
فرصتی برای نفرت نبود
چرا که مرگ مرا باز می داشت از آن
و زندگی چندان فراخ نبود
که پایان دهم به نفرت خویش
برای عشق ورزیدن نیز فرصتی نبود
اما از آن جا که کوششی می بایست
پنداشتم اندک رنجی از عشق
مرا کافی است
امیلی دیکنسون
مترجم : مستانه پورمقدم

واژه بهانه بود
با بند بند وجودم نوشتمت
خواندی
ورق زدی
حواست به پاورقی ها نبود
من پای هر ورق
عاشقت شدم
کامران رسول زاده

اغلب قدرت یک لمس
یک لبخند
یک کلمه ی محبت آمیز
یک گوش شنوا
یک تعریف صادقانه
یا کوچکترین توجه را دست کم می گیریم
در حالیکه همهی اینها قادرند
یک زندگی را از این رو به آن رو کنند
لئو بوسکالیا
مترجم : مسیحا بزرگر

در فراسوی خیالم
آن جا که هیچ خیابانی
وعده ی دیدار را نمی دهد
و باد پنجره ی هیچ خانه ای را
در هم نمی کوبد
به تو می اندیشم
در کوچه های تنگ خیالم
تو را از دور می بینم
عطر پیراهنی که جای انگشتانم
روی دکمه هایش خالی مانده
در خیالم می پیچد
صدایت را به خاطر می آورم
خیالم را بارها تکان می دهم
که راه رفتنت در باران
زیر کاج های سبز ، واقعی باشد
به شعرهایم می اندیشم
به واژه هایی که در نبودنت
نوشته بودم
در خانه ای که سالها انتظار را
زندگی کرده ام
قدم هایت نزدیک میشود
صدای نفس هایت در سکوت خانه
تمام خواب هایم را تعبیر می کند
خواب هایی که در قصه اش
بارها به تو رسیده بودم
دستم را گرفته بودی
و درشالیزار سبز رویاهایمان
در آغوشت متولد شده بودم
باران همچنان می بارد
در خیالم آمدنت شبیه قطره های باران
به سقف خانه می کوبد
تو روبرویم ایستاده ای
چشم هایم در برق نگاهت روشن میشود
چه زیبا این قصه به آخر می رسد
تو از کوچه های خیالم
به خانه رسیده ای
و شمعدانی ها برگ هایشان
را باران سبز می کند
شعرهایم را برایت میخوانم
دست هایت استکان چای را
از دست هایم می گیرد
و برای یک عمر در فراسوی خیالم
جای خاطره ی روزهای نبودنت
خالی می ماند
پگاه دهقان

زیر نور ماه نشستیم
از دستانت بوسیدم تو را
برخاستیم از زمین
از لبانت بوسیدم تو را
ایستادی در چارچوب درب
از نفس هایت بوسیدم تو را
کودکانی بودند در حیاط
از کودکیت بوسیدم تو را
به خانه ام بردم به تخت خوابم
از ظرافت پاهایت بوسیدم تو را
در خانهِ دیگری اتفاقی دیدم ات
از مغز استخوانت بوسیدم تو را
آخر سر تو را به خیابان ها بردم
از آفتاب وجودت بوسیدم تو را
جمال ثریا
ترجمه : سیامک تقی زاده

تو از کرانه ی خورشید می رسی ای دوست
پیام دوستی ات در نگاه روشن توست
بیا به سوی درختان نماز بگزاریم
که آرزوی سحرگاهشان دمیدن توست
به پاس آمدنت نامی از دمیدن رفت
به من بگو که دمیدن چگونه آمدنی است ؟
مگر نه اینکه زمین از شکوفه ها خالی ست ؟
پس آنچه نام دمیدن گرفت ، دم زدنی ست
بیا به ساحل خاموش این کویر فراخ
نگاه کن که در اینجا عقابها خوارند
به من بگو که چرا بادها نمی جنبند ؟
به من بگو که چرا ابرها نمی بارند ؟
نادر نادرپور

