
این قلمها ، این کاغذها ، این تنهاییها
و این لحظههای شاعرانه
همگی
همگی پریشان چشمان تواند
آن چشمها که دورند از من
دور مثل آسمان
دور مثل خورشید و ماه و ستاره
دور ، چنان دور
که درست درون چشمانام ایستادهاند
با تمامی زیباییهایشان
چشمانات ماهیای درخشاناند
نگاهات شرابی تابان
من به اندازهی تمامی آرزوها
اینها را آرزومندم
چشمانات که سفیدیاش پنبهپنبه لبخند است
نگاهی کرده، خمیازه میکشم
و سیاهیاش به اندازهی دنیایام سیاه
نگاهی کرده ، هیجان زده شده ، میمیرم
دیگر بیش از این نمیتوانم ستایشات کنم ای سیاه چشمام
چشمانات پیر مقدس مناند
که در برابرش کوچک میشوند شعرهایام
اکنون از همه چیز به تنگ آمدهام
میروم به سمت چشمانات
مرا در دریای خودن بگردان
دریاها از هر سو مرا خواهند رقصاند
سپس به جاهای دیگری از خودشان میبرند
صداهای بسیار جدیدی پیدا میکنم در دریا
رنگهای بسیار جدیدی
بوهای بسیار جدیدی
آه مرا در دریای خودت بگردان
در آن لحظه باور کن
مرا پروای آن نیست
که چشمانام را درآورده به چشمانات بدهم
آه ای یار ، ای یار ، ای یار
تا زمانی که نگاههای تو هست
من به بودن تلاش میکنم
کیان خیاو شاعر آذربایجان
مترجم : کیومرث نظامیان

یک روز سطری از این شعر
مثل سوت قطاری از کنار گوشَت عبور می کند
واژه ها برایت دست تکان می دهند
خاطره ها
مثل آشنایان دورت به تو نزدیک می شوند
و فکر می کنی
چرا نبض این شعر برای تو اینقدر تند می زند ؟
نگاهم می کنی
و چشم هایت چقدر خسته اند
انگار از تماشای منظره ای دور برگشته اند
نگاه می کنی به من
برفی که بر موهایم باریده
راه تمام آشنایی ها را بسته است
انگشتانم استخوانی تر از آن شده اند
که نوازشی را یادت بیاورند
و تمام این سال ها
آنقدر میان خطوط موازی دفترم
دست به عصا راه رفته ام
که بردن نامت کمر واژه هایم را خواهد شکست
نگاه می کنی به خودت
که پس از سال ها دوباره از دهان زنی بیرون آمده ای
و لرزش لب هایش را انکار می کنی
میان سطرهایش راه می روی
و پاهای بیست و چند سالگی ات را انکار می کنی
واژه ها
دوباره برایت دست تکان می دهند
خاطره ها
مثل آشنایان نزدیکت از تو دور می شوند
و این شعر
برای همیشه حافظه اش را از دست می دهد
لیلا کردبچه

به جایی که بدان سفر نکرده ام
به جایی دور و در ورای هر تجربه
چشمان تو سکوت خود را دارند
در ظریف ترین حالت تو چیزهایی ست که اسیرم می کند
چیزهایی چنان نزدیک که نمی توان بدان دست یافت
کوتاهترین نگاهت به آسانی اسیرم می کند
و حتی اگر همچون انگشتان ، خود را بسته باشم
برگ به برگِ مرا می توانی بگشایی
به همان سان که بهار نخستین گل سرخ اش را
به لمسی راز آلود و سبک دست می گشاید
یا اگر بخواهی مرا بر بندی
من و زندگی ام هر دو
به ناگاه و به زیبایی بسته می شویم
به همان سان که وقتی دلِ گل به او می گوید
همه جا دارد دانه دانه برف می بارد
هیچ چیز این جهان پیش رویِ ماست
به ظرافت شگفت تو نمی رسد
به ظرافتی که
در هر نفس وا می داردم
با رنگِ مهر ، مرگ و جاودانگی را رنگی دیگر زنم
نمی دانم چه در توست که می بندد و می گشاید
تنها می دانم چیزی در من است که می داند
چشمان تو ریشه دارتر از هر گل سرخ است
و حتی باران هم چنین دستان کوچکی ندارد
ادوارد استیلن کامینگز
ترجمه : مجتبی گلستانی

