چند شعر کوتاه

اگر فرصت بود
کیمیای تو
مرا طلا می‌کرد
اما فرصت نبود
تو رفتی
من طلا نشدم
و کسی راز کیمیای تو را نفهمید
==========
در درون من چه می‌گذرد ؟
نمی‌دانم
من طلسم شده ام
و راز شکست این طلسم را نمی‌دانم
==========
آیا راست است
که آدمی ‌از عشق می‌میرد ؟
شاید
پاسخ‌ها را بعدها فهمیدم
بعدها ، وقتی که عاشقت شدم
بدون تو
بدون تو
باد آواره است
و شب
صحنه ی خالی نمایشی
بدون بازیگر

 
آنتوان دوسنت اگزوپری

محتاج من

کسی که
دوستش دارم
به من گفته است
که به من محتاج است

به همین خاطر هم
من مواظب خودم هستم
و چشمانم باز است
در راهی که می‌روم

و دلهره دارم
از هر قطره باران
که مبادا
با ضربتی نابودم کند

برتولت برشت

دوری

هنوز ترکت نکرده
در من می‌آیی ، بلورین
لرزان
یا ناراحت ، از زخمی که بر تو زده‌ام
یا سرشار از عشقی که به تو دارم
چون زمانی که چشم می‌بندی بر
هدیه زندگی که بی‌درنگ به تو بخشیده‌ام

عشق من
ما همدیگر را تشنه یافتیم
و سر کشیدیم هر آنچه که آب بود و خون
ما همدیگر را گرسنه یافتیم
و یکدیگر را به دندان کشیدیم

آن‌گونه که آتش می‌کند
و زخم بر تن‌مان می‌گذارد

اما در انتظار من بمان
شیرینی خود را برایم نگهدار
من نیز به تو
گلسرخی خواهم داد

پابلو نرودا

تو نیامدی

صبح
سوار بر قطار ستارگان سحرگاهی از راه رسید
تونیامدی

گنجشک های منتظر
دور خانه ی من نشستند
و به هر سایه به خود لرزیدند
تو نیامدی

شعر از دلم به دهانم
از لب هایم به دلم پر کشید
تو نیامدی

آفتاب
از سر سروها به انتهای خیابان سر کشید
تو نیامدی

مه میداند
که باید برخیزد
و به خانه ی خود بیاید
در سینه ی من

شمس لنگرودی

چشم های تو

چشم های تو ، چشم های تو ، چشم های تو
خواه در زندان به دیدارم بیایی ، خواه در مریض خانه
چشم های تو ، چشم های تو ، چشم های تو هماره در آفتابند
آنسان که کشتزاران اطراف آنتالیا
در صبحگاهان اواخر ماه می

چشم های تو ، چشم های تو ، چشم های تو
بارها در برابرم گریستند
خالی شدند
چونان چشم های درشت کودکی شش ماهه
اما یک روز هم بی آفتاب نماندند

چشم های تو ، چشم های تو ، چشم های تو
بگذار خمار آلوده و خوشبخت بنگرند ، چشم های تو
و تا جایی که در می یابند
دلبستگی انسان ها را به دنیا ببینند
که چگونه افسانه ای می شوند و زبان به زبان می چرخند

چشم های تو ، چشم های تو ، چشم های تو
بلوط زاران ( بورصه ) اند در پاییز
برگ های درختانند بعد از باران تابستان
و ( استانبول ) اند در هر فصل و هر ساعت

چشم های تو ، چشم های تو ، چشم های تو
گل من ! روزی خواهد رسید
روزی خواهد رسید که
انسان های برادر
با چشم های تو همدیگر را خواهند نگریست
با چشم های تو خواهند نگریست

ناظم حکمت

زمان نمی گذرد عمر ره نمی سپرد

زمان نمی گذرد عمر ره نمی سپرد
صــدای ساعت شماطه بانگ تکرار است
نه شنبــه هست ونه جمعـــه
نه پار وپیرار است
جوان وپیر کدام اســــت ؟ زود ودیر کدام ؟
اگر هنوز جوان مانده ای به آن معناست
که عشق را به زوایای جان صلا زده ای
ملال پیری اگر می کشد تو را پیداست
که زیر سیلی تکرار
دست وپا زده ای
زمان نمی گذرد
صدای ساعت شماطه بانگ تکرار است
خوشا به حال کسی که لحظه لحظه اش از عشق سر شار است

فریدون مشیری

مثل هیچ کس نیست

نه از خودم فرار کرده ام
نه از شما
به جستجوی کسی رفته ام که
"مثل هیچ کس نیست"
نگران نباشیدیا با او
باز میگردم
یا او
بازم میگرداند
تا مثل شما زندگی کنم .

