
حرف آن حسن بسامان ، از من مجنون مپرس
شوکت بزم سلیمان ، از من مجنون مپرس
می شود شق جامه صبح از شکوه آفتاب
باعث چاک گریبان ، از من مجنون مپرس
نیست ملک بیخودی را ابتدا و انتها
عرض و طول آن بیابان ، از من مجنون مپرس
آتش سوزان نمی دارد خبراز زخم خار
تیزی خار مغیلان ، از من مجنون مپرس
نخل بی برگ ازدم سرد خزان آسوده است
سرد مهریهای دوران ، از من مجنون مپرس
سنگ چون یاقوت شد ، ایمن شود از انقلاب
حال چرخ حال گردان ، از من مجنون مپرس
سنگ و گوهر ، دیده حیران میزان را یکی است
امتیاز کفر و ایمان ، از من مجنون مپرس
زین قفس عمری است مرغ وحشی ما جسته است
تنگی صحرای امکان ، از من مجنون مپرس
پیچ و تاب رشته جان را مسلسل می کنی
قصه زنجیر مویان ، از من مجنون مپرس
برنمی خیزد صدا از شیشه چون شد توتیا
سرگذشت سنگ طفلان ، از من مجنون مپرس
صائب آن زلف پریشان سیر رانظاره کن
باعث خواب پریشان ، از من مجنون مپرس
صائب تبریزی

در سه حالت است
که رؤیا مجاز شمرده میشود
حالت دیوانگی
و حالت شعر
و حالت آشنا شدن با زنی شگفتآور
همچون تو
و من خوشبختانه
از این سه حالت رنج میبرم
نزار قبانی
مترجم : احمد دریس
هرکسى
امیدی دارد
مجادلهای
از دست دادهای
دردی
انزوایی
و اندوهى
چرا که
هر کسی یک رفتهای دارد
که هنوز هم
به رفتنش عادت نکرده است
تورگوت اویار
مترجم : حانیه محب زادگان
آیا زیبایی
مادر عشق است
یا عشق
مادر زیبایی ؟
من عاشق کلوئه بودم
چون زیبا بود
یا زیبا بود
چون من دلدادهی او بودم ؟
آلن دوباتن
مترجم : گلی امامی

شاید برای دوست داشتنت
به دنیا نیامده باشم
اما از وقتی که
دوستت دارم
به دنیا آمدم
نسترن وثوقی

اکنون که عشقمان آرام
به پایان رسیده است
دردی پوچ بر جا ماند
که همیشه در پی جدایی میآید
زمانی که من و تو
بر نوک پاها بر خاک ایستادیم
تا انگشت بر آسمانها بساییم
دیگر سپری شده
و عشقمان از بین رفته است
ای عزیز من
عشق را
در رابطهای سحرآمیز
دوباره جستجو باید کرد
وارینگ کانی
ترجمه : حسن فیاد
نداند رسم یاری بی وفا یاری که من دارم
به آزار دلم کوشد دلآزاری که من دارم
و گر دل را به صد خواری رهانم از گرفتاری
دلازاری دگر جوید دل زاری که من دارم
به خاک من نیفتد سایه سرو بلند او
ببین کوتاهی بخت نگونساری که من دارم
گهی خاری کشم از پا گهی دستی زنم بر سر
بکوی دلفریبان این بود کاری که من دارم
دل رنجور من از سینه هر دم می رود سویی
ز بستر می گریزد طفل بیماری که من دارم
ز پند همنشین درد جگر سوزم فزونتر شد
هلاکم می کند آخر پرستاری که من دارم
رهی آنمه بسوی من بچشم دیگران بیند
نداند قیمت یوسف خریداری که من دارم
رهی معیری
تو آمدی
و در گوشهای از دیوانگی من ایستادی
ابرها نیز آمدند
و بالای سرت ایستادند
چشمهایت خودْ رحمت بودند
ابرها باریدند
بارانی آرام
که زلفکان مهربانی را میخیساند
ابرها آمدند
و زیر آن ایستادیم
تو حرف زدی
و من آفتاب را به یاد میآوردم
بدیع بودی
و صدایت پر از طراوت و تازگی بود
صدایت
شبیه برف آرامی بود
که موهایم را نم میکرد
دندانهایت
شبیه صورت کودکانی
که بوسه بر گونههاشان نِشسته
دندانهایت
چون آبگینه هایی کوچک
که رو به آفتاب بازشدهاند
دندانهایت
به مانند شرابهایی تلخ
و عطرهای تند
و تو خندیدی
بارانهای رنگارنگ بارید
بارانی که انسان را
به گریستن وا میداشت
صدایت گرم بود
به داغی چشمانِ آهویی زخمی
صدایی داشتی پُر احساس
به لطافتِ قلبِ آهویی زخمی
تو آمدی
و در گوشهی جنونم ایستادی
ابرها آمدند
و بالای سرت ایستادند
چشمهایت
خودْ نهایتِ رحمت و مهربانی بود
سزایی کاراکوچ شاعر ترکیهای
مترجم : فرید فرخزاد

