ای عشق

ای عشق
بگذار ما به یکدیگر وفادار باشیم
زیرا دنیایی که به ظاهر
چون سرزمین رویاها پیش رویمان آرمیده
چنین رنگارنگ ، زیبا و شاداب
در حقیقت نه لذتی دارد
نه مهری و نه فروغی
نه یقینی ، نه آرامشی ، نه درمان دردی
و ما این‌جا گویی در یک دشت تاریک‌ایم
که با شیپورهای بی‌امان ستیز و گریز در نوردیده
جایی که انبوه جمعیت نادان‌اش
شبانه به پیکار هم می‌روند

متیو آرنولد شاعر انگلیسی
مترجم : مستانه پورمقدم

من و تو

من و تو یکی دهانیم
که با همه آوازش
به زیباتر سرودی خواناست

من و تو یکی دیدگانیم
که دنیا را هر دَم
در منظرِ خویش تازه‌تر می‌سازد

نفرتی از هرآنچه بازِمان دارد
از هرآنچه محصورِمان کند
از هرآنچه واداردِمان
که به دنبال بنگریم

دستی
که خطی گستاخ به باطل می‌کشد

من و تو یکی شوریم
از هر شعله‌یی برتر
که هیچگاه شکست را بر ما چیرگی نیست
چرا که از عشق رویینه ‌تنیم

و پرستویی که در سرْپناهِ ما آشیان کرده است
با آمد شدنی شتابناک
خانه را از خدایی گم‌شده
لبریز می‌کند

احمد شاملو

این منم که بسیار نوشته ام

گفتند نوشتن را
گناهی است بزرگ  
پس ننویس
و حرام است نیایش در برابر کلمات
پس نزدیک نشو
که مسموم می‌کند
دهانِ شعرها را
پس ننوش
این منم که بسیار نوشیده‌ام
و مسموم نشده‌ام از جوهر ریخته‌شده برمیز
 
این منم که بسیار نوشته‌ام
و افروخته‌ام آتشی بزرگ
در هر ستاره‌ای
و خدا بر من خشمی نگرفت
 
گفتند نوشتن
تنها برای مردان است
پس سخن نگو
و مردان تنها عاشق‌اند
پس عاشق نشو
و نوشتن
دریایی است عمیق
پس غرق نشو
 
این منم که عاشق شدم
این منم که شنا کردم
و روبه‌رو شدم
با دستانِ خشمگین
هر موجی و غرق نشدم

ادامه مطلب ...

رباعیات خیام

آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی
معذوری اگر در طلبش میکوشی

باقی همه رایگان نیرزد هشدار
تا عمر گرانبها بدان نفروشی
========
از کوزه‌گری کوزه خریدم باری
آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری

شاهی بودم که جام زرینم بود
اکنون شده‌ام کوزه هر خماری
========
ای دوست حقیقت شنواز من سخنی
با باده لعل باش و با سیم تنی

کانکس که جهان کرد فراغت دارد
از سبلت چون تویی و ریش چو منی
========
بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی
سرمست بدم که کردم این عیاشی

با من به زبان حال می‌گفت سبو
من چون تو بدم تو نیز چون من باشی
========
بر گیر پیاله و سبو ای دلجوی
فارغ بنشین بکشتزار و لب جوی

بس شخص عزیز را که چرخ بدخوی
صد بار پیاله کرد و صد بار سبوی
========
پیری دیدم به خانه خماری
گفتم نکنی ز رفتگان اخباری

گفتا می خور که همچو ما بسیاری
رفتند و خبر باز نیامد باری
========
تا چند حدیث پنج و چار ای ساقی
مشکل چه یکی چه صد هزار ای ساقی

خاکیم همه چنگ بساز ای ساقی
بادیم همه باده بیار ای ساقی
========
زان کوزه می که نیست در وی ضرری
پر کن قدحی بخور بمن ده دگری

زان پیشتر ای صنم که در رهگذری
خاک من و تو کوزه‌کند کوزه‌گری

خیام نیشابوری

مرا انتخاب کن

مرا انتخاب کن
از تمام دنیا مرا انتخاب کن
میان من و چشم‌های او
می‌توانی تردید کنی
اما در نهایت
مرا انتخاب کن

