مرا فراموش خواهی کرد

مرا فراموش خواهی کرد
از من جدا خواهی شد
پس مرا از غارم بیرون نکش
عادت هایم را از من مگیر
خصوصا عادتی که به تنهایی دارم را

اوغوز آتای
مترجم : سینا عباسی

اگر روح من را بیازاری

فرقی نمی کند که تو را
چقدر دوست می دارم
فرقی نمیکند معشوقه ام باشی
رَفیقم باشی
یا از خویشاوندانم
اگر روح من را بیازاری
بعد از بارها بخشش
یک روز صبح میبینی من هستم اما
نگاهم به تو
خنده هایم با تو
حرف هایم با تو
درد دل هایم با تو
شبیه دیروز نخواهد بود
من اینگونه می روم
برای همیشه

فرزانه صدهزاری

تو و شما

او بی آنکه بخواهد
یک " تو " مهربان و صمیمی را
به جای " شما " پوچ و تهی بر زبان راند
و در دل عاشق من تمام آرزوهایم را بر انگیخت
من اندیشناک در برابرش ایستاده ام
طاقت آن ندارم که نگاه از نگاهش بر دارم
به او می گویم
شما چقدر دوست داشتنی هستید
و با خود می اندیشم
چقدر دوستت دارم

الکساندر پوشکین

به هزار دلیل دوستت دارم

به هزار دلیل دوستت دارم
آخرینش می‏‌تواند
کیف کوچکت باشد
بازشده در جوی آب
یا وقتی که
گرفته بودی پیشانی‌‏ات را
لبخند می‏‌زدی
آخرینش می‏‌تواند
اولین بوسه‏‌یمان باشد
در آسانسور دانشگاه
یا همین تخمه شکستن یواشکی
توی سینما

به هزار دلیل دوستت دارم
آخرینش می‏‌تواند
دست‏‌هایت باشد
روی صورت من
تا خدا و ابلیس
اشک‌هایم را نبینند
یا روزی که
در میدان ولی عصر
زمزمه کردی در گوشم
قرار نیست هیچ‏کس بیاید

به هزار دلیل دوستت دارم
آخرینش می‏‌تواند
سرفه نکردنت باشد
روی سیگارهای من
می‏‌تواند
ناشیانه آشپزی کردنت باشد
ناشیانه عشق‏بازی کردنت

به هزار دلیل دوستت دارم
آخرینش می‏‌تواند
لنگه کفش خونی‌‏ات باشد
روی پیاده‌‏رو
وقتی تنت را
روی دست می‏‌بردند
می‌‏تواند حسرت گیسوانت باشد
برای بوسیدن آفتاب
وقتی با روسری خاکت کردند

حامد ابراهیم‌پور

آن غروب را به یاد می آوری ؟

آن غروب را به یاد می آوری ؟
هنگامی که دریا ناآرام بود
هنگامی که در میان رزهای وحشی
آواز بلبل به گوش می رسید
و شاخساران معطر اقاقیا بر بالای سرت
در رقص بودند
درختان تاک ، در هم پیچیده از میان سنگ ها
سرک می کشیدند
آن جاده باریک خاموش
بر فراز دریا گسترده شده بود
در کنار هم می تاختیم ، دست تو در دستم
آیا به یاد می آوری
غرش آن رود خروشان پس از باران را ؟
که ذرات خود را بر سراپای ما می افشانید
و اندوهمان چه دور به نظر می رسید از ما
آه چگونه همه آنها فراموشمان شد ؟

الکسی کنستانتینوویچ تولستوی

بر او ببخشائید

بر او ببخشائید
بر او که گاهگاه
پیوند دردناک وجودش را
با آب های راکد
و حفره های خالی از یاد می برد
و ابلهانه می پندارد
که حق زیستن دارد
بر او ببخشائید
بر خشم بی تفاوت یک تصویر
که آرزوی دور دست تحرک
در دیدگان کاغذیش آب می شود

بر او ببخشائید
بر او که در سراسر تابوتش
جریان سرخ ماه گذر دارد
و عطرهای منقلب شب
خواب هزار سالهء اندامش را
آشفته می کند
 
بر او ببخشائید
بر او که از درون متلاشیست
اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد
و گیسوان بیهوده اش
نومیدوار از نفوذ نفس های عشق می لرزد
 
ای ساکنان سرزمین سادهء خوشبختی
ای همدمان پنجره های گشوده در باران
بر او ببخشائید
بر او ببخشائید
زیرا که محسور است
زیرا که ریشه های هستی بارآور شما
در خاک های غربت او نقب می زنند
و قلب زودباور او را
با ضربه های موذی حسرت
در کنج سینه اش متورم می سازند