چرا در غم جوانی از دست رفته بنالم ؟
شاید هنوز روزهایی شیرین در انتظار من باشند
حالا که دوران جوانی را
در برابر دیده می گذرانم
خاطره ای دل پذیر برای من
تسلایی آسمانی همراه می آورد
ای نسیم ها
این خاطره مرا به آنجا برید
که برای نخستین بار
دل من به تپش های دلی دیگر
پاسخ گفت
در طول سال هایی که
شمار آنها بسیار نبود
اما یاد آن همه اکنون چون گنجی
در زوایایی دل در زوایای دل من پنهان شده
روزهایی شگفت گذراندم
که گاه ابر اشک بر آنها
سایه افکنده و تاریکشان کرده بود
و گاه فروغی آسمانی
آنها را روشن و تابناک می کرد
اکنون هر چند دست تقدیر
آینده مرا محکم به تیرگی و افسردگی کرده
روح من که مشتاق گذشته است
دست علاقه بدامن دوستی زده است
تا آنرا جای نشین عشق از دست رفته کند
لرد بایرون
مترجم : گلاره جمشیدی

شبی با یار در خلوت مرا عیشی نهانی بود
که مجلس با وجود او بهشت جاودانی بود
عقیقش از لطافت در قدح چون عکس میافکند
می اندر جام یاقوتی تو گوئی لعل کانی بود
جهان چونروز روشن بود بر چشمم شب تاری
تو گوئی شمع رخسارش چراغ آسمانی بود
ز آه و اشک میگونم شبی تا روز در مجلس
سماع ارغنونی و شراب ارغوانی بود
چو خضرم هر زمان میشد حیات جاودان حاصل
که می در ظلمت شب عین آب زندگانی بود
خیال قد سرو آساش چون در چشم من بنشست
مرا بر جویبار دیده سرو بوستانی بود
میانش را نشان هستی اندر نیستی جستم
چودیدم در کنار آنرا نشان از بی نشانی بود
چنان کاندر پریشانی سرافرازی کند زلفش
توانائی چشم ساحرش در ناتوانی بود
چوچشم خواجوی دلخسته گاه گوهر افشانی
همه شب کار لعل آبدارش درفشانی بود
خواجوی کرمانی

من سه زبان می دانم
به سه زبان حرف زده و
به سه زبان می نویسم
عشق صلح آزادی
اهل کشور عشقم و
به همه ی زبان های دیگر بیگانه ام
اسماعیل شیمشک
ترجمه : مجتبی نهانی

عشق حقیقی
بارها و بارها ندارد
تنها یک بار طعمش را خواهی چشید
اما تا ابد
دهانت بوی دوست داشتن می گیرد
ابومسلم اردشیر

شاید برای تمام دنیا
یک نفر باشی
اما برای یک نفر از این دنیا
تمام دنیایی
گابریل گارسیا مارکز
مترجم : اعظم کمالی

بیزارم از عشق
و آدم های دروغین
آنان که ادعای عشق کردند
ولی پای عشق نماندند
رفتن را به ماندن ترجیح دادند
و اسم فرار را کوچ اجباری گذاشتند
من با تمام زنانگی ام
مردانه پای عشق ماندم
و تمام بودن ها را خواستم
افسوس که پشتم خالی شد
و دستانم خالی تر
عاطفه آقاخانی

چه سود از هدیههایی که
پس از هلاک به دست آورم ؟
چگونه خود را بیارایم
در آینههایی که جز تو در آنها نمیبینم ؟
و تو آینه را آفریدی
تا در آنها کسی را ببینی که جز تو نمیبیند ؟
و هربار صدایی تو را میخواند
برای صدای من دام بگستری ؟
صیدم کن و پارهپارهام کن
که مردم مرا در دریایی افکندهاند
که هیچ خواستار من نیست
در گِل من نه آبی مانده
نه خاکی
و نه مرگی
مرا که نه صیدم و نه صیاد ، شکار کن
میسون السویدان شاعر کویتی
مترجم : سودابه مهیجی

