وفاداری

آن که در کوچه پس کوچه های شهر پرسه می زند ، عشق من است
اینکه هنگام جدایی کجا می رود اهمیت چندانی ندارد
او دیگر نه عشق من است ؛ هرکه می تواند هم کلامش شود
دیگر به یاد نمی آورد چه کسی صادقانه دوستش می داشت

در اشتیاق عاشقانه ی نگاه ها جفت خویش را می جوید
وفاداری من به وسعت فاصله ای است که می پیماید
به من امید می دهد ، سپس ، سبکسرانه مأیوسم می سازد

چونان تخته پاره ای خوشبخت در ژرفنای وجودش زندگی می کنم
بی آنکه خود بداند آزادی من گنجینه ی اوست
به اوج عظیم کمال خویش که می رسد
تنهایی من ژرف می شود

آنکه در کوچه پس کوچه های شهر پرسه می زند ، عشق من است
اینکه هنگام جدایی کجا می رود ، اهمیت چندانی ندارد
او دیگر نه عشق من است ؛ هرکه می تواند هم کلامش شود
دیگر به یاد نمی آورد چه کسی صادقانه دوستش می داشت
و از دور راهش را روشن می دارد ، تا مبادا پایش بلغزد

رنه شار

تکراری ترین حضور

این که باید
فراموش ات می کردم را هم
فراموش کردم
تو تکراری ترین حضور روزگار منی
و من عجیب
به آغوش تو
از آن سوی فاصله ها
خو گرفته ام

سید محمد مرکبیان

در زندگانی من

در زندگانی من
نه جمله ی معترضه باش
و نه فاصله ی میان دو جمله
تو تمامی زندگی منی
نقطه ی آخر خط
و تنها کلمه در آغاز خط
دوستت می دارم

غاده السمان

معصومیّت در طوافِ تو

شهر را دچار کرده ای
شهوتِ مُسری
پایبندیِ پنهانت به من
خیابانها را سردرگم کرده
حالا
فقط
یک خانه
سر ِ جایِ خودش است

برای من
معصومیّت در طوافِ تو
گناهِ مضاعف است
من
به شفاعت ِ اندامت
محتاجم

افشین یدالهی

روزی خوب

گاه بیان احساسات
دشوار است
ولی می خواهم بدانی
که تا چه حد دوستت دارم

صبح هنگام که چشم می گشایم
و تو را در کنار خود می بینم
از با تو بودن
شادمان می شوم

به تو احترام می گذارم
تو را تحسین می کنم
با تمام وجود دوستت دارم

هر روز صبح
که چشم می گشایم
و تو را در کنار خود می بینم
می دانم هر چه پیش آید
اهمیتی ندارد
آن روز ، روز خوبی خواهد بود


سوزان پولیس شوتز

دیگر دنبالت نخواهم گشت

خون
تپش
زندگی یعنی تو
آن‌چه را باید می‌فهمیدم
فهمیدم
ماه
زیباتر از همیشه می‌تابد
دیگر دنبالت نخواهم گشت
رد پای تو به قلبم می‌رسد

رسول یونان

تا دوباره

کدام تکه‌ی جهان
ما را جدا کرد
کدام تکه‌ی جهان
ما را تنها برای چند روز
دوباره به هم می‌رساند
تا خطوط تازه‌ی شعر را آواز بخوانیم
تا دوباره پرواز را بیاموزیم
تا گذشته‌ی فراموش‌کار را
به یاد آوریم
تا دوباره همدیگر را
بدرود بگوییم

روز(رزه) آوسلندر

دیوانه

در کوچه ، خیابان ، مترو
صدای تو را می شنوم
در خانه ، سکوت ، رویاها

می گویند دیوانه ام
می گویم دیوانه اگر بودم
که صدای شما را می شنیدم

شمس لنگرودی

مرا به یاد آور

مرا به یاد آور
آن‌گاه که خواهم رفت
آن‌گاه که به سرزمین سکوت خواهم رفت
آن‌گاه که دستان تو دیگر
جایی برای آرمیدن من نخواهد بود
نه
دیگر هیچ‌گاه بر نخواهم گشت
برای بودن ، در کنار تو


مرا به یاد آور

آن‌گاه که روزها از پس روزها نمی‌آیند


مرا به یاد آور

آن‌گاه که در باره‌ی نقشه‌هایی می‌گویی
که برای آینده‌مان کشیده‌ای
می‌دانی که اکنون دیر است
برای گفت‌وگو کردن
برای دعا خواندن
غمگین نباش
اگر باید اندک زمانی فراموشم کنی
که باز به یادم خواهی آورد
برای رهایی از تاریکی و فساد
این‌که به خاطرم آوری و غمگین باشی
این‌که رد پای من بر گذرگاه افکارت حک شود
بهتر است
از همه چیز را فراموش کردن
و لبخند زدن

