ای نسیم پرنیان پوش

نازنینم چون گل بهاری
صفای جان و دل من بنفشه‌زاری
چه کرده‌ای با دل من خبر نداری

لحظه لحظه می‌دود دلم به سوی تو
ذره ذره می شود در آرزوی تو
به هر دو عالم ندهم نگاه دلجوی تو

زیبا، شیرین ، آرام جانی
خندان ، خندان دل می ستانی

غزل خوان گل افشان چو باز آیی
جهان را چه زیبا بیارآیی

روشن‌تر از صبح سپیدی
در جان من نور امیدی
تو همچون ستاره درخشانی
فروزان چو خورشید تابانی

دلم را نگارا نمانده یارا
به مهربانی بخوان ما را

لحظه لحظه می‌دود دلم به سوی
تو ذره ذره می‌شود در آرزوی تو
به هر دو عالم ندهم نگاه دلجوی تو

می نشینم سر راهت که نگاهت به چشمان من افتد
تا ببینی چرا هر دم سرشک غم به دامان من افتد

ای نسیم پرنیان پوش
در دل نگردد آتش عشق تو خاموش

لحظه لحظه می‌دود دلم به سوی تو
ذره ذره می‌شود در آرزوی تو
به هر دو عالم ندهم نگاه دلجوی تو

بیا تو ای زیبا که من در سر شوری دارم از اشتیاقت
ببین که جان بر لب رسیده است‌ام
چو شمع می‌سوزم از فراغت

تا نغمه ای سر می‌کند مرغی خوش آواز
دل چون کبوتر می کند سوی تو پرواز

ای نسیم پرنیان پوش
در دل نگردد آتش عشق تو خاموش

لحظه لحظه می‌دود دلم به سوی تو
ذره ذره می‌شود در آرزوی تو
به هر دو عالم ندهم نگاه دلجوی تو

فریدون مشیری

تو همه این زندگی هستی

عاشق آسمانم
زیرا که مثل تو بخشنده
پوشیده از ستارگان و سرشار از سرور و شادی
رفیق و بیگانه
زیرا که مثل تو دور
و گاهی مثل تو نزدیک
با چشمانی آهنگین
عاشق آسمانم

عاشق جاده‌ام
برای دیدارهای‌مان
شادی‌ها و رنج‌های‌مان
یاران‌مان ، جوانی‌مان
اشک‌های‌مان که خندیدند
شمع‌هایمان که گریستند
و رفاقت‌هایی را که از دست دادیم
عاشق جاده‌ام

عاشق دریام
عاشق آسمان
عاشق جاده‌ها
زیرا که آن‌ها زندگی هستند
و تو محبوبم
تو همه این زندگی هستی

نجات الصغیره شاعر و خواننده مصری

بکش ار کشی به تیغم ، بزن ار زنی به تبرم

بکش ار کشی به تیغم ، بزن ار زنی به تبرم
بکن آنچه می‌توانی که من از تو ناگزیرم

همه شرط عاشق آنست که کام دوست جوید
بکن ار کنی قبولم ، ببر ار بری اسیرم

سر من فرو نیاید به کمند پهلوانان
تو کنی به تار مویی همه روزه دستگیرم

نظر ار ز دوست پوشم که برون رود ز چشمم
به چه اقتدار گویم که برون شو از ضمیرم

ز جهان کناره کردم که تو در کنارم آیی
مگر ای جوان رهانی ز غم جهان پیرم

تو به راه باد گویا سر زلف خود گشودی
که ز مغز جای عطسه همه می‌جهد عبیرم

طلب از خدای کردم که بمیرم ار نیایی
تو نیامدی و ترسم که درین طلب بمیرم

مگرم نظر بدوزی به خدنگ جور ورنه
همه تا حیات دارم نظر از تو برنگیرم

به هوای مهر محمود چو ذره در نشاطم
که چو آفتاب روزی به فلک برد امیرم
 
قاآنی

قفس قلب

وارد نشو به قفس قلبم
چونان پرنده‌ای اهلی
آزاد باش آزاد
پَر بکش
بالاتر و بالاتر
که من
تنها چنین می‌توانم
دوستت داشته باشم

