا دیگر به تو نیاندیشد
دهانم را میدرم
اگر نام تو را دیگر بار بگوید
در این هنگام
اگر هنوز هم حضور داری
آخرین کلماتم را
در زندگی یا مرگ
با تو میگویم
بدرود
کنوت هامسون شاعر نروژی
مترجم : مهیار مظلومی

محبوبم
جهانم آشفته است
جهانم میزان نیست
جهانم پر از اضطراب است
لحظات چموش اند
تنها هنگامی که به شما میرسم
رو به روی تو ام و به تو سلام میکنم
آن زمان جهان به تعادل میرسد
جواب بدهی یا نه
تو جهان مرا متعادل میکنی
محمد صالح علاء
دیروز زنی زیبا
از حوالیِ قبرِ من عبور کرد
ساقهای او را
که معدنی از آفتاب بود
و شبام را زیرورو میکرد
تا جایی که سیر شوم
نگاه کردم
و باور نمیکنید اگر که بگویم
خواستم از جای خود برخیزم
و دستمالِ او را که بر زمین افتاده بود
به او بدهم
مردنم را فراموش کرده بودم
جاهد صدقی تارانجی شاعر ترکیه
مترجم : ابوالفضل پاشا

من همانم که یک روز
گُلِ من خطابش می کردی
حالا که از سردیِ این رابطه
خشک و پرپر شده ام
مرا بردار و لای دفتر شعرت بگذار
باور کن بهار که بیاید
دوباره گل می کنم
دوباره سبز می شوم
مینا آقازاده