به من ترانه ای بیاموز

به من ترانه‌ای بیاموز
تا در روشنایی ماه بخوانم
در تاریکی شب بخوانم
زیر باران بخوانم
وقت بیداری خاک بخوانم

به من ترانه‌ای بیاموز
به من ترانه‌ای بیاموز
وقتی کنار توام بخوانم
وقتی از تو جدایم بخوانم
وقتی فراموشت می‌کنم بخوانم

به من ترانه‌ای بیاموز
اگر به جاهایی رفتم که دیر بازگشتم
بتوانم دوباره هر چیز را بدون تو دوست بدارم
هی نگویم روز و شب، روز و شب
به کسی گوش نکنم
هم راه بروم هم بخوانم
هم بخوانم هم راه بروم

عارف دامار شاعر ترکیه
مترجم : شیوا قدیری

امتداد نگاه تو را هر که بگیرد

امتداد نگاه تو را هر که بگیرد
به جاده می رسد
به ایستگاه
به دستگیره ی در
به بندهای کوله پشتی
به راه

امتداد نگاه تو را هر که بگیرد
به جهانگردِ غمگینی می رسد
که تا بحال
کسی را نبوسیده است
که مدت هاست
کسی را ندیده است

کاش هیچکس
دنبال نگاه تو را نگیرد
در امتداد نگاهِ تو راه نرود
به انتهایِ نگاهِ تو نرسد
اینجا
که نگاه تو تمام می شود
اینجا که من رسیده ام
به جز اندوه سفر
چیزی نیست

شهریار بهروز

خاطرات زنده اند

خاطرات زنده اند
نه اینکه
ما آنها را
به یاد آورده باشیم
آنها نتوانسته اند ما را فراموش کنند

حیدر ارگولن
ترجمه : سیامک تقی زاده

مرا ببوس

عشق من
سرانگشتانِ تو
رودخانه هایِ محبتند
در من دریایی کاشته اند
که در التهابِ دست هایِ تو
همیشه طوفانیست

در نگاهِ تو
ناخدایِ مغروریست
و در من
کشتی هایِ بی قراری که
نامت را
مدام
سوت می کشند
بی شک
روزی هزار بار
تو را
در خودم
سفر می کنم

ناخدای من
کشتی ها به بندر برنمی گردند
اگر انگشتانِ تو
بر خطوطِ سینه ام جاری نباشند
نه
تو سرگردان رهایم نمی کنی
می دانم
به عرشه می آیی
و سکان را
به سمت من می چرخانی
هرگاه که لبریز از تو می شوم
به گِل می نشیند دلم
کویر می شود
اگر نیایی

عشق من
آشوب می شود در دلِ دریا
موج برمی خیزد
و سر به صخره می کوبد
پی در پی
ماهیِ کوچکی که پر از دوست داشتنت بود
اکنون
نهنگی شده است
که خود را به ساحل می زند
تنها برایِ نوازشی کوتاه
به امید لبهایِ تو

مرا ببوس
پیش از آنکه
چاقوی طوفان
بر گلویِ دریا بنشیند
و سر از تنِ عشق جدا کند

کامران فریدی

بمیر یا بخوان

قلبم اکنون  آنچنان زلال است
که مردن و آواز خواندن برایش یکسان می نماید
کتاب قلب من نانوشته بر جای مانده
قلبی که می اندیشد و رویا می بافد
خواه با زندگی پُر شود
خواه با مرگ
در این هر دو ابدیتی نهفته
ای دل ، تو را یکسان است
بمیر یا بخوان