گر تو پنداری که جز تو غمگسارم نیست هست
ورچنان دانی که جزتوخواستگارم نیست هست
یا بجز عشق تو از تو یادگارم هست نیست
یا قدم در عشق تو سخت استوارم نیست هست
یا بجز بیدادی تو کارزارم هست نیست
یا به بیداد تو با تو کارزارم نیست هست
یا سپید و روشن از تو کار و بارم هست نیست
یا سیاه و تیره بی تو روزگارم نیست هست
یا بر امید وصالت شب قرارم هست نیست
یا در اندوه فراقت دل فگارم نیست هست
یا فراقت را بجز ناله شعارم هست نیست
یا وصالت را شب و روز انتظارم نیست هست
گر دگر همچون سنایی صید زارم هست نیست
یا اگر شیریست او آنگه شکارم نیست هست
سنایی غزنوی

زمانی که عاشقی ، زنده ای
شاید بد ، شاید خوب
اما زنده ای
و خواهی مرد اگر دست از عاشقی برداری
نابود خواهی شد اگر عاشقی نکرده باشی
اگر عشق تو را رنجاند
مراقب زخم هایت باش
باورشان داشته باش
چرا که زنده ای
تو زنده ای
به خاطر کسی که دوستش داری
به خاطر کسی که دوستت دارد
آلدا مرینی
مترجم : اعظم کمالی

باران نباش
که بر سرِ همه بباری
خورشید نباش که برای همه بتابی
دوستم داشته باش
و نشانم بده
برایت
با دیگران تفاوت دارم
نازنین عابدین پور

این روزها چقدر زود می گذرند
تو هم نگاهی به زندگی ات بیانداز
گویی همین دیروز به دنیا آمده ایم
تازه به مدرسه رفته ایم
تازه همدیگر را دوست داشته ایم
این روزها چقدر زود می گذرند
تو هم نگاهی به زندگی ات بیانداز
گویی همین فردا همه چیز به پایان خواهد رسید
مثل این که فردا خواهیم مُرد
هنوز از زندگی سیر نشده ایم
روزهایمان هنوز تازگی دارند
مبادا کاری را به فردا موکول کنی
چون که فردایی نیست
ازدمیر آصف
ترجمه : مجتبی نهانی

نمی دونم چه شکلی هستی
این طوری هر شکلی که دوست داشته باشم می سازمت
اگه ببینمت دیگه می شی یه نفر
اما حالا صد نفری
هزار نفری
یه میلیون نفری
تا ندیدمت تو هر کسی می تونی باشی
که من دوست داشته باشم
مصطفی مستور
انسانها همیشه بُت میسازند
بعضیها با سنگ و چوب
عدهای با باورهایشان
اولی ترسناک نیست
چون با یک تبر در هم میشکند
ولی دومی بلایی است که هیچ جامعه ای از آن مصون نمانده است
پس بشکن
باورهایی را که از تو یک زندانی ساخته است بی آنکه بدانی
رومن رولان

امروز بوسههای تو یادم آمد
در این زمین زیبای بیگانه
و کاکل کوتاه موهایت
و دستهایت
و شانههایت
و آن مورب نورانی از چشمهایت
چیزی میان مشکی و عسل و خرمایی
اینها تمام حافظهی من نیست
تنها اشارههایی از فاصله است
رضا براهنی

می خواهم بمیرم
می خواهم یک میلیارد بار بمیرم
و در جهانی برخیزم
که همسایگان یکدیگر را بشناسند
و مردم
همه رنگ ها را دوست بدارند
می خواهم در جهانی برخیزم
که عشق به قیمت لبخند باشد
مردان نَمیرند
زنان نگریند
و همه ی کودکان ، پدران خود را بشناسند
عدالت باغی باشد
که مردم در آن سیب های یکسان بخورند
و یکسان بمیرند
می خواهم یک میلیارد بار بمیرم و در جهانی برخیزم
که هیچ انسانی ، بیش از یک بار نمیرد
ژاک پره ور
ترجمه : احمد شاملو

آه ای دل غمگین ، که به این روز فکندت ؟
فریاد که از یاد برفت آن همه پندت
ای مرغک سرگشته ، کدامین هوس آموز
بی بال و پرت دید و چنین بست به بندت ؟
ای آهوی تنهای گریزانِ پریشان
خون میچکد از حلق پیچان کمندت
ای جام به هم ریخته ، صد بار نگفتم
با سنگدلان یار مشو ، میشکنندت ؟
آه ای دل آزرده ، در این هستیِ کوتاه
آتش به سرم میرود از آه بلندت
جان در صدف شعر ، گهر کردی و گفتی
صاحب نظرانند ، پشیزی بخرندت
ارزانترت از هیچ گرفتند و گذشتند
امروز ندانم که فروشند به چندت
جان دادی و درسی به جهان یاد گرفتی
ارزانتر از این ، درس محبت ندهندت
فریدون مشیری

اگر روزی بگویی که با تو بیایم وُ
قلبت را به آتش بکشم
تو را از اینجاها ببرم
فقط من و تو با هم برویم
از زندگی بد تا می توانیم دور شویم
همه چیز را پشت سرمان بگذاریم
بدون اینکه به عقب نگاه کنیم
در وُ همسایه چه خواهند گفت
فکر نکن
آنها که عشقمان را نمی دانند
علاقه و محبّت ها را نمی فهمند
از درونمان که خبر ندارند
بی خیال همه چیز و همه کس شویم
دنیا دروغ است
زندگی دروغ است
دوستی ها دروغ است
ادامه مطلب ...

