
در سرم عشق تو سودایی خوش است
در دلم شوقت تمنایی خوش است
ناله و فریاد من هر نیمشب
بر در وصلت تقاضایی خوش است
تا نپنداری که بیروی خوشت
در همه عالم مرا جایی خوش است
با سگان گشتن مرا هر شب به روز
بر سر کویت تماشایی خوش است
گرچه میکاهد غم تو جان من
یاد رویت راحت افزایی خوش است
در دلم بنگر، که از یاد رخت
بوستان و باغ و صحرایی خوش است
تا عراقی واله روی تو شد
در میان خلق رسوایی خوش است
فخرالدین عراقی

او دو زن دارد
یکی بر روی تختاش میخوابد
دیگری بر روی بستر رؤیایش
او دو زن دارد
که او را دوست دارند
یکی در کنارش پیر میشود
دیگری جوانیاش را به او هدیه میکند
و میگذرد
او دو زن دارد
یکی در قلب خانهاش
دیگری در خانهی قلباش
مرام المصری
مترجم : حسین منصوری

دوستت دارم
همانگونه که شب ماه را
دوستت دارم
همانگونه که صبح آفتاب را
دوستت دارم
مثل ملاقات پنهانی مادر، از لای در
دوستت دارم
مثل حبس من با تو تا ابد
در یک اتاق دربسته
حتی بی پنجره
تنها من و تو
این چنین دوستت دارم تو را
چیستا یثربی

هر ترانه
آرامش عشق است
هر ستاره
آرامش زمان
و هر آه
آرامش یک فریاد
فدریکو گارسیا لورکا
مترجم : علی اصغر فرداد
دوستی تنها چیزی است که
هیچ وقت تمام نمیشود
هر چیز دیگری هم از بین برود
دوست میماند
این یادت باشد
من همیشه به تو فکر کردهام
دوستهای زیاد دیگری هم پیدا کردهام
اما مثل تو نشدند
من هنوز هم با آن حسها زندگی میکنم
با یاد آن روزها
تک تک خاطراتم با تو یادم مانده
کجاها میرفتیم چه کارها میکردیم
من با تو جوانی را تجربه کردم
فریبا وفی
شش ساله بودم
که عاشق زنی شدم
که بیست و سه سال از من بزرگ تر بود
همگان اورا
مادرم می انگاشتند
پنجاه و سه ساله بودم
که عاشق زنی شدم
که بیست وسه سال از من کوچک تر بود
همگان مرا پدرش می پنداشتند
من در بند دل بودم
و دیگران
اسیر خیالات باطل
چوکاش لوبین
مترجم : حسین منصوری

این شفق است یا فلق ؟ مغرب و مشرقم بگو
من به کجا رسیدهام ؟ جان دقایقم بگو
آیینه در جواب من باز سکوت میکند
باز مرا چه میشود ؟ ای تو حقایقم بگو
جان همه شوق گشتهام طعنه ناشنیده را
در همه حال خوب من با تو موافقم بگو
پاک کن از حافظهات شور غزلهای مرا
شاعر مردهام بخوان گور علایقم بگو
با من کور و کر ولی واژه به تصویر مکش
منظرههای عقل را با من سابقم بگو
من که هر آنچه داشتم اول ره گذاشتم
حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو
یا به زوال میروم یا به کمال میرسم
یکسره کن کار مرا بگو که عاشقم بگو
محمدعلی بهمنی

با من عهدی ببند
که تاریکی پیش رویم نگُسترانی
با من عهدی ببند
که با یخبندان راه بر من نبندی
تا من نیز عهدی ببندم با تو
که لب به اعتراف گذشته ام بگشایم
پیش از چشمانِ تو
از جامِ بنفشه ایِ چشمانی دیگر
پیاله ها سر کشیده ام
پیش از نامه های تو
زلفِ خیلی نامه ها را شانه کرده ام
پیش از سینه ی تو
بسیاری سینه ها
دسته گلِ هوسِ سرخ برایم چیده اند
پیش از دیدارِ تو
بسیاری دیدارِ دیگر
مرا به راهِ دوری برده اند
شاعری بودم
گلوی خشکم
به دنبال جرعه ای آب سرگردان بود
زیرِ بارانِ هر آسمانی خم شدم
گلآلود بود
اگر میخواهی
خونِ جاری در رگهای شعرم باشی
داستانی باشی بی پایان
اگر میخواهی
عشقمان خاتمه نیابد
با بوسه ی سرد خداحافظی
عهدی ببند
که آسمانِ من باشی
عهدی ببند
که نفس ، سایه و بارانِ من باشی
تا من نیز
از نمایشِ قدیمیام بگریزم
نقاب از چهره برچینم
و دستهای پر مهرم را
دورادورت حلقه کنم
عبدالله پشیو شاعر کرد عراق
مترجم : باور معروفی

من نه آن نقشم که هر ساعت نگینی خوش کنم
چون نسیم خوش نشین هردم زمینی خوش کنم
چون سویدا از جهان با گوشه دل قانعم
نیستم تخمی که هر ساعت زمینی خوش کنم
در دلم چون تیر این پهلو نشینان می خلند
از خدنگ او مگر پهلو نشینی خوش کنم
هر کمان سست نبود در خور بازو مرا
می کشم ناز بتان تا نازنینی خوش کنم
می زند خون عقیق از شوق من جوش نشاط
می شود ازنامداران چون نگینی خوش کنم
نیست چون آب گهر نقل مکان در طالعم
قطره باران نیم هردم زمینی خوش کنم
حسن شهری مغز سودا را نمی آرد به جوش
می رویم تا لیلی صحرا نشینی خوش کنم
آه کز بی حاصلیها نیست در خرمن مرا
آنقدر حاصل که وقت خوشه چینی خوش کنم
زخم تیغ او کجا صائب نصیب من شود
خاطر خود از شکست آستینی خوش کنم
صائب تبریزی

