
حیران مباش
از تصویری که میبینی
از لبهایی که خود را شکل میدهند
از چشمهایی که میپرسند
از رنگهای متغیر پوست
که کمجان در نور خفیف سوسو میزنند
از گونههایی که محو میشوند
تو فقط خودت را دیدهای اینک
خودت را در آینهی یک مرد
گونار اکلوف
مترجم : محسن عمادی





من که تورا دوست نداشتم
ترانه هایی را دوست داشتم
که در شبهای خستگی می خواندیم
خندیدن تو به یک غنچه
شباهت تو به یک گل را دوست داشتم
وستاره ها را دوست داشتم
که شبها ی شهریور در چشمانت ساکن شدند
من که تو را دوست نداشتم
جدایی ات را دوست داشتم
آنگاه که مرا در راه گذاشتی
گلوله ها را دوست داشتم
آنگاه که بسویم شلیک کردی
گریستنت را دوست داشتم
آنگاه که فراموشم کردی
بر پا ماندنم را دوست داشتم
آنگاه که تنهایم را فهمیدم
از پای افتادنم را دوست داشتم
هرگاه که تو را بیاد می آوردم
بی تو بودن را دوست داشتم
مثل دوست داشتن نان
صدایت را آرزو می کردم
مثل آرزوی آب در گرمای تیر ماه
مثل باران عصر گاه
مثل باد شمالی که شبها می وزید
دوست داشتنت را دوست داشتم
من که تو را دوست نداشتم


وقتی که مُردم
بر مزارم گریه مکن
و خاک را با اشکهایت
رنجیده خاطر مکن
بگذار مرغ باران و باد بر من بگریند
اما عزیزم تو نه
اگر گناه یا خطایی از تو سر زده است
دیگر مهم نیست
من تو را بخشیده ام
و اکنون می خواهم در آرامش بیارامم
بگذار ای دل غمگین و مرا تنها بگذار
برو نازنینم ، برو
آلفرد لرد تنیسون شاعر انگلیسی
ترجمه : چیستا یثربی

![]()







من بیمایه که باشم که خریدار تو باشم
حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم
تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری
که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم
خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم
که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم
هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد
که من آن وقع ندارم که گرفتار تو باشم
هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادی
مگر آن وقت که شادی خور و غمخوار تو باشم
گذر از دست رقیبان نتوان کرد به کویت
مگر آن وقت که در سایه زنهار تو باشم
گر خداوند تعالی به گناهیت بگیرد
گو بیامرز که من حامل اوزار تو باشم
مردمان عاشق گفتار من ای قبله خوبان
چون نباشند که من عاشق دیدار تو باشم
من چه شایسته آنم که تو را خوانم و دانم
مگرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشم
گر چه دانم که به وصلت نرسم بازنگردم
تا در این راه بمیرم که طلبکار تو باشم
نه در این عالم دنیا که در آن عالم عقبی
همچنان بر سر آنم که وفادار تو باشم
خاک بادا تن سعدی اگرش تو نپسندی
که نشاید که تو فخر من و من عار تو باشم
سعدی

اصرار میکنی
قلب داری
و من چگونه به تو بفهمانم
که قلب هیچکس
را نمیتوانی تویِ قفسهی سینهاش پیدا کنی
باید ته چشمهایش را بگردی
یا دستهایش را لمس کنی
بعضیها
قلبشان تویِ دستهایِشان میتپد
بعضیها
تویِ چشمهایِشان
و عدهای
انگار
قلبِشان را به لبهایِشان دوختهاند
که در هر بوسهای
میتوانی ضربانِ زندگی را
حس کنی
ولی قلبِ تو
در هیچکدامِ اینها نبود
نه در دستهایت
نه در چشمهایت
نه در لبهایت
اصرار میکنی
قلب داری
و من چگونه به تو بفهمانم
آنچیزی که دکترها
از آن عکس میگیرند
قلب نیست
و درست به همین دلیل است
هیچ ناراحتی قلبی
با عمل جراحی خوب نمیشود
اصرار میکنی
قلب داری
و نمیدانی
هنوز آن قدر دیوانه هستم
که همینگونه دوستت داشته باشم
نسترن وثوقی