
بیا با هم قراری بگذاریم
و یک شهر را دنبال هم بگردیم
آن لحظه ای که پیدا میکنیم هم را
استثنایی ترین آغوش مال من
پیروزی این بازی مال تو
بیا با هم قراری بگذاریم
من چای دم میکنم
و انتظار را می فرستم دنبالت
تو دیر کن خیلی دیر
وقتی آمدی
لذت تماشای چای خوردنت مال من
غرور اینکه کسی اینهمه دوستت دارد مال تو
بیا با هم قراری بگذاریم
تو هر وقت خواستی بروی برو
درد این خواستن و رها کردن مال من
لذت این آزادی مطلق مال تو
پریسا زابلی پور

نمیدانم زندهای یا مرده
و هنوز میتوان روی زمین
تو را جست ؟
یا غروبِ آفتاب
که به تاریکی نشست
آرام و تنها در ذهنم سوگواری کنم
دعاهایم همه برای توست
و بیقراریهای شبانهام
انبوهِ شعرهای سپیدم
و شعلهی سوزانِ آبی چشمهایم
هیچکس آنقدر مرا تکریم نکرد
و کسی آنقدر مرا نیازرد
حتی او که بیوفایی کرد
یا آن که مهر ورزید
و از یاد برد
آنا آخماتووا
مترجم : سادات آهوان

بیا که تا نفسی هست یار هم باشیم
به غنچه های محبت بهار هم باشیم
خزان پیری ما می رسد ز راه ای دوست
بیا به موسم دی برگ و بار هم باشیم
چرا ز هم بگریزیم ، عطر مِهر کجاست ؟
چه جانفزاست اگر در جوار هم باشیم
خیال جمع پریشان مخواه و فتنه مکن
بیا که همقدم روزگار هم باشیم
به روزهای سیه شمع جان بر افروزیم
چراغ روشن شب های تار هم باشیم
بیا به ساز وفا بانگ عشق سر بدهیم
به نام مهر و صفا سازگار هم باشیم
چو دسته دسته کبوتر به بال هم بپریم
چو خوشه خوشه ستاره ، کنار هم باشیم
به شادمانی هم ، بانگ شوق بر داریم
چو لاله لحظه? غم ، داغدار هم باشیم
شهاب وار ز منظومه ها جدا نشویم
چو اختران فلک در مدار هم باشیم
به یک قرار نمانَد جهان فریب مخور
بدین قرار بیا بی قرار هم باشیم
چرا به جور بکوشیم و دل بیازاریم
که وقت دیدن هم شرمسار هم باشیم ؟
سمند عمر شتابنده است و فرصت تنگ
بیا که تا نفسی هست یار هم باشیم
مهدی سهیلی
مغرور شو مغرور شو
هر قدر هم جفا کنی
پیش چشم و تن من فرشته خواهی ماند
و آنسان که عشقمان برایم اراده کرد
خواهی ماند
و اینگونه میبینمات
نسیمات بوی عنبر و سرزمینات قند و شکر
و من بیشتر دوستت دارم
دستانت سبزه و گلاند
من اما
بهسان بلبلان آواز نمیخوانم
که غل و زنجیرها
به من میآموزند تا مبارزه کنم
مبارزه کنم مبارزه
زیرا که بیشتر تو را دوست دارم
آوازم دشنههایی از جنس گلها
سکوتام کودکیِ رعدها
و زنبقی از خون دلام
و تو خاکی و افلاک
و دلت سبز
و جزر عشق در تو مَد است
پس چگونه بیشتر نخواهمات
تو آنسان که عشقمان
برایم اراده کرد ، خواهی ماند
و اینگونه میبینمات
نسیمات بوی عنبر
و سرزمینات قند و شکر
و دلت سبز
من کودکِ عشق توأم
و در آغوش زیبای تو
بزرگ میشوم
محمود درویش
مترجم : محمد حمادی