‌‌ریتا عودة شاعر فلسطینی
مترجم : طیبه حسین‌زاده

از دست دادن تو

من چیز‌های زیادی از دست داده ام
هیچ کدامشان
مثل از دست دادن تو نبود
گاهی یک رفتن
تمامت را با خود می‌‌برد
و تو تا آخر عمر
در به در دنبال خودت می‌‌گردی

امیر وجود

عشق چیست ؟

هنگامی که از خودت می‌پرسی
عشق چیست
دو دست آتشین را تصور کن
که در هم گره خورده‌اند
دو نگاه را
که در هم گم شده‌اند
دو قلب را
که در برابر وسعت یک احساس
به لرز افتاده‌اند
و چند‌ کلمه را تصور کن
برای جاودانه کردن یک آن

آلن دوآر شاعر فرانسوی
مترجم : اعظم کمالی

از آتش که چیزی کم نداری

از آتش
که چیزی کم نداری

بیا و شعله بکش
بگذار تا گُر بگیرم از
نگاه پُر شرری که
زیر خاکستر این فاصله پنهان داری

بیا و
بسوزان مرا
تا دوباره آب کنی
تمامِ دغدغه‌های یخ‌بسته
شب‌های تنهایی‌ام را

بیا نگذار تا
شبیه چهارشنبه متروکه‌ای شوم
که بی‌سورِ آغوشت
پاسوزِ عشق خواهد ماند

حمیدرضا هندی

نشانی قلبم

بس کن
بانگِ " من اینجایم " را

از اظهارِ وجودت خسته‌ام
نشانی‌ات را خوب می‌دانم
به بزرگی مشتم
در حفره‌ی چپِ سینه
قلب می‌نامندت

بی‌جهت در سینه بی‌تابی نکن
اگر قرار به پروازی باشد
من به پروازت درخواهم آورد
به بیرون از زندانی که در آن اسیری

فروتن باش
چون مغزم
بزن ، خُردم کن ، ویرانم کن
اما خواهش می‌کنم
فریاد نزن

عزیز نسین
مترجم : مژگان دولت‌آبادی

نام تو

تو بودی که آواز را چیدی از پشت مه
تو بودی که گفتی چمن می دود
تو گفتی که از نقطه چین ها اگر بگذری
به اَسرار خواهی رسید
تو را نام بردم
و ظاهر شدی
تو از شعله‌ی گیسوانت
رسیدی به من
من از نام تو
رسیدم به آن شهر پیچیده در گردباد
تو گفتی سلام
گل و سنگ برخاستند

عمران صلاحی

عشق من به تو

آیا خورشید را برای تابیدنش
عهد و پیمانی است ؟
نه ، ولی می‌تابد
حتی از ورای تاریک‌ترین ابرها
و بدونِ هیچ وعده‌ای
تابشش بس طولانی است و پرتلالو
زیرا که تقدیرش چنین است
سوختن تا وقتی که دیگر
یارای سوختنش نیست

پس عشق من به تو
عهد و پیمان نیست
تقدیرِ من است
سوختن برای تو
تا وقتی که دیگر
رمقی برایم نماند

اتیکوس شاعر کانادایی
مترجم : شیرین جواهری

بوی بهار

نسیم خاک کوی تو ، بوی بهار می دهد
شکوفـه زار روی تـو ، بوی بهار می دهد

چو دسته های سنبله ، کنار هم فتاده ای
به روی شانه ، موی تو ، بوی بهار می دهد

چو برگ یاس نو رسی ، که دیده چشم من بسی
سپیدی گلوی تو ، بوی بهار می دهد

تو ای کبوتر حرم ، ترانه های صبحدم
بخوان که های و هوی تو ، بوی بهار می دهد

برای من که جز خزان ، ندیده ام در این جهان
بهشت آرزوی تو ، بوی بهار می دهد

معینی کرمانشاهی

تنها برای این که مرا دوست می‌داشتی

تنها برای این آواز می‌خوانم
که تو مرا دوست می‌داشتی
در سال‌های دور مرا دوست می‌داشتی
در آفتاب ، در آستانه‌ی تابستان
مرا دوست می‌داشتی
در باران ، در برف
در فصل‌های سرد
من آواز می‌خوانم
تنها برای این که مرا دوست می‌داشتی

