رنگ کلمات

تو را
با رنگ کلمات ننویسم
چه کنم ؟
با عطر کلمات اگر نبوسمت
سر به کجا گذارم ؟

بانوی من
می سرایمت تمام عمر
می پیچمت لای طعم کلمات
بر رنگها و آهنگها
می رقصانمت
در چشم هام می غلتی
مروارید و زلال
می لغزی بر گونه هام
راه می افتی بر کاغذم

عطر نارنجی ات را
می پراکنی
رنگ می دوانی بر چهره ام
پرتقالی ام می کنی
نارنجی می شود
کلمات سیاه

آب می شوم
در دستهای تو
باز به خواب می روم
تو را می بینم
که می خندی صبح
و خورشید را
از شرق چشمهات
به کلماتم می بخشی

گل من
وسط هاش پاشو
خودت را بریز توی چشم هام
قطره قطره
آب شو
مثل باران
چتر نمی خواهم
تو را می خواهم

عباس معروفی

مرد رویایی

ای رازآلود چون اساطیر
و ای جنبده چون جیوه
مهم نیست
که مجسم شوی
زیرا من
تو را در خواب‌هایم
مانند دانه‌ی میوه‌ای
می‌جوم
که پس از آن
شهد و شیرینی
بر دیواره‌های حافظه‌ام
جاری می‌شود

مهم نیست که متجلی شوی
زیرا من
در تنهایی‌ام
خطوط دستان‌ات را
می‌خوانم
و آینده‌ام را
پیش بینی می‌کنم
و عطر مردانگی‌ات را
می‌بویم
و سپس
بیست کودک
به دنیا می‌آورم

سعاد الصباح
مترجم : صالح بوعذار

همزاد

در خواب های تیره ی افیونی ام
شبی او را شناختم
او شعله ی پریده ی یک آفتاب بود
چشمی به رنگ آبی سیر غروب داشت
در چشم او هزار نوازش به خواب بود
او را شناختم
از نسل ماه بود
اندامش از نوازش مهتابهای دور
رنگی به رنگ صبح بلورین ، سپید داشت
زلفش چو دود مشکی شب ها ، سیاه بود
او را در آن نگاه نخستین شناختم
اما نگاه منتظرم بی جواب ماند
بر من نگاه کرد و نگاهش ز من گذشت
این آخرین امید ، چه ناکامیاب ماند
او را شناختم
همزاد جاودانی من بود و ، نام او
چون نام من به گوش خدا آشنا نبود
می خواستم که بانگ برآرم : بمان بمان
اما در آن سکوت خدایی ، صدا نبود

نادر نادرپور

جدایی

حتی قطره‌ی اشکی هم نریخت زن
یک‌راست رفت سراغ بندرخت و
ژاکت‌اش را برداشت و رفت
انگار دست دراز کرده باشد و ماه را
از آسمان تابستان
برداشته باشد

مرد باورش نمی‌شد
چشم روی‌هم نگذاشت آن‌شب و
فرداشب و فردای فرداشب هم
دوهفته گذشت و
ماه برگشت و
مرد تازه فهمید زن برنمی‌گردد
از جا بلند شد
در آینه خودش را دید
انگار از پنجره‌ای نیم‌باز
آسمان بی‌ماه را دیده باشد
بعد یادش آمد که زن ژاکت‌اش را برده است

