
به راز عشق زبان در میان نمیباشد
زبان ببند که آنجا بیان نمیباشد
میان عاشق و معشوق یک کرشمه بس است
بیان حال به کام و زبان نمیباشد
دل رمیده من زخم دار صید گهیست
که زخم صید به تیر و کمان نمیباشد
از آن روایی بازار کم عیارانست
که در میان محک امتحان نمیباشد
اگر به من نشوی مهربان درین غرضیست
کسی به خلق تو نامهربان نمیباشد
به عالمی که منم منتهای غصه مپرس
که قطع مدت و طی زمان نمیباشد
زبان به کام مکش وحشی از فسانه عشق
بگو که خوشتر ازین داستان نمیباشد
وحشی بافقی
به کسی که برایت نمی نویسد
مزاحم روزهایت نمی شود
در باره ات نمی خواند
مهم ترین تاریخ های تو را حفظ نمی کند
و زندگی ات را
شگفت انگیز نمی کند
وابسته نشو
غسان کنفانی
مترجم : اسما خواجه زاده
بخواب تا نگاهت کنم
و برای هر نفس تو
بوسهای بنشانم به طعم
هرچه تو بخواهی
نفسم به تو بند است
بند دلم پاره میشود که نباشی
انگشتهات را پنجره کن
و مرا صدا بزن
از پشت آنهمه چشم
بخواب آقای من
چقدر خورشید را انتظار میکشم
تا چشمانت را باز کنی
روی بند دلت راه میروم
بی ترس از افتادن
بی ترس از سقوط
یادم بده
تا من هم بگویم
که چگونه با جست و خیزهای دلم
آسایش را
از روح و روانم گرفتهام
روی دلت پا میگذارم
بی هراس از بودن
راه میروم روی بند
و میرقصم
رخت شسته نیستم با گیرهای سرخ یا سبز
که باد موهام را به بازی گرفته باشد
راه میروم روی بند
بخواب آقای من
خدا به من رحم میکند
تو اما رحم نکن
و بودن
چه هراسناک شده
بی تو
عشق من
عباس معروفی
میخوانم
میگریم
در خانه تنها میمانم
حیران ایستاده کناراتاقک تلفن
سکهای در دست
قلبی پر از حرف
و شمارهای که از یاد رفته
نامهای نوشته شده
پاکتی تمبر خورده
و آدرسی که گم گشته
سرگردان در شهر
در جستوجوی خانهی دوستی
و دوستی که مرده است
دیگر
تمامی کتابها ، شعرها ، اشکها را
خوانده
سروده
گریستهام
در خانه تنها ماندهام
یوزف زینکلایر
ترجمه : رضا نجفی
وقتی کسی را دوست دارید
حتما به او بگویید
اما تا وقتی که مطمئن نشده اید
او چه حسی به شما دارد
اندازه دوست داشتن تان را نگویید
بگذارید مانند یک راز باقی بماند
تا وقتی که راز احساسش به شما فاش شود
اما وقتی دل به دلتان داد
تمام دوست داشتن تان را بگویید
با جزییات بگویید
ریز به ریز بگویید
با ذکر مثال بگویید
آنقدر بگویید تا
در عشق غرق شوید
سیما امیرخانی
هرچه را دست میسایم
تنِ تو را دست میسایم
هرچه را میبویم
تنِ تو را میبویم
هرچه را نگاه میکنم
تنِ تو را میبینم
کشتیها غرق شدند
میوهها افتادند
گلها عطر افشاندند
درونِ تنِ تو
اولین شعرِ من
آخرین شعرِ من
درونِ تنِ تو
تنِ من
یانیس ریتسوس شاعر یونانی
مترجم : فریدون فریاد
چهره ات را به من نشان بده
دور نشو
دوست داشتن را با تو بلد شدم
از تو ممنونم
ولی الان نگو خداحافظ
دنیایم را تغییر دادی
ذهنم با تو زیبایی را دید
درون من چیزی رشد کرد
در تنهایی من
دوست داشتنت را به من بده
آن را پیدا نخواهم کرد
در هیچ کس دیگر
در من زندگی کن
بگو فردا دوباره می بینمت
گرمی دست هایت را به من ببخش
احساسم کن
ما زمان زیادی نخواهیم بود
طولانی کن زمان را
الان فقط نگو خداحافظ
شیرزاد حسنی

این است
شبِ زمستانِ تو در تبعید
تمام هفت آتشفشان زمین را
روشن میکنی
اما گرم نمیشوی
مادامی که زمستانت در دلِ تو باشد
و تبعیدگاه
درون توست
نخواهی گریخت
مگر از تبعیدگاه
به تبعیدگاه
بلند الحیدری شاعر عراقی
مترجم : محمد حمادی

با واژههای تو
من مرگ را محاصره کردم
در لحظهای که از شش سو میآمد
آه این چه بود این نفس تازه باز