تنها برای این که چشمانت به من نگریستند
با روحِ روشن تو به تجلی در نگاهت
سرشار از غرور
من عالی‌ترین تاجِ وجودم را
بر سر نهادم
تنها برای این که چشمانت به من نگریستند

تنها برای این که در خرامیدنم ستایشم کردی
و در نگاهت
خرامان سایه‌ی لغزانم را دیدم
به سان رؤیایی
رؤیایی بازیگوش و و دردکشان و غمناک
تنها برای این که به گاهِ خرامیدنم
آری ، ستایشم کردی 

ادامه مطلب ...

امروز روز شادی و امسال سال گل

امروز روز شادی و امسال سال گل
نیکوست حال ما که نکو باد حال گل

گل را مدد رسید ز گلزار روی دوست
تا چشم ما نبیند دیگر زوال گل

مستست چشم نرگس و خندان دهان باغ
از کر و فر و رونق و لطف و کمال گل

سوسن زبان گشاده و گفته به گوش سرو
اسرار عشق بلبل و حسن خصال گل

جامه دران رسید گل از بهر داد ما
زان می‌دریم جامه به بوی وصال گل

گل آن جهانیست نگنجد در این جهان
در عالم خیال چه گنجد خیال گل

گل کیست قاصدیست ز بستان عقل و جان
گل چیست رقعه ایست ز جاه و جمال گل

گیریم دامن گل و همراه گل شویم
رقصان همی‌رویم به اصل و نهال گل

اصل و نهال گل عرق لطف مصطفاست
زان صدر بدر گردد آن جا هلال گل

زنده کنند و باز پر و بال نو دهند
هر چند برکنید شما پر و بال گل

مانند چار مرغ خلیل از پی فنا
در دعوت بهار ببین امتثال گل

خاموش باش و لب مگشا خواجه غنچه وار
می‌خند زیر لب تو به زیر ظلال گل

مولانا

پایبند ماندن

اگر خواستید بروید
بروید و هرگز بازنگردید
به رفتن وفادار باشید
تا ما هم
به فراموش کردن‌تان
پایبند بمانیم

محمود درویش
مترجم : احمد دریس

خنده تو

پاره‌سنگ دومی که یغما گلرویی پرتاب کرد/ حامیان داخلی ترانه‌سرای شاهین نجفی  و ابراهیم حامدی چه کسانی هستند؟ - مشرق نیوز

آرزو می کنم
که خنده ات تنها به عادت
مرسوم عکس گرفتن نبوده باشد
و تو
خندیده باشی در آن لحظه
از ته دل
چراکه خنده ی تو
جهان را زیبا میکند

یغما گلرویی

آه ، چه می شود

چه می‌شود اگر عصرگاه جمعه‌ای
خیابان‌ها برای من و تو خلوت شوند ؟
شنبه‌ای شرمگین
باغ‌ها من و تو را آشتی دهند ؟
یکشنبه‌ای عاشق
بازارها گلاب من و تو را بفروش‌اند ؟
دوشنبه‌ای نازنین
ناز پیری من و تو را بکشد ؟
سه‌شنبه‌ای بارانی
ابرِ من و تو در این‌جا ببارد ؟
چهارشنبه‌ای بیمار
با اشک من و تو بگرید ؟
پنج‌شنبه‌ای پیر
برای من و تو سر خم کند ؟
آه ، چه می‌شود چه می‌شود چه می‌شود ؟

