ترس از دست دادن

می‌خواستم که به من دروغ بگویی
چون که انسان
فقط از ترس از دست دادن چیزی
دروغ می‌گوید

اورهان پاموک
مترجم : فریبا مرتضایی

دفاع از عشق

قهرمان
گاهی زنی‌ست که
پای همه حرف‌های پشت سرش ایستاده
و برای عشقش می‌جنگد
گاهی مردیست که
تنها و یک تنه با همه می‌جنگد
تا به معشوقه‌اش برسد
برای عشقتان بجنگید
قبل از اینکه دیر بشود
اگر ادعای دوست داشتن دارید
برای تصرف مساحت پیراهنش
برای مرز حلقه آغوشش بجنگید
دفاع از حقتان برای عشق
دفاع مقدسی‌ست

سحر رستگار

فریب شیطان

به اندامم سوگند
به گیسوان بلندم
به لب های خونینم
به دستهایم سوگند
وقتی تو را در آغوش کشیدم
شیطان را فریب دادم

جمانه حداد
ترجمه : بابک شاکر

اکنون چو برگ آخر پاییزی


اکنون چو برگ آخر پاییزی
تب کرده‌ام
در دست‌های سرد تو می‌لرزم
انصاف نیست
گر می‌‌بری
ببر خاکستری را که بر روی سینه‌‌ی من خفته است
اما بدان
که آفاق را خونین خواهی کرد
وقتی از باغ‌های چلچله
خواهی گذشت
و برگ‌های سبز جهان را
خواهی لرزاند
داغ است
هنوز داغ است
خاکستری که از تو
بر روی سینه‌ی من خفته است

رضا براهنی

جوابی برایم ننویس

جوابی برایم ننویس
حرفی نزن
به آغوشت باز خواهم گشت
همچون یتیمی که به تنها سرپناهش باز می‌گردد
باز خواهم گشت
و مو‌های خیسم را
که راه رفتن زیر ناودان‌ها را انتخاب کرده بود
به دستان تو می‌سپارم
تا خشک‌شان کنی

غسان کنفانی

بر نگه سرد من به گرمی خورشید

بر نگه سرد من به گرمی خورشید
می نگرد هر زمان دو چشم سیاهت
تشنه این چشمه ام چه سود خدا را
شبنم مرا نه تاب نگاهت

جز گل خشکیده ای و برق نگاهی
از تو در این گوشه یادگار ندارم
زان شب غمگین که از کنار تو رفتم
یک نفس از دست غم قرار ندارم

ای گل زیبا بهای هستی من بود
گر گل خشکیده ای ز کوی تو بردم
گوشه تنها چه اشک ها فشاندم
وان گل خشکیده را به سینه فشردم

آن گل خشکیده شرح حال دلم بود
از دل پر درد خویش با تو چه گویم
جز به تو درمان درد از که بجویم
من دگر آن نسیتم به خویش مخوانم

من گل خشکیده ام به هیچ نیرزم
عشق فریبم دهد که مهر ببندم
مرگ نهیبم زند که عشق نورزم

پای امید دلم اگر چه شکسته است
دست تمنای جان همیشه دراز است
تا نفسی می کشم ز سینه پر درد
چشم خدا بین من به روی تو باز است

فریدون مشیری

‍شعری برای لوییز


به تو می‌اندیشم عزیزم ، لو
قلب تو پادگان من است
احساس‌هایم گیسوان تو
خاطره‌ی تو جیره‌ی غذایی من

امشب آسمان پر از شمشیر و مهمیز است
توپچی‌ها در مِه سنگین و جنبنده دور می‌شوند

اما من در ژرفنای وجودم
پیوسته چهره‌ی تو را می‌بینم
اهانت زخمِ آتشینِ جرأت است

موزیک نظامی در دل شب
چون آوای تو می‌درخشد
هنگامی که سوار بر اسبم
تو در کنارم یورتمه می‌روی

خمپاره‌های ما مثل اندام تو پر و پیمان هستند
و زلف حنایی رنگ‌ات
به رنگ خمپاره‌ای که در شمال منفجر می‌شود

دست‌هایت را دوست می‌دارم و یادآوری‌های من
هر ساعت موزیک نظامی شادی را به نوا درمی‌آورند
خورشیدها به نوبت می‌خروشند
ما آن مال بند شب‌تاب‌ایم که به ستارگان یورش می‌برند

در دریاچه‌ی ژرف چشمان‌ات
قلب بی‌نوای من غرق می‌شود
و همان‌جا بنیاد می‌نهد
در آب عشق و دیوانگی
ویرانه‌ی خاطره و اندوه را