عشقِ من
چو کاجی باشکوه است
نه به وقت خزان برگ میریزد
و نه در زمستان سر خم میکند
ازدمیر آصف
مترجم : حسین بهروزی

چه کسی احساست را ترو خشک می کند
اشکت را درمیآورد
بعد پاک می کند
دیوانه من زحمتت راکشیدم
تابفهمی هنوز میتوانی شیطنت کنی
انتظاربکشی
تپش قلب بگیری
عاشق شوی
افشین یدالهی
دوست عزیزم
هرگز از یک چیز غافل نباش
اگر تمام آینههای دنیا را بشکنی
سرانجام همیشه
خودت را در آینهی قلبت
خواهی دید
الکساندرا واسیلیو شاعر رومانیایی
مترجم : هوشنگ خوشروان

بخاطر تو
زندگی خواهم کرد
و روزی
روی برگ برگِ تمام شقایق ها
خواهم نوشت
که تو با تمام نبودنت هم
زیباترین دلیل زندگی هستی
امید آذر

به حقیقت پیوست
پیشگویی آن زن فالگیر کولی
سرزمینات تو را ترک خواهد کرد
خواب به چشمانات نخواهد آمد
انسانها را از دست خواهی داد
با لبان بسته با لبان بیگانه سخن خواهی گفت
تنها یار و مونس تو
تنهایی خواهد بود
تنها تنهایی تو را
دوست خواهد داشت
تنها تنهایی تو را
در آغوش خواهد کشید
رزه آوسلندر
مترجم : حسین منصوری

یکشب
به دستهایت خواهم رسید
از آن آغوش خواهم ساخت و
خود را
در آغوشِ تو خواهم دید
یکشب
به موهایت خواهم رسید
با آن تا خدا بالا خواهم رفت
تا لبهایت
وَ از آن بوسه خواهم چید
به لبهایت خواهم رسید وُ بوسه خواهم چید و
لبخند خواهم دید
یکشب
به تو خواهم رسید
به شبها
به روزها
به خوابهایت
میدانم
میدانم
میدانم یک روز
دستم به تمامِ خوابت خواهد رسید
افشین صالحی

به زنام
به محبوبام
بگو زیبا بود
با بوسههایت بگو
تا بهتر درک کند
بگذار غمگین شود
چرا که اندوه
زیباترش مىکند
بگو هرگز سیگار نخواهم کشید
و نباید از سرطان گرفتنم بهراسد
بگو هرگز نخواهم نوشید
اکنون که ُمردهام
بهترکردهام زیستنام را
و به خاطر بسپار
که بگویى
بسیار بسیار زیبا بود
هرمان د کونینک
مترجم : نیلوفر شریفی

گرچه چون موج مرا شوق زخود رستن بود
موج موج دل من تشنه ی پیوستن بود
یک دم آرام ندیدم دل خود را همه عمر
بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود
خواستم از تو به غیر از تو نخواهم اما
خواستن ها همه موقوف توانستن بود
کاش از روز ازل هیچ نمی دانستم
که هبوط ابدم در پی دانستن بود
چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت
همه ی طول سفر یک چمدان بستن بود
قیصر امین پور

به هیچکس نمیمانی
از آنگاه که دوستات میدارم
بگذار تو را بگسترم میان گلتاجهای زرد
که نام تو را با حروفی از دود مینویسد
میان ستارگان جنوب ؟
آه بگذار تو را
آنگونه به یاد آرم
که چون وجود نداشتی بودی
دوستات دارم و شادیام
گوجهی دهان تو را گاز میزند
بارها دیدهام که ستارهی صبح
میسوزد و بر چشمهای ما بوسه میزند
و بالا سرمان باز میشوند شفقها
بهگونهی بادزنهایی چرخان
کلمههای من
نوازشگرانه بر تو میبارید
دیرزمانی صدف آفتابی اندام تو را دوست داشتهام
تا به آنجا که بیانگارم دارندهی دنیایی
از کوهها برای تو گلهای شاد میآرم
سنبل آبی ، فندق تاری
و سبدهای وحشیِ بوسه
میخواهم آن کنم
که بهار میکند با همه گیلاس بُنان
پابلو نرودا
مترجم : بیژن الهی

بوده است یار بی من اگر دوش با رقیب
یا من به قتل میرسم امروز یا رقیب
شکر خدا که مرد به ناکامی و ندید
مرگ مرا که میطلبد از خدا رقیب
با یار شرح درد جدائی چسان دهم
چون یک نفس نمیشود از وی جدا رقیب
هم آشناست با تو و هم محرم ای دریغ
ظلم است با سگ تو بود آشنا رقیب
در عاشقی هزار غم و درد هست و نیست
دردی از این بتر که بود یار با رقیب
با هاتف آنچه کرده که او داند و خدا
بیند جزای جمله به روز جزا رقیب
هاتف اصفهانی

هرچه از من گفتهاند
حقیقت است
آنچه از شهرتام
در عشق و زن گفتهاند درست است
اما آنان ندانستند که در عشق تو
چون مسیح در خون
غوطهورم
نزار قبانی
مترجم : محبوبه افشاری