ایمان نام دیگر عشق است

هر بار که تو عاشق شوی
پیامبری به دنیا خواهد آمد
جهان از بی عشقی ست که کافر شده است

اگر می خواهید مردگان زنده شوند
و بیماران شفا یابند
باید که شربت دوست داشتن به ایشان بدهید

آدم ها از بی عشقی است که بیمار می شوند
آدم ها از بی عشقی است که می میرند

ایمان نام دیگر عشق است
و مومنان همان عاشقانند
این را پیامبری به من گفت
که به جرم عشق بر صلیبش کشیدند

عرفان نظرآهاری

رفتن و ماندن

نمان
آنگاه که رفتن بایسته است
و نرو
آن هنگام که ماندن

زندگی رسیدن به ادراکی‌ست
تا بدانی چه زمانی
بی ذره‌ای تردید
کدام را برگزینی

تایلر نات گرگسون
مترجم : مهیار مظلومی

دلتنگی نام دیگر عشق است

دلتنگی
نمی آید تا آبادت کند
می آید تا ویران تر کند
نمی آید تا آتش عشقت را خاموش کند
می آید تا آتشت را شعله ور تر کند
نمی آید تا آزادت کند
می آید تا محبوس تر کند

دلتنگی
رویایی شیرین نیست
کابوسی ست بی پایان
بغضی ست بی انتها
دستی ست که
می فشارد گلوی خاطرارت را

گاهی دلتنگی
شعری میشود گریان
گاهی بغضی می شود
گاهی آهی می شود
گاهی چوبه ی دارت می شود
گاهی اشکی می شود سوزان
گاهی عطش می شود و سراب
و گاهی می شود دست های لرزان
نیازی هم نیست تا
نباشی و جایت را
دلتنگی پر کند ، نه اینطور نیست
 
نازنینم
دلتنگی هر چه میخواهد بگذار باشد
مهم اینست که
دلتنگی چیزی نیست جز خود عشق
آری دلتنگی
نام دیگر عشق است

وحید خانمحمدی

من واهمه داشتم

اعتراف می‌کنم
من واهمه داشتم
نه تنها از عشق
بلکه از عاشق او شدن
که او رازی اغواکننده بود
و در اعماق خویش
آبستن اسراری بود
که بر همگان فهم‌ناشدنی بود
و من از ناکام‌ ماندن
به‌سان کسان دیگر
واهمه داشتم
او اقیانوس بود
و من پسرکی که عاشق موج‌ها بود
ولی از شنا‌کردن می‌هراسید

کریستوفر پویندکستر  
مترجم : مهسان احمدپور

صدایت را جرعه جرعه می نوشم

صدایت را جرعه جرعه می نوشم
مستانه سبز می شوم و شاخ و برگ می دهم
جوانه ها دهان می گشایند
و نام تو را می خوانند
چه لبان شناوری داری
در آب های صدا

چشمانم را می بندم
و تن به صدایت می سپارم
نام کوچکم
در صدایت شکفته می شود

تمام آبشاران را واداشته ای
با هیاهو بریزند
تا صدایم به گوشت نرسد
تمام جنگل ها را واداشته ای
برگ هاشان را به صدا درآورند
تا صدای مرا نشنوی
تمام پرندگان را
به آواز خواندن واداشته ای
تا صدای من گم شود
مدام حرف میزنی
تا من حرفی نزنم

می ترسم در حسرت تو بمیرم
و تابوتم بر نیل روان باشد
و امواج نیلگون
مرثیه خوان ناکامی من باشند
نمی خواهم افسانه سرایان
دلشان بسوزد
و روزی مرا
در افسانه ها به تو برسانند

عمران صلاحی

معشوق من با من حرف بزن

وقتی میان بازوان‌ات دوست‌ام می‌داری
خود را تسلیم‌ات می‌کنم
تا هراس‌هایم پایان گیرد
معشوق من
با من حرف بزن

باید شب‌های فراق و پریشانی را
از میان برداریم
معشوق من
با من حرف بزن

در شب تاری که تقدیر
 سرنوشت‌ شومی رقم زده
اشباح
دلهره‌آورند
سکوت نکن مگر مرده‌ای ؟
معشوق من
با من حرف بزن