به خاطر خودت میگویم
تنهایی کافه رفتن را یاد بگیر
تنهایی مهمانی رفتن را
تنهایی سفر رفتن را
تنهایی خرید کردن را
تنهایی خوابیدن را
که اگر تقدیرت سال ها تنها ماندن بود
از همه این چیزها جا نمانی
به خاطر خودت میگویم
ساز بزن
که انگشتانت به وقت نبودنش
چیزی را لمس کند که خوش آهنگ باشد
که بتوانی بی شراب و بی یار هم مست شوی
به خاطر خودت میگویم
خانه ات را با گلدان و شمع و عود و موسیقی
سبز و روشن و زنده نگه دار
که کاشانه ات آرامشکده ات باشد
به خاطر خودت میگویم
هر روز به آشپزی کردن عادت کن
که آشپزی کردن به خاطر آن بشقاب روبرویت از سرت بپرد
که احترام به جسمت را یاد بگیری
به خاطر خودت میگویم
دوستان زیادی داشته باش
که دنیایت را با آدم های زیادی قسمت کنی
که دنیایت تنها به یک نفر ختم نشود
به خاطر خودت میگویم
ورزش کن
کتاب بخوان
بنویس
موسیقی گوش کن
برقص
که انرژی نهفته در درونت را
به سمت درستی هدایت کنی
به خاطر خودت میگویم
گاهی دستت را بگذار در دست کودک درونت
بگذار ببرد تو را هر جا که دلش خواست
که یادت باشد زندگی شوخیه به اشتباه جدی گرفته شده ماست
به خاطر خودت میگویم
خودت را ببخش
که حق لذت بردن از زندگی را از خودت نگیری
حق دوباره شروع کردن را
به خاطر خودت میگویم
ساعتی را در روز نیایش کن
که نترسی
که در هنگام ترسیدن به دست هایی که هرگز دریغ نمیشوند بیاویزی
به خاطر خودت میگویم
خودت را دوست داشته باش
که کسی نتواند آنقدر بزرگ شود
که وسعت بکر دلت را تصاحب کند
که از آن عبور کند
که تو مالکیت بی قید و شرطتت را
بی قید و شرط واگذار نکنی
به خاطر خودت میگویم
خودت را یادت نرود
خودت را یادت نرود
خودت را یادت نرود
که از حالا
برای سال های پیری
دچار حسرت برانگیز ترین نوع آلزایمر نشوی
پریسا زابلی پور

گیسوی زرین خود را
به دست نسیم سپرده بود
ونسیم آن را
به صدها چین و شکن فریبنده پراکنده بود
به فروغی با زیبایی برون از
اندازه ی دیدگانش می درخشید
کمتر کسی به چشمانش نگریسته بود
نمی دانم درست و یا به خطا دیدم که
چهره اش آکنده از مهر بود
من که اخگر عشق در سینه داشتم
شگفت نبود که یک باره به خرمن دلم زند
گام هایش به انسان فانی نمی ماند
سیمایی فرشته گون داشت
آهنگ صدایش نوای انسان معمولی را نداشت
پیکری بود آسمانی ، خورشیدی تابان بود
من او را بدین گونه دیدم
هر آینه چنین نباشد
کاستن از کشش کمان
زخم تیر را درمان پذیرتر نمی کند
فرانچسکو پترارک شاعر ایتالیایی

هرکسی یاری درین کاشانه دارد ، من تو را
یک هـدف از رفتن میخانه دارد ، من تو را
هر که مـستی مـی کند ، یک دلبر نازک ادا
در کنار ساغر و پیمانه دارد ، من تـو را
هرکه را دیدم به فرداهای خود دل داده است
آرزوها در دل دیــوانه دارد ، من تو را
هر که عاشق می شود با جادوی یک دلفریب
در بغل معشوقه ای فتانه دارد ، من تو را
در طواف عـاشقی باید بسوزی دم بـه دم
کعبه ای اینگونه هر پروانه دارد ، من تو را
هرکسی دریک ستاره بخت خود را دیده است
پیش خود یک آسمان افسانه دارد ، من تو را
عاشق شوریده دل ، در دفتر شعرش نوشت
هر کسی یـک دلبر جانانه دارد ، من تو را
مهدی اخوان ثالث