گیوم آپولینر
مترجم : محمدعلی سپانلو

نیست بی دیدار تو در دل شکیبایی مرا

نیست بی دیدار تو در دل شکیبایی مرا
نیست بی‌گفتار تو در دل توانایی مرا

در وصالت بودم از صفرا و از سودا تهی
کرد هجران تو صفرایی و سودایی مرا

عشق تو هر شب برانگیزد ز جانم رستخیز
چون تو بگریزی و بگذاری به تنهایی مرا

چشمه خورشید را از ذره نشناسم همی
نیست گویی ذره‌ای دردیده بینایی مرا

از تو هر جایی ننالم تو هر جایی شدی
نیست جای ناله از معشوق هر جایی مرا

گاه پیری آمد از عشق تو بر رویم پدید
آنچه پنهان بود در دل گاه برنایی مرا

کرد معزولم زمانه گاه دانایی و عقل
با بلای تو چه سود از عقل و دانایی مرا

سنایی غزنوی

وابسته شدن

به چه‌چیز تو
اینقدر وابسته شدم
به چشمان‌ات
که مرا نگاه نمی‌کنند ؟
یا به قلب‌ات
که مال من نیست ؟

ازدمیر آصف
مترجم : علیرضا شعبانی

قسم به عشق


قسم به پاییزی که در راه است
و به پچ پچ های عاشقانه ی برگ ها
در حال افتادن
قسم به بوسه های آخر
و به باران های گاه و بی گاه
و به آغوش های خالی
قسم به عشق
که من
پاییز به پاییز
باران به باران
آغوش به آغوش دل تنگ توام

سوسن درفش

چه کسی می داند

چه کسی می‌داند
که تو در آغوش کدام بادهایی
چه کسی می‌داند که تو در کدام اقلیم هستی ؟
من بی‌تو در این خاموشی‌ها
مثل یک دیوانه‌ام

جاهد ظریف‌ اوغلو
مترجم : سینا عباسی هولاسو

کاش می شد تکثیر می شدم


کاش می شد تکثیر می شدم
به دوست داشتنت
به چشمهایت
به لبهایت
به دکمه های پیراهنت
کاش می شد
برایت چند دل می شدم
چند قلب می شدم
چند آغوش می شدم
یا چند دیوانه
که بند دلش را بسته به لبخندت
کاش می شد تکثیر می شدم
به نفسهایت
به دستهایت
به آغوشت
لعنتی جان
من برای دوست داشتنت
بی اندازه مَردم

امید آذر

چیزی به‌سان شراب

چیزی به‌سان شراب در این حال‌وهواست
خراب می‌کند انسان را خراب
تو آیا هنوز اشتیاقی به سر داری ؟
این‌که معشوق تو جایی دیگر
و خودت جایی دیگر
رنجور می‌کند انسان را رنجور

چیزی به‌سان شراب در این حال‌و‌هواست
مست می‌کند انسان را مست

اورهان ولی
برگردان : ابوالفضل پاشا

هر خیال بهتر از بی‌خیال شدن است


سلام علاقه‌یِ خوبم
علاقه جانِ من
خوبی ؟
می‌دانم قهری ، من هم قهرم
تو با من قهری و
من با قلمم
با قلمی که از تو نوشت
و قلبم
قلبی که عاشق شد
که عاشقِ تو شد
قلبی که قلم گرفت و
ماندن را ترجیه داد و
تجربه کرد

قهر که بد نیست
هرچه باشد بهتر از رفتن و
دنبال بهانه‌یِ برگشت بودن است
 
می‌دانم علاقه
قهری
تو با من قهر و من با خیلی
اما هرچی فکر کردم
دیدم بودن بهتر از نبودن شدن
و به گور فرستادنِ قلم است
نوشتن عالی‌تر از خسته شدن
و مداد را
شکستن است

دیدم تو را خیال داشتن
بهتر از خیلی تو را نداشتن است
تو را خیال کردن و با تو خوش خیال بودن
بهتر از بی‌خیالی و
هرچه باد آمد و باد رفت و وزید و
هرچه باداباد
شدن است

