
من مردهام
و این را فقط
من میدانم و تو
تو
که چای را تنها در استکان خودت میریزی
خستهتر از آنم که بنشینم
به خیابان میروم
با دوستانم دست میدهم
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است
گیرم کلید را در قفل چرخاندی
دلت باز نخواهد شد
میدانم
من مردهام
و این را فقط من میدانم و تو
که دیگر روزنامهها را با صدای بلند نمیخوانی
نمیخوانی و
این سکوت مرا دیوانه کرده است
آنقدر که گاهی دلم میخواهد
مورچهای شوم
تا در گلوی نیلبکی خانه بسازم
و باد نتها را به خانهام بیاورد
یا مرا از سیاهی سنگفرش خیابان بردارد
بگذارد روی پیراهن سفید تو
که میدانم
باز هم مرا پرت میکنی
لابهلای همین سطرها
لابهلای همین روزها
این روزها
در خوابهایم تصویری است
که مرا میترساند
تصویری از ریسمانی آویخته از سقف
مردی آویخته از ریسمان
پشت به من
و این را فقط من میدانم و من
که میترسم برش گردانم
گروس عبدالملکیان

همهی دینها
از طریق ارث به ما میرسند
مگر عشق
زیرا عشق
تنها دینیست
که پیامبرانش را خود
میآفریند
سعاد الصباح

فصل حقیقی عشق
لحظه ای است که
دریابیم
که تنها ماییم که عاشقیم
و کسی دیگری چون ما
عاشق نبوده است
و هیچکس دیگر نیز چون ما
عاشق نخواهد بود
یوهان ولفگانگ فُن گوته

عاشقانههای ناب را
برای کسی میسرایند
که شعلهی امید
در چراغ انتظار
پِت پِت کند
و فانوس راه
خاموش و آویخته باشد
به دیوار
من اما
برای تو
کلمه کم میآورم
بانوی من
شعر بلد نیستم
وقتی آمدی
با چشمهام میگویم
عاشقانههای ناب را
برای آدمی میخوانند
تا از رنگ کلمات
خود را بیاراید
و زیباترین لباسهاش را
برای معشوق به تن کند
من اما
لباسی به تنت نمیگذارم
عاشقانههای ناب را
برای زنی میگویند
که با عطر کلمات
شبی
دلآرام شود
من اما
قرار ندارم
شبی آرام برای تو بسازم
عباس معروفی

میآیند
تا تو را کشف کنند
و روحت را تصاحب
بی هیچ مجالی بر عشق
چنان سراسیمه
چنان سرد
چنان زخمه وار
که نخواهند دید
چگونه غروب میکند
غرورِ یک قلب
چگونه است
چکیدنِ کسی
از چشم های خودش ؟
چگونه
شاعری
تحملش را از کنارِ شعر بر میدارد
و رو به حیرتِ یک خواب میرود
چگونه شب
فرصتِ ماندن را
از آدم خسته میگیرد
نیکى فیروزکوهی

سرور من : امید
بدون تو هیچ رهروی
نمی تواند به قدر دانه شنی پیش رود
هیچ کوهنورد نومیدی
نمی تواند به مقصد برسد
هیچ قلبی
تا اوج زیبایی صعود نخواهد کرد
بدون تو ، روح انسان
ناشناخته ها را نخواهد فهمید
اگر به خاطر تو نبود ای امید
لشکر تاریکی به زودی غالب می شد
پلیدی ها و زشتی ها گسترده می شدند
و قوام قبیله ها به پایان می رسید
در نبود تو ای امید
هیچ قلبی آواز عاشقانه
و پرشور نمی خواند
هیچ عاشقی شیدا
و هیچ دلداری با مرام نخواهد بود
امید سرورم تو گریز ناپذیری
تو گرانبهایی
دکتر عمر احمد قدورعلی شاعر سودانی

دنیا که به پایان برسد
رویاها
دنیایی دیگر خواهند ساخت
و خندهٔ تو
جای آفتاب را خواهد گرفت
رسول یونان

می خواهم نباشم
کاش سرم را بردارم و برای یک هفته
در گنجه ای بگذارم
و قفل کنم
در تاریکی یک گنجه خالی
و روی شانه هایم
در جای خالی سرم
چناری بکارم
و برای یک هفته
در سایه اش آرام بگیرم
ناظم حکمت

سکوت را میپذیرم
اگر بدانم
روزی با تو سخن خواهم گفت
تیره بختی را میپذیرم
اگر بدانم
روزی چشمهای تو را خواهم سرود
مرگ را میپذیرم
اگر بدانم
روزی تو خواهی فهمید
که دوستت دارم
جبران خلیل جبران

دیروز به عشق تو فکر می کردم
و از فکر کردن به آن لذت می بردم
ناگهان قطره ای از عسل را بر لبانت به یاد آوردم
و شیرینی ی حافظه ام را نوشیدم
نزار قبانی

وقتی من و تو را به خاک بسپارند
هر دو سرد و بی حس
و چهره هامان پوشیده در نقاب
روگرفته از هم
چقدر تنها خواهیم بود
چه کنیم ؟
به راستی چه باید بکنیم
تو بی من
و من بی تو ؟
نمی توانم تاب بیاورم
که تو قبل از من بمیری
و نه می توانم اشکهای تو را به خاطر مرگ خویش مجسم کنم
ما چه تنهاییم
چه می توان کرد
تا یک تن شویم ؟
تو و من
و من با تو ؟
هارولد مونرو

بی آن که بوی تو مستم کند
تا ده می شمارم
انگشتانم گرد کمرگاه مدادم تاب می خورند
و ترانه ای متولد می شود
که زاده ی دست های توست
شاعرم
به از تو سرودن معتادم
شمس لنگرودی

