صبحگاه
نخستین واژه از آنِ توست
و شامگاه
آخرین واژه نیز برای توست
و میان صبح و شب
همچون پروانهای پرواز میکنی
و چونان عطر پراکنده میشوی
ریاض الصالح الحسین شاعر اهل سوریه
مترجم : سعید هلیچی

با من برقص
چرخش عشق روی نبضِ زمین
پابپای تو
چرخش گیسوان سیاه من
روی شانه های تو
بازی بوسه ات
با گوشواره ها
بازی دامنم
روی ساقِ پا
مرابه خود بخوان
به رویایی که
خواب بینم درسفرم
مراببربه آن لحظه هایی
که دنیا بداند
همرقصِ دیوانه ات
تنها منم
نیکی فیروزکوهی

نیمشب در رؤیا بودم که قناری کنارم آمد
در چشمانش نگریستم
تو آنجا بودی محو ، بهسان رؤیا
شیدا ، همچون عشق
گفتم چه می خواهی ؟
گفت از رؤیایت بیرون آی
بیرون آمدم
سپس خویشتن را میان رؤیایی دیگر دیدم
و قناری در شکوه شبانه چهچهای سر داد
و چشمانش را برایم گشود
تو آنجا بودی
بودیم شبانه با هم
و در قلب عشق محو شدیم با هم
قاسم حداد شاعر بحرینی
مترجم : ستار جلیلزاده

ایستاده ام در آستانه ی سالهای پاییزی ام
هیچ خورشیدی گرمای تابستانم را برنمی گرداند
تو هم هرروز
مثل روزهای پاییز
حضورت کوتاه و کوتاهتر خواهد شد
سالهاست عادت کرده ام
به تنهایی خود خواسته ام
و همنشینی با کاغذ و قلمی
که می دانم تنهایم نمی گذارند
سالهاست به تلخ نوشیدن عادت کرده ام
آنقدر که دهانم و حرفهایم
بوی تلخی می دهند
از من و تلخی هایم گذر کن
خیال باطلی بود که فکر می کردم
همدردها حال یکدیگر را بهتر می فهمند
خیال باطلی بود که فکرمی کردم
اصلا بگذریم
خیال باطل را که دوره نمی کنند
اعظم جعفری
آنگاه که خشم شعله زد و بالا گرفت
و همدیگر را مرده و نابود خواستیم
شاید نمیدانستیم که دنیا
چه جای کوچکی است
برای هردومان
چه بیرحمانه تن میخراشند تیغهای خاطره
این شکنجهگرانِ بیرحم
و آنگاه در شبی عذابآلود در گوشِ تو میخوانند
رفته است محبوبِ تو برای همیشه
و آنگاه از میانِ دودِ عودی که میسوزد
با شادی ، تهدید و اضطراب خیره میشوند به تو
با چشمانی که توانِ گریز از آن نیست
و قلبِ تو آرامآرام درهم میشکند
آنا آخماتووا
مترجم : احمد پوری

کاروان رفته بود و دیده من
همچنان خیره مانده بود به راه
خنده میزد به درد و رنجم , اشک
شعله میزد به تار و پودم , آه
رفته بودی و رفته بود از دست
عشق و امید زندگانی من
رفته بودی و مانده بود به جا
شمع افسرده جوانی من
شعله ی سینه سوز تنهایی
باز چنگال جانخراش گشود
دل من در لهیب این آتش
تا رمق داشت دست و پا زده بود
چه وداعی , چه درد جانکاهی
چه سفر کردن غم انگیزی
نه نگاهی چنان که دل می خواست
نه کلام محبت آمیزی
گر در آنجا نمیشدم مدهوش
دامنت را رها نمی کردم
وه چه خوش بود , کاندر آن حالت
تا ابد چشم وا نمی کردم
چون به هوش آمدم نبود کسی
هستی ام سوخت اندر آن تب و تاب
هر طرف جلوه کرد در نظرم
برگ ریزان باغ عشق و شباب
وای بر من , نداد گریه مجال
که زنم بوسه ای به رخسارت
چه بگویم , فشار غم نگذاشت
که بگویم خدا نگهدارت
کاروان رفته بود و پیکر من
در سکوتی سیاه می لرزید
روح من تازیانه ها میخورد
به گناهی که عشق می ورزید
او سفر کرد و کس نمی داند
من درین خاکدان چرا ماندم
آتشی بعد کاروان ماند
من همان آتشم که جا ماندم
فریدون مشیری