جان و دلم از عشقت ناشاد و حزین بادا
غمناک چه میخواهی ما را تو چنین بادا
بر کشور جان شاهی ز اندوه دل آگاهی
شادش چو نمیخواهی غمگینتر ازین بادا
هر سرو که افرازد قد پیش تو و نازد
چون سایهات افتاده بر روی زمین بادا
با مدعی از یاری گاهی نظری داری
لطف تو به او باری چون هست همین بادا
جز کلبهی من جائی از رخش فرو نایی
یا خانهی من جایت یا خانهی زین بادا
گر هست وفا گفتی هم در تو گمان دارم
در حق منت این ظن برتر ز یقین بادا
پیش از همه کس افتاد در دام غمت هاتف
امید کز این غم شاد تا روز پسین بادا
هاتف اصفهانی

عشق تو یکه وتنها قد میکشد
آنسان که باغها گل میدهند
آنسان که شقایقهای سرخ
بر درگاه خانهها میرویند
آنگونه که بادام و
صنوبر بر دامنهی کوه سبز میشوند
آنگونه که حلاوت در هلو جریان مییابد
عشقات ، محبوب من
همچون هوا مرا در بر میگیرد
بی آنکه دریابم
جزیرهایست عشق تو
که خیال را به آن دسترس نیست
خوابیست ناگفتنی
تعبیر ناکردنی
نزار قبانی
مترجم : سودابه مهیجی

مدتی هست
ای مروارید تک
تو را عاشقام
و تو را چون بانوی کهکشان باور دارم
گلهای شادی را از کوهپایه میچینم
فندقهای سیاه تو را
و سبدهایی از حصیر جنگل
پر از بوسهها
با تو چنان میکنم
که بهار
با درختان گیلاس
پابلو نرودا
مترجم : سیروس شاملو
تنها در اتاق
رو به روی آینه نشستهای
و در آن مینگری
میکوشی
رنگ چشمانام را
به یاد آوری
تنها در اتاق
در برابر آینه ایستادهام
و به چهرهام مینگرم
تا حالتهای چهرهات را
به یاد آورم
آینه به خواب رفته
و حافظه خسته است
شیشهها
چهرهها را از یاد میبرند
و گل همچنان
در جام آب است
جمال جمعه شاعر عراقی
مترجم : حمزه کوتی

می گویی
بی آنکه اتفاقی افتاده باشد
دلشوره داری
دستت می لرزد
می گویی
مدام به من فکر می کنی
مگر فکر کردن به من
اتفاق نیست ؟
مگر لرزش ِ دستت
از لرزش ِ دلت نیست ؟
آنقدر ساده ای
که جوابهای ساده را
نمی بینی
من
همین سادگیَت را
دوست دارم
افشین یداللهی
یک فرشته در همسایگی من است
او نگهبان رویاهاست
چنین است که
دیر به خانه میرسد
صدای قدمهای آهستهاش
خشخشِ بال های جمع شدهاش را
بر پلهها میشنوم
صبح
او ایستاده
بر درِ تمام گشودهام
و میگوید
پنجرهات دوباره
درخشید
طولانی
به هنگامِ شب
هالینا پوشویاتوسکا شاعر لهستانی
مترجم : مرجان وفایی

