
عقل در عشق تو سرگردان بماند
چشم جان در روی تو حیران بماند
در ره سرگشتگی عشق تو
روز و شب چون چرخ سرگردان بماند
چون ندید اندر دو عالم محرمی
آفتاب روی تو پنهان بماند
هرکه چوگان سر زلف تو دید
همچو گویی در سر چوگان بماند
هر که سر گم کرد و دل در کار تو
چون سر زلف تو بیسامان بماند
هرکه یکدم آب دندان تو دید
تا ابد انگشت بر دندان بماند
هرکه جست آب حیات از لعل تو
جاودان در ظلمت هجران بماند
گر کسی را وصل دادی بیطلب
دیدم آن در درد بیدرمان بماند
ور کسی را با تو یکدم دست بود
عمرها در هر دو عالم زان بماند
حاصل خاقانی از سودای تو
چشم گریان و دل بریان بماند
خاقانی

تو واپسین شکوفهای هستی که بوییدهام
پیش از پایانِ دورانِ گل
و واپسین کتابی که خواندهام
پیش از کتابسوزان
آخرین واژهای که نوشتهام
پیش از رسیدن زائرانِ سپیده
و واپسین عشقی که به زنی ابراز داشتهام
پیش از انقضای زنانگی
واژهای هستی که با ذرهبینها
در لغتنامهها به دنبالاش میگردم
نزار قبانی
مترجم : یدالله گودرزی
هرچه بیشتر نگاهم کنی
عاشق تر می شوی
و هرچه بیشتر پیشم بمانی
دیوانه تر
به من فکر نکن
به خودت فکر کن
که می توانی
معشوقهی هر عاشقی باشی
معشوق دیگران باشی
بهتر است
تا عاشق من
حافظ ایمانی

رنگ شب به موهایم زدم
روز پاکاش کرد
رنگ بهار به خودم زدم
پاییز آمد و پاکاش کرد
شادی رنگ خودش را بر من زد
ناامیدی آمد و پاکاش کرد
رنگ غرور را بالا کشیدم
که ترس آمد و پاکاش کرد
تنها رنگی که وانرفت
و پاک نشد
رنگ دوست داشتن بود
شیرکو بیکس
مترجم : محمد مهدیپور

هر بار که با دلم می جنگم
تو برنده می شوی
جهان
جای خوبی
برای عاشقانه زیستن نیست
این حرف را اما
با هیچ گلوله ای نمی شود
در مغز این دل فرو کرد
می میرد
اما باور نمی کند
رویا شاه حسین زاده

میخواهم که تو زندگی کنی
در حالی که من در انتظار توام
در خواب
برای گوشهای تو
گوش سپردن میخواهم به صدای باد
برای تو بوییدن عطر دریا را میخواهم
همان که هردو عاشقاش بودیم
و برای تو راه رفتنی میخواهم بر ماسهها
همان جایی که باهم قدم زدیم
برای هر آنچه عاشقاش هستم
ادامه دادن به زندگی را میخواهم
و برای تو که عاشقات هستم
و ترانهات را ورای هر چیزی سرودهام
برای تو گل دادن میخواهم
بوتهی گل
تا برسی به هر آنچه که عشق من
میخواهد برای تو
تا که بگذرد سایهی من از میان موهای تو
تا که اینهمه را آنها دلیلی بدانند برای ترانهام
پابلو نرودا
مترجم : نفیسه نوابپور
اینهمه حسود بودم و نمی دانستم
به نسیمی که از کنارت
موذیانه می گذرد
به چشم های آشنا و پرآزار
که بی حیا نگاهت می کنند
به آفتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد
حسادت می کنم
من آنقدر عاشقم
که به طبیعت بد بینم
طبیعت پر از نفس های آدمی ست
که مرا وادار می کند حسادت کنم
به تنهایی ام
به جهان
به خاطره ای دور از تو
مسعود کیمیایی
زنی که عاشقانی دارد
جاودانهگی را
طولانیتر از همه ما میزید
طولانیتر از واژهی عشق و آخرین بوسه
وقتی زنی که عاشقانی دارد
میگوید خداحافظ
هرگز تو را در تنهایی ترک نمیکند
کلماتاش مانند چندین جایپا هستند
اگر دنبالشان بروی
به خانهای متروک میرسی
آنجا دو فنجان قهوهی دستنخورده بر میز مانده
دارم به تو میگویم
و لطفا سعی نکن به معنیاش پی ببری
زنی که عاشقانی دارد
دیگر به جغد نیازی ندارد
ماتِی ویشنیِک شاعر اهل رومانی
مترجم : حسین مکیزاده