فروغ فرخزاد

از لبانت بوسیدم همانگونه که دست مادرم را می بوسیدم

از لبانت بوسیدم همانگونه که دست مادرم را می بوسیدم
به معصومیت نماز میتی که سر گور مادرم نخوانده بودم
به مستی غلط های املایی نوشته شده بر سنگ گور مادر
و تو به اندازه وصیت نامه مادرم دوست داشتنی بودی
که گفته بود پسرم را بعد از مرگ  در کنارم خاک نکنید
برخی رمانهای قدیمی
با جمله سال هزار و نهصد و چند بود شروع می شد
من کودکی ام را ،  رمان دوران کودکی ام را
با شکستن اسباب بازیهای تو آغاز کردم
من همواره  پاییز را با شکستن تابستان آغاز کردم
آغاز کردن پاییز با شکستن تابستان
این همان نبردی بود که در عشق ورزی با تو باخته بودم
برای یک عشق فراری قلبی برای پنهان شدن جستن
وظیفه تنهاییی بود که در عشق مادرم می سوخت
شاید در آن چشمانت که هنگام مرگ آن زن داغ بود
و سردی ات که تداعی گر شهرهای دور دست بود
قلبی را یافتن
و به قلبی پیشنهادی غیر قابل رد کردن دادن
و رویای یکی ساختن اقیانوسها در انتهای دریاها بود
آه من چه سان از یاد توانم برد
چه سان از یاد توانم برد
مادرم را که هنگام زاییدن من
در شکمش گلی گذاشته بود
این گل مگر سر جایش می ایستاد ؟ 

ادامه مطلب ...

به حریم خلوت خود شبی چه شود نهفته بخوانیم

به حریم خلوت خود شبی چه شود نهفته بخوانیم
به کنار من بنشینی و به کنار خود بنشانیم

من اگر چه پیرم و ناتوان تو ز آستان خودت مران
که گذشته در غمت ای جوان همه روزگار جوانیم

منم ای برید و دو چشم تر ز فراق آن مه نوسفر
به مراد خود برسی اگر به مراد خود برسانیم

چو برآرم از ستمش فغان گله سر کنم من خسته جان
برد از شکایت خود زبان به تفقدات زبانیم

به هزار خنجرم ار عیان زند از دلم رود آن زمان
که نوازد آن مه مهربان به یکی نگاه نهانیم

ز سموم سرکش این چمن همه سوخت چون بر و برگ من
چه طمع به ابر بهاری و چه زیان ز باد خزانیم

شده‌ام چو هاتف بینوا به بلای هجر تو مبتلا
نرسد بلا به تو دلرباگر ازین بلا برهانیم

هاتف اصفهانی

زندگی با تو

تو ای محبوبِ من
هر بار که مشتاقِ دیدار تو می‌شوم
به آسمان نگاه می‌کنم
زیرا که چشم‌های تو را در آبیِ آن می‌بینم

تو ای یکی‌یک‌دانه‌ی من
هر بار که مشتاقِ دیدار تو می‌شوم
به دریاها می‌نگرم
زیرا که وقتی به افق نگاه می‌کنم
معجزه‌ات را می‌بینم

تو ای یکی‌یک‌دانه‌ی من
هر بار که مشتاقِ دیدار تو می‌شوم
به پرندگان نگاه می‌کنم
زیرا که آزاد بودن‌ات را در بال‌های‌شان می‌بینم

و تو ای معشوق من
هر بار که مشتاقِ دیدار تو می‌شوم
به‌نام تو عصیان می‌کنم
اما نمی‌خواهم که مشتاقِ دیدار تو باشم
که می‌خواهم با تو زندگی کنم
هر بار که مشتاقِ دیدار تو می‌شوم
می‌خواهم به خودت نگاه کنم
و تو را فقط در خودت ببینم

بهچت نجاتی‌گیل شاعر ترکیه
مترجم : ابوالفضل پاشا

تعبیر

زندگی من
تعبیر خواب تو بود
تعبیر کابوس و رویا
از بیم و امید
میان بودن و نبودنت
بانوی قشنگم
من از بهار
تا فصل نارنجی ات
روزها را شمرده
و به رفته ها سپرده ام
زندگی تو
تعبیر دلتنگی های من بود
برای گلی شکفته
که ناگاه
تقویم ورق خورد
تا در آغوشم جهان را پس بزنی
دوستت دارم را نفس بزنی
بلندبالا
زندگی ما
تعبیر هیچ خوابی نیست
من و تو
در بیداری دیگران
خوابیم
خوابی که تعبیرش
همین لبخند توست

عباس معروفی

هر کسی را که می بینم تو هستی

نمی دانم تو گمان می کنی
چه کسی هستی اما
من گمان می کنم
هر کسی را که می بینم تو هستی