هرمان د کونینک شاعر بلژیکی
مترجم : نیلوفر شریفی

بهای این عشق

بگذار هیجانِ آن خاطره
غریبىِ این دلتنگى
نقشِ این شادى
کهنگىِ این غصه
رنجِ آن شعر
سکوتِ این گم‌شدگى
بهاى این عشق
بگذار پیچیدگىِ لعنتىِ این زندگى
تو را به گریه بیاندازد
بگذار دلش آرام بگیرد که زنده است
او که از دنیاى تو گریخته است
و تو در دنیاى او از هم گسسته‌اى

سید محمد مرکبیان

قلب

قلب
ما او را فراموش می کنیم
تو و من ، امشب
تو باید حرارتش را فراموش کنی
و من روشنایی اش را
وقتی فراموشش کردی
لطفا به من بگو
عجله کن
اگر تاخیر کنی
ممکن است باز هم به یادش بیاورم

امیلی دیکنسون
ترجمه : بهنود فرازمند

دوست داشتن

تو را در تمام ادیان
تو را به تمام زبان ها
تو را در تمام نژاد ها
درتمام کشورها
دوست خواهم داشت
آدمی که دیگری را دوست بدارد
جهانی را دوست خواهد داشت

ساره جلالی

مست عشق

مست عشق
اکنون مسموم عشقم
زیرکانه مسموم شده‌ام
چه‌کسی گمان می‌کرد
درد آنقدر دیرپا باشد ؟
ساکسیفون ، ضرب ، ماه
اگر می‌توانستم
فقط یک‌بار دیگر حماقت کنم
فرشته‌ی من ، فرشته‌ی من
کجا رفته‌ای ؟
فرشته‌ی دروغین من
چقدر
حتی تمنای خیانت بازوانت را داشته ام
 
رابرت دانکن
ترجمه : بهناز بیرون راه

تا جرعه ای ز خون دلم نوش می کنی

تا جرعه ای ز خون دلم نوش می کنی
مستانه ، عهد خویش فراموش می کنی

آن شمع مهر را که به جان برفروختم
از باد قهر ، یکسره خاموش می کنی

هر دم مرا به بوی دلاویز موی خویش
از دست می ربایی و مدهوش می کنی

ترسم که همچو طبع تو سوداییم کند
این طره ای که زیب بر و دوش می کنی

راز نهان عشق خود از چشم من بخوان
تا چندش از زبان کسان گوش می کنی

گر یک نظر به جوش درون من افکنی
کی اعتنا به خون سیاووش می کنی

ای ماه !‌ رخ مپوش که چون شب ، دل مرا
در سوگ هجر خویش ، سیه پوش می کنی

ما را که بر وصال تو دیگر امید نیست
کی با خیال خویش همآغوش می کنی

گفتار نغز سایه ی ما گرچه نادر است
اما به از دری است که در گوش می کنی

نادر نادرپور

طلسم

نوشته‌اند
نوشتن مقدس است
کلمات مقدس‌اند
و نفس تو
خدایی را که در آنهاست
آشکار می‌کند
این کلمات را می‌نویسم
و به آرامی تکرار می‌کنم
برای خودم
طلسمی برای تو
این دعا را بگیر و بر گردنت بیاویز
و با این نجواها
پشتت را محکم کن
باشد که همیشه عاشقانه گام برداری
خورشید را بشناسی
برای گرمای ماه
برای مسیر راه
باشد که همیشه این کلمات به یادت بیاورد
نفست کلماتی مقدس‌اند
که خدا را در درون تو بیدار می‌کند

سهیر حماد شاعر فلسطینی
ترجمه : سامره عباسی

ای حسن تو بی‌پایان ، آخر چه جمال است این ؟

ای حسن تو بی‌پایان ، آخر چه جمال است این ؟
در وصف توام حیران ، آخر چه کمال است این ؟