در ریهی صبح
با من بگو چراغ حروفت را
تو از کدام صاعقه روشن کردی ؟
بردی مرا بدان سوی ملکوت زمین
وین زادن دوباره
بهاری بود
امروز
احساس میکنم
که واژههای شعرم را
از روی سبزههای سحرگاهی
برداشتهام
شفیعی کدکنی
منتظر باش
برگشتی برای روزهای سخت دوری
و تبعید هست
منتظر باش
و ما را
در روزهای سختت به خاطر بیاور
مانند دُرناهای کوچک
مانند قُمریهای عاشق
که در سایهی درختِ سدر
به همدیگر پیچیدهاند
که به بهار سلام میدهند
و در لحظههای آرام از شب و روز
عاشقانه به گفتوگو نشستهاند
به یاد آر
ما به گلهای سرخ
با وجود خارهایشان
عشق میورزیدیم
میبوییدیمشان
حتی اگر دستهامان خونی میشد
آیا گل سرخی بیخار هم هست ؟
آهی نمیکشیدیم
صبر کن ، منتظر بمان
ما هرگز تسلیم نمیشویم
این حسرتِ دردناک
به یک نصیحت میماند
زمانش را گذرانده
و روزی به پایان میرسد
سیاهی نیز به روشنایی میپیوندد
و شما
آن روز را
خجسته و مبارک بدارید
و به خاطر بیار
که ما گلها را
با وجودِ خارهایشان دوست میداشتیم
آنها را میبوییدیم
با وجود دستهای خونیمان
ولی آهی نمیکشیدیم
طاقت بیاور
ما هرگز تسلیم نمیشویم
سزن آکسو شاعر ترکیهای
مترجم : فرید فرخزاد

سودای عشق خوبان از سربدر کن ، ای دل
در کوی نیک نامی لختی گذر کن ، ای دل
دنیی و دین و دانش در کار عشق کردی
زین کار غصه بینی ، کار دگر کن ، ای دل
زود این درست قلبت رسوا کند به عالم
چست این درست بشکن وین قلب زر کن ، ای دل
مستی ز سر فرونه و ز پای کبر بنشین
پس دست وصل با او خوش در کمر کن ، ای دل
در باز جان شیرین ، تر کن ز خون دو دیده
یعنی که عشق بازی شیرین و تر کن ، ای دل
این جا به دیده جان بینی جمال او را
گر مرد این حدیثی ، آندیده بر کن ، ای دل
از خلق بینظیری ، گفتی : بیار گیرم
گر بینظیر خواهی ، به زین نظر کن ، ای دل
بار طلب چو بستی ، بنشین که خسته گشتم
گر پای خسته گردد رفتن بسر کن ، ای دل
در خلوت وصالش روزی که بار یابی
بیچاره اوحدی را آنجا خبر کن ، ای دل
اوحدی مراغه ای
آنگاه که میمیرم
این حروف مرا به سوی تو خواهند آورد
بیآنکه به راستی چیزی عوض شود
ای عشق بزرگ من
آنگاه که میمیرم
درون این ورق را خوب جستوجو کن
به غرفه کلماتم برو
تا مرا در میان سطرها بیابی
که چونان جغد دهشت
خاموش در پروازم
و آنگاه که اندوهگین شدی
و گوشه نوشتهام را آتش زدی
در کنارت حاضر میشوم
همچنان که جنها حاضر میشوند
در قصههای شامی مادر بزرگم
آنگاه که آرزومندی مویشان را آتش میزد
آنگاه که این صفحه را خشمگین پاره کنی
فریاد درد مرا خواهی شنید
اما چون آن را در محبت نگاهت غرق کنی
بیگمان خورشید بر بالای گور من در بیروت
خواهد درخشید
غادة السمان
مترجم : عبدالحسین فرزاد

در پاریس دوستت خواهم داشت
در بارانِ بیامانِ لندن
در هُرمِ شرجیِ بارسلون
میان کوچههای سنگیِ پراگ
در خیابانهای خلوت بروکسل
در تنگانگ چایخانههای کوچک استانبول
بر پیادهروهای ساحلی لیون
دوستت خواهم داشت
در شمال
دوستت خواهم داشت
در جنوب
دوستت خواهم داشت
در شرق
در غرب
دوستت خواهم داشت
در روز
در شب
در صبحگاهان
دوستت خواهم داشت
به وقت تشنگی
به وقت گرسنگی
به گاهِ خستگی
دوستت خواهم داشت
در آسودگی
در تنگنا
در فقر
در غنا
دوستت خواهم داشت
در خواب
در بیداری
در روشنا
در تاریکی
دوستت خواهم داشت
به وقت قهقهه
به وقت گریه
به وقت بغض
دوستت خواهم داشت
در سکوت
در کلام
در صلح
در جنگ
دوستت خواهم داشت
در رفتن
در آمدن
در بودن
در نبودن
دوستم بدار
ساده
آرام
بیحرف
در زندگی
در مرگ
بابک زمانی
![]()
