دور از من نمان

دور از من نمان
حتى براى یک روز
آخر ، چطور
آخر
چگونه بگویمت
که روز طویل است
و بایدم تا تو را انتظار کشم
همچون انتظار در ایستگاه
آن هنگام که قطارها جاى دیگرى به خواب رفته اند

نرو
حتى براى یک ساعت
آخر در همان یک ساعت
قطرات تشویش دست به دست هم دهند
و چه بسا
تمامی دودهای جهان که در پی  مَسکَنی سرگردانند
بیایند
تا قلب باخته ام را غصب نمایند

واى
نکند نقش نیم رخت برروى ماسه ها لگد کوب شود
واى
نکند پلکهایت در این غیاب ، پرپرزنان دور گردند

نرو محبوبم ، حتى براى یک لحظه
آخر در همان یک لحظه
آنچنان دور میشوى
که بایدم تا دور تا دور زمین را درنوردم ، پرسان
آیا بازخواهى گشت
یا رهایم میکنى تا جان دهم ؟

پابلو نرودا
مترجم : مونا مویدی

باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست

باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست
وین جان بر لب آمده در انتظار توست

در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست
جز باده ای که در قدح غمگسار توست

ساقی به دست باش که این مست می پرست
چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست

سیری مباد سوخته ی تشنه کام را
تا جرعه نوش چشمه ی شیرین گوار توست

بی چاره دل که غارت عشقش به باد داد
ای دیده خون ببار که این فتنه کار توست

ای سایه صبر کن که برآید به کام دل
آن آرزو که در دل امیدوار توست

هوشنگ ابتهاج

تو را تنها تو را یافته ام

دوستت می دارم بی آنکه بدانم چقدر
محبوبم
سوگند می خورم که بازیچه و شکست خورده ی تو باشم
سوگند یاد می کنم
نشان افتخار تو را بر شانه ی خویش سزاوار باشم
که صدای چشمانت را بشنوم
که از حکمت لبانت سر بپیچم
قول می دهم
شعرهایم را از یاد ببرم تو را از بر کنم
قول می دهم
عشق همیشه از من پیشی بگیرد من همیشه در پی او دوان باشم
قول می دهم مثل ستاره های روز
برای سعادت تو خاموش شوم
اشک هایم را در دستهایت بنشانم
تنها فاصله ای میان دو جمله  باشم دوستت دارم ، دوستت دارم
پیکرم را برای ابد به اندوه درنده خوی تو بسپارم
درِ زندان تو باشم
گشوده به روی وفا در وعده های شبانه
عهد می بندم که طُعمه ی آسایش تو باشم
آرزومند آنکه کتابی باشم همیشه گشوده بر روی ران هایت
تقسیم تمام جهان میان تو و تو
یگانگی جهان با تو
صدایت کنم و سعادت را دریابی
تمام سرزمینم را در عشق تو به دوش گیرم و تمام عالم را در سرزمینم.
دوستت بدارم بی آنکه بدانم چقدر
تمام عمر مثل زنبوری در کندوی صدایت پرپرزنان
همچون درخشش گیسویت بر بیابان ها باران شوم
سوگند یاد می کنم
هرگاه در میان نوشته ها قلب خویش را دانستم نجوا کنم
تو را تنها تو را یافته ام

