
به آنهایی که عاشقشان نیستم
خیلی مدیونم
احساس آسودگی خاطر میکنم
وقتی میبینم کسِ دیگری به آنها بیشتر نیاز دارد
شادم از این که
خوابشان را پریشان نمیکنم
آرامشی را که با آنها احساس میکنم
آزادیای را که با آنها دارم
عشق نه میتواند بدهد ، نه بگیرد
ویسلاوا شیمبورسکا
ترجمه : ملیحه بهارلو

باران می آمد
مردمان در خواب خانه
از آب رفته به جوی سخن می گفتند
همهمه یک عده آدمی در کوچه نمی گذاشت
لالایی آرام آسمان را آسوده بشنوم
اصلا بگذار این ترانه
همین حوالی بوسه تمام شود
من خسته ام
می خواهم به عطر تشنه گیسو و گریه نزدیک تر شوم
کاری اگر نداری برو
ورنه نزدیک تر بیا
می خواهم ببوسمت
به خدا من خسته ام
خیلی دلم می خواهد از این جا
به جانب آن رهایی آرام بی دردسر برگردم
آیا تو قول می دهی
دوباره من از شوق سادگی اشتباه نکنم ؟
اول انگار نگاهم کرد
اول انگار ساکت بود
بعد آهسته گفت
برایت سنجاق سری از گیسوی رود و
خواب خاطره آورده ام
آیا همین نشانی ساده
برای علامت علاقه کافی نیست ؟
حالا چمدانت را بردار
آرام و پاورچین از پله ها به جانب آسمان بیا
ما دوباره به خواب دور هفت دریا و
هفت رود و هفت خاطره بر می گردیم
آن جا تمام پریان پرده پوش
در خواب نی لبک های پر خاطره ترانه می خوانند
آن جا خواب هم هست ، اما بلند
دیوار هم هست ، اما کوتاه
فاصله هم هست ، اما نزدیک ، نزدیک
نزدیک تر بیا
می خواهم ببوسمت
سید علی صالحی

زمانی بود که تو لبریز لبخند بودی
لبخندهایی از شگفتی ، شوق یا شیطنت
و گاهی لبخندی تلخ و کوتاه
اما به هر حال لبخند بود
امروز هیچ لبخندی برایت نمانده است
من دشتی خواهم یافت که در آن بروید هزاران گل لبخند
و یک بغل از زیباترین لبخندها برایت می آورم
ولی تو می گویی به لبخند نیازی نداری
چرا که بی اندازه خسته ای از لبخندهای بیگانه و لبخندهای من
من خود نیز خسته ام از لبخندهای بیگانه
من نیز خسته ام از لبخندهای خود
لبخندهای دروغین که در فراسویشان پنهان می شوم
لبخندهایی که مرا عبوس تر می کنند
در حقیقت من هیچ لبخندی نیست
تو در زندگی من آخرین لبخندی
لبخندی بر چهره ای که هرگز متبسم نمی شود
یوگنی یوفتوشنکو شاعر روس
برگردان : نسترن زندی

چند گوش دل فرا دادن که این آوای اوست
یا نفس در سینه کشتن ، کاین صدای پای اوست
چند با فکر پریشان ، خویشتن دادن فریب
کآنچه آید در نظر ، تصویری از سیمای اوست
چند با می گرم بگرفتن که با آشفتگی
چون ز حد بگذشت مستی ، گویم این رویای اوست
چند این فکر عبث باید تسلی بخش دل
کان سخنهای پریشان همدم شبهای اوست
چند بایستی که در بازار ناکامی نهاد
گوهر دل در کفش ، کاین آخرین سودای اوست
چند باید خویشتن داری در این لذت که باز
یادگار عشق من در سینه شیدای اوست
چند با شوریده بختی در دل میخانه ها
گویم این دنیای مستان ، بهترین دنیای اوست
رحیم معینی کرمانشاهی

به شب که مرا با تو آشنا کرده
توسل می جویم
باشد که مرا بشنود
باشد که در تمام طول بیداری با من باشد
آه ای شب نزدیک
روح مرا بگیر و برایش ببر
به او بگو
این اشتهای آن دو چشم است برای دیدن رویای تو
که از آتش و لهیب حکایت می کند
تو که خود زیباترین کلمات و شب هایی
کیستی تو ؟
امان از سستی واژگانم امان از ناتوانی ام
امان از برباد رفتنم در تو
کیستی تو ؟
جهان هستی و هیچ جهانی چون تو نیست
آسمان هستی و باران و شمیم
تو آن صدای شب زنده داری
صدای چکیدن دانه های باران
زمستان و بهارهستی
شب های تابستانه هستی
از آن زمان که به تو دل دادم جهان دگرگون شد
و تو بدل به خواب و رویا و بیداری من شدی
امان از اشتیاقم برای تو
کاش بدانی با تو چگونه محو می شوم
و چقدر خواهم مرد اگر چشمانم در پیشگاه تو بایستند
در تلفظ نامت شهدی ست که دهانم نمی شناسدش
پس هرگز بدنیا نیامده ام و هرگز نبوده ام جز بخاطر تو
سهام الشعشاع
ترجمه : سودابه مهیجی