بختیار علی شاعر کرد
مترجم : رضا کریم ‌مجاور

عشق جنون آسا

جز عشق جنون‌آسا
هر چیز جهان شما جنون‌آساست

جز عشق
به زنی
که من دوست می‌دارم

چه‌گونه لعنت‌ها
از تقدیس‌ها
لذت‌انگیزتر آمده است

چه‌گونه مرگ
شادی‌بخش‌تر از زنده‌گی‌ست

چه گونه گرسنه‌گی را
گرم‌تر از نان شما
می‌باید پذیرفت

لعنت به شما
که جز عشق جنون‌آسا
همه چیز این جهان شما جنون‌آساست

احمد شاملو

اشتیاقم به تو

برای زمانه ای دیگرمرا آفریده اند
که مثل گردنبند گلها نگارینم
بر دستانم نهضت زن بودن برپا شده
و در سرم هزاران دیوان شعر است
مردم سروده هایم را افکار دیوانگان می خوانند
و من
با آنچه در سینه ام مرا سنگدل کرده
دنیا را دیگرگون می کنم
من برای آنکس که دوستش دارم زنده ام
و تمام آنان را
که  فروختندم و به نامم خیانت کردند
ترک گفته ام
اشتیاقم به تو مرا بی نهایت می کند
و چون در اندیشه ام سایبان برمی افرازی
بدل به باران عشق می گردم
که اگر مرا تکثیر کنی
صبح هنگام شکوفه های باغ و بستان خواهم بود
و هرگاه دستانت آبی برخاک بیفشاند
قد می کشم.
زنی هستم من
که عشق، اعماقم را به اهتزاز وا می دارد
و مرا می گریاند و می خنداند
و چون بر سرم بباری
تا مرا بمیرانی و زنده کنی
من تمام زنان عالم میشوم
روح عشق حامی من است
و اگر خطاهایم به من خیانت کنند
صبح
در روزی دیگر مرا از نو می آفریند
با رنگی دیگر

سهام الشعشاع
مترجم : سودابه مهیجی

امشب غم تو در دل دیوانه نگنجند

امشب غم تو در دل دیوانه نگنجند
گنج است و چه گنجی که به ویرانه نگنجد

تنهایی ام امشب که پر است از غم غربت
آن قدر بزرگ است که در خانه نگنجد

بیرون زده ام تا بدرم پرده ی شب را
کاین نعره ی دیوانه به کاشانه نگنجد

خمخانه بیارید که آن باده که باشد
در خورد خماریم به پیمانه نگنجد

میخانه ی بی سقف و ستون کو که جز آنجا
جای دگر این گریه ی مستانه نگنجد

مجنون چه هنر کرد در آن قصه ؟ مرا باش
با طرفه جنونی که به افسانه نگنجد

تا رو به فنایت زدم از حیرت خود پر
سیمرغم و سیمرغ تو در لانه نگنجد

در چشم منت باد تماشا که جز اینجا
دیدار تو در هیچ پریخانه نگنجد

دور از تو چنانم که غم غربتم امشب
حتی به غزل های غریبانه نگنجد

حسین منزوی

شب ها

خود تاریک‌اند
شب‌هایی که
احساس تنهایی به سراغ آدم می‌آید
تاریک‌تر
دیشب
از همه‌ی شب‌ها
تاریک‌تر شده بود
گفته بودی می‌آیم
از این می‌آیم
چوب‌های کبریتی ساخته بودم
گذاشته بودم در قلب‌ام
در شب تاریک‌ام آن‌قدر
از این می‌آیم‌ها گیراندم
که قوطی‌ام خالی شد
حالا
یک شب دیگر در پیش است
با قوطی کبریتی
که چوب امیدی در آن نیست
نمی‌آیی اما
دوباره قرار می‌آیم بگذار
تا آن را
در قوطی خالی‌ام بگذارم
شب تاریک در پیش است و
احساس تنهایی
که به سراغ‌ام می‌آید
تاریک‌تر می‌شود

منیر مؤمن شاعر بلوچستان پاکستان
مترجم : محمدعلی گله‌بچه و سمیه نازدم