انسی الحاج
مترجم : سودابه مهیجی

ز درد عشق ، دل و دیده خون گرفت مرا

ز درد عشق ، دل و دیده خون گرفت مرا
سپاه عشق ، درون و برون گرفت مرا

گرفت دامن من اشک و بر درش بنشاند
کجا روم ز درد او که خون گرفت مرا

کبوتر حرمم من ، گرفت بر من نیست
عقاب عشق ندانم ، که چون گرفت مرا

به سر همی رودم دود و من نمی‌دانم
چه آتش است که در اندرون گرفت مرا

زبانه می‌زند ، آتش درون من زبان
از آنکه دوست به غایت ، زبون گرفت مرا

ز بند زلف تو زد ، بر دماغ من بویی
نسیم صبح ز سودا ، جنون گرفت مرا

غم تو بود که سلمان نبود در دل او
بر آن مباش ، که این غم کنون گرفت مرا

سلمان ساوجی

خودکشی عاطفی

و هنگامی که
تو را
درون خویش کشتم
نمی دانستم
که خودکشی کرده ام

غاده السمان
مترجم : صالح بوعذار

مرگ در آغوش تو

من در آغوش تو
با همان یک بوسه
هزار بار مرده ام
و صبح فردا
اعجاز دست هایت
من را دوباره زنده می کند
لعنتی
مرگ در آغوش تو
چقدر زندگی ام را زیبا کرده است

علیرضا اسفندیاری

الان فقط نیاز دارم بغلم کنی

الان
فقط نیاز دارم
بغلم کنی
حرکتی به قدمتِ خودِ بشریت
که معنایش خیلی فراتر از تماس دو بدن است
در آغوش گرفتن
یعنی
از حضورِ تو اِحساس تهدید نمی کنم
نمی ترسم این قدر نزدیک باشم
می توانم آرام بگیرم
در خانه یِ خودمم
اِحساسِ امنیت می کنم
و کنارِ کسی هستم که درکم می کند
می گویند هر بار کسی را گرم در آغوش می گیریم
یک روز به عمرمان اضافه می شود
پس لطفا مرا بغل کن

پائولو کوئلیو

دلبری حتا در بهشت زهرا

دلبری
حتا در
بهشت زهرا

وقتی در جامه‌ی سیاهت
با چشمان غم‌زده
مرده‌ای را مشایعت می‌کنی
تمام آمپلی‌فایرها لال می‌شوند
و من از یاد می‌برم
جنازه‌های ترمه‌پوشی را
که با صفی از لباس‌های سیاهِ بدرقه‌گر
از کنارم می‌گذرند

بر سنگِ هر گوری قدم می‌گذاری
می دانم آن مرده
به بهشت می‌رود

می‌دانم قاریانِ کور حتا
در پشتِ عینک‌های سیاهشان
از زیبایی تو باخبرند
و کودکان گل‌فروش
بی‌خیال شکم‌های گرسنه‌ی خود
آرزو دارند تمام گل‌های سرخشان را بر سرت بریزند

بهشت زهرا
زیباترین نقطه‌ی جهان است
وقتی تو از آن‌جا می‌گذری
و مرگ
چیز مهمی نیست
اگر دست
در دست تو داشته باشم

یغما گلرویی

اثر عشق

عشق
در حال شکستن استخوان هایم است
و من می خندم

چارلز بوکوفسکی

حساب عاشقی

امروز به رسمِ هر روز
نشستم حساب کردم که تا به حال چقدر برایت مرده ام
آغوش ها را شمردم ، دوستت دارم ها را
نشستم و یادم آمد چقدر مشغولم به تو
به عشق
به چشم‌هایت
فکر کردم به شمعدانی های پشتِ پنجره
به فنجانِ چای
به دستگیره ی در
به آینه
به دست‌هایم
و به هرچیزی که ردِ انگشتانت روی آنها مانده بود
خیره ماندم به قابِ عکس
به ایستادنت
به ترمه ی فیروزه ایِ روی میز
به سلیقه‌ات
نفسِ عمیقی کشیدم و دست بردم سمتِ فنجان
و چایی که برای چندمین بار سرد شده بود
عصایم را از کنارِ میز برداشتم
و با هزار زحمت رفتم
که چای را تازه کنم
بعد برگردم ، بنشینم رو‌به‌روی پنجره
و یک دلِ سیر
فکر کنم به سال‌های نداشتنت

مریم قهرمانلو

ببین و برگزین

ببین و برگزین
شاهزاده ای که هر آرزوی تو را بی درنگ برآورد
جنگاوری که در راه رسیدن به تو
خون ها بریزد
یا شاعری که به یک واژه
قامت تو را
در آلاله بگیرد و
آتش نارهای سینه ات را بیفروزد