خوان رامون خیمنس
ترجمه : مهدی اخوان لنگرودی

با تو ایمنم

با تو ایمنم
و با تو سرشارم
از هرچه زیبایی است
پناهم باش تا سنگینی غربت
از شانه هایم فرو ریزد
و ملال تنهایی ، از چشم هایم
باورم کن که شعر در من
طغیان یگانگی است
و حماسه ی دوست داشتن
من دیگرگونه دوست می دارم
و دیگر گونه یگانه ام
مرا تنها می توان با من سنجید
و تو را تنها با تو
که سال هاست در جستجویت بوده ام
با تو آبی می بینم
تمام بینایی ام را
چشمانت
شکوه شکیبایی
گیسوانت
ادامه ی باران ها
و دلت
ترانه دریاهاست
زمزمه ی سرانگشتان باد
در خواب خوش گیسوانت
زیبایی شاعرانه ای است
که دلم را به بازی می گیرد
و نجابت کلامت
آنچنان که
هرکلام دیگر را بی رنگ می کند
در چشم انداز هرکجای طبیعت
تو را می بینم
در چشمه ، در رود ، در دریا
در گل ، در درخت ، در جنگل
در دره ، در دشت ، در کوه
با این همه
هنوز در تو حیرانم که تمامی عشقی در یک وجود
و تمامی آرزویی
در یک لباس

محمدرضا عبدالملکیان

سحرگاهان بیدار می‌شوی

سحرگاهان بیدار می‌شوی
سرمست از عطر شادی
و از پنجره‌ی کابین بیرون را می‌نگری
امواج سبز را
روی عرشه پیچیده در پالتو خز
گوش به ضربان آرام موتور می‌سپاری
و دیگر به چیزی فکر نمی‌کنی
جز دیدار او
که بدل به ستاره‌ای شده
و آنگاه هر ساعت با هر نسیم شور دریا
جوان‌تر می‌شوی

آنا آخماتووا
مترجم : احمد پوری  

نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم

نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم
به کسم مکن حواله که به جز تو کس ندارم

منم و هزار حسرت که در آرزوی رویت
همه عمر من برفت و بنرفت هیچ کارم

اگر به دستگیری بپذیری اینت منت
واگر نه رستخیزی ز همه جهان برآرم

چه کمی درآید آخر به شرابخانه‌ی تو
اگر از شراب وصلت ببری ز سر خمارم

چو نیم سزای شادی ز خودم مدار بی غم
که درین چنین مقامی غم توست غمگسارم

ز غم تو همچو شمعم که چو شمع در غم تو
چو نفس زنم بسوزم چو بخندم اشکبارم

چو زکار شد زبانم بروم به پیش خلقی
غم تو به خون دیده همه بر رخم نگارم

ز توام من آنچه هستم که تو گرنه‌ای نیم من
که تویی که آفتابی و منم که ذره‌وارم

اگر از تو جان عطار اثر کمال یابد
منم آنکه از دو عالم به کمال اختیارم

عطار نیشابوری    

کسی چه می داند

کسی چه می‌داند
چند نفر در بسترهایی جدا از هم
یک‌دیگر را در آغوش گرفته
و به خواب رفته‌اند

ازدمیر آصف
مترجم : فرید فرخ‌زاد

اعتماد می کنم

اعتماد می کنم
به لبخندت
به حرفت
به بوسه ات
وقتی
به هیچ چیز اعتماد نیست
چاره ای جز اعتماد کردن
باقی نمی ماند
باید زندگی کرد
به همه چیز
می شود اعتماد کرد
تفاوت در مدتِ آن است
از یک لحظه
تا
یک عمر
باید
لحظه لحظه
عمر را زندگی کرد

افشین یداللهی

تو زیبایی

تو زیبایی
وقتی گریه می‌کنی
تو زیبایی
وقتی در قاب پنجره
لبخند می‌زنی
تو زیبایی
وقتی خجالت می‌کشی
حتی آن روز
که ترکم خواهی کرد
هنوز هم زیبایی
برای همیشه