رویت چو شود پیدا ابدال شود شیدا
ای حسن رخت زیبا ، آخر چه جمال است این ؟

حسنت چو برون تازد ، عالم سپر اندازد
هستی همه در بازد ، آخر چه جلال است این ؟

عشقت سپه انگیزد، خون دل ما ریزد
زین قطره چه برخیزد ؟ آخر چه قتال است این ؟

در دل چو کنی منزل ، هم جان ببری هم دل
از تو چه مرا حاصل ؟ آخر چه وصال است این ؟

وصلت بتر از هجران ، درد تو مرا درمان
منع تو به از احسان ، آخر چه نوال است این ؟

میدان دل ما تنگ ، قدر تو فراخ آهنگ
ای با دو جهان در جنگ ، آخر چه محال است این ؟

از عکس رخ روشن ، آیینه کنی گلشن
ای مردم چشم من ، آخر چه مثال است این ؟

عقل ار همه بنگارد ، نقشت به خیال آرد
کی تاب رخت دارد ؟ آخر چه خیال است این ؟

جان ار چه بسی کوشد ، وز عشق تو بخروشد
کی جام لبت نوشد ؟ آخر چه محال است این ؟

زلف تو کمند افکند ، و افکند دلم در بند
در سلسله شد پابند ، آخر چه عقال است این ؟

آن دل که به کوی تو ، می‌بود به بوی تو
خون گشت ز خوی تو ، آخر چه خصال است این ؟

با جان من مسکین ، چه ناز کنی چندین ؟
حال دل من می‌بین ، آخر چه دلال است این ؟

فخرالدین عراقی

عشق تو را اختراع کردم

عشق تو را اختراع کردم
که زیر باران
بی‌چتر نمانم
عشق تو را اختراع کردم
مثل کسی که به تنهایی
شبانگاه
زیر آواز می‌زند
بی‌آن‌که بترسد
آن‌هنگام که عاشق می‌شویم
حافظه‌ی ما
با عطر و اشک و بوی سیب
آغشته می‌شود
قلب‌ها را هراسی فرا می‌گیرد
انتظار
بر روی میز کافه‌ها
جا خوش می‌کند
گذشته‌ها از جلوی نگاه‌مان
در خیابان‌ها رد می‌شود
 فریاد ماشین‌ها و شلوغی را نمی‌شنویم
حتا بوق ممتد عروسی‌ها را
و فریاد عزاها را
من مرگ‌ام را در غار خلوت‌های‌ام
آماده نمی‌کنم
چون مردمی که آماده ی مرگ‌اند
به خراش‌های اندوه
گوش نمی‌دهم
فقط تو را دوست می‌دارم
و از این اختراع پشیمان نمی‌شوم

غاده السمان
مترجم : میسون پرنیایی‌فرد

این آخرین نامه من برای توست

این آخرین نامه من برای توست
اگر می خواهی بمانی ، برو
اگر می خواهی شاعرت بمانم ، برو
اگر می خواهی عاشقت بمانم ، برو
اگر می خواهی یادت مرا فراموش نشود ، برو
چمدانی را که برایت بسته بودم
به وسعت کشتی نوح بود
آن چمدان کفاف تمام عمرت را
در جزیزه های غریبه های ناشناس خواهد داد ؟
من اینجا در این طوفان
می خواهم عاشقت بمانم
تاوانش را قبلا داده ام ، برو

نسرین بهجتی

فقدان

از میان‌شان می‌گذرم
دستِ کسی در دستِ هیچ‌کسی نیست
همه در خود فرورفته‌اند
در ضمیرِ بعضی‌شان نگاه می‌کنم
هیچ‌کسی با خودش آشتی نیست

خودم را به همه‌کس توضیح می‌دهم
به هر کسی که از خودم بگویم
حیرت می‌کند
به هر کسی که خودم را بگویم
حیرت می‌کنم  
کسی از ابتدا با خودش مأنوس نیست

ازدمیر آصف
مترجم : ابوالفضل پاشا

پاییز در راه است

پاییز در راه است
اگر بدانی
چه کلماتی
برای زوال برگها
وخیابان‌های زرد و خیس
برای نیمکت‌های منتظر
و آفتاب مورب
برای حزنِ تو و تنهایی کوچکت
و اشتیاقت برای دیدنِ اولین باران
کنار گذاشته ام ؟

اگر بدانی
خزان که پشت پنجره‌ات بایستد
انارها که ترک بخورند
یلدا که دستش به گیسوی بلندِ تو برسد
برایت چه شعرها خواهم‌گفت ؟
چه شعرها خواهم‌گفت ؟