عبدالله پشیو
ترجمه : مختار شکری‌پور

نمیدانم چرا ، اما تو را هرجا که می بینم

نمیدانم چرا ، اما تو را هرجا که می بینم
کسی انگار می خواهد ز من ، تا با تو بنشینم

تن یخ کرده ، آتش را که می بیند چه می خواهد ؟
همانی را که می خواهم ، ترا وقتی که می بینم

تو تنها می توانی آخرین درمان من باشی
و بی شک دیگران بیهوده می جویند تسکینم

تو آن شعری که من جایی نمی خوانم ، که می ترسم
به جانت چشم زخم آید چو می گویند تحسینم

زبانم لال اگر روزی نباشی ، من چه خواهم کرد ؟
چه خواهد رفت آیا بر من و دنیای رنگینم ؟

نباشی تو اگر ، ناباوران عشق می بینند
که این من ، این منِ آرام ، در مردن به جز اینم

محمدعلی بهمنی

تو را دوست دارم

تو را دوست دارم
آن‌سان که هرگز کسی را دوست نداشته‌ام
و دوست نخواهم داشت
تو یگانه هستی و خواهی ماند
بی هیچ قیاسی با دیگری

این حس چیزی است آمیخته و عمیق
چیزی که تمامِ ذراتم را دربرمی‌گیرد
تمام امیال‌ام را ارضاء می‌کند
و تمام غرورهایم را نوازش

این را حس می‌کنی ؟
گر چه تن‌هایمان دور هستند
اما روح‌هایمان همدیگر را لمس می‌کنند
روحِ من اغلب با روحِ توست

این رخنه فقط در نمایش‌های کهن روی می‌دهد
بدین ترتیب که با فشردنِ یکی بر دیگری
یکی در دیگری فرومی‌رود

آیا تو صاحبِ هرآن‌چه که لازم است
تا من دوستت بدارم نیستی ، تن ، فکر ، محبت ؟
تو روحِ ساده‌ای داری و ذهنی قوی
خیلی کم «شاعرانه» هستی و بی‌اندازه شاعر

در تو هیچ‌چیز نیست جز خوبی
و تو تماماً همانندِ سینه‌ات هستی
سفید و دلپذیر برای لمس کردن
چیزهایی که من داشتم، ارزشِ تو را نداشتند
و شک دارم آن چیزهایی که آرزو کرده‌ام
ارزش‌ات را داشته باشند

گاهی سعی می‌کنم چهره‌ات را
آن‌هنگام که پیر خواهی شد تصور کنم
و به نظرم می‌آید که
همان‌قدر دوستت خواهم داشت و شاید بیشتر

اما هرگز نباید به خوشبختی اندیشید
این موضوع شیطان را جذب می‌کند
چون اوست که این ایده را ابداع کرده
تا نوعِ بشر را خشمگین کند

در واقع تصورِ بهشت از تصورِ جهنم دوزخی‌تر است
فرضِ یک خوشبختیِ کامل
یأس‌آورتر از فرضِ عذابی بی‌وقفه است
چون مقدّر است که هیچ‌گاه به آن نرسیم

خوشبختانه ما چندان نمی‌توانیم آن را تصور کنیم
این چیزی است که ما را تسلی می‌دهد
عدمِ امکانِ چشیدنِ شهد
شرابِ قرمز را برایمان خوب جلوه می‌دهد