یلماز اردوغان
مترجم : سینا عباسی

ای زیباترین حس دنیا

نگاه کن
غروب که می شود
خاطرات
نبض مرا می گیرند
تو زنده می شوی و
من می میرم
ای زیباترین حس دنیا
حالا که دوری
خیال و شب و تنهایی و باران
کدام یک مال من است ؟

امیر وجود

زنده بودن مرا عذاب می دهد

در روزهایی همانند امروز
اغلب غم
مرا تسخیر می‌کند
و زنده بودن لحظه‌به‌لحظه عذاب‌ام  می‌دهد
اما تو می‌آیی تا اندوه‌ام را
با سخن‌رانی‌های گوناگون‌ات شکست دهی
حتی امروز به دنبال روزنه‌ای می‌گردیم
کلمه‌ای که بتواند ما را نجات دهد
 ما را متعادل نگاه دارد
بر روی مرزی ایده‌آل میان واقعیت و رویا
حتی برای اندکی

ائوجنیو مونتاله شاعر ایتالیایی
مترجم : اعظم کمالی

تو را خواستن

تو را خواستن
چشم می خواهد ، دارم
لب می خواهد ، دارم
دست می خواهد ، دارم
پا هم می خواهد ، که دارم

تو را خواستن
بوسیدن می خواهد ، بلدم
آغوش گرفتن می خواهد ، بلدم
عاشقی هم می خواهد ، که بلدم

خودت نگاهم کن
که نخواستنت
شجاعت خواست ، نداشتم
منطق خواست ، نداشتم
عقل هم خواست ، که نداشتم

دارو ندارم به هم ریخته
چه دارم ؟ چه ندارم ؟
کاش از خواب بیدار شوی
بیایی و ببینی میان این برگه ها
وسط حساب کتاب ها درحال گم شدنم
بی هوا ببوسی ام و بگویی دار و ندارت منم

بگو
حساب و کتاب فقط حساب کتاب بوسه هایمان
باقی اش را شعر کن

حامد نیازی

چه در دست های توست نمی دانم

چه در دست های توست نمی دانم
اما بیا آسمان را نگاه کنیم
منى که هر وقت دستانت را می گیرم
زیاد میشوم ، قوی ترم
این چشم های تو که شبیه گذشته هاست
شبیه تنهایی
شبیه درخت هاست
به آبها نگاه می کنم تا گرم شان کنم
گرم می شوند
تو را با خود به جایی غریب آورده ام
تو که پنجره های زیادی داشتی
که من یکی یکی شان را بستم
بستم تا سمت من برگردی
کمی بعد اتوبوس خواهد آمد
و ما سوار شده و خواهیم رفت
جایی انتخاب کن برگشتی وجود نداشته باشد
زیرا که جز این دیگر ممکن نیست
بیا اکنون قرار بگذاریم
که تنها دست های تو
و تنها دست های من کافی باشد
تو را برای خودم کنار گذاشته ام
بی وقفه خود را به یاد من بیاور
بی وقفه