آب اگر چه بیصداترین ترانه بود
تشنگی بهانه بود
من به خوابهای کوچک تو اعتماد داشتم
چشمهای عاشق تو را به یاد داشتم
میوزید عطر سیب
سمت خوابهای ساده و نجیب
من به جستوجوی تو
در هوای عطر موی تو
رفت و آمد کبود گاهوارهها
زیر چتر روشن ستارهها
تا هنوز عاشقم
تا هنوز صبر میکنم
ابر میرسد
باد مویه میکند
چکهچکه از گلوی ناودان
یاس تازه میدمد
تا هنوز تشنهام
تا هنوز تشنگی بهانه است
آب بیصداترین ترانه است
احمدرضا احمدی

بیا تا سنگی نیندازیم
در راه پیوند دو روح
که یکدیگر را
به حقیقت دوست میدارند
عشق آن نیست که به گردش روزگار دگرگون شود
و چون کاه
به هر بادی از جای به در رود
بلکه عشق
فانوسی است بر بلندای برج دریایی
که در توفان سهمگین مینگرد
و کمترین لرزشی نمییابد
یا ستارهای است در قطب آسمان
که قایقهای سرگردان را راه مینماید
ستارهای که هر چند منجمان
ارتفاع آن را از افق میسنجند
اما از قدر رفیع آن بیخبرند
عشق بازیچهی زمان نیست
اگرچه لبهای لعل فام
و رخسارههای گلگون
به داس خمیدهی زمان درو شوند
روزها و ساعتهای حقیر زمان
عشق را دگرگون نمیکنند
بلکه عشق از تموّجات زمان میگذرد
و تا مرز ابدیت پیش میرود
اگر این سخن خطا بودی
و علیه من ثابت شدی
نه من هرگز شعر گفتمی
و نه هیچ انسانی هرگز عشق ورزیدی
ویلیام شکسپیر
مترجم : حسین الهی قمشهای

مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست
که راحت دل رنجور بیقرار منست
به خواب درنرود چشم بخت من همه عمر
گرش به خواب ببینم که در کنار منست
اگر معاینه بینم که قصد جان دارد
به جان مضایقه با دوستان نه کار منست
حقیقت آن که نه درخورد اوست جان عزیز
ولیک درخور امکان و اقتدار منست
نه اختیار منست این معاملت لیکن
رضای دوست مقدم بر اختیار منست
اگر هزار غمست از جفای او بر دل
هنوز بنده اویم که غمگسار منست
درون خلوت ما غیر در نمیگنجد
برو که هر که نه یار منست بار منست
به لاله زار و گلستان نمیرود دل من
که یاد دوست گلستان و لاله زار منست
ستمگرا دل سعدی بسوخت در طلبت
دلت نسوخت که مسکین امیدوار منست
و گر مراد تو اینست بی مرادی من
تفاوتی نکند چون مراد یار منست
سعدی
تو را بهسانِ قطرهی آبی نمیخواهم
که عطشم را سیراب کنی
تو را بهسان رودی از نمک میخواهم
که هرگاه از تو سیراب شوم
عطشم دوباره آغاز شود
فاروق جویده شاعر مصری
مترجم : سیدمهدی حسینینژاد

پدرم عاشق مادرم بود
و هیچوقت به او نگفت
اما هر وقت
که مادرم بیمار بود
دکتر درجه تب را
در دهان پدرم می گذاشت
نسرین بهجتی