هرمان د کوئینک
مترجم : نیلوفر شریفی

حضرت عشق


‏بگذار من
بیشتر دوستت بدارم
بیشتر عاشقت باشم ، بیشتر بخواهمت
بگذار من
بیشتر در آغوشت بگیرم
بیشتر ببوسمت
بیشتر ببینمت
کارهای سخت را بگذار برای من
بگذار برایت بمیرم

تو فقط
حضرت عشق باشی
کافیست

حامد نیازی

لبخند شیرین

لبخند شیرین
درچهره ات مُرد
و لبهای من
چونان تب آلود
لرزیدند و
خاموش ماندند
ما به یکدیگر درود نگفتیم
تنها به هم نگریستیم و
از کنار هم گذشتیم

تئودور اشتورم
مترجم : آذر نعیمیان

برای دیدن تو

زیبایی ات کوهستانی است
که فقط از دور دیده می‌شود
برای دیدن تمام تو
باید از تو فاصله گرفت

علیرضا روشن

تسخیرم کن

تسخیرم کن
مرا میهن خود گردان
مه‌رویی باش مستبد  
پرچمی برافراز از رنگ چشمان‌ات
سرودی از گیتار صدایت
سپاهی از سربازان زیبایی‌ات

تسخیرم کن
نگذار جز تو
در روح من
گلی بشکفد
پروانه‌ای به پرواز درآید
رودخانه‌ای بخروشد

تسخیرم کن
دختری باش دیکتاتور  
مرا به زندانی ببر که زندانبان‌اش تویی
از شکاف درِ آهنی بپایَم
به زنی دیگر اگر فکر کردم
گُرده‌ام را به تازیانه ببند
از گرسنگی بمیرانَم
ناخن‌هایم را از بیخ بکش

مه‌رویی باش مستبد
بوی زنی دیگر اگر
از یکی شعرم شنیدی
تصویر زنی دیگر اگر
در یکی واژه‌ام دیدی
صدای پای زنی دیگر اگر
از یکی حرف‌ام شنیدی
شعرهایم را کور کن
واژه‌هایم را دار بزن
حرف‌هایم را ترور کن
کتاب‌هایم را در حوض اسید بریز

تسخیرم کن
مرا میهن خود گردان
سوگند به گیسوان‌ات
سلاح بر زمین خواهم گذاشت  
با دسته‌گلی سفید
دست به هوا بر خواهم داشت
 