تا ز خط عنبرین حسن تو شد بیش تر
عاشق روی توام بیشتر از پیش تر
ای بتو میل دلم هر نفسی بیشتر
خوبی تو هر زمان بیشتر از پیش تر
پرسش اگر میکنی عاشق درویش را
از همه عاشق ترم وز همه درویش تر
با غم ایوب نیست رنج مرا نسبتی
صبرم ازو کمترست ، دردم ازو بیش تر
عشق تو اندیشه را سوخت ، که رسوا شدم
ور نه کس از من نبود عاقبت اندیش تر
کیش بتان کافریست ، مذهب ایشان ستم
و آن بت بد کیش من از همه بد کیش تر
غمزه زنان آمدی ، سوی هلالی بناز
سینه او ریش بود ، آه که شد ریش تر
هلالی جغتایی

دیریست
در این کوهستانِ سنگر
عشق از هر طرف مرا در خود گرفته است
این تنها محاصره ایست
روحم آرزو دارد
هر روز نزدیکتر شود
این تنها محاصره ایست
تا حلقه اش تنگتر شود
و زمانش طولانیتر
آزادترم
این تنها محاصره ایست
آرزو دارم
از آن رهایی نیابم
شیرکو بیکس
مترجم : عزیز ناصری

تو وقتی میبینی که من افسرده ام
نباید بگذری ، سکوت کنی
یا فقط همدردی کنی
بنا کننده ی شادی های من باش
مگر چقدر وقت داریم ؟
یک قطره ایم که می چکیم در تنِ کویر
و تمام می شویم
نادر ابراهیمی
کتاب یک عاشقانه آرام

از نزدم
تو خواهی رفت
سرانجام یک روز
و گم خواهد شد همه شعرهایم
و من پیر خواهم شد
و هزار شب دیگر
خواهند گذشت
بی دستان تو
در تنهایی
یوزف زینکلایر شاعر سوئیس
مترجم : رضا نجفی

دارم میروم
و دوست دارم فکر کنم کسی دلش برایم تنگ میشود
که هر بار چمدانم را باز و بسته کنم
کسی هست دلش بلرزد
کسی دعا کند ساعتِ این هوس همین امشب بخوابد
دعا کند یک بارِ دیگر جا بمانم
جا بمانم از خودم
از این سفرهای نابهنگام
از این بدرودهای پر درد و خاموش
دعا کند گذر نامه ام اعتباری نداشته باشد
دعا کند خودم، برای این سرزمین اعتباری نداشته باشم
که سربازی جلویم را بگیرد و بگوید آخرِ خط همین جاست
دارم میروم
فرار از بی کسی به بی کسی
از بی آغوشی به بی آغوشی
از تنهایی به تاریکی
از تاریکی به تنهایی
از خالیِ روزها به روزهای خالی
دارم میروم
و میدانم دلم برای هر ذره ی این خاک تنگ میشود
گریزِ ناگزیر از این مرز به یک خاکِ بیگانه
گریزِ مکرر خودم از خودم ، به یک دیوانه
نیکی فیروزکوهی

عشق ، در تو آتشی یافت
خم شد وُ تو را بوسید
دیگر هیچ کسی به انتظار دریا نیست
از نحوه ی گذاشتن آرنج هایت بر روی میز معلوم است
که نمی خواهی روزِ گذرایی را به پایان برسانی
عشق ، در تو امیدی یافت
ای که در لیست مسافران به دنبال مُرده ای هستی
دیگر کسی چشم هایت را نمی شناسد
این را امضا کن
رسیدِ تلگراف یا نامه ای نیست
کسی که بر درت می کوبد
عشقی فراموش شده است
و اتاقت که مثل دمپایی بی نمکی ایستاده
دیگر کسی نمی خواهد چیزی بپوشد
سپس تو که از پنجره ای
مثل نور ماه ای بر خودت می تابی
نه به تو وُ نه به کس دیگری شباهت دارد
و اینک ماهیِ اعماقی در این جای خالی
با تکان دادنِ باله هایش
به هیچ کسی فصلی ناسازگار را پیشنهاد می کند
ادیب جان سور
مترجم : مجتبی نهانی