محمد علی بهمنی

اعتراف می کنم

اعتراف می‌کنم
هرچه کردم  اشتباه بود
هرچه گفتم  اشتباه بود
هرچه دیدم  اشتباه بود
درخت‌ها  سبز نبودند
سربی بودند
آسمان را  نشانه گرفته بودند

اعتراف می‌کنم
خواب دیدن‌ام  اشتباه بود
بیدارشدن‌ام  اشتباه بود
آن‌ها  رویاهای مخملی بودند
کابوس‌ها را نمی‌دیدم
 
اعتراف می‌کنم
سکوت کردن‌ام  اشتباه بود
فریاد کشیدن‌ام  اشتباه بود
گوش تا گوش آسمان  سنگین ‌بود
از دریایی واژگون
و تازیانه‌ا‌ی که برق می‌زد
خیرگی چشمم بود

اعتراف می‌کنم
هرجا رفتم  اشتباه بود
برگشتن‌ام  اشتباه بود
تنها مردن‌ام  اشتباه نیست
اگر برگشتم
دوباره اشتباه می‌کنم

همه چیز  اعتراف بود
ببخشید
دوباره اعتراف می‌کنم
همه چیز  اشتباه بود
ببخشید
دوباره اشتباه می‌کنم

شهاب مقربین

شراب از کام تو می‌ریزد

شراب از کام تو می‌ریزد
و عشق از چشم رخنه می‌کند
هر آن‌چه باید باور کنیم همین است
پیش از آن‌که پیر شویم و جان دهیم
پیکم را بلند می‌کنم
به تو می‌نگرم
و آهی می‌کشم

ویلیام باتلرییتس

عشق می‌گوید همانی که هست

عقل می‌گوید
که دیوانگی‌ست
عشق می‌گوید
همانی که هست

هشیاری می‌گوید
که ناخرسندیست
ترس می‌گوید
جز رنج ، هیچ‌چیز نیست
فراست می‌گوید
آینده‌ای ندارد
عشق می‌گوید
همانی که هست

غرور می‌گوید
مضحک است
هشیاری می‌گوید
احمقانه است
تجربه می‌گوید
غیرممکن است
عشق می‌گوید
همانی که هست

اریش فرید

جان من

جان من ، از جان گذشتن کار مشتاقان بود
لیک چون جانم تویی بر من نه این آسان بود

جان من ، جانا تویی من نگذرم از جان خویش
گرچه اول شرط ، اندر عشق ترک جان بود

ز اشتیاق تو جانم به لب رسید ، کجایی ؟
چه باشد ار رخ خوبت بدین شکسته نمایی ؟

نگفتی ام که بیایم ، چو جان تو به لب آید ؟
ز هجر جان من اینک به لب رسید کجایی ؟

منم کنون و یکی جان ، بیا که بر تو فشانم
جدا مشو ز من این دم ، که نیست وقت جدایی

گذشت عمر و ندیدم جمال روی تو روزی
مرا چه‌ای ؟ و ندانم که با کس دگر آیی ؟

کجا نشان تو جویم ؟ که در جهانت نیابم
چگونه روی تو بینم ؟ که در زمانه نپایی

چه خوش بود که زمانی نظر کنی به دل من
دلم ز غم برهانی ، مرا ز غم برهایی

مرا ز لطف خود ، ای دوست ، ناامید مگردان
کامیدوار به کوی تو آمدم به گدایی

فتاده‌ام چو «عراقی» همیشه بر در وصلت
بود که این در بسته به لطف خود بگشایی ؟

فخرالدین عراقی

از نگاهت

از نگاهت
از بودنت
از جای دست هام روی تنت
از دمپایی هات که زیر تختم پیدا می شود
از صدات که لای نفس هام ناپیدا می شود
از خوابی که تو را به من رسانده
از بوی تنت که لای ملافه هام مانده
از خطوط کف دستم
از سایه ات پشت پنجره
از هیجانم پشت در
از تپش های نابه هنگام قلب من
از جست و خیزهای دل تو
از حرفهات
می فهمم که دوستت دارم

از راه رفتن با تو کنار رود
از گذشتن از چهارراه
از نگاهت کردن
از باهات حرف زدن
از با هم غذا خوردن
از خواب تو را دیدن
از صدای پاهات
از خنده هات
از تو را بوسیدن
از گوشه های لب هات
می فهمم که دوستم داری

