تو بی بدیل بودی

تو
بی‌بدیل بودی
اما
ما
فراوان و بیهوده

و تلخی قصه از اینجا آغاز می‌شد
از ما گذشتی
مثل ماه
از پنجره‌های تاریک

تو
همه‌چیز ما بودی و
ما
هیچ‌چیز تو نبودیم

رسول یونان

عشق در نگاه نخست

حاشا اگر عشق ما
عشق در نگاهِ نخست باشد
عشق ما
به یادآوردن توست
در نخستین نگاه
زیرا که من پیشتر تو را دیده‌ام
در چشمانِ مادرم
هنگامی که مرا پند می‌داد تا
با چگونه مردی وصلت کنم
این‌گونه مردی که تویی
آنگونه مردی که می‌خواهم
پسرم همانندش شود
همانند تو مردی
مردی از این‌گونه که تویی

روپی کائور شاعر هندی
مترجم : سیاوش ملکی

چقدر دوستت دارم

آنقدر دوستت دارم
که خودم هم نمیدانم چقدر دوستت دارم
هر بار که می پرسی چقدر ؟

با خودم فکر می کنم
دریا چطور
حساب موجهایش را نگه دارد ؟
پاییز از کجا بداند
هر بار چند برگ از دست میدهد ؟
ابرها چه می دانند
چند قطره باریده اند ؟
خورشید مگر یادش مانده
چند بار طلوع کرده است ؟

و من
چطور بگویم که
چقدر دوستت دارم

هستی دارایی

دوست نداشتن

من یکی را دوست نداشتم
او نیز مرا دوست نداشت
یک روز یکجا قرار گذاشتیم
من نرفتم
او نیز نیامد

ازدمیر آصف
مترجم : حسین بهروزی

در امتداد هم

با لب هایم نه
من همیشه تو را با چشم هایم می بوسم
آرام تر ، گرم تر ، عاشقانه تر
در آغوش هم
در این دایره‌ی بی‌پایان
من امتداد توام
یا تو امتداد منی ؟

شمس لنگرودی

بیا محبوب من

بیا محبوب من
تمام روز را
باران مال خود کرده
می آید و
می نشیند میان درختان انبوه
 و می شوید
دروغ های آبداری را
که بر جاده ی خاطرات سنگینی می کند
می ماند دَمی
بر راهی که خاطرات
ما را از هم جدا می کند
بیا محبوب من
بیا هر آنجا که
توان گفتن با قلب ات را باز یابم

جیمز جویس
مترجم : فرید قدمی

خیال‌انگیز و جان‌پرور چو بوی گل سراپایی

خیال‌انگیز و جان‌پرور چو بوی گل سراپایی
نداری غیر از این عیبی که می‌دانی که زیبایی

من از دلبستگیهای تو با آیینه دانستم
که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق‌تر از مایی

به شمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را
تو شمع مجلس‌افروزی تو ماه مجلس‌آرایی

منم ابر و تویی گلبن که می‌خندی چو می‌گریم
تویی مهر و منم اختر که می‌میرم چو می‌آیی

مراد ما نجویی ورنه رندان هوس‌جو را
بهار شادی‌انگیزی حریف باده پیمایی

مه روشن میان اختران پنهان نمی‌ماند
میان شاخه‌های گل مشو پنهان که پیدایی

کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو
دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی

مرا گفتی : که از پیر خرد پرسم علاج خود
خرد منع من از عشق تو فرماید چه فرمایی

من آزرده‌دل را کس گره از کار نگشاید
مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی

رهی تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن
که با این ناتوانیها به ترک جان توانایی