چرا که
من در پاییز شاعرترم
تو در پاییز زیباتری

عزیز حاجی علیاری

‍آغوش تو کافی‌ست

آغوش‌ تو برای دل من کافی‌ست
و بال‌های من برای آزادی تو
آن‌چه بر روح‌ات خفته است
با دهان من به بهشت روانه خواهد شد

فکر و خیال هر روزه در وجود توست
تو می‌رسی
به‌سان حجامت گل‌ها توسط شبنم
با نبودن‌ات افق را محو می‌کنی
به‌سان موج در پروازی ابدی هستی

گفته بودم
تو آوازی هستی در باد
مانند کاج‌ها ، مانند دکل‌ها
به‌سان آنان افراشته و کم‌حرفی
و تو غمناک می‌گردی به ناگاه
مانند سفردریایی

تو به‌سان جاده‌ای قدیمی جمع می‌کنی
همه‌چیز را در خودت
تو سرشار از پژواک و نواهای دل‌تنگی‌آوری
و من آنگاه بیدار شدم که پرندگان خفته در روح‌ات
پرگشوده و رفته‌ بودند

پابلو نرودا
مترجم : شیرین حسین‌پور

می‌خواهم دوباره بخوانمت

گفتم : سلام
آمده‌ام تا دوباره بنویسمت
و هیزم کلمه ریختم آنجا

گفتم : می‌خواهم بدانم نون نامت
چه گونه بر تنور حس امروزم می‌چسبد
و‌امروز نبضم
چه انفجاری خواهد داشت
وقتی بگویم دوستت دارم

می‌خواهم دوباره بچینمت
ای میوه‌ی رسیده‌ی کامل
ای اتفاق هر نفس افتادنی
ای گوشت شیرین خالص تابستان

می‌خواهم دوباره بخوانمت
تا دوباره خواندنت را
پرندگان مهاجر ترانه‌ی اشتیاق وطن کنند
و آسمان غروب پاییزی
یکسره کهکشانی از ترانه و پرواز شود

منوچهر آتشی

مرگ خواهد آمد

مرگ خواهد آمد
و با چشمان تو خواهد نگریست
مرگی که از صبح تا شب با ماست
بی‌خواب و گنگ مانند افسوسی قدیمی
یا رذیلتی‌ جاهلانه
چشمانت واژه‌ای تهی خواهد بود
فریادی فرونشانده و سکوتی
بدین‌‌سان هر روز صبح می‌بینی‌اش
وقتی تنها خم می‌شوی رو به آینه
آی امید گرامی
ما نیز آن روز خواهیم دانست
که زندگی و هیچی تویی
مرگ هر کس را به چشمی می‌نگرد

مرگ خواهد آمد
و با چشمان تو خواهد نگریست
مانند پایان یافتن رذیلتی خواهد بود
و دیدار چهره‌ای مرده
که از آینه پدیدار می‌شود
مانند گوش سپردن به لب‌های بسته‌ای که سخن می‌گویند
و ما در سکوت فرو خواهیم رفت

چزاره پاوزه شاعر ایتالیایی
ترجمه : محمد مختاری

گفتم دوش عشق را ای تو قرین و یار من

گفتم دوش عشق را ای تو قرین و یار من
هیچ مباش یک نفس غایب از این کنار من

نور دو دیده‌ی منی دور مشو ز چشم من
شعله‌ی سینه‌ی منی کم مکن از شرار من

یار من و حریف من خوب من و لطیف من
چست من و ظریف من باغ من و بهار من

ای تن من خراب تو دیده من سحاب تو
ذره آفتاب تو این دل بی‌قرار من

لب بگشا و مشکلم حل کن و شاد کن دلم
کآخر تا کجا رسد پنج و شش قمار من

گفت خنک تو را که تو در غم ما شدی دوتو
کار تو راست در جهان ای بگزیده کار من

مست منی و پست من عاشق و مِی پرست من
برخورد او ز دست من هر کی کشید بار من

گفتم وانما که چون زنده کنی تو مرده را
زنده کن این تن مرا از پی اعتبار من

عشق کشید در زمان گوش مرا به گوشه‌ای
خواند فسون فسون او دام دل شکار من

جان ز فسون او چه شد دم مزن و مگو چه شد
ور بچخی تو نیستی محرم و رازدار من
 
مولانا