بگو دوست‌ام داری
شور عشق را اثبات کن
معشوق من
با من حرف بزن

اصلا دروغ بگو
وانمود کن عاشق‌ام هستی
بگذار این‌ رؤیا ادامه پیدا کند
معشوق من
با من حرف بزن

روبر دسنوس   
مترجم : مریم قربانی

با همین چشم ، همین دل

با همین چشم ، همین دل
دلم دید و چشمم می‌گوید
آن قدر که زیبایی رنگارنگ است ،‌ هیچ چیز نیست
زیرا همه چیز زیباست ،‌ زیباست ،‌ زیباست
و هیچ چیز همه چیز نیست
و با همین دل ، همین چشم
چشمم دید ، دلم می‌گوید
آن قد که زشتی گوناگون است ، ‌هیچ چیز نیست
زیرا همه چیز زشت است ،‌ زشت است ،‌ زشت است
و هیچ چیز همه چیز نیست
زیبا و زشت ، همه چیز و هیچ چیز
و هیچ ، هیچ ، هیچ ، اما
با همین چشم‌ها و دلم
همیشه من یک آرزو دارم
که آن شاید از همه آرزوهایم کوچک‌تر است
از همه کوچک‌تر
و با همین دل و چشمم
همیشه من یک آرزو دارم
که آن شاید از همه آرزوهایم بزرگ‌تر است
از همه بزرگ‌تر
شاید همه آرزوها بزرگند ، شاید همه کوچک
و من همیشه یک آرزو دارم
با همین دل
و چشم‌هایم
همیشه

مهدی اخوان ثالث

چند تک‌واژه

من گاه تنها به چند تک‌واژه فکر می‌کنم
همین واژه‌ها
تو را چه‌قدر دوست می‌دارم
و فکر چون پرنده در هوا شناور می‌گردد
گرد همین واژه‌ها
تو را چه‌قدر دوست می‌دارم

سپس آهسته چون مرمر سپید شفاف می‌گردم
هنگام که فکر می‌کنم
تو را چه‌قدر دوست می‌دارم
گاه می‌ایستم و با ترس به پشت سر نگاه می‌کنم
آیا کسی می‌داند که تو را دوست می‌دارم

و بعد لحظه‌ها چون اشک قطره‌قطره می‌چکند
و روز چشم می‌گردد
چشمی همیشه بارانی
چشمی که شب نیز خواب‌اش نمی‌برد
خشک نمی‌گردد

چشمی که خیره می‌نگرد
به همیشه از دست رفتگان
چشمی که نمی‌خوابد
و به کار روزانه‌اش وفادار است

آه تو را چقدر دوست می‌دارم
دوست می‌دارم

برتوس آفیس‌ شاعر هلندی
مترجم : اکبر ایل‌بیگی

خوشا دلی که گرفتار زلف دلبند است

خوشا دلی که گرفتار زلف دلبند است
دلی است فارغ و آزاد ، کو درین بند است

به تیر غمزه ، مرا صید کرد و می‌دانم
که هیچ صید بدین لاغری ، نیفکندست

علاج علت من ، می کند به شربت صبر
لبت ، که چاشنی صیر کرده ، از قند است

فراق بر دل نادان ، چو کاه برگی نیست
ولیک بر همه دان ، همچو کو الوند است

طریق بادیه را از شتر سوار ، مپرس
بیا ببین که به پای پیادگان ، چند است

حدیث واعظ بلبل کجا سحر شنود ؟
کسی که غنچه صفت ، گوش دل در آکند ست

میانه من و تو ، صحبت از چه امروز است
دل مرا ز ازل ، باز با تو پیوند است

دل از محبت خاصان ، که بر تواند کند ؟
مگر کسی که دل از جان خویش برکندست

اگر تو، ملتفت من شوی وگر نشوی
رعایت طرف بنده بر خداوند است

ز خاک کوی حبیبم ، مران که سلمان را
بخاک پای و سر کوی یار ، سوگند است

سلمان ساوجی

مرز میان خواب و بیداری

مرز میان خواب و بیداری را
می‌شناسی ؟
همان نقطه‌ای که در آن
هنوز می‌توان
رویاها را به خاطر آورد
همان‌جاست که من
همواره تو را
به انتظار خواهم نشست
و دوستت خواهم داشت