کریستینا روزتی

ای بی نشان محض نشان از که جویمت

ای بی نشان محض نشان از که جویمت
گم گشت در تو هر دو جهان از که جویمت

تو گم نه‌ای و گمشده‌ی تو منم ولیک
تا یافت یافت می‌نتوان از که جویمت

دل در فنای وحدت و جان در بقای صرف
من گمشده درین دو میان از که جویمت

پیدا بسی بجستمت اما نیافتم
اکنون مرا بگو که نهان از که جویمت

چون در رهت یقین و گمانی همی رود
ای برتر از یقین و گمان از که جویمت

در بحر بی نهایت عشقت چو قطره‌ای
گم شد نشان مه به نشان از که جویمت

تا بود که بویی از تو بیابد دلم چو جان
بیرون شد از زمان و مکان از که جویمت

در جست و جوی تو دلم از پرده اوفتاد
ای در درون پرده‌ی جان از که جویمت

عطار اگرچه یافت به عین یقین تورا
ای بس عیان به عین عیان از که جویمت

عطار

یا برو یا بمان

می دانی ؟
وقتی قبل از برگشتن
فعل رفتنی در کار باشد
محبت خراب می شود
محبت ویران می شود
محبت هیچ می شود
باور کن
 
یا برو یا بمان
اما اگر رفتی
هیچ وقت برنگرد
هیچ وقت
 
نادر ابراهیمی

چشمان السا

چشمان‌ تو چنان‌ ژرف‌ است‌ که‌ چون‌ خم‌ می‌شوم‌ از آن‌ بنوشم‌
همه‌ی‌ خورشیدها را می‌بینم‌ که‌ آمده‌اند خود را در آن‌ بنگرند
همه‌ی‌ نومیدان‌ جهان‌ خود را در چشمان‌ تو می‌افکنند تا بمیرند
چشمان‌ تو چنان‌ ژرف‌ است‌ که‌ من‌ در آن‌، حافظه‌ی‌ خود را ازدست‌ می‌دهم‌

این‌ اقیانوس‌ در سایه‌ی‌ پرندگان‌ ، ناآرام‌ است‌
سپس‌ ناگهان‌ هوای‌ دلپذیر برمی‌آید و چشمان‌ تو دیگرگون‌می‌شود
تابستان‌ ، ابر را به‌ اندازه‌ی‌ پیشبند فرشتگان‌ بُرش‌ می‌دهد
آسمان‌ ، هرگز، چون‌ بر فراز گندم زارها ، چنین‌ آبی‌ نیست‌
 
بادها بیهوده‌ غم‌های‌ آسمان‌ را می‌رانند
چشمان‌ تو هنگامی‌ که‌ اشک‌ در آن‌ می‌درخشد ، روشن‌تر است‌
چشمان‌ تو ، رشک‌ آسمان‌ پس‌ از باران‌ است‌
شیشه‌ ، هرگز ، چون‌ در آنجا که‌ شکسته‌ است‌ ، چنین‌ آبی‌ نیست‌

یک‌ دهان‌ برای‌ بهار واژگان‌ کافی‌ است‌
برای‌ همه‌ی‌ سرودها و افسوس‌ها
اما آسمان‌ برای‌ میلیونها ستاره‌ ، کوچک‌ است‌
از این‌ رو به‌ پهنه‌ی‌ چشمان‌ تو و رازهای‌ دوگانه‌ی‌ آن‌ نیازمندند
 
آیا چشمان‌ تو در این‌ پهنه‌ی‌ بنفش‌ روشن‌
که‌ حشرات‌ ، عشق‌های‌ خشن‌ خود را تباه‌ می‌کنند ، در خود آذرخش‌هایی‌ نهان‌ می‌دارد ؟
من‌ در تور رگباری‌ از شهاب‌ها گرفتار آمده‌ام‌
همچون‌ دریانوردی‌ که‌ در ماه‌ تمام‌ اوت‌ ، در دریا می‌میرد

چنین‌ رخ‌ داد که‌ در شامگاهی‌ زیبا ، جهان‌ در هم‌ شکست‌
بر فراز صخره‌هایی‌ که‌ ویرانگران‌ کشتی‌ها به‌ آتش‌ کشیده‌ بودند
و من‌ خود به‌ چشم‌ خویش‌ دیدم‌ که‌ بر فراز دریا می‌درخشید
چشمان‌ السا ، چشمان‌ السا ، چشمان‌ السا

لویی آراگون

خلقت جهان

داشتم نگاهت می کردم
نگاهت می کردم
گفتم : وای چه زیبا شده ای بانوی من
دستم را گرفتی
خدا گفت : چه لحظه‌ی باشکوهی
شماها عشقبازی کنید, من هم خدا می شوم و
خلقت جهان را شروع کرد
سه روزش صرف اندام تو شد
سه روزش خرج دست های من
روز هفتم صدای تو را جوری درآورد که تا ابد دلم بریزد