هوسم کن
تمامم کن
اسرافم کن
فدایم کن
طلبم کن
فراچنگام آور
مهارم کن
پنهانم کن
میخواهم از آنِ کسی باشم
میخواهم از آنِ تو باشم
زمان ، زمان توست
و من
آن گریزپای دردمند
که از هر آنچه در راهاش آید برمیجهد
اما زمان ، زمان توست و من آن را به یقین میدانم
زمان آنکه هستیام قطرهقطره بر جان تو تراود
زمان آنهمه محبتی که هیچگاه بروزش ندادهام
زمان آن سکوتها که از هر چه واژه عاریاند
زمان تو ، طلوع خون که اندوه به رگانام ریخت
زمان تو ، نیمه شبی واهشته که بر من رفت
از خود برهانم
از جان خود آزاد کن مرا
من آنام که مینالد
که میسوزد
که رنج میبرد
من آنام که برمیتازد
میخروشد
میخواند
نه من این من را نمیخواهم

بوسه آخر نزدم آن دهن نوشین را
لب فرهاد نبوسید لب شیرین را
صدهزاران دل دیوانه به زنجیر کشم
گر به چنگ آورم آن سلسله پرچین را
گر شبی حلقه آن طره مشکین گیرم
مو به مو عرضه دهم حال دل مسکین را
سیم اگر بر زبر سنگ ندیدی هرگز
بنگر آن سینه سیمین و دل سنگین را
ره به سر چشمه خورشید حقیقت بردم
تا گشودم به رخش چشم حقیقت بین را
کسی از خاک سر کوی تو بستر سازد
که سرش هیچ ندیدهست سر بالین را
گر به رخ اشک مرا در دل شب راه دهی
بشکنی رونق بازار مه و پروین را
گر تو در باغ قدم رنجه کنی فصل بهار
برکنی ریشه سرو و سمن و نسرین را
گر تو در بتکده با زلف چو زنار آیی
بت پرستان نپرستند بت سیمین را
کفر زلف تو چنان زد ره دین و دل من
که مسلمان نتوان گفت من بی دین را
ترسم از تیرگی بخت فروغی آخر
گرد خورشید کشی دایره مشکین را
فروغی بسطامی

دوست داشتنِ تو
در وجود من است
خاکش ، آبش ، نورش
زندگی و خیالش با عشق
با هم آمیخته است
تو همچو نفسی هستی که در جانم
همان سویی هستی که در چشمم
همان تپشی هستی که در قلبم
و همان فکری هستی
که در سرم جریان دارد
محبوب من
به هرچه بیندیشم به تو فکر میکنم
به هرچه مینگرم تو را میبینم
ناظم حکمت
مترجم : حانیه محبزادگان

گاهی خدا
یکی از فرشتگانش را
شبیه تو میآفریند
و میفرستد میان اقوام بشر
تا میزان زیبایی
از یادشان نرود
هر به ایامی من
صورتم را کف دستهای تو
فرو میبرم
و عطر نارنجی عشق را
نفس میکشم
تا دلتنگیت از یادم برود
عباس معروفی
اگر در جنگلی تاریک گم شوم
اگر در دریایی خروشان
کشتی ام گرفتار گرداب شود
هیچ هراسی ندارم
وقتی چشمان تو روشنایی راهم هستند
وقتی چشمان تو نزدیک ترین بندرم هستند
عبدالله پشیو شاعر کرد عراقی
مترجم : فریاد شیری
زن موسیقی ست
نت به نت عشق
سمفونی آرامی که همه ی تو را می برد
تا مرز بوسه و آغوش
جایی که با هر دوستت دارم
مست می شوی
رها
میان زمین و آسمان ها
سوسن درفش
گفت تو شاعری
سنگ در دستان تو چیست ؟
گفتم
شاعر در برابر عشق سرخم میکند
نه در برابر ظلم
جاهد ظریف اوغلو
مترجم : مرتضی هاشمی