جیمز متیو بری شاعر اسکاتلندی
مترجم : فرزاد فتوحی 

از ارتفاع می ترسم

عباس کیارستمی - ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

از ارتفاع می ترسم
افتاده ام از بلندی
از آتش می ترسم
سوخته ام به کرات
از جدایی می ترسم
رنجیده ام چه بسیار
از مرگ نمی هراسم
نمرده ام هرگز
حتی یک بار

عباس کیارستمی

زیبایی‌ام را پایانی نیست

زیبایی‌ام را پایانی نیست
وقتی که در چشمان تو به خواب می‌روم
و هراس کودکانه‌ام را از یاد می‌برم
در عطری که از تو بر سینه دارم
چه بی‌پروا دوست‌ات دارم
و چه بی‌نشان تو را گم می‌کنم
وقتی که دروغ می‌گویم
به زنی که در چشم‌های من تو را جست‌وجو می‌کند
و مردی که هر روز از نام تو می‌پرسد.

فرناندو پسوآ
مترجم : نفیسه نواب‌پور

بین خودمون می ماند

بین خودمون می ماند
دوستت دارد اندازه من ؟
آنقدر که بغضش بگیرد وقتی نگاهت می کند
و آرزویش فقط تو باشی و تو ؟
آنقدر که غم دنیا آوار شود روی سرش
وقتی غم توی صدایت حس کرد ؟

بین خودمان می ماند
دوستش داری ؟
آنقدر که دستهایش را
حتی برای یک ثانیه هم ول نکنی
آنقدر که دیدنِ اشک هایش را طاقت نیاوری ؟

بین خودمان بماند
تو انگار حالت خوب است
تو انگار خوشبختی
انگار خوشحالی شکر خدا
ولی من
هنوز نبودنت را بلد نشدم
هنوز عادت نکردم به دیدن این جای خالی
و بدتر از همه حالم خوب نشده که نشده

فاطمه جوادی

امروز خسته ام

امروز خسته‌ام
امروز
کلامى عاشقانه بر زبان‌ام جاری نیست
امروز
چون یک تخت‌چوبى
از خواب برخاسته‌ام
فکر نمى‌کنم
بتوانم دوست‌ات نداشته باشم

و ساعت‌ها و ساعت‌های متوالى بنوشم
و تو را فراموش کنم
امروز تنها مى‌توانم
اندکى بمیرم
اینقدر که سرانجام
تنها
مجسمه‌ای سرد باشم

شاعر : هرمان دکونینک
مترجم : نیلوفر شریفی

محبوبم شما را در خواب دیدم

محبوبم
شما را در خواب دیدم
‌سر و قد
صنوبر قامت و ماه طلعت

نزدیک‌تر شدم
ماه شده بودید
با آن لباسی که از نور بر تن داشتید
آمدید و رفتید
دور شدید و جای قدم‌هاتان سبز شد
با گل‌های صورتی
هر کدام یکی این هوا

محبوبم
من هم عازم شما بودم
ولی افسوس همچنان گلیم من کوچک است

به خویشتن گفتم
مبادا که پا از گِلیمت فراتر بگذاری

تا این گلیم و این قدم‌ها و این اشتیاق است
به شما نمی‌رسم

محمد صالح علاء

دریا به عشق می‌ماند

دریا به عشق می‌ماند
به درونش می‌روی
و نمی‌دانی بیرون خواهی آمد یا نه ؟

چه بسیار کسان که
جوانی خود را به پای او ریختند
شیرجه‌های سرنوشت‌ساز
زیرآبی‌های مرگ‌بار
گرفتگی عضلات
جریان‌های تند آب
گرداب‌ها ، کوسه‌ها
صخره‌های ناپیدا
عروسان دریایی

