روزهای خوبی را میگذرانی

روزهای خوبی را میگذرانی
میخندی
شادمانه به گردش میروی
خوشحالی
همه چیز داری
اما یک شب
بعد از روزهای خوبت
معشوقه أت دیگر دوستت نخواهد داشت
و تو چقدر
به یاد من که عاشقت بودم
اشک میریزی
چقدر حسرت میخوری
و چقدر دلت برای کسی که
دوستت داشته باشد تنگ میشود

یک چیز را میدانی ؟
تازه میفهمم معشوقه بودن
از عاشق بودن
خیلی بهتر است
و من
معشوقه ای هستم
که دیگر عاشقت نیست

نازنین عابدین پور

از آن زمان

از آن زمان
که عزم آن کردم
دیگر هرگز به نامه‌ای از تو
پاسخ ندهم
هرگز توان گشودن نامه‌‌ دیگری نیافتم
بگذار از ره درآیند
و دور تا دورم فرو ریزند
‌و پایین روی پاهایم رها شوند
واژگون ، بلاتکلیف
و خاموش
چون من
و اینک ، چون زندگیم

جورجو باسانی
ترجمه : ماریا عباسیان

با من بی کس تنها شده ، یارا تو بمان

با من بی کس تنها شده ، یارا تو بمان
همه رفتند ازین خانه ، خدا را تو بمان

من بی برگ خزان دیده ، دگر رفتنی ام
تو همه بار و بری ، تازه بهارا تو بمان

داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
بنگر این نقش به خون شسته ، نگارا تو بمان

زین بیابان گذری نیست سواران را ، لیک
دل ما خوش به فریبی است ، غبارا تو بمان

هر دم از حلقه ی عشاق ، پریشانی رفت
به سر زلف بتان ، سلسله دارا تو بمان

شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم
پدرا ، یارا ، اندوهگسارا تو بمان

سایه در پای تو چون موج چه خوش زار گریست
که سر سبز تو خوش باشد ، کنارا تو بمان

هوشنگ ابتهاج

شعر عاشقانه یک زن

من شعری نیم سوخته ام
بله درست فهمیدید
من شعرعاشقانه یک زن هستم  
شعر های عاشقانه زنان
بندرت از آتش جان به دربردند
از آتش پدرانه ؛ برادرانه ، مادرانه حتی
فقط بعضی از آنها
در نیمه راه فرار افتادند
مجروح و زخمی و خراشیده
" سیلویا پلات "
" آنا آخماتووا "
و یا * کاملا داس "
گروه دیگری از زن ها
برای جان به در بردن
از شعله های آتش
شور و شوق  خود را  
به جامه تقوا پوشاندند  
آنگاه یک " میرآبو " متولد شد
یک" آندل" یا " آکادوی ماهدوی"
هر راهبه شعری نیم سوخته  
خطاب به عیسا مسیح است
چه کمیاب و نادرند
دخترانی که بیاموزند  
 به روی دنیا بخندند
از سر مهر و دوستی
با محبتی که تنها  زن ها قدرت آن را دارند
مثل زنی که دنیا نامش را میداند
" ویسلاوا شیمبورسکا "
بله البته  "سافو" نیز هست
تنها نجات یافته ای که عاشقانه هایش خطاب به زن ها است

ساچیت آناندان شاعر هندی
ترجمه : آزیتا قهرمان

ز زلفت زنده می‌دارد صبا انفاس عیسی را

ز زلفت زنده می‌دارد صبا انفاس عیسی را
ز رویت می‌کند روشن خیالت چشم موسی را

سحرگه عزم بستان کن صبوحی در گلستان کن
به بلبل می‌برد از گل صبا صد گونه بشری را

کسی با شوق روحانی نخواهد ذوق جسمانی
برای گلبن وصلش رها کن من و سلوی را

گر از پرده برون آیی و ما را روی بنمایی
بسوزی خرقه دعوی بیابی نور معنی را

دل از ما می‌کند دعوی سر زلفت به صد معنی
چو دل‌ها در شکن دارد چه محتاج است دعوی را