چه می دانم
شاید سرزمین های خوف
دیدنی باشد
تا من از ستایش شکوفه های گیلاس و
آب های روان
رها شوم
در خیال
درد ها و مصیبت های
آن زنان را با گیسوان سیاهی
برای همیشه فراموش کنم
آیا عشق را بادهای مسموم مستمندی
نابود کرده است؟
به کجا باید پناه می بردم
من فقط
وارث مرگ شده ام
و در محاصره ی شاخه های شکسته ای
که دیگر عقیم شده اند
مانده ام
دشوارست نگاه کردن
به واقعیت های اوهام پلید
و هجوم بادهای مسموم
و من
مبدل شده ام
به یک تکه کاغذ کهنه ی کاهی
در باد
شمارهها شبیه هم نیستند
اما در تمام آنها
صدای انسان شنیده میشود
صدای انسانها شبیه هم نیستند
در یکی عشق هست
در یکی اندوه
اندوهها شبیه هم نیستند
در یکی ناامیدی هست
در یکی امید
امیدها شبیه هم نیستند
دست یکی به آسمان چنگ میزند
دست یکی به انسان
دستهای انسانها شبیه هم نیستند
یکی خاک را به باد میدهد
یکی عمر را
انسانها شبیه هم عمر نمیکنند
یکی زندگی میکند
یکی تحمل
انسانها شبیه هم تحمل نمیکنند
یکی تاب میآورد
یکی میشکند
انسانها شبیه هم نمیشکنند
یکی از وسط دو نیم میشود
دیگری تکهتکه
تکهها شبیه هم نیستند
تکهای یک قرن عمر میکند
تکهای یک روز
روزها شبیه هم نیستند
یکی خوب است
یکی بد
روزهای بد شبیه هم نیستند
یک روز تو سکوت میکنی
یک روز تلفن
واقف صمد اوغلو شاعر جمهوری آذربایجان
مترجم : رسول یونان

صبر کن ای تن که آن بیداد هجران بگذرد
راحت تن چون که بگذشت آفت جان بگذرد
خویشتن در بند نیک و بد مکن از بهر آنک
زشت و خوب و وصل و هجران درد و درمان بگذرد
روزگاری میگذار امروز از آن نوعی که هست
کانچه مردم بر خود آسان کرد آسان بگذرد
تا در این دوری ز داروی و ز درمان چاره چیست
صبر کن چندان که این دوران دونان بگذرد
گرچه مهجورم تن اندر درد هجران کی دهم
روزی آخر یاد ما بر یاد جانان بگذرد
گرچه در پیمان تست این دم چنان غافل مباش
کین جهان مختصرآباد ویران بگذرد
ماهرویا تکیه بر عشق من و خوبی خویش
بس مکن زیرا که هم این و هم آن بگذرد
شرم دار آخر که هردم الغیاث انوری
تازه بر سمع بزرگان خراسان بگذرد
انوری
قلب من اقیانوسیست
عمیق
پر از رنگها
و رویاها
تو میتوانی به راحتی درون آبهای من شنا کنی
در آغوش من گم شوی
و تشنگیات را سیراب کنی
از لطافت
و عشق
قلب من اقیانوسیست
اقیانوسِ تو
الکساندرا واسیلیو شاعر رومانیایی
مترجم : عبدالله عاجپرین
تمام قرصهای مسکن را
از خندههای تو ساختهاند
هرگاه تو لبخند بزنی در جایی
تمام دردهای من آرام میگیرد
در اینجا
آتاکان گولکار شاعر اهل ترکیه
مترجم : علیرضا شعبانی
دردهای بیهوده را رها کن
و روزهای گذشته را دوباره زنده مکن
که در آنها هیچ نخواهی یافت
من ایمان دارم که تو عاشقی
و همین برایام کافیست
و فرقی نمیکند عشقات را نثار که میکنی
برایم سخت است با تو بگویم
که زندگیام چقدر سیاه و تهیست
همهی آنچه زمانی قلبام را با آن میستودم
امروز همچون زهری کشنده است
و دلام تنها از درد و رنج لذت میبرد
میخاییل لرمونتوف
مترجم : زهرا محمدی
در حوالی آغوش تو که نه
اما زندگی در میان قلب تو
همیشه زیباست
آنقدر زیباست
که وقتی خودم را حتی در خیال و رویا
در میان قلب تو تصور می کنم
نفس هایم تازه می شود
بغضهایم فراموش می شود
دلتنگی هایم رفع می شود
زندگی ام تازه بوی زندگی می گیرد
لحظه هایم غرق خوشبختی می شود
و این همان آرزوی قشنگی ست
که در میان هزاران آرزوی رنگارنگ
تو را مانند خدا در میان قلبم
تا ابد بی حد و مرز می خواهم
امید آذر
کی میشود که من در بزمی باشم
که تو آنجا در شورانگیزی
در اوجِ درخشش باشی ؟
و من عاشقی باشم با قلبی شیفته
و پروانهای سرگردان
که به تو نزدیک میشود
و بین ما پیکی از شوق باشد
و همنشینی که برایمان باده بیاورد
آیا تاکنون عشق
مستانی همچون ما دیده است ؟
چه بناهایی که از خیال گِرد خود ساختیم
و با هم در راهی مهتابی قدم زدیم
که شادمانی در آن راه پیشاپیش ما میدوید
و ما چون دو کودک خندهزنان
دویدیم و از سایههای خود پیشی گرفتیم
محبوبام همه چیز به سرنوشت بستگی دارد
و این که ما بدبخت شدیم
دست خودمان نبود
شاید پس از آنکه دیدارهایمان کم شد
روزی دوباره سرنوشتهایمان ما را گرد هم آورند
پس اگر در آن روز دوستی
دوستاش را نشناخت
و ما مثل غریبهها با هم دیدار کردیم
و هر کس سراغ سرنوشت خود رفت
مگو که ما چنین خواستیم
که این خواستهی بخت بود
ابراهیم ناجی شاعر مصری
مترجم : حسین خسروی