رهی معیری

این نامه‌ی آخرین من است

این نامه‌ی آخرین من است
و از این‌پس نامه‌ای در کار نخواهد بود
این واپسین ابر خاکستری‌ست
که بر تو می‌بارد
و بعد از آن باران را نمی‌شناسی
این آخرین جام شراب است در سبوی‌‌ من
و بعد از آن دیگر
نشئه‌ای نیست و شرابی نه
این آخرین نامه‌ی دیوانگی‌ست
و پایانِ کودکانه‌ها
و بعد از من دیگر
صفای کودکی و سرخوشی جنون را نمی‌شناسی
من عاشقت شدم
چون کودکی فراری از مدرسه
که گنجشک‌ها را در جیبش پنهان می‌کند
و شعرها را
من با تو بودم
کودک اوهام ، سرگردانی ، تناقض
من بچه‌ی شعر بودم و نوشتارِ دیوانه‌وار
اما تو
زنِ شرقیِ خانگی
در انتظارِ سرنوشت
میان خطوطِ فنجان‌های قهوه
و ازدحام خواستگاران
چه تأسف‌آور بانویِ من
بعد از امروز
دیگر در نوشته‌های آبی نخواهی بود
و در برگ‌برگِ نامه‌ها
در گریه‌ی شمع‌ها
و کیفِ نامه‌رسان
در عریانیِ مستی
و بادبادک‌های رنگین
و در دردِ شعر نخواهی بود
خودت را از باغ‌های کودکی‌ام بیرون کردی
و به نثر بدل شدی

نزار قبانی
مترجم : آرش افشار

ای عاشقان گیتی یاری دهید یاری

ای عاشقان گیتی یاری دهید یاری
کان سنگدل دلم را خواری نمود خواری

چون دوستان یکدل دل پیش تو نهادم
بسته به دوستی دل بنموده دوستداری

گفتم که دل ستانم ناگاه دل سپردم
بر طمع دلستانی ماندم به دل‌سپاری

کی باشد این بخیلی با وی به دادن دل
کی باشد از لبانش یکباره سازواری

گوید همی چه نالی یاری چو من نداری
یاریست آنکه ندهد هرگز به بوسه یاری

دشمن همی ز دشمن یک روز داد یابد
من زو همی نیابم بوسی به صبر و زاری

جز صبر و بردباری رویی همی نبینم
چون عاشقم چه چاره جز صبر و بردباری

انوری

به جد می ترسم

به‌جد می‌ترسم
که این عشق به روزمرگی تبدیل شود
به‌جد می‌ترسم
که رؤیا بسوزد و لحظات منفجر گردند
به‌جد می‌ترسم
شعر پایان یابد
و خواسته‌ها خفه گردند
به‌جد می‌ترسم
که دیگر ابر نباشد
باران نباشد
و دیگر درختان جنگل هم نباشند
برای همین از تو می‌خواهم
که مرا
میان کلمات بکاری
                    
سعاد الصباح  
مترجم : احمد دریس

چشم هایت

سکـوت کن
چشم هایت
گویاترین گفتگوی دنیاست
گفتگو ترین صداقت دنیاست
و عاشقانه ترین
صدای عاشقانه هاست
سکوت کن
من هر آنچه را
که باید بشنوم
هر آنچه را که
باید ببینم و ببوسم و لمس کنم
در چشم هایت یافته ام
سکوت کن
چشم هایت گویاترین
گفتگوی عاشقانه هاست

امید آذر

عاشقی

نرون
رُم را
به آتش کشید
تو
دلم را

لطیف هلمت شاعر کرد عراق
مترجم : شجاع نی‌نوا

خواستن تو

می خواهم
اولین کسی باشم که داری
می خواهم
آخرین کسی باشم که داری
اصلا می خواهم
تنها کسی باشم که داری
می خواهم
از هر طرف که میروی به من برسی
هرچه می خواهی برای من باشد
می خواهم
چشمت جز من کسی را نبیند
گوشت جز من کسی را نشنود
می خواهم
خودخواه ترین عاشق باشم
وقتی که معشوق تو باشی
میخواهم
تنها کسی باشم که دوستت دارد
تنها کسی باشم که دوستش داری

لیلا مقربی

قلب تو

کشف اشعار و عکس‌های «سیلویا پلات» پس از ۵۰ سال

اگر عشق را
با تمام قلب خود بخشیدی
و او آن را نخواست
نمی‌توانی آن را
بازپس بگیری
قلب تو
برای همیشه
از دست رفته است