به یک دم زهد سی ساله به یک دم باده بفروشم
اگر در باده اندازد رخت عکس تجلی را

نگارینی که من دارم اگر برقع براندازد
نماید زینت و رونق نگارستان مانی را

دلارامی که من دانم گر از پرده برون آید
نبینی جز به میخانه ازین پس اهل تقوی را

شود در گلخن دوزخ طلب کاری چو عطارت
اگر در روضه بنمایی به ما نور تجلی را

عطار نیشابوری

قلب خشک شده

دیگر از من
هراسى نداشته باشید
زیرا که قلبم را
لابلاى کتابى ضخیم
خشک کرده‌ام

دیدم ماداک شاعر اهل ترکیه
ترجمه : سیامک تقی‌زاده

برای دیدن تو

برای دیدن تو
اگر رودخانه بودم ، برمی گشتم
اگر کوه بودم ، می دویدم
اگر باد بودم ، می ایستادم
اما انسانم
و بارها برای دیدنت
برگشته
دویده
ایستاده ام

حسن آذری

قایق عشق

پرونده بسته شد
و قایق عشق
بر صخره‌ی زندگی روزمره شکست
با زندگی بی‌حساب شدم
بی‌جهت دردها را دوره نکنید
و یا آزارها را
شاد باشید

ولادیمیر مایاکوفسکی
ترجمه‌ : منصور خلج و ستاره صالحی

من تو را دوست دارم

من تو را دوست دارم
حرفِ ساده ای ست
هم گفتنش آسان است
هم شنیدنش
اما فهمش
ساده ترین دشوار دنیاست
پای دوست داشتن که میان می آید
حواست باشد
تا یادآور شوی هر روز
که " اویِ " زندگی ات را عاشقانه می خواهی
و بفهمانی که آغوشت
تنها برایِ او امن و آرامش است
حواست باشد به وقتِ بغض ِ گاه و بی‌گاهش
دستانش را بگیری
در چشم‌های مهربانش نگاه کنی
و آرام بگویی
من تو را با تمام
خستگی هایت ، بهانه گیری هایت
با تمام ِ کلافگی هایت
می خواهم
می فهمم

بیا جانم
بیا طوری برای لحظه هایتان باش
که اگر روزی دستِ روزگار تو را به خاک سپرد
بگویند
تنها برای یکی بود
تنها برایِ یکی ماند
تنها برایِ یکی مُرد

عادل دانتیسم

رنگ های زندگی ات

آن روز که سبزپوش بودی
حس می کردم
که آرام‌آرام کشت‌زار می‌شوم

آن روز که سرخ‌پوش بودی
حس می‌کردم
که اندک‌اندک ناربُن می‌شوم

آن روز که سپیدپوش بودی
حس می‌کردم
که درنای شعر و دریا می‌شوم

و دیروز که زردپوش بودی
سرم آفتابگردانی شد و
هرجا که می‌رفتی
به دور قامت‌ات می‌گشت

شیرکو بیکس
مترجم : رضا کریم‌مجاور

کاش پیوسته گل و سبزه و صحرا باشد

کاش پیوسته گل و سبزه و صحرا باشد
گلرخان را سر گلگشت و تماشا باشد

زلف دوشیزه گل باشد و غماز نسیم
بلبل شیفته شوریده و شیدا باشد

سر به صحرا نهد آشفته تر از باد بهار
هر که با آن سر زلفش سر سودا باشد

رستخیز چمن و شاهد و ساقی مخمور
چنگ و نی باشد و می باشد و مینا باشد

یار قند غزلش بر لب و آب آینه گون
طوطی جانم از آن پسته شکرخا باشد

لاله افروخته بر سینه مواج چمن
چون چراغ کرجی ها که به دریا باشد

این شکرخواب جوانی است که چون باد گذشت
وای از این عمر که افسانه و رؤیا باشد

گوهر از جنت عقبا طلب ای دل ورنه
خزفست آنچه که در چنته دنیا باشد

شهریاراز رخ احباب نظر باز مگیر
که دگر قسمت دیدار نه پیدا باشد

شهریار

زنی که من دوست دارمش

زنی که من دوست دارمش بافتنی نمی‌بافد
رؤیا دیدن بلد است رؤیا رؤیا
و رؤیاهایش ابرهایی پشمی‌اند
ورم‌کرده از امیدی رنگارنگ
که شامگاه را فرامی‌خواند