مرا دردیست اندر دل که درمان نیستش یارا
من و دردت ، چو تو درمان نمی خواهی دل ما را
منم امروز ، و صحرایی و آب ناخوش از دیده
چو مجنون آب خوش هرگز ندادی وحش صحرا را
شبت خوش باد و خواب مستیت سلطان و من هم خوش
شبی گر چه نیاری یاد بیداران شبها را
ز عشق ار عاشقی میرد ، گنه بر عشق ننهد کس
که بهر غرقه کردن عیب نتوان کرد دریا را
بمیرند و برون ندهند مشتاقان دم حسرت
کله ناگه مبادا کج شود آن سرو بالا را
به نومیدی به سر شد روزگار من که یک روزی
عنان گیری نکرد امید ، هم عمر روان ما را
مزن لاف صبوری خسروا در عشق کاین صرصر
به رقص آرد چو نفخ صور ، کوه پای بر جا را
امیرخسرو دهلوی

دوستت دارم
و نگرانم روزی بگذرد
که تو تن زندگی ام را نلرزانی
و در شعر من انقلابی بر پا نکنی
و واژگانم را به آتش نکشی
دوستت دارم
و هراسانم دقایقی بگذرند
که بر حریر دستانت دست نکشم
و چون کبوتری بر گنبدت ننشینم
و در مهتاب شناور نشوم
سخن ات شعر است
خاموشی ات شعر
و عشقت
آذرخشی میان رگ هایم
چونان سرنوشت
نزار قبانی
ترجمه : موسی بیدج

من
واژه های شعرم را
از جمله های لبخند تو برداشته ام
من
نت های آهنگم را
از جمله های صدای تو برداشته ام
من
فصل های شوقم را
از جمله های بهار تو برداشته ام
اما
تمام کلمات اشکم
حاصل بغض های خودم هست
که با نیامدنت
غزل شده اند
خلیل فریدی

اگر یکروز از من بپرسند
قویترین انسان های دنیا
چه کسانی هستند ؟
جواب می دهم
زنانی که تنهایی را یاد گرفته اند
جمال ثریا
مترجم : سیامک تقی زاده

پیش از من
خدا عاشقت شد
و تو در تمام اینه ها
لبخند زدی
و خواب جهان را دزدیدی
بامن ، کنار من
چند لحظه پیش از من
خدا عاشقت شد
و گل سرخ
تصویر تو را در جهان ظاهر کرد
چیستا یثربی

از چیزی که آن را زندگی کرده ای و از دستش داده ای
سخت تر و تلخ تر
آن چیزی است که بی آنکه آن را زندگی کرده باشی
از دستش بدهی
قهرمان تازه اوغلو
ترجمه : سینا عباسی هولاسو

اگر تو بخواهی
با آخرین دسته ی پرندگان استوایی
به مهاجرت می روم و باز نمیگردم
اگر تو بخواهی
با تنها بازمانده های ببرهای دندان شمشیری
در چاه های قیر می افتم
اگر تو بخواهی
چشم به راه شهاب سنگ میشوم
تا با سایر دایناسورها برای همیشه ناپدید شوم
اگر تو بخواهی
با حلزون های پیش از تاریخ
بر سنگ های سخت فسیل می شوم
اگر تو بخواهی
با نادرترین گونه ی بوفالوها
خودم را از دره پایین می اندازم
اگر تو بخواهی
با آخرین نسل خرس های قطبی
در تَرَکِ یخ های غول آسا گیر می کنم
اگر تو بخواهی
تنها اگر تو بخواهی
با آخرین گله ی ماموت ها منقرض میشوم
تا هر وقت به یادم افتادی
یخ های سیبری را بشکافی
و گوشت بیست هزارساله ی تنم را
به دندان بکشی
باز گردی به غار
آتشی روشن کنی
و با زغال و خون بر دیواره ی غار
برای فرزندانت
داستان آخرین شکارت را ترسیم کنی
که دوستت داشت
بابک زمانی