اگر اندک
اندک
دوستم نداشته باشی
من نیز تو را
از دل میبرم
اندک
اندک
اگر یکباره فراموشم کنی
در پی من نگرد
زیرا
پیش از تو فراموشت کرده ام
پابلو نرودا

من هرگز نخواستم
از عشق افسانه ای بیافرینم
باورکن
من می خواستم که
با دوست داشتن زندگی کنم
کودکانه و ساده و روستایی
من از دوست داشتن
فقط لحظه ها را می خواستم
آن لحظه ای که تو را بنام می نامیدم
من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بیافرینم
مه آلود و غمناک ، با پنجره های مسدود و تاریک
نادر ابراهیمی

ما در خلوت به روی خلق ببستیم
از همه بازآمدیم و با تو نشستیم
هر چه نه پیوند یار بود بریدیم
وان چه نه پیمان دوست بود شکستیم
مردم هشیار از این معامله دورند
شاید اگر عیب ما کنند که مستیم
مالک خود را همیشه غصه گدازد
ملک پری پیکری شدیم و برستیم
شاکر نعمت به هر طریق که بودیم
داعی دولت به هر مقام که هستیم
در همه چشمی عزیز و نزد تو خواریم
در همه عالم بلند و پیش تو پستیم
ای بت صاحب دلان مشاهده بنمای
تا تو ببینیم و خویشتن نپرستیم
دیده نگه داشتیم تا نرود دل
با همه عیاری از کمند نجستیم
تا تو اجازت دهی که در قدمم ریز
جان گرامی نهاده بر کف دستیم
دوستی آنست سعدیا که بماند
عهد وفا هم بر این قرار که بستیم
سعدی

امروز صبح می خواستم دامنی از گل سرخ برایت بیاورم
اما آنقدر گل به دامن ریختم که گره دامن تاب نیاورد و گسست
گره دامن گسست و گلها به همراه باد به پرواز آمدند
و همه در دامن دریا ریختند
و همراه امواج رفتند و دیگر بازنگشتند
فقط امواج را گلگونه کردند
و آتشی در دل دریا انداختند
امشب دامن من هنوز از آن گلهای بامدادی عطرآگین است
اگر می خواهی بوی خوش آن گلها را احساس کنی
سر در دامن من بگذار .
مارسلین دبور فرانسوی

در زیر باران
تنها تویی و من
با گیسوان خیست که به صورتم می خورد
و دست هایت رها شده در دست هایم
و چشمانت خیره بر چشم هایم
برگ ها در هوا می رقصند و روی ردپاهایمان می افتند
در زیر باران
تنها تویی و من
با اشتیاقی خیس شده به وسعت ساحل
نترس گل من
ما زیر باران پنهان شده ایم
و کسی سراغمان را نمی گیرد
در زیر باران
تنها تویی و من
باران یکریز می بارد
دنیا از باران می گریزد
دنیا می گریزد و زمان جاری می شود
و تنها از نام های عاشقان
ما می مانیم
در دنیای بی دنیا و بی زمان
در زیر همین باران
در زیر باران
تنها
تویی و
من
علی شیرین شوکورلو شاعر معاصر جمهوری آذربایجان

ببین
تو جاودانه شدی
این قلب برای تو می تپد
این دست ها تنت را
به حافظه ی جانش سپرده
این نگاه رد آمدنت را
از ته خیابان می گیرد هر روز
این قلم برای تو
می چرخد هنوز
در دلم شاعری
همچو شمع شعله می کشد
پروانه ی نارنجی من
هر قطره که می چکم
یک شعر به دامنت می افتد
بزن به موهات
و راه بیفت
می خواهم آمدنت را
قاب کنم
عباس معروفی

دیگر بر کاغذ ابریشمین اشعار موزون نمی نویسم
و آنها را در قاب زرین نمی گیرم
زیرا
دیرگاهی است نغمه های جانسوز خویش را
بر خاک بیابان می نویسم
تا با دست باد به هر سو پراکنده شود
ولی اگر باد خط مرا با خود ببرد
روح سخنم را که بوی عشق می دهد
جایی نتواند بُرد
روزی می رسد که دلداده ای از این سرزمین بگذرد
و چون پا بر این خاک نهد
سراپا بلرزد و به خویش بگوید
پیش از من در اینجا عاشقی به یاد معشوقه
ناله سر داده
شاید مجنون به هوای لیلی نالیده
یا فرهاد در اینجا سر در خاک برده است
هر که هست
از خاکش بوی عشق برمیخیزد
و تربتش پیام وفا می دهد
تو نیز که بر بستر نرم آرمیده ای
وقتی که سخن آتشینم را از زبان نسیم صبا می شنوی
سراپا مرتعش خواهی شد و به خود خواهی گفت:
یارم برای من پیام عشق فرستاده
تو هم ای باد صبا
پیام مهر مرا به او برسان
یوهان ولفگانگ گوته

تنگ غروب است
در خانه شمعی است و چراغی یا صدایی نیست اما
در من کسی می گرید اینجا
ساعت به تابوت سیاهش خفته گویی
قلب زمان استاده از کار
از قاب عکسی چشمهای آشنایی روی دیوار
دارد به روی من نظر اما چه بیمار
در آسمان تیره یک چابک پرستو
با پنجه های باد وحشی در ستیز است
باران نمی بارد ولی ابری شناور
با بادهای خوب من پا در گریز است
دور است از من آرزو دور
دیر است بر من زندگی دیر
دل تنگ از این دوری و دیری وتماشا
در من کسی خاموش می گرید در اینجا
سیاوش کسرایی