نه زندگی را شناختیم
و نه مرگ را
چرا که
عشق
آزادی
احساسات
امید
و تعلق را
نیافتیم
آری
بسیاری از ما
مدتهاست مردهایم
پیش از آن که
زندگی کنیم
هالینا پوشویاتوسکا
مترجم : مرجان وفایی
آیا باید در آغوش تو جای میگرفتم
و آرزو میکردم
همان جا
همان لحظه
آغشته به عطرِ خوشِ گیسوانِ تو بمیرم ؟
آه نازنینم
در آغوشِ تو جای گرفتم
همان جا
همان لحظه
مرا خوش تر آن بود
از عطرِ خوش گیسوانت
جانی دوباره بگیرم
نیکى فیروزکوهى
روز همه روز
دریا با من از تو سخن میگوید
با اینهمه
هر زمان که بر ساحل مینشینم
نغمههای تو را سر میدهد
و بر فراز تپهها خروشان
آواز تو را به گوش من میخواند
همواره نالان است و پنداری
فریاد اندوه مرا میسراید
پل لورنس دانبار شاعر آمریکایی
مترجم : حسن فیاد
شب هنگام بازمی آیم
تا به رویا دیدارت کنم
کسم نخواهد دید
و بازم نخواهد پرسید
خاطر آسوده دار
و در را باز بگذار
عباس کیارستمی
این نور
این آتشی که زبانه میزند
این چشماندازِ خاکستری
که پیرامونِ من است
این دردی
که از یک فکر زاده شده
این عذابی که از آسمان
زمین و زمان ، سر میرسد
و این مرثیهی خون
که چنگی زهگسیخته را میآراید
این بار
که بر دوشم سنگینی میکند
این عقربی که درون سینهام
اینسو و آنسو میرود
همه دسته گلی هستند از عشق
بسترِ یک زخمی
جایی که من در حسرتِ خواب
حضورِ تو را رویا میبینم
در میانِ ویرانههای سینهی درهم شکستهام
و هرچند که در پیِ قلهی رازم
قلبِ تو
درهای به من میدهد
گسترده
پوشیده از صنوبر و شورِ عقلِ تلخ
فدریکو گارسیا لورکا
مترجم : احمد پوری
.jpg)
تو ای رامین تو ای دیرینه دلدارم
چو می خواهم که نامت را نھانی بر زبان آرم
صدا در سینه ام چون آه می لرزد
چو می خواهم که نامت را به لوح نامه بنگارم
قلم در دست من بیگاه می لرزد
نمی دانم چه باید گفت
نمی دانم چه باید کرد
به یاد آور سخنھای مرا در نامه ی پیشین
سخنھایی که بر می خاست چون آه از دلی غمگین
چنین گفتم در آن نامه
اگر چرخ فلک باشد حریرم
ستاره سر به سر باشد دبیرم
هوا باشد دوات و شب سیاهی
حرف نامه : برگ و ریگ و ماهی
نویسند این دبیران تا به محشر
امید و آرزوی من به دلبر
به جان من که ننویسند نیمی
مرا در هجر ننماید بیمی
من آن شب کاین سخن ها بر قلم راندم
ندانستم کزین افسانه پردازی چه می خواهم
ولی امروز می دانم
نه می خواهم حریر آسمان ، طومار من گردد
نه می خواهم ستاره ترجمان عشق افسونکار من گردد
دوات شب نمی آید به کار من
نه برگ و ریگ و ماهی غمگسار من
حریر گونه ام را نامه خواهم کرد
سر مژگان خود را خامه خواهم کرد
حروف از اشک خواهم ساخت
مگر اینسان توانم نامه ای اندوهگین پرداخت
نادر نادرپور
گلهای یاس
از هنگام بارشِ باران در موسمِ بهار
از گریستن بازنایستادند
نمیدانم
پس چگونه
چشمهای زیبای تو
چون بیابان خشک است
شبِ زیبایی بود
هیچکس
بینِ درختانِ زیتون نبود
هیچکس
ندید که چگونه تو را میخواهم
چگونه عاشقِ تو هستم
امروز
درختانِ زیتون در خوابند
و من بیدار
هیچکس در این دنیا نمیتواند
زخمی که غرورِ تو برجای گذاشت
را التیام بخشد
چگونه با آن همه عشق
توانستی
مرا برنجانی ؟
محبوبم
هنگامی که بازگردی
برای تو
ترانهای قدیمی میخوانم
که از عشق میگوید و رنج
وقتی که بازگردی
تو را
غرقِ بوسه خواهم کرد
و به آرامی پَر میکشم تا ابرها
به آهستگی آنها را در دهانم میگیرم
و تو را با ابرها میپوشانم
تا آنهنگام که زمان بایستد
و من نفهمیدم
با تمام عشقی که به من بخشیدی
چگونه توانستی
مرا برنجانی ؟
فرانسیسکو خاویر لوپز
مترجم : مرجان وفایی