یانیس ریتسوس
مترجم : محسن آزرم

جانا دلم ز درد فراق تو کم نسوخت

جانا ، دلم ز درد فراق تو کم نسوخت
آخر چه شد ، که هیچ دلت بر دلم نسوخت ؟

نزد تو نامه‌ای ننوشتم ، که سوز دل
صد بار نامه در کف من با قلم نسوخت

بر من گذر نکرد شبی ، کاشتیاق تو
جان مرا به آتش ده گونه غم نسوخت

در روزگار حسن تو یک دل نشان که داد ؟
کو لحظه لحظه خون نشد و دم بدم نسوخت ؟

یک دم به نور روی تو چشمم نگه نکرد
کندر میان آن همه باران و نم نسوخت

شمع رخ تو از نظر من نشد نهان
تا رخت عقل و خرمن صبرم به هم نسوخت

گفتی : در آتش غم خود سوختم ترا
خود آتش غم تو کرا ، ای صنم نسوخت ؟

کو در جهان دلی ، که نگشت از غم تو زار ؟
یا سینه‌ای ، کزان سر زلف به خم نسوخت ؟

صد پی بر آتش ستمت سوخت اوحدی
ایدون گمان بری تو که او را ستم نسوخت

اوحدی مراغه ای

پاییز عمر من

پاییز عمر من آغاز شده
بدون آن‌که بهار من جان بگیرد
این‌چنین است که ما
پنهانی زندگی می‌کنیم
پنهانی می‌آموزیم
پنهانی کتاب‌ها را می‌خوانیم
پنهانی غصه می‌خوریم
پنهانی شعر می‌نویسیم
و پنهانی می‌میریم

غادة السمان
مترجم : فاطمه محبی

سنگینی عشق های بزرگ

گاهى به خود مى‌گوییم
این همه اندوه براى دل ما زیادیست
اما تقصیر خودمان ست
این قلب کوچک چطور مى‌تواند
سنگینى عشق‌هاى بزرگ را
به‌ دوش بکشد ؟

ادیب جان سور
مترجم : سیامک تقی زاده

معنی عشق

سلام برکسانی که
معنی عشق را می دانند
بی آنکه محبوبی داشته باشند

جبران خلیل جبران
مترجم : حسین پاینده

رنگ امید

اگر امید رنگی داشت
آبی می‌شد
همچون دریا
همچون آسمان
بی‌کران

اگر امید نامی داشت
محبّت می‌شد
همچون خوب
همچون زیبا
پایان‌‌ناپذیر

اگر امید سخنی داشت
عشق می‌شد
همچون سوختن
همچون خاموش شدن
بی‌هیچ دودی

مظفر ییلدیریم شاعر اهل ترکیه
مترجم : علیرضا شعبانی

عشق دلیل زندگی است

عشق
برترین احساس
اشتیاقی عالمگیر
نیرویی بس عظیم
و شوری شگفت انگیز است

عشق
دوری جستن
از آزردن دیگری
دروی جستن
از شکل دلخواه خود دادن به او
دوری جستن
از تسلط بر او
و دوری جستن
از فریب دادن اوست

عشق
درک یکدیگر
شنیدن حرف یکدیگر
پشتیبانی از یکدیگر
و شاد بودن در کنار یکدیگر است

عشق
بهانه ای برای عدم پیشرفت
بهانه ای برای بهتر نشدن
بهانه ای برای کوچک نمودن آرزوها
و بهانه ای برای اطمینان بیجا به دیگری نیست

عشق
صداقت کامل داشتن با هم
رویاهای هم را سهیم بودن
تلاش در رسیدن به هدف هایی مشترک
و بر دوش گرفتن عادلانه ی مسئولیت هاست

در این دنیا همه می خواهند عاشق باشند
عشق احساسی نیست که بتوان
آن را ساده انگاشت
عشق احساسی است
که باید آن را گرامی داشت
به بار آورد و از آن مراقبت کرد

عشق
دلیل زندگی است

سوزان پولیس شولتز
مترجم : رویا پرتوی

آه که چه می‌گویم و چگونه بگویم

آه که چه می‌گویم و چگونه بگویم
همیشه
همیشه بی‌تو گذشته است جهان
و می‌گذرد
همیشه
همیشه بی‌تو چرخیده است زمین
و می‌چرخد
چگونه بگویم آه
همیشه

هرچند اما
تو بی‌جهان نگذشته‌ای بر من
و بی‌زمین نچرخیده‌ای گردم
همیشه بوده‌ای و نبوده‌ای
همیشه ، هستی و نیستی

و دور که شده‌ام از پندارم
زمین چرخیده است
زمان گذشته است
و غزالان به دره‌ها زاییده‌اند
بی‌آن‌که تبی فرا رسیده باشد اعصاب نباتیم را
چگونه بگویم آری
که بی‌تو نبوده‌ام هرگز
که بی‌تو من هرگز
نچرخیده‌ام
به کردار سنگ یاوه‌ای همراه زمین
گرد هیچ آفتابی