عباس معروفی

پروانه آزادی

سرگذشت من ؟ مسیر پروانه است
در طول تاریخش ، از کرم پیله
تا پرواز شفاف و رنگین پروانه ای زرین
می پرسی چراغ ها با من چه کرده اند ؟
بر گردشان می گردم
و آنها را با شهوت خویش برای آزادی
می سوزانم
و پرواز می کنم و پرواز می کنم
زیرا من عاشق رهایی ام نه عاشق گل ها و چراغ ها
عشق ؟ نه
آیا شنیده ای که پروانه ای به میل خود
دوباره کرم شود
و به درون پیله باز گردد ؟
عشق شهریار شرقی مترادف با تملّک دلدار است
یا مترادف با کشتن او
اما پروانه به دور دست ها پرواز کرده است
و آموخته است که چونان کرکسان ، در اوج آسمان بماند
و کار تمام شود

غاده السمان

پس از مرگم در سوگ من منشین

آن هنگام که بانگ ناخوشایند ناقوس مرگ را می شنوی
به دنیا اعلام می کند

من رها گشته ام

ازاین دنیای پست , از این مأمن پست ترین کرم ها
وحتی وقتی این شعر را نیز می خوانی

 به خاطر نیاور

دستی که آنرا نوشت

 چرا که آنقدر تو را دوست دارم

که می خواهم در افکار زیبایت فراموش شوم
مبادا که فکر کردن به من تو را اندوهگین سازد
حتی اسم من مسکین را هم به خاطر نیاور
آن هنگام که با خاک گور یکی شده ام
هر چند از تو بخواهم این شعر را نگاه کنی
بلکه بگذار عشق تو به من

 با زندگی من به زوال بنشیند

مبادا که روزگار کج اندیش متوجه عزاداری تو شود
و از اینکه من رفته ام

از جدایی دو عاشق خوشحال شود


ویلیام شکسپیر

بگذار از هم جدا شویم

بگذار از هم جدا شویم
چون پرندگانی که در هر فصل ، از دشتها و تپه‌ها کوچ میکنند
و چون خورشید ای معشوق من
که به هنگام غروب ، تلاش می‌کند که زیباتر باشد
در زندگیم چون شک و رنج باقی بمان
یکبار اسطوره و
یکبار سراب باش
و پرسشی بر لبانم باش
که در پی پاسخ سرگردان است
از بهر عشقی آسمانی
که در دل و بر مژگان ما آرمیده است
و از بهر آنکه همواره زیبا بمانم
و از بهر آنکه همواره به من نزدیکتر باشی
برو
بگذار چون دو عاشق از هم جدا گردیم
بگذار به رغم آنچه از عشق و مهر برای هم داریم از هم جدا گردیم
می خواهم از میان حلقه‌های اشک
به من بنگری
و از میان آتش و دود
به من بنگری
پس بگذار بسوزیم تا بخندیم
چون نعمت گریه را سالهاست
که فراموش کرده ایم
جدا شویم
تا عشق ما به روز مرگی
و شوق ما به خاکستر نشینی
دچار نشود
و غنچه‌ها در گلدان نپژمرد

نزار قبانی

تو برتری داشتی

تو برتری داشتی
تو را هرگز شگفت زده ندیدیم
تو برتری داشتی بر همه چیز
تو ابدی بودی
و می‌دانستیم
که تو همه چیز را می‌دانی
و ما
در جستجوی تمام راهها و دامها بودیم
تا تو را از راه به در کنیم

آنتوان دو سنت اگزوپری

در انتظار توام

در انتظار توام
در چنان هوایی بیا
که گریز از تو ممکن نباشد
تو
تمام تنهایی‌هایم را
از من گرفته‌ای
خیابان‌ها
بی حضور تو
راه‌های آشکار جهنم‌اند

شمس لنگرودی

برای خاطر عشق به من بگو‌

برای خاطر عشق به من بگو‌
آن شعله چه نام دارد که در دلم زبانه می‌کشد
نیرویم را می‌بلعد
و اراده‌ام را زایل می‌کند ؟

خطاست اگر بیندیشیم عشق
حاصل مصاحبت دراز مدت و باهم بودنی مجدانه است

عشق ثمره‌ی خویشاوندی روحی است
و اگر این خویشاوندی در لحظه‌ای تحقق نیابد
در طول سالیان و حتی نسل‌ها نیز
تحقق نخواهد یافت

جبران خلیل جبران

شهادت شمع

قطره قطره
مردن
و شب جمع را به سحر آوردن
روشنانه زیستن
خاموشانه مردن
مردن با لبخند
و پایان بخشیدن
به دود تردیدی تاریخی
بودن یا نبودن

سیاوش کسرایی

لعنت به تو

لعنت به تو
که بی رحم ترین سلاح کشتار جمعی دنیا
چشم توست

لعنت به تو
که نفرینی ترین بوسه ی جهان را داری

لعنت به تو
که وقتی عاشق می شوی
به خودت هم رحم نمی کنی

و نفرین به من
که در برابر همه ی اینها
تاب می آورم

ما
شیطانی ترین سرنوشتِ عاشقانه را
به خدا
تحمیل کرده ایم

افشین یداللهی