وای بر ما اگر
صرفا به خاطر پنج‌شش غریق
دست از شنا برداریم
وای اگر به دریا پشت کنیم
تنها به خاطر آن که راه بلعیدن ما را می‌داند

دریا به عشق می‌ماند
هزاران نفر از آن لذت می‌برند
یک نفر اما بهایش را می‌پردازد

دینوس خریس تیانوس شاعر یونانی
مترجم : فریدون فریاد

نوشتم و نوشتم

گفتم : بمان و نماندی
رفتی بالای بام آرزوهای من نشستی
 و پایین نیامدی
گفتم نردبان ترانه تنها سه پله دارد
سکوت
و صعود
و سقوط
تو صدای مرا نشنیدی
و من
هی بالا رفتم ، هی افتادم
هی بالا رفتم ، هی افتادم
تو می دانستی
که من از تنهایی و تاریکی می ترسم
ولی فتیله فانوس نگاهت را پایین کشیدی
من بی چراغ دنبال دفترم گشتم
بی چراغ قلمی پیدا کردم
و بی چراغ از تو نوشتم
نوشتم ، نوشتم

نصرت رحمانی

تو در نگاه من

آنگاه که خورشید الماس‌هایش را
بر سر جهان می‌پاشد
عطر گل‌ها را استشمام می‌کنم
تو را در تمام درختان می‌بینم
و تو را
در یک هم‌آغوشی مست از عشق
بر علف‌زارهای معطر تسخیر می‌کنم
آن‌هنگام که ماه فروتنانه نعمت‌اش
را به همگان می‌بخشد
من تو را غول‌آسا تجسم می‌کنم
هم‌چون سایه‌روشن‌های نوک تیز
یک رعدو‌برق

تو در نگاه من
پر شکوه جلوه می‌کنی
تعجب‌زده از جاودانه‌ها و بی‌مرگی‌ها
بخشاینده‌ی لذت به گرداگرد جهان
تسلی دهنده‌ی نا امیدی‌ها
و زداینده‌ی رنج‌ها‌
تو را در فضا تنفس می‌کنم
پر رمز و راز تصورت می‌کنم
تو را از نیستی‌ها استخراج می‌کنم
این‌طور به نظر می‌رسد
که جهان برای یاری من در وجود آمده
تا تو را برانگیزانم
و خورشید برای خدمت من این‌جاست
تا همچون فانوسی
راه‌های ناهموار مرا روشنایی بخشد

ترزا ویلم مونت شاعر اهل شیلی
مترجم : نریمان . ز

ای چهره زیبای تو رشک بتان آذری

ای چهره زیبای تو رشک بتان آذری
هر چند وصفت می‌کنم در حسن از آن زیباتری

هرگز نیاید در نظر نقشی ز رویت خوبتر
حوری ندانم ای پسر فرزند آدم یا پری ؟

آفاق را گردیده‌ام مهر بتان ورزیده‌ام
بسیار خوبان دیده‌ام اما تو چیز دیگری

ای راحت و آرام جان با روی چون سرو روان
زینسان مرو دامنکشان کارام جانم می‌بری

عزم تماشا کرده‌ای آهنگ صحرا کرده‌ای
جان ودل ما برده‌ای اینست رسم دلبری

عالم همه یغمای تو خلقی همه شیدای تو
آن نرگس رعنای تو آورده کیش کافری

خسرو غریبست و گدا افتاده در شهر شما
باشد که از بهر خدا سوی غریبان بنگری

امیرخسرو دهلوی

به خاطر تو

چون تو را دوست دارم
رنگ ها به دنیا بازگشته اند

به خاطر تو
گیاهان در کوه ها می رویند
به خاطر تو
موج ها متولد می شوند
به خاطر تو
کودکان در روستاهای دورافتاده می خندند
به خاطر تو
زنان خود را می آرایند
به خاطر تو
بوسه اختراع شد

و هر روز از خاکستر خود برمی خیزم
تا دوستت داشته باشم
هر روز صبح از خاکسترم برمی خیزم
تا دوستت داشته باشم
دوستت داشته باشم
دوستت داشته باشم

غاده السمان
مترجم : اسماء خواجه‌زاده