عشق تو دردست و درمانش تویی
هست عاشق صورت و جانش تویی
آنچه در درمان نیابد دردمند
هست در دردی که درمانش تویی
سالک راه تو زاول واصلست
کین ره از سر تا بپایانش تویی
عاشقت کی گنجد اندر پیرهن
چون ز دامن تا گریبانش تویی
ما و تو این هر دو یک معنی بود
کآشکارش ما و پنهانش تویی
عاشق روی ترا در دین عشق
غیر تو کفرست و ایمانش تویی
دل بتو زنده است همچو تن بجان
این خضر را آب حیوانش تویی
خوشه خوشه کشت هستی جو بجو
زرع بی آبست و بارانش تویی
این غزل شطح است و قوالش منم
وین سخن حق است و برهانش تویی
منطق الطیر سخنهای مرا
کس نمی داند سلیمانش تویی
سیف فرغانی از آن بر نقد شعر
سکه زین سان زد که سلطانش تویی
سیف فرغانی

بدترین چیز
خاطرات خوب است
و خاطرات نیمهجان
در عکسی قدیمی
که خانهات را
زیر و رو میکند
هرمان د کوئینک
مترجم : نیلوفر شریفی
تو که رفتی
تنها صندلی ماند
شاخه گلی
و لیوانی که نزد من است هنوز
اولی مسند زیباترین ترانه های من است
دومی در دلم رویید
و سومین سرشار از بوسه های تو بود
آمدم که عطر تو را بنوشم
اما غرق آن شدم
شیرکو بیکس
مترجم : محمد مهدیپور
می روی که بخوابی
چراغ را خاموش می کنی
سرت را روی بالِشتَت می گذاری
و چشمانت را می بندی
و به دلیلی که نه تو می دانی و نه من
و نه هیچ کس دیگری
همچنان بیدار می مانی
رشاد حسن شاعر سعودی
مترجم : سپیده متولی

صدایِ رقصِ قلمِ عشق
روی بوم رنگ نقّاشی می آید
و لبخند رنگین کمانی که
به هوای دیدن تو
از هماوایی باران و خورشید شکل گرفته
عشق به هوای تو
انگار نفسی دوباره یافته
گوش کن
نبض تپش های احساس
چه دلنشین می نوازد
سرود جاودانه ی عشق را
تأخیر نکن
سازت را بردار
نت عشق را کوک کن
سربه سر من بگذار
تو ساز بزن
من تا آخر دنیا برایت بمیرم
عرفان یزدانی