اتو کردن را عجیب بلد است
عجایبی سرخ و آبی
تمام آنچه که شامگاهی و اعجاب‌آورند
برای مجموعه‌ی خاطرات خشک
و شب‌های دراز زمستان

زنی که من دوست دارمش دوست داشتن بلد است
کاری سنگین مثل درد
و سخت مثل فردا
اضطراب‌آور مثل روزهای جشن
وقتی همه چیز بهتر از بدتر است

فیلیپ سوپو
مترجم : اصغر نوری

رباعیات ابوسعید ابوالخیر

در درد شکی نیست که درمانی هست
با عشق یقینست که جانانی هست

احوال جهان چو دم به دم میگردد
شک نیست در این که حالگردانی هست
========
پرسید ز من کسیکه معشوق تو کیست
گفتم که فلان کسست مقصود تو چیست

بنشست و به های‌های بر من بگریست
کز دست چنان کسی تو چون خواهی زیست
========
جسمم همه اشک گشت و چشمم بگریست
در عشق تو بی جسم همی باید زیست

از من اثری نماند این عشق ز چیست
چون من همه معشوق شدم عاشق کیست  
========
دیروز که چشم تو بمن در نگریست
خلقی بهزار دیده بر من بگریست

هر روز هزار بار در عشق تو ام
میباید مرد و باز میباید زیست
========
عاشق نتواند که دمی بی غم زیست
بی یار و دیار اگر بود خود غم نیست

خوش آنکه بیک کرشمه جان کرد نثار
هجران و وصال را ندانست که چیست
========
ما عاشق و عهد جان ما مشتاقیست
ماییم به درد عشق تا جان باقیست

غم نقل و ندیم درد و مطرب ناله
می خون جگر مردم چشمم ساقیست
========
ای دیده نظر کن اگرت بیناییست
در کار جهان که سر به سر سوداییست

در گوشه خلوت و قناعت بنشین
تنها خو کن که عافیت تنهاییست
========
آن دل که تو دیده‌ای زغم خون شد و رفت
وز دیده خون گرفته بیرون شد و رفت

روزی به هوای عشق سیری میکرد
لیلی صفتی بدید و مجنون شد و رفت

ابوسعید ابوالخیر

بی تو هم می توانم

بی‌تو هم می‌توانم
به دریا نگاه کنم
زبان موج‌ها
واضح‌تر از زبان توست
هر چه خاطراتت را
در دلم زنده کنی
بیهوده است
بی‌تو هم می‌توانم
تو را دوست داشته باشم

ازدمیر آصف    
مترجم : ابوالفضل پاشا

برایم حرف بزن

برایم حرف بزن
سکوتت را دوست ندارم
سکوتت بوی بغض می‌دهد

از جهانی که آغاز کرده‌ای بگو
آیا آنجا کسی هست
تا با او از تنهایی بگویی
و او بی‌اختیار نوازشت کند ؟

تو ابعاد غم را تصویر کنی
و او لایه‌هایش را بشکافد
تا با هم به روشنایی برسید ؟

راستش را بگو
آیا آنجایی که تو ایستاده‌ای
هنوز از دوستی رگه‌هایی مانده
یا آنجا هم مردم اعتقادشان را
به همه چیز از دست داده‌اند ؟

به گمانم آنجایی که تو ایستاده‌ای را خوب می‌شناسم
گاه و بیگاه سرک می‌کشم
به خیال اینکه بی‌هوا چیزی بگویی
و من کمی با صدایت زندگی کنم