مرا به خواب عشق اول جوانیم رجوع دادهای
به من بگو چگونه من جوان شوم ؟
بگو چگونه این جهان جوان شود ؟
بگو چگونه راز عاشقان عیان شود ؟
عطش برای دیدن تو سوخته زبان من
به من بگو عطش چگونه بی زبان بیان شود ؟
تو مهربان من ، بیا کنار پنجره
و پیش از آنکه قد نیمه تیرسان من کمان شود
بهار را به من نشان بده
بگو که سرو سرفراز ما دوباره در چمن چمان شود
به چهرهها و راهها چنان نگاه میکنم که کور میشوم
چه مدتی است دلربا ندیدهام تو را ؟
تو مهربان من بیا کنار پنجره
هلال ابروان خویش را
فراز بدر چهره ات برابرم نشان
که خشکسال شعر من شکفته چون جنان شود
رضا براهنی
میخواهم به تو
تاجی آذینبسته
از ستارههای درخشان
همهی آسمانها را هدیه بدهم
میخواهم به تو
آوازی از پرندگان
همهی سرزمینها را هدیه بدهم
میخواهم به تو
سکوتِ زمستان
لبخندِ بهار
زلالیِ تابستان
و شعلههای پاییز را
هدیه بدهم
میخواهم به تو
هر آنچه که نمیتوانم
و نمیدانم را
هدیه بدهم
زندگیام را
ابدیتمان را میخواهم به تو هدیه بدهم
فیلیپ سوپو شاعر فرانسوی
مترجم : مریم قربانی

در سلسله عشق تو ، مغموم و صبورم
نازم بکش ای دوست ، که مظلوم و صبورم
رندان همگی فرصت دیدار تو دارند
غیر از من دل ساده ، که محروم و صبورم
در شهر تو ای دوست ، چنین زار و غریبم
در دست تو امروز ، چنان موم و صبورم
دل بد مکن ، اندیشه پرواز ندارم
حاجت به قفس نیست ، که مصدوم و صبورم
هر گز نکنم عشق تو را پیش کسی فاش
در پرده اسرار تو مکتوم و صبورم
دنیای عجیبی است ، ز آلودگی خلق
گریانم از این درد ، که مصدوم و صبورم
معینی کرمانشاهی
میبوسمت و میگریم
عاشق لبها و
اشکهای من
لبها و اشکهایم را میبوسی
یکدیگر را در آغوش میکشیم بیجنبشی
و گوش میسپاریم به صدای ریختن اشکهامان
که قطرهقطره
در دلهامان
فرو میریزند
تاب میخورم
در شادمانیِ رقت بارِ
نومیدیِ عشق
غرقه در آبشارِ
شادکامی و رنج
کلهپا فرو میافتم
با آب کفآلود ، گیسوی کفآلود
مثل برگ ، مثل غرش امواج
فرو میافتم
تا میخورم به صخره
تا خرد میشوم در اعماق
با سقوطم
مساحت دنیا را اندازه میگیرم
چه باشکوه خواهد بود دنیا
اگر بتوان چنین رنجی برد
با نگون بختیام
سعادت دنیا را اندازه میگیرم
چه خوش است شادی
اگر نگونبختی چنین زیباست
تنها با سقوط از اوج در حضیض
می توان اوج و حضیض را دریافت دارم
آن دانشِ موحش را می آموزم
میبوسی اشکها و
لبهایم را
میلرزی و هر دو میلرزیم
و در ما نشسته
لذت و رنج عشق
آنا اشویر شاعر لهستانی
مترجم : محمدرضا فرزاد

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد
عالم از ناله عشاق مبادا خالی
که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد
پیر دردی کش ما گر چه ندارد زر و زور
خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد
محترم دار دلم کاین مگس قندپرست
تا هواخواه تو شد فر همایی دارد
از عدالت نبود دور گرش پرسد حال
پادشاهی که به همسایه گدایی دارد
اشک خونین بنمودم به طبیبان گفتند
درد عشق است و جگرسوز دوایی دارد
ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق
هر عمل اجری و هر کرده جزایی دارد
نغز گفت آن بت ترسابچه باده پرست
شادی روی کسی خور که صفایی دارد
خسروا حافظ درگاه نشین فاتحه خواند
و از زبان تو تمنای دعایی دارد
حافظ

چگونه تو را فراموش کنم
در حالی که من
یک بار با تو عشق را آزمودم
و پس از آن
بارها مرگ را
تجربه کردم
غادة السمان
مترجم : حسین خسروی
از هر چه سخن می گویند
من به تو فکر می کنم
از باران می گویند
من به تو فکر می کنم
از کوچه و پرسه های عاشقی می گویند
به تو فکر می کنم
از کافه از شب و شراب
از دوست داشتن می گویند
به تو فکر کنم
از ایمان
از بهشت و حوریان
از هر چه می گویند
به تو فکر می کنم
مگر تو را چگونه در تمامِ من منتشر کرده ای
آغاز دوباره من
از همان جایی ست که تو شروع شدی
شیرزاد حسنی