عباس معروفی

دلدار من

دلدار من
اگر بخواهی بی دریغ بلخ و بخارا و سمرقند را
به خال هندویت خواهم بخشید
اما پیش از آن از امپراطور بپرس
بدین بخشش راضی است یا نه
زیرا امپراطور که بسی بزرگتر و عاقلتر از من و توست
از راز عشق ورزیدن خبر ندارد
آری
ای پادشاه
میدانم که به این بخشش ها رضا نخواهی داد
زیرا تاج بخشی فقط از گدایان کوی عشق ساخته است

یوهان ولفگانگ گوته

دیگر برای پیر شدن فرصتی نیست

حالا که آمده ای
من هم همین را می گویم
میان من و تو فاصله ای نیست
میان من و تو تنها پرنده ای ست
که دو آشیانه دارد
حالا که آمده ای
کنارم بنشین
بخند
دیگر برای پیر شدن فرصتی نیست

محمدرضا عبدالملکیان

تو بهار من بودی

جایی که یخ پاره ها آویزانند و شکوفه ها می رقصند
ولی در قلب من بهاری نیست
تو بهار من بودی ، تابستان من هم
بی تو ، همیشه زمستان است
گله ها به سوی شمال می روند و یاس ها می شکفند
شب ها ،یاس ها اتاق روشن از مهتاب مرا عطر آگین می کنند

تو بهار من بودی ، تابستان من هم
من به شمال می روم و تا تو را جستجو کنم
مانند پرنده ای بر بال باد ، قلب من پیش می رود
بهار، قلبم را به شمال درخشان فرستاد
تو بهار من هستی ، تابستان من هم
و من آرام نمی گیرم تا تو را بیابم

جوآن چاندوز بائز

آه ، پنجره بستست

پنجره را باز کن که آمدم امشب
مست ز میخانه های شهر سیاهم
پنجره را باز کن مگر تو نگفتی
پنجره گر باز بود چشم براهم ؟
نعره کشیدم که
آی پنجره وا کن
لب ز لبی وا نشد سوال کند

کیست ؟

پنجره بستست
آه ، پنجره بستست
هیچ کس در اتاق منتظرم نیست

نصرت رحمانی

تمامی گناهانت را می‌آمرزم

تمامی گناهانت را می‌آمرزم
نمی‌توانم اما

دو گناه از آن انبوه را ببخشایم

شعری که نجوا می‌کنی با خود و
بوسه‌ی پرسروصدایت را
هی گناه  خوش باش

و هر سال شکوفه‌ کن

نصیحت مادرم را اما از یاد نبر
عزیزکم  بوسه ، مال گوش نیست
فرشته‌ی من  آواز ، مال چشم نیست

سوفیا پارنو

ز خرابات عشق

ما ز خرابات عشق مست الست آمدیم
نام بلی چون بریم چون همه مست آمدیم

پیش ز ما جان ما خورد شراب الست
ما همه زان یک شراب مست الست آمدیم

خاک بد آدم که دوست جرعه بدان خاک ریخت
ما همه زان جرعه‌ی دوست به دست آمدیم

ساقی جام الست چون و سقیهم بگفت
ما ز پی نیستی عاشق هست آمدیم

دوست چهل بامداد در گل ما داشت دست
تا چو گل از دست دوست دست به دست آمدیم

شست درافکند یار بر سر دریای عشق
تا ز پی چل صباح جمله به شست آمدیم

خیز و دلا مست شو از می قدسی از آنک
ما نه بدین تیره جای بهر نشست آمدیم

دوست چو جبار بود هیچ شکستی نداشت
گفت شکست آورید ما به شکست آمدیم

گوهر عطار یافت قدر و بلندی ز عشق
گرچه ز تأثیر جسم جوهر پست آمدیم

عطار

مست

من مستم
من مستم و میخانه پرستم
راهم منمایید
پایم بگشایید
وین جام جگرسوز مگیرید ز دستم
می لاله و باغم
می شمع و چراغم
می همدم من همنفسم عطر دماغم
خوش رنگ خوش آهنگ
لغزیده به جامم
از تلخی طعم وی اندیشه مدارید
گواراست به کامم
در ساحل این آتش
من غرق گناهم
همراه شما نیستم ای مردم بنگر
من نامه سیاهم
فریاد رسا ! در شب گسترده پر و بال
از آتش اهریمن بدخو به امان دار
هم ساغر پرمی
هم تک کهن سال
کان تک زرافشان دهدم خوشه زرین
وین ساغر لبریز
اندوه زداید ز دلم با می دیرین
با آن که در میکده را باز ببستند
با آن که سبوی می ما را بشکستند
با آن که گرفتند ز لب توبه و پیمانه ز دستم
با محتسب شهر بگویید که هشدار
هشدار که من مست می هر شبه هستم

سیاوش کسرایی