و نروییده‌ام
چنان گیاهی
کناره سنگی
تا نه انتظار نزول انگشتانت به چیدنم
تقدیری بوده باشد منتظر
در ریشه

چگونه بگویم آه
که معنی نمی‌دهم بی‌تو
چنان که معنی نمی‌دهد جهان
بی‌ما

منوچهر آتشی

تمام ناتمام من

زنی دوست‌ام دارد
زنی بالابلندتر از قامتِ فراق
کوتاه‌تر از قامتِ لبخند
زنی سیاه‌چشم‌تر از شکست
رها گیسوتر از رودبار
 
زنی چشم‌به‌راهِ من دارد
منی که نسبم به پروانه می‌رسد
باید با جهاز جنگ راهی شوم
 
زنی دوست‌ام دارد
زنی دهان گرم‌تر از آتش‌دانِ گل
صدا جوشان‌تر از موسیقای آتش
زنی صاف‌بازوتر از امید
نازک‌انگشت‌تر از رؤیا

زنی منتظر من است
منی که تشنه‌ترم از دست‌های بیابان
باید با رگ‌باری از باران راهی شوم
 
زنی چشم‌انتظار من است
زنی نفس عطرآگین‌تر از سفر
خنده سرخ‌تر از اشکِ انار

زنی منتظر من است
منی که از دودمانِ شمشیرم
باید با دسته‌گلی راهی شوم
 
زنی با شاخه‌ای از عشق
منتظر دیدار
من هم
برای زیر و رو شدنِ زمین
در انتظار
 
قباد جلی‌زاده شاعر کردستان عراق
مترجم : سعید دارایی

دولت عشق تو آمد عالم جان تازه کرد

دولت عشق تو آمد عالم جان تازه کرد
عقل کافر بود آن رخ دید و ایمان تازه کرد

داغ دلها را به سحر آن جزع جادو تاب داد
باغ جان‌ها را به شرط آن لعل رخشان تازه کرد

تا ز عهد حسن تو آوازه شد در شرق و غرب
آسمان با عشق‌بازی عهد و پیمان تازه کرد

عشق نو گر دیر آمد در دل سودائیان
هر که را درد کهن‌تر یافت درمان تازه کرد

نور تو صحرا گرفت و اشک من دریا نمود
موسی آتش باز دید و نوح طوفان تازه کرد

بر دل ما عید کرد اندوه تو وز صبر ما
هرچه فربه دید ناگه کشت و قربان تازه کرد

هر کجا لعل تو نوش افشاند چشم ما به شکر
در شکر ریز جمالت گوهر افشان تازه کرد

از لبت هر سال ما را شکری مرسوم بود
سال نو گشت آخر آن مرسوم نتوان تازه کرد

شاد باش از حسن خود کز وصف تو سحر حلال
طبع خاقانی به نظم آورد و دیوان تازه کرد

تازگی امروز از اشعار او بیند عراق
کو شعار مدحت شاه خراسان تازه کرد

خاقانی

مشتاق توام

من حتی زمانی که
در کنارِ تو هستم
" مشتاقم برای تو "
این مصرع
زیباترین تفسیر
از عشقِ میان ماست

ناظم حکمت
مترجم : حانیه محب‌زادگان

تو کجا بودی ؟

تو را از ته دل به یاد می‌آوردم
دلی فشرده به غم
غمی که آشنای توست
پس تو کجا بودی ؟
پس که بود آنجا ؟
گویای چه حرف ؟
چرا تمامی عشق
یک‌باره بر سرم خواهد تاخت
وقتی حس می‌کنم که غمگینم
و حس می‌کنم که تو دوری ؟