زنانِ زیبا
در شگفت اند
رازِ من کجا پنهان شده
من جذاب یا مانندِ مانکن نیستم
اما هنگامی که به آن ها می گویم
فکر می کنند دروغ است
می گویم
رازم در امتداد بازوانم
در پهنای باسن ام
و در گام های بلندم است
و در شکلِ لبانم
من یک زنم
فوق العاده
زنی فوق العاده
من اینم
به داخلِ اتاق می روم
به همان سردی
که شما مرد ها می پسندید
در برابر مردی که ایستاده
یا زانو زده
مرد ها در اطرافم جمع می شوند
مانند دسته یِ زنبور های عسل
می گویم رازم
آتشِ چشمانم است
و در درخشش دندان هایم
و رقصِ کمرم
سرمستیِ پاهایم
من یک زنم
فوق العاده
زنی فوق العاده
من اینم
مرد ها هم در حیرت اند
که چه چیزی در من می بینند
آن ها تلاش بسیار می کنند
ولی نمی توانند
به راز درون ام پی ببرند
آن گاه تلاش می کنم
نشنانشان دهم
باز هم می گویند
که نمی بینند
می گویم
رازم
در قوس کمرم
آفتابِ لبخند ام
شکافِ سینه ام
و ظرافت اندام ام است
من یک زنم
فوق العاده
زنی فوق العاده
من اینم
حالا می فهمی
چرا هیچ وقت
سر خم نمی کنم
داد نمی زنم
قیل و قال نمی کنم
یا حتی بلند صحبت نمی کنم
وقتی مرا در حالِ عبور می بینید
باید احساس غرور کنید
می گویم
رازم در تلق تلقِ پاشنه ام است
و در پیچشِ مو هایم
و در کفِ دستم
و در نیازتان به توجهِ من
چون من یک زنم
فوق العاده
زنی فوق العاده
این منم
مایا آنجلو
مترجم : بهنود فرازمند

درد جانان عین درمان است گویی نیست هست
رنج عشق آسایش جا است گویی نیست هست
عشق سرگرم عتاب و عشق ما زان در عذاب
صبح محشر شام هجران است گویی نیست هست
مشرق خورشید خوبی مطلع انوار عشق
هر دو زان چاک گریبان است گویی نیست هست
چشم ساقی مست خواب و چنگ مطرب بر رباب
دور دور می پرستان است گویی نیست هست
غمزه پنهان ساقی جلوه پیدای جام
فتنه پیدا و پنهان است گویی نیست هست
صولجانش عنبرین زلف است در میدان من
گوی آن سیمین زنخدان است گویی نیست هست
رفته رفته خطش اقلیم صباحت را گرفت
مور را فر سلیمان است گویی نیست هست
تا صبا شیرازه زلفش ز یکدیگر گسست
دفتر دلها پریشان است گویی نیست هست
دیده تا چشم فروغی جلوه رخسار دوست
منکر خورشید رخشان است گویی نیست هست
فروغی بسطامی

برایم مهم نبود
که خواب باشی یا بیدار
برایم مهم نبود
که عریان باشی یا نیمه عریان
برایم مهم نبود
که بدانم چه کسی هم اتاق توست
یا چه کسی هم بسترت
همه ی این ها مسائلی کوچک بود
اما مسئله ی بزرگ
این کشف من بود
که همیشه دوستت داشته ام
و همیشه تو مثل گل نیلوفر
در آب های ذهن من شناوری
و در میان انگشتانم قد می کشی
مانند رشد علف تازه
در میان سنگ یک کلیسای تاریخی
برایم مهم نبود که اکنون چه کسی را دوست داری ؟
و به چه می اندیشی ؟
درباره ی این چیزها بعداً حرف می زنیم
مسئله ی سرنوشت ساز کنونی این است که
من تورا دوست دارم
و خودم را مسئول حمایت
از زیباترین دوبنفشه ی جهان می دانم
تو و بیروت
نزار قبانی
ترجمه : اسدالله مظفری و محمد فرزبود

کنکاش در گذشته نکنید
اگر تو کنارِ او آرامی
دیگر چه فرقی دارد
دیروز را بی تو چگونه گذراند
اگر قرار بر ماندن در دیروز بود
باور کن
تو امروزش نمی شدی
گاهی
گذشته را با بهایِ سنگینی می گذرانیم
و به احترامِ آینده
به دستِ فراموشی می سپاریم
اگر او
حالا کنارِ تو
تنها تو را می خواهد
تنها تو را می بیند
دیگر فدایِ سرِ لحظه هایتان
هرکه بود و نبود
دوستش داری ؟
مردانه پایِ دوست داشتنت بمان
غرورش تکیه گاهِ توست ؟
زنانه غرورش را ستایش کن
و شکر کن گذشته ات را
که حالا
که امروز
کنارِ کسی تو را قرار داد
که بی دق دقه می توانی
عاشقش باشی
عادل دانتیسم