گوستاو فلوبر
ترجمه‌ : اصغر نوری

دل کنون زنده بجان نیست که جانان اینجاست

دل کنون زنده بجان نیست که جانان اینجاست
وآن حیاتی که بدو زنده بود جان اینجاست

نام شکر چه بری قند لب او حاضر
ذکر شیرین چکنی خسرو خوبان اینجاست

طوطی تنگ دلم لیک ز شکر پس ازین
بار منت نکشم کآن شکرستان اینجاست

پیش ازین گر چه بسی نعره زدم چون بلبل
گریه چون ابر کنم کآن گل خندان اینجاست

مجلسی پر ز عزیزان زلیخا مهرند
دست دل خسته که آن یوسف کنعان اینجاست

نیکوان نور ندارند چو استاره بروز
کامشب از طالع سعد آن مه تابان اینجاست

امشب ای صبح تو در دامن شب پنهان باش
کآفتابی که برآید ز گریبان اینجاست

شست دل در طلب ماهی اومید انداخت
جان خضروار که آن چشمه حیوان اینجاست

هرکرا درد دلی بود و نمی گفت بکس
گو بجو مرهم آن درد که درمان اینجاست

از مجاری شکر پیش جگر سوختگان
نمک افشانده که چندین دل بریان اینجاست

عشق در دل غم و انده نبود دور از تو
جور لشکر بکش ای خواجه کی سلطان اینجاست

زین غزل جمله بیک قول شدند اهل سماع
همه گوینده چو بلبل که گلستان اینجاست

سیف فرغانی تو نیز بگو چون دگران
خانه امشب چو بهشتست که رضوان اینجاست

سیف فرغانی

حق با تو بود

گفتی این رابطه چیزی کم دارد
حق با تو بود
در این میان چیزی ناقص است
مثلا نبودن تو

ییلماز اردوغان
ترجمه : سینا عباسی هولاسو

کاش بودی

کاش بودی
و من
در آغوشِ تو
تا صبح
می مُردم
و صبح
در آغوشِ تو
زنده می شدم

افشین یداللهی

دوست داشتن جنگیدن است

آنگاه که دو نفر یکدیگر را می بوسند
جهان متولد می شود
دوست داشتن جنگیدن است
اگر دو تن یکدیگر را ببوسند

اکتاویو پاز
مترجم : احمد محیط

شباهت با عشق اول

وقتی فهمیدم
شباهت عجیبی به عشق اولش دارم
غمی تمام چهره ام را سوزاند
چقدر بد است
سال ها بی خبر
بخندی
ببوسی
ولی خودت نباشی
چقدر سخت است
هر روز
مرده ای را ببینی که بیشتر از تو زندگی کرده
چقدر غم انگیز است
همه ی عمرت را
میزبان کسی باشی که عشقت میهمان اوست
چقدر صورتم درد دارد
کاش می شد آدم یقه ی خودش را بگیرد

رسول ادهمی

تو اما خواهی آمد

شب نمی‌خواهد که بیاید
تا تو نیایی
و من نیز نتوانم که بیایم

من اما خواهم آمد
با توده آتشینی از کژدم‌ها بر شقیقه‌ام

تو اما خواهی آمد
با زبانی سوزان از باران نمک

روز نمی‌خواهد که بیاید
تا تو نیایی
و من نیز نتوانم که بیایم

من اما خواهم آمد
و میخک‌های جویده را برای غوک‌ها خواهم آورد

تو اما خواهی آمد
از مجراهای تاریک زمین

نه روز و نه شب می‌خواهند که بیایند
تا بسوزم من از اشتیاق تو
و بسوزی تو از اشتیاق من

فدریکو گارسیا لورکا
مترجم : علی اصغر فرداد

غزال چشم خرمایی من

حس می کنم عاشقانه ای طولانی
با کلماتی آشفته
در ذهنم جیغ می کشند

محبوبه من
کجای چشم هایت سقوط کنم
کلاف گمشده این شاعر سرگشته
باز می شود

غزال چشم خرمایی من
با تمام تو دویده ام
با همه غزال های چشم هایت
در این سال های دیر
در آن سال های دور
شاعر شدم
شکل ناممکنی از شعر
شکل ناممکنی از درد
از زخم
زخمی با کلمات زهرآگین در پهلوی شعرهایم

تف بر تاریخی که تو
و تمام معشوقه های دنیا را
بی شناسنامه می نویسند

 

ادامه مطلب ...