برایم حرف بزن
سکوتت را دوست ندارم
سکوتت بوی بغض می‌دهد

شیما سبحانی

پایان داستان ما

جایی که تو ایستاده‌یی
شبیهِ پایانِ کدام داستان است؟
هنوز برای فراموش کردنِ تو
راه‌هایی طولانی وجود دارد

حتی یک گام از این‌جا برنمی‌دارم
پایانِ داستانِ ما در دوردست‌هاست
و از جایی که تو ایستاده‌یی
یکی‌دو قسمت از دورترها دیده می‌شود

داستان‌مان ادامه دارد
غروبِ آفتاب تنها با تو
اما هرگز خسته نشو
از جایی که تو ایستاده‌یی
سال‌های زیادی تا شب مانده است

نگاه به دورها نتیجه‌یی ندارد
نجات‌دهنده‌یی که از دورترها می‌آید کیست ؟
همه دروغ است
اگر به‌جایی برسم که تو ایستاده‌یی
فقط به پایین‌دستِ غروب قسم خواهم خورد

ابوالفضل پاشا
مترجم : ثریا خلیق خیاوی

رنگ چشمهایش

چشم هایش به رنگ دریا بود
یا دریا
به رنگ چشم های او
نمی دانم
تنها می دانم
وقتی عاشق دریا شدم که
چشم های او را دیدم

محمد شیرین زاده

دوست ات دارم

دوست‌ات دارم
هیچ چیز وجود ندارد بهتر این را بگوید
همه چیز ناتوان است
واژه می‌بوسدش ، تنگ در آغوش می‌گیرد

چقدر دنبال جریانی یگانه می‌گردیم
برای دو خون‌مان
چقدر رؤیا می‌بینیم
چقدر می‌خوابیم
یکی در دیگری
همه چیز ناتوان است
هیچ چیز وجود ندارد

با این همه دوست‌ات دارم
می‌خواهم بگویم می‌سوزم
و تنها از تو
می‌خواهم بگویم
باید مرگ ما را به هم برساند

با این همه دوست‌ات دارم
می‌خواهم بگویم تنها وجود تو
از من ، من می‌سازد
می‌خواهم بگویم تنها تو
زخم زندگی را می‌بندی

آلن برن
مترجم : اصغر نوری

جاودانگی

اگر زندگی رفتن به مقصدِ بی پایانی از سکوت است
بگذار صدای تو را بر داریم در دلمان
جا سازی کنیم
در خلوتِ مرگ بشنویم

تو مثل هوایی ، آفتاب و آب
و کسی قادر به زدودن جلوه ات از
طراوت زندگی نیست

عشق با صدای تو گامهایش را می شمارد
به سینه ی عاشقی نزدیک می شود

پائیز با زمزمه های تو هماهنگ می کند
برگهای نومید را
که به خاکِ تیره فرو می افتند

تو زمزمه ی موجهایی
وقتی که سپیده
بر اسکله هاجشن می گیرد

تو مقصد و مقصود سرودهایی
مرگ از رنگ صداهاست که
زنده و مرده را باز می شناسد

و تو باز ایستاده ای با دهانی
که از او
جاودانگی می تراود

شمس لنگرودی

خاطرات ماندگار

سایه‌ها از درون‌ام سر بر می‌کشند
شب برافراشته می‌شود
آرام‌آرام
خورشیدی تاریک
پرتو‌ش فروکاسته می‌شود
می‌سوزد
و دَوَران
ما را به خود می‌خوانَد
ورای زمان
با من بگو
آن‌گاه که بر کرانه‌ی آب‌ها نشسته‌ام
نظاره‌گرِ سایه‌هایی
که به سراغ‌ام می‌آیند
با من بگو
آیا خاطراتِ محو ناشدنی‌ات نیز
از بین خواهند رفت ؟

خوزه آنخل بالنته
مترجم : مهیار مظلومی