سلام
علاقه‌ی خوبم
علاقه‌ جانِ من
می‌دانی
هر خیال بهتر از بی‌خیال شدن است

افشین صالحی

آوازی که دوست داشتی

آوازی که دوست داشتی را می خوانم ، عمر من
اگر بیایی و گوش کنی ، عمر من
اگر بیاد آری دنیایی را که در آن زندگی می کردی
بشنو آوازم را ، روح من
سکوت را نمی خواهم ، عمر من
چطور بدون فریاد وفاداریم اثبات می شود ؟
کدام نشان مرا می شناساند ، عمر من ؟
همان گونه ام که از آنِ تو بودم ، عمر من
نه آرام ، نه از یاد رفته ، نه سرگشته
با تاریکی بیا ، عمر من
اگر به یاد می آری این آواز را ، عمر من
اگر باز می شناسی آوازی را که بلد بودی
اگر هنوز هم به یاد می آوری نامم را
در فراسوی زمان و بی زمانی می مانم
نترس از شب ، مه یا باران
به دنبال ردی برو یا که هیچ ردی
از همانجایی که هستی مرا بخوان ، روح من
و صاف به سمتم بیا ، رفیق

گابریلا میسترال
مترجم : کامیار محسنین

ای ردیف غزلم ، ورد زبانم ، نفسم

ای ردیف غزلم ، ورد زبانم ، نفسم
حاکم گستره ی فن بیانم ، نفسم

تو چه کردی که دلم این همه خواهانت شد ؟
حکم کرده است فقط با تو بمانم نفسم

گوشه ی دنج اتاقم شب شعری برپاست
گرم چندین غزل پر هیجان ام نفسم

بیستون چیست ؟ بگو تا دل البرز بِکن
امتحان کن به گمانم بتوانم نفسم

چه شده راحت من ، این همه ناآرامی ؟
غرق تشویش شدی من نگرانم نفسم

بسته ای بار سفر را به کجاها بی من
من که همراه تر از هر چمدانم نفسم

زندگی بی تو اگرمرگ نباشدزجراست
با تو تنظیم شده هر ضربانم نفسم

شب سپید است ، کنارتوتنم نورانی ست
با تو خورشید ترین ماه جهانم ، نفسم

محمدعلی بهمنی

ای پری


ای پری
بافه ای از موهای برکنده شده ات
را به من بده تا در گلدان گریه ام
نگهش دارم
مرا به دوزخت راه بده
تا نشان سپاس سوختنم را
بر سینه مرگ بیاویزم

اکنون بی‌سویی از روشنایی در چشم
راه می‌سپارم و پرپر زدنم
پارو زدن است در مرداب خشکیده

ای پری
باران نخوابید و من نیز
ولی افسوس به تو نرسیدم

ای پری
یقه تمامی نقشه های بزرگ دنیا را
چسبیدم و فریاد زدم
پری‌های همه دنیا به فرهادهای خود رسیدند
پری من چرا به فرهاد خود نرسید ؟
بر همه دنیا فریاد کشیدم
و از غربال من دست ها و
انگشتانی کوچک فرو باریدند

آنگاه قامت راست کردند و
در چشم تندیسی رفتند
در دروازه شهر نیویورک
که کُرده سلطان‌ها را مغمزی می‌کند
در دستی شعله دارد
و با دست دیگر خاک استخوان‌های عاشقان
را بر شعله می‌ریزد

فریاد زدم و از تاریکنای فریاد من
میخ همه خیمه ها بر کنده شدند
و خود را بر سکوی نمایش تمامی
والیان این جهان فرو کوبیدند

اما پری
این قرن ، قرن سکوت است در برابر
سر بریدن پرنده گان بی آشیان
باران نخوابید و من نیز
اما دریغ به تو نرسیدم

شیرکو بیکس
ترجمه : ناصر حسامی

در آن مجلس که جام عشق نوشند

در آن مجلس که جام عشق نوشند
کجا پند خردمندان نیوشند

خداوندان دانش نیک دانند
که مدهوشان خداوندان هوشند

خوشا وقتی که مستان جام نوشین
بیاد چشمه نوش تو نوشند

مکن قصد من مسکین که خوبان
چنین در خون مسکینان نکوشند

برون از زلف و رخسارت ندیدم
که برمه سنبل مه پوش پوشند

هنوزت جادوان در عین سحرند
هنوزت هندوان عنبر فروشند

مگر خواجو که مرغان ضمیرم
ز مستی همچو بلبل در خروشند

نگر کازادگان گرده زبانند
چو سوسن جمله گویای خموشند

خواجوی کرمانی

هزاربار عاشق خواهم شد

دست‌های مرا رها کن
سه سطر خواهم نوشت
در هر سه سطر ، تو

چشم های مرا رها کن
به چهار طرف نگاه خواهم کرد
در هر چهار طرف ، تو

قلب مرا رها کن
هزاربار عاشق خواهم شد
در هر هزاربار ، تو

احمد سلجوق ایلخان
مترجم : ابوالفضل پاشا

عشق

عشق آفریده هیچ خدایی نیست
عشق آفریده تنهایی من و توست
که هزار سال آزگار است
خیال می کنیم
کسی در راه است

مهدیه لطیفی