سیلویا پلات شاعر آمریکایی
مترجم : مرجان وفایی

تنهایی

ابتدای جهان بود
تو را دیدم
سلام اختراع نشده بود
دست دادن اختراع نشده بود
نگاه لرزان اختراع نشده بود
در آغوش کشیدن
بوسیدن اختراع نشده بود
خواهش میکنم بمان اختراع نشده بود
ماندن اختراع نشده بود
میروم برمیگردم اختراع نشده بود
برگشتن اختراع نشده بود
هیچ اختراع نشده بود

تنهایی
تنهایی
تنهایی اولین چیزی بود که اختراع شد
تنهایی
تنهایی را من اختراع کردم

بابک زمانی

تنها یک رهگذرم

اعتنایی ندارم که سهم زمین من
بسیار اندک است
و این که سال‌ها عشق
در دقیقه‌ای نفرت فراموش می‌شود
شکوه نمی‌کنم که خرابه‌ها
از من شادتر و شیرین‌ترند
اما از این ناراحت‌ام
که تو برای سرنوشت من تأسف می‌خوری
برای من که تنها یک رهگذرم

ادگار آلن ‌پو
ترجمه : چیستا یثربی

مرا این‌گونه نگذار و نرو

مرا این‌گونه نگذار و نرو
التماس‌ات می‌کنم
جایی‌که ایستاده‌یی بمان
خودت را با مرغانِ دریایی مقایسه نکن
تو بال نداری
می‌افتی ، خسته می‌شوی
مرا این‌گونه نگذار و نرو
التماس‌ات می‌کنم

در کنارِ دریا بنشین
بگذار کشتی‌ها بی‌تو بروند
مثلِ همه زنده‌گی کن
سرت به‌کارِ خودت باشد
ازدواج می‌کنی ، بچه‌دار می‌شوی
پایانِ خوبی نخواهی داشت
مرا این‌گونه نگذار و نرو
التماس‌ات می‌کنم

دست‌وپای‌ام را می‌بندند
به‌تو نمی‌رسم
گاهی که شوق دارم
پول ندارم
گاهی هم که پول دارم
شوق ندارم
هر چه با من کردی بخشیدم
با تو نخواهم آمد
مرا این‌گونه نگذار و نرو
التماس‌ات می‌کنم

آتیلا ایلهان
مترجم : مجتبی نهانی

یاد باد آنکه بروی تو نظر بود مرا

یاد باد آنکه بروی تو نظر بود مرا
رخ و زلفت عوض شام و سحر بود مرا

یاد باد آنکه ز نظاره رویت همه شب
در مه چارده تا روز نظر بود مرا

یاد باد آنکه ز رخسار تو هر صبحدمی
افق دیده پر از شعله خور بود مرا

یاد باد آنکه ز چشم خوش و لعل لب تو
نقل مجلس همه بادام و شکر بود مرا

یاد باد آنکه ز روی تو و عکس می ناب
دیده پر شعشعه شمس و قمر بود مرا

یاد باد آنکه گرم زهره گفتار نبود
آخر از حال تو هر روز خبر بود مرا

یاد باد آنکه چو من عزم سفر میکردم
بر میان دست تو هر لحظه کمر بود مرا

یاد باد آنکه برون آمده بودی بوداع
وز سر کوی تو آهنگ سفر بود مرا

یاد باد آنکه چو خواجو ز لب و دندانت
در دهان شکر و در دیده گهر بود مرا

خواجوی کرمانی

رخسار عشق

دل‌پذیر و خطیر
رخسارِ عشق
 شبی بر من نمایان شد
از پسِ روزی بس بلند
پنداری تیراندازی بود
با کمان‌اش
یا نوازنده‌ای
با کمانچه‌اش
نمی‌دانم
هیچ نمی‌دانم
تمام آن‌چه می‌دانم
این است که به من زخم زد
شاید با پیکانی
شاید با ترانه‌ای
تمام آن‌چه می‌دانم
این است که به من زخم زد
زخمی به قلب
و تا ابد
سوزنده فزون از حد سوزنده‌ست
زخمِ عشق

ژاک پره‌ور
مترجم : غزال صحرایی

صدای تو

خلوتی
گوشه‌ای
دنجی
و ماوایی
در قلبم پنهان است
و صدای تو
تنها صدای تو بدانجا می‌رسد

عزیزحاجی علیاری