پابلو نرودا
مترجم : بیژن الهی

دلتنگ ها

دلتنگ‌ها
بهتر می‌دانند
خواب یک نیاز نیست
تنها خواسته‌ایست
برای پناه بردنِ به شب

نازان بکیراوغلو شاعر ترکیه‌
مترجم : فرید فرخ‌زاد

آدمهای زخم خورده

گاهی آدمهای زخم خورده
جفت خود را
از روی زخمهای شبیه خودشان
پیدا می کنند
هم زخمها
با اعتبارترین همدم هستند
چون سوزش نمک را بر زخم دل
از جان می فهمند

نسرین بهحتی

حکایت عشق

هیچ نمی‌دانم
من تو را چه‌زمانی
و در کجا گم کردم ؟
آیا تو را باران شست
و یا کولاک تو را با خود برد ؟

من این حکایتِ عشق را
یک‌باره به آخر رساندم
در جست‌و‌جویت نبودم
که اگر بودم
یقین پیدایت می‌کردم

در این دنیا
تنهاترین هراسم
تو را گم کردن بود
تو نیستی و اکنون
دیگر در این دنیا
از چیزی نمی‌هراسم

اما بدونِ تو
گویی همه‌چیز برای من
رنگِ شکست دارد

گفته‌اند
انسان‌های پر درد
دردشان را به آب می‌گویند
چه خوب که آب نیز آمد
از درد رها شدم

گمان مکن
که بی‌تو
روزگارِ خوشی دارم
تا به یادِ تو می‌افتم
هرشب تنگ‌حوصله‌ام

رامیز روشن شاعر آذربایجانی
مترجم : فرید فرخ‌زاد

بلور رویا

ما تکیه داده نرم به بازوی یکدیگر
در روحمان طراوت مهتاب عشق بود
سرهایمان چو شاخه ی سنگین ز بار و برگ
خامش بر آستانه ی محراب عشق بود

من همچو موج ابر سپیدی کنار تو
بر گیسویم نشسته گل مریم سپید
هر لحظه میچکید ز مژگان نازکم
بر برگ دست های تو آن شبنم سپید

گویی فرشتگان خدا در کنار ما
با دست های کوچکشان چنگ می زدند
درعطر عود و ناله ی اسپند و ابر دود
محراب را ز پاکی خود رنگ می زدند

پیشانی بلند تو در نور شمع ها
آرام و رام بود چو دریای روشنی
با ساق های نقره نشانش نشسته بود
در زیر پلک های تو ، رویای روشنی

من تشنه ی صدای تو بودم که می سرود
در گوشم آن کلام خوش دلنواز را
چون کودکان که رفته ز خود گوش می کنند
افسانه های کهنه ی لبریز راز را

آنگه در آسمان نگاهت گشوده گشت
بال بلور قوس قزح های رنگ رنگ
در سینه قلب روشن محراب می تپید
من شعله ور در آتش آن لحظه ی درنگ

گفتم خموش ”  آری ” و همچون نسیم صبح
لرزان و بی قرار وزیدم به سوی تو
اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز هم
در سینه هیچ نیست به جز آرزوی تو

فروغ فرخزاد

بر بهشت قسم خورده‌ام

بر بهشت قسم خورده‌ام
اما حقیقت ندارد
پس تو را
به آتش جهنم می‌برم
به درد
ما‌ نه در باغ‌های سعادت
قدم خواهیم زد
و نه از زیرِ طاق‌های مشبک
شکفتنِ گل‌ها را تماشا خواهیم کرد
ما بر زمین می‌افتیم
کنارِ دروازه‌های کاخِ شیطان
شبیه فرشته‌هایی که پرپر می‌زنند
بال‌های ما هجاهای غمناک می‌نوازند
و ما ترانه می‌خوانیم
از عشق‌های ساده‌ی انسانی
و از تماسِ لب‌های ما
در زمزمه‌ی شب بخیر
جرقه‌ی نوری خواهد درخشید
به خواب می‌رویم
و هنگامِ صبح
نگهبانی ما را
روی نیمکتِ پارک پیدا خواهد کرد
و خنده‌ی بلندی سر خواهد داد
یک هسته‌ی سیب
با خوابی از ریشه‌های درخت

هالینا پوشویاتوسکا شاعر لهستانی
مترجم : مرجان وفایی