بی دوست شبی نیست که دیوانه نباشیم
مستیم اگر ساکن میخانه نباشیم
ما را چه غم ار باده نباشد، که دمی نیست
از عمر که با ناله ی مستانه نباشیم
سرگشته ی محضیم و در این وادیِ حیرت
عاقل تر از آنیم که دیوانه نباشیم
چون می نرسد دست به دامان حقیقت
سهل است اگر در پی افسانه نباشیم
هر شب به دعا می طلبیم اینکه نیاید
آن روز که ما در غم جانانه نباشیم
در خواب نبینیم پریشانی ِ آن شب
کآشفته ی گیسوی تو دردانه نباشیم
نامیم تو را شمع مراد خود و ننگ است
گر زآنکه به شیدایی ِ پروانه نباشیم
مهدی اخوان ثالث
ما سی سال است که با هم بودهایم
ما مثل دو دزد در سفری همدیگر را میبینیم
که جزییاتاش کاملا پنهان است
با عبور از هر ایستگاه
تعداد واگنهای قطار کم میشود
نور کمرنگتر میشود
اما صندلی چوبی تو
که همهی قطارها را اشغال کرده
هنوز دوستان باوفایش را دارد
حکاکی سالها
طرحهای گچی
دوربینهایی که هیچکس به یاد نمیآورد
چهرهها و درختانی که در خاک میافتند
برای یک لحظه نگاهی به تو انداختم
بعد نفسنفسزنان به آخرین واگنی میدوم
که بسیار دور از توست
گفتم جاده طولانی است
نان و یک تکه پنیرم را از ساکام بیرون آوردم
دیدم که چشم بر من داشتی
اینگونه نان و پنیرم را تقسیم کردیم
چطور پیدایم کردی ؟
مثل یک شاهین پریدی روی من ؟
گوش کن
من دهها هزار مایل را سفر نکردم
در کشورهای زیادی پرسه نزدم
راههای زیادی را نمیشناختم
چطور توانستی حالا بیایی
گنجینهام را بدزدی
و مرا به دام اندازی
حالا از روی صندلیات پاشو و برو
قطار من پس از این ایستگاه
با سرعت پیش خواهد رفت
برو و بگذار من بروم
به جایی که هیچ قطاری توقف نخواهد کرد
سعدی یوسف شاعر عراقی
مترجم : مجتبی پورمحسن