دلام ، دلام
بگو با این دل چه کنم ؟
بگو چه کنم
اگر زخم من از این هم عمیقتر رود
وقتی تو را دیدم چه روزی بود ؟
عجیب است انسان یکروزه تغییر میکند
از کسی که پیش از تو آشنا بودم
آنقدر دورم که انگار هیچ خاطرهای نداشتیم
آمدی کنار میز نشستی
و زندگیام را مثل روز میلاد قسمت کردی
هر روز شعری برای تو خواهم نوشت
بگذار این تقویم من باشد
تقویم عشق من
و این نخستین کلماتام باشد برای تو
جمال ثریا
مترجم : همت شهبازی

بی قرارت چو شدم رفتی و یارم نشدی
شادی خاطر اندوه گزارم نشدی
تا ز دامان شبم صبح قیامت ندمید
با که گویم که چراغ شب تارم نشدی
صدف خالی افتاده به ساحل بودم
چون گهر زینت آغوش و کنارم نشدی
بوته ی خار کویرم همه تن دست نیاز
برق سوزان شو اگر ابر بهارم نشدی
از جنون بایدم امروز گشایش طلبید
که تو ای عقل به جز مشکل کارم نشدی
شفیعی کدکنی
غمگین بود روح من
غمگین بود
بهخاطر یک زن
بهخاطر یک زن
من تسلی نیافتم
گرچه دل از کف دادم
گرچه دل من
گرچه روح من
به دور از این زن گریختند
من تسلی نیافتم
گرچه دل از کف دادم
دل من
دل چنین نازک من
به روح من میگوید
ممکن است آیا و ممکن بود
این غربت پر غرور و غمین ؟
به دلام روح میگوید
نمیدانم این دام چه میخواهد
حاضریم چرا و در غربتایم
با آنکه بسی دور رفتهایم ؟
پل ورلن
مترجم : محمدرضا پارسایار

جان و تنم ای دوست فدای تن و جانت
مویی نفروشم به همه ملک جهانت
شیرینتر از این لب نشنیدم که سخن گفت
تو خود شکری یا عسلست آب دهانت
یک روز عنایت کن و تیری به من انداز
باشد که تفرج بکنم دست و کمانت
گر راه بگردانی و گر روی بپوشی
من مینگرم گوشه چشم نگرانت
بر سرو نباشد رخ چون ماه منیرت
بر ماه نباشد قد چون سرو روانت
آخر چه بلایی تو که در وصف نیایی
بسیار بگفتیم و نکردیم بیانت
هر کس که ملامت کند از عشق تو ما را
معذور بدارند چو بینند عیانت
حیفست چنین روی نگارین که بپوشی
سودی به مساکین رسد آخر چه زیانت
بازآی که در دیده بماندست خیالت
بنشین که به خاطر بگرفتست نشانت
بسیار نباشد دلی از دست بدادن
از جان رمقی دارم و هم برخی جانت
دشنام کرم کردی و گفتی و شنیدم
خرم تن سعدی که برآمد به زبانت
سعدی
بیا گردنبندی را
به گردنات آویزم
که با سرانگشتانام
برایت بافتهام
مهرههایش
همه از بوسههای تو
و نخ تارهایش
از تار موهای من
کژال ابراهیم خدر
مترجم : خالد بایزیدی
به حرفم نگیرید
مشغولم نکنید
وعدهای دارم
در جایی که نمیدانم کجاست
در زمانی که نمیدانم کِی
با کسی که نمیشناسم
دوان دوان میروم
او در انتظارم است
عزیز نسین
مترجم : مژگان دولتآبادی

آنگاه
که صدای تو را میشنوم
میپندارم
که میتوانم
دیگر بار از تو شعلهور شوم
و بر مدخل کشتزارانت
بارها و بارها جان دهم
اینجا
هر آنچه برای من
آزار دهنده باشد یافت نمیشود
مرا
آن خیابانهایی میآزارد
که دیگر باز نخواهند گشت
و چهرههایی
که چهرههایی دیگر پوشیدهاند
و داستانهای عاشقانهای که ندانستم
غاده السمان
مترجم : عبدالحسین فرزاد