لبت صریحترین آیهی شکوفایی است
و چشمهایت ، شعر سیاه گویایی است
چه چیز داری با خویشتن که دیدارت
چو قلههای مه آلود ، محو و رویایی است
چگونه وصف کنم هیئت غریب تو را
که در کمال ظرافت ، کمال والایی است
تو از معابد مشرق زمین عظیم تری
کنون شکوه تو و بهت من تماشایی است
در آسمانهی دریای دیدگان تو ، شرم
گشودهبالتر از مرغکان دریایی است
شمیم وحشی گیسوی کولیات نازم
که خوابناکتر از عطرهای صحرایی است
نمیشود به فراموشیات سپرد و گذشت
چنین که یاد تو ، زود آشنا و هر جایی است
تو باری اینک ، از اوج بینیازی خود
که چون غریبی من مبهم و معمّایی است
پناه غربت غمناک دستهایش باش
که دردناکترین ساقههای تنهایی است
حسین منزوی

دگربار باز خواهم گشت
به خاطر لبخند و عشق بازخواهم گشت
و با چشمان حیران خویش
به نیمروز زرّین و جنگل سوخته مینگرم
و دود سیاه نیلگونی که به آسمان کبود برمیخیزد
سلانه باز میگردم همراه با جویبارانی
که برگهای سوختهی علفزاران خمیده را میشوید
و یک بار دیگر به هزار رؤیای خویش از آبهایی میاندیشم
که شتابان از کوهها فرو میریزند
باز خواهم گشت برای شنیدن آوای فلوت و ویولن
در پایکوبیهای دهکده
نغمههای محبوب دلنواز
که ژرفای نهان حیات بومی را برمیانگیزند
و نواهای سرگشتهی مبهم که یادآور سحر و افسوناند
باز خواهم گشت ، دگربار باز خواهم گشت
برای رهایی اندیشهام از سالهای طولانی پر درد
کلود مک کی
مترحم : مستانه پور مقدم

مگذر ز ما که خاطر ما در قفای تست
دل بر امید وعده وجان در قفای تست
سهلست اگر رضای تو ترک رضای ماست
مقصود ما ز دنیی و عقبی رضای تست
زین پس چو سرفدای قفای تو کردهایم
ما را مران ز پیش که دل در قفای تست
گردن ببند مینهم و سر ببندگی
خواهی ببخش و خواه بکش رای رای تست
تنها نه دل بمهر تو سرگشته گشته است
هر ذرهئی ز آب و گلم در هوای تست
آزاد گشت از همه آنکو غلام تست
بیگانه شد ز خویش کسی کاشنای تست
ای در دلم عزیزتر از جان که در تنست
جانی که در تنست مرا از برای تست
این خسته دل که دعوی عشق تو میکند
سوگند راستش بقد دلربای تست
خواجو که رفت در سر جور و جفای تو
جانش هنوز بر سرمهر و وفای تست
خواجوی کرمانی

گفتند
چه سان است عشق تو
تویی که پیکرت برف است و
اویی که چشمش آفتاب ؟
گفتم
عشق من
آب شدن در پیشگاه اوست
پیوسته
پی در پی
بی پایان
کژال ابراهیم خدر
ترجمه : بابک زمانی

لب های تو فقط
برای خنده و بوسه و
عاشقانه حرف زدن
آفریده شده است
پس بخند و ببوس و بگو
عاشقانه ترین حرفهای جهان را
مینا آقازاده
عشق
اسلحهایست در دستان کسانی
که دوستشان داریم
به آنها قدرت میدهد
که زخمیمان کنند و تنهایمان بگذارند
غادة السمان

تو زیبا بمان
و بگذار با دیدنت
هر رهگذر نا امیدی
لبخند بزند
رو به آسمان نگاه کند
و زیر لب بگوید
هنوز هم
عشق
پیدا میشود
عادل دانتیسم

موقعی مرا ببوس
که دوستم داشته باشی
و چیزی جز عشق من
مشغولت نکرده باشد
نجیب محفوظ
مترجم : یوسف عزیزی
کتاب روز قتل رییس جمهور

تو را دوست دارم اما
جای بعضی زخمها
هیچوقت کاملا پاک نمیشود
به جای این که بخواهی
قلب مرا تصرف کنی
به عمق جراحتی فکر کن
که در سینه ی من است
شهریار بهروز