تورگوت اویار
مترجم : سیامک تقی زاده

از تو آنی دل دیوانه من غـافل نیست

از تو آنی دل دیوانه من غـافل نیست
اینکه درسینه من هست تو هستی دل نیست

آنکه بالا و برِ زلف دلا ویز تـو را
دید و زنجیری زلف تو نشد عاقل نیست
 
شرم از مـوی سپید و رخ پـر چین دارم
ورنه آنکیست که برچون تو بتی مایل نیست
 
مکن آزار دلی را کـه بـه جان طالب تست
وانگهش هیچ جـز این هدیه نا قابل نیست
 
آه ای عشق چه سود از کشش و کوشش ما
عمر ما عمر حباب است و تو را ساحل نیست
 
به سراشیب چهل چون بنهی پای ، بدان
قدر انفاس که بس فاصله تا منزل نیست
 
سیم و زر جوئی و در پنجه پنجاه اسیر
تو اگر غافلی از خویش قضا غافل نیست
 
آرزو کم کن و از حرص بپرهیز کـه آز
آب شوری است کزان غیرعطش حاصل نیست
 
آنکه پا بر سر موری بنهد از سر عمد
گر سلیمان زمان است یقین کامل نیست
 
بعد هفتاد به مستی گذران عمر ، عماد
حمل این بار گران به از این محمل نیست

عماد خراسانی

من خدای مادینه‌ی روزگاران کهن را کجا بیابم ؟

در آن شب
نه مهتابی بود
گرد آویز شوم
نه سوسوی ستاره‌ای
در کنارم بیاساید
و نه آواز عاشقی
تا خودم را در او بیابم
تنها تنها
در خواب تنها و
در روشنایی تنها
در تاریکی تنها
دو تنها بودم
در تنی
در ظلمت آن فروشگاه
تنها درون خود را می‌دیدم
جای غریبی
جایی که باد خدا هم
هرگزدر آن رسوخ نمی‌کند
جایی که فقط
تنها مادینه‌ها
به دردهایشان آگاه می شوند
نه دیگری
و نه نرینه‌گان
به ته رودخانه‌ای فرو می‌شدم
مانند فرو شدن طعمه‌ای بر سر قلابی
آنک
من هم طعمه‌ام و هم ماهی
خط نوری ام از آفتاب
که نم نمک به کوچه‌های تاریکی می‌خزیدم
 اینک تاریکی و روشنایی منم
فرو می رفتم
تا به دنیای ژرفناک می‌رسیدم
تا به خدایگان می‌رسیدم
هرخدایی را می خواندم
مرد بود
هر رنگی که می‌دیدم
هر صدایی که می‌شنیدم
هر چشمی که می‌دیدم
هرگوشی که می‌شنید
همه مَرد بودند و نرینه
دریا مَرد بود
موج مَرد بود
بندر مَرد بود
کشتی مَرد بود
من خدای مادینه‌ی روزگاران کهن را کجا بیابم ؟
چگونه گم شد
چه بر سرش آمد ؟
آنگاه به دنیای زمین بر می‌گشتم
به درون ظلمت فروشگاه گل ‌آلاله
باز آواز خوش صدای عینک
در گوشم انعکاس می‌یافت
حال
که از دیار دریایی
بیا ناز دختر بیا
تا رودوشی تن‌ات شوم
و آغوشی در درون زورقی

شیرکو بیکس
ترجمه : رئوف مرادی

کمند زلف تو عشاق را به کوی تو آرد

کمند زلف تو عشاق را به کوی تو آرد
ز بهر بند کشی چشم فتنه جوی تو آرد

هزار کوه غم از دل به یک نظر برباید
هر آن نسیم که بوی مرا ز کوی تو آرد

ز باد خسته شوم چون به گرد روی تو گردد
ولی ز لطف صبا شاکرم که بوی تو آرد

کجا گریز کنم از تو هر طرف که گریزم
خیال زلف توام موکشان به سوی تو آرد

شوم به راه تو خاک و در این غمم که نباشد
صبا غبار غم آلود من به کوی تو آرد

به هر رهی که خرامی به یک نظاره رویت
به صد هزار دل فارغ آرزوی تو آرد

مرا کرشمه و نازی که نرگس تو نماید
دلیل کشتن مردم برای خوی تو آرد

گریستم ز تو خونها بسی و با تو نگفتم
چگونه دوست ازین ماجرا به روی تو آرد

صفت چرا نکند خسروت که سنگ و زمین را
جمال تو برباید ، به گفتگوی تو آرد

امیرخسرو دهلوی

درکنار هم خواهیم آرمید

درکنار هم خواهیم آرمید
خواه یکشنبه باشد ، یا دوشنبه
شب باشد یا بامداد ، نیمه شب  یا نیم روز
دلدادگی ، مثل همه دلداگی هاست
این را به تو گفته بودم
در کنار هم خواهیم آرمید
دیروز چونین بود
 فردا نیز چونان خواهد بود

تنها چشم در راه تو هستم
قلبم را به دستانت سپردم
که با قلبت ،  هماهنگ می‌زند
با آن چه از انسانیت روزگار گرفته
درکنار هم خواهیم آرمید
عشق من ، همان عشق خواهد بود
و آسمان بسان ملافه ای بر روی ما
من بازوانم را بر تو گره زده ام
تا دوستت دارم ، از آن می لرزم
تا هر زمان که تو بخواهی
در کنارهم خواهیم آرمید

لویی آراگون
ترجمه : بهروز عارفی

زبان آهنگ ها

بحثمان که می شد
حرفهاى دلمان را
به زبانِ آهنگ براى یکدیگر می فرستادیم
من با ترانه هاى انتخابى ام تصدقش می رفتم و
او تا می توانست ناز میکرد
آنقدر این بازىِ شیرین ادامه داشت
تا مجبور می شدم برایش بنویسم
آشتى ، آشتى
همیشه بحث کردن مشکل را حل نمی کند
گاهى باید حرفِ دلمان را بسِپاریم
به نُت ها
به ترانه ها
به آنهایى که دقیقاً همانجایى که لال می شویم
به کمک مان مى آیند
آنهایى که انگار داستان زندگیمان را از بَر کرده اند
شیرین است
یکبار امتحان کنید
زبانِ آهنگ ها را

علی قاضی نظام