قول میدهم
وطنات باشم
پس به من قول بده
پایتختام باشی
به تو
قول میدهم
که کشتی آرزوهایت باشم
و تو به من
قول بده
که آخرین بندرگاهات باشم
به تو وعده دادهام
تا ابرت باشم
پس به من
قول بده
بارانام باشی
سعاد الصباح
مترجم : صالح بوعذار
پرنده اگر بر شانه ات نمی نشیند
پنجره اگر با نفست مات نمی شود
چای اگر لبت را نمی سوزاند
بوی نان اگر گرسنه ات نمی کند
نگاهی اگر دلت را نمی لرزاند
شب اگر بغض ات نمی گیرد
بوی عطری اگر دیوانه ات نمی کند
خاطره ای اگر اشکت را در نمی آورد
جمعه اگر دلتنگ ات نمی کند
گل اگر برایت زیبا نیست
بدان که مُرده ای
بابک زمانی
می گویند
ماه نمی تواند ترانه بسراید
امشب اما
من و ماه
تا صبح ترانه سرودیم
او برای ستارگان
من هم برای چشمان تو
کژال ابراهیم خدر
مترجم : فریاد شیری
حال آدم که دست خودش نیست
عکسی می بیند
ترانه ای می شنود
خطی می خواند
اصلا هیچی هم نشده
یکهو دلش ریش می شود
حالا بیا وُ درستش کن
آدمِ دلگیر
منطق سرش نمی شود
برای آن ها که رفته اند
آن ها که نیستند، می گرید
دلتنگ می شود
حتی برای آنها که هنوز نیامده اند
دل که بلرزد
دیگر هیچ چیز سرِ جای درستش نیست
این وقت ها
انگار کنار خیابانی پر تردد ایستاده ای
تا مجال عبور پیدا کنی
هم صبوری می خواهد هم آرامش
که هیچکدام نیست
آدم تصادف می کند
با یک اتوبوس خاطره های مست
شهریار بهروز
و بعد
تو آمدی
چون بهارِ بعدِ زمستان
و تو آمدی
چون نسیمی ملایم
در گرمایی سوزان
و تو آمدی
چون روئیدنِ گلهای معطر
بر زمینی بیثمر
و تو آمدی
چون طوفانی
که درونِ مردهی مرا برانگیخت
و تو آمدی
چون پرتو نوری
بعد از شبی افسرده
و تو آمدی
چون لبخندی صمیمانه
بعد از غم
و بعد
تو آمدی
و تو
بسیار شبیه عشقی
دئری تیشنا شاعر آفریقایی
مترجم : شهریار شفیعی

کجای جهان بگذارم ات
تا زیباتر شود آنجا ؟
ستاره به ستاره
به جادوی ذهن و بال شهاب
گرداندهام
کاکل گلبویت را
به هر ستاره
تاری دادهام
طرهای به هر منظومه
به هر کهکشان دستهای
به کیهان
عطری دادهام
که میگردد گیج
گرد خویش
کوچه به کوچه رفتهام
شهر به شهر
دیار به دیار
نامات را
به یاد هر پنجره آوردهام
به یاد هر چارراه
به یاد هر بندر
وفرودگاه
تا نظام یافته
آشناییها
نظام یافته
تپشها
و جهانی شده
زبان اندوه
برگ به برگ
بردهام طراوت رخسارت را
با بال پروانه و تار موی نسیم
درخت به درخت
و جنگل به جنگل
وسبزینهی جانات را
قسمت کردهام
میان خشکهای جهان
تا جان یافته باشد هر چیز
و ایستاده باشد هر چیز
کمربسته
برابر بلندای خرمات
کجای جهان بگذارمات
تا زیباتر شود آنجا ؟
برگ به برگ و ساقه به ساقه
به باغهای جهان دادهام
نامات را
و چشمانات را
به آسمان دادهام
تا ببینی مرا هم
که نمیبینم جز تو را
با هزار چشم و هزار ستارهی مساماتام
منوچهر آتشی
سر خستهام را بر دو بالشت میگذارم
و به تمام مخلوقات روز التماس میکنم
بگذارند بخوابم
نیمهشب است
اما آنجا که تویی باید سحر باشد
ضربان نبض پرشتابتر از نور سفر میکند
تو بر کدام سو سر گذاردهای ؟
حس میکنم دست راستم
پناه صورت توست
لبخندت ، لبخند آشناییست
که اگر قرار باشد به جنگ بروم با خود میبرم
حالا دوباره
مثل روزی که یکدیگر را دیدیم خوشبختم
نمیدانم جوانم یا پیر
اما سر بیآشیانهام کنار سر توست
بر یک بالشت
شریف الموسی
مترجم : آزاده کامیار