تسخیرم کن
مه‌رویی باش مستبد
مه‌رویی سنگ‌دل
دیکتاتوری تمام  
دیکتاتوری خون‌آشام

قباد جلی‌زاده
مترجم : رضا کریم مجاور

چشم مستت چه کند با من بیمار امشب


چشم مستت چه کند با من بیمار امشب
این دل تنگ من و این تن بیمار امشب

آخر ای اشک دل سوخته ام را مددی
که به جز ناله مرا نیست پرستار امشب

بیش از این مرغ سحر خون به دل ریش مکن
که به کنج قفسم چون تو گرفتار امشب

سیل اشکم همه دفترچه ی ایام بشست  
نرود نقش تو از پرده ی پندار امشب

بودم امید چو آیی به سرم سایه مهر
آفتابی شود از سایه, پدیدار امشب

بسته شد هر در امید به هر جا که زدیم
چاره جویی کنم از خانه خمار امشب

محتسب خوش دل از آن است که یکباره زدند
کوس رسوایی ما بر سر بازار امشب

رهی معیری

تختی زیر باران


عشق گام‌هایی غمناک است در دل
و ملال پاییزی میان سینه‌ها
ای کودکی که به صدا درمی‌آوری
زنگ‌ دوات را در دلم
از پنجره‌ی قهوه‌خانه می‌بینم چشمان زیبایت را
در میان نسیم سرد
بوسه‌های سخت‌تر از سنگت را حس می‌کنم
ستمگری تو ، محبوب من
و چشمانت دو تخت زیر باران
مهربان باش با من
ای الهه‌ی موخرمایی
مرا آوازی ساز در دلت
و شاهینی گردِ سینه‌‌ات
بگذار ببینم عشق کوچکت را
که در تخت به فریاد می‌آید
من آن فراری‌ام با انگشتان سوخته
با چشمانی ابلهانه‌تر از مرداب
اگر ساکت و غمینم یافتی ، سرزنشم مکن
که من دلداده‌ی تو ام
دلداده‌ی مویت و لباست
و رایحه‌ی ساعدهای طلایی‌ات
محبوب من ، خشمگین باشی یا شاد
خواهش‌زای یا نه‌چندان گرم ، من دلداده‌ی تو ام
ای صنوبر غمین در خون من
از میان چشم‌های شادت
می‌بینم روستایم را
و گام‌های غمینم را میان کشتزارها
می‌بینم تخت خالی‌ام را
و موی طلایی‌ام را فروهشته بر میز
با من مهربان باش
فرشته‌ی کوچک صورتی‌رنگ
می‌روم کمی‌ دیگر تنها و سرگشته
و گام‌های غمینم
رو به آسمان دارد و می‌گرید

محمد الماغوط
ترجمه‌ : احسان موسوی خلخالی

ای به دیدار توام ، دیده گریان مشتاق

ای به دیدار توام ، دیده گریان مشتاق
ز اشتیاق لب لعلت ، به لبم جان مشتاق

دل به سوز تو چو پروانه به آتش مایل
جان به درد تو چو بیمار به درمان مشتاق

جان محبوس تن من به تمنای رخت
عندلیبی است مقفس به گلستان مشتاق

چون بود سبزه پژمرده به باران مشتاق
بیش از آنم من مهجور ، به جانان مشتاق

خسروا بنده به بوسیدن خاک در تو
چون سکندر به لب چشمه حیوان مشتاق

به هوای دل ما ، حسن رخ خوبان است
چون به انفاس صبا ، لاله و ریحان مشتاق

تشنه بادیه چون است به زمزم مایل
بیش از آنست به دیدار تو سلمان مشتاق

سلمان ساوجی

هیچ روزی تکرار نمی‌شود

هیچ روزی تکرار نمی‌شود
هیچ شبی ، دقیقا مثل شب پیش نیست
هیچ بوسه‌ای ، مثل بوسه‌ی قبل نیست
و نگاه قبلی مثل نگاه بعدی
روزها همه زودگذرند
چرا ترس
این‌همه اندوه بی‌دلیل برای چیست ؟
هیچ چیزی همیشگی نیست
فردا که بیاید
امروز فراموش شده است

ویسلاوا شیمبورسکا  
مترجم : بهمن طالبی‌نژاد

بیا جانم

بیا جانم
بیا و دل به مهر کسی بده
که وقتی از تو دور است
هر روز صبح
عکس هایت را
مرور کند
و دلش برایت از دور ضعف رود

بیا مهر کسی را به جان بخر
که وقتی حواست به نگاهش نیست
چشمانش را ببندد
و در دل
آرام دعایت کند

بیا عاشق کسی باش
که هر روز عصر باز هم
عکس هایت را
مرور کند
آنقدر که اینبار طاقتش طاق شود
تلفن را بر دارد و
با شوق به صدایِ بوقِ ممتدی
گوش دهد که انتظار
صدایت را می کشد

بیا دلداده ی کسی شو
که وقتی به او فکر می کنی
دلت برایش هری بریزد
که وقتی بی هوا
تلاقی نگاهش با نگاهت
یکی می شود
انگار به یک باره کسی
نفس کشیدن را برایتان
ممنوع می کند

دوست داشتن هایی هست
که به یکباره اتفاق می افتد
می آید و در دلت جا باز می کند
بیا و باور کن که هنوز
دوست داشتن هایی هست
گم است اما
ناب
آرام است اما
خالص
و بوی ناب خدا می دهد
بیا و باور کن جانم

عادل دانتیسم