
سخن عاشقانه گفتن دلیل عشق نیست
عاشق کم است سخن عاشقانه فراوان
عشق عادت نیست
عادت همه چیز را ویران می کند از جمله عظمت دوست داشتن را
از شباهت به تکرار می رسیم
از تکرار به عادت
از بیهودگی به خستگی و نفرت
نادر ابراهیمی

چه خوش بودی دلا , گر روی او هرگز نمیدیدی
جفاهای چنین از خوی او , هرگز نمیدیدی
سخنهایی که در حق تو , سر زد از رقیب من
گرت میبود دردی , سوی او هرگز نمیدیدی

رهایم ، ای رها در باد
رها از داد و از بیداد
رها در باد

محتسب گوید که بشکن ، ساغر و پیمانه را
غالباً دیوانه می داند ، من فرزانه را
بشکنم صد عهد و پیمان ، نشکنم پیمانه را
این قدر تمیز هست ، آخر من دیوانه را

چیست آن در لب شیرین تو ؟ ای ساقی
بستان جانم و آنمن بچشان ای ساقی
باده پیش آر که در پای تو در خواهم باخت
حاصل کارگه کون و مکان ای ساقی
در ره عشقت ای صنم ، شیفته ی بلا منم
چند مغایرت کنی ؟ با غمت آشنا منم
پرده به روی بسته ای ، زلف به هم شکسته ای
از همه خلق رسته ای ، از همگان جدا منم

اگر
دوست منی
کمکم کن
تا از پیشت بروم
اگر یار منی
کمکم کن
آغاز نمی کردم

تو ای وحشی غزال و هر قدم از من رمیدنها
من و این دشت بیپایان و بیحاصل دویدنها
تو و یک وعده و فارغ ز من هر شب به خواب خوش
من و شبها و درد انتظار و دل طپیدنها
نصیحتهای نیک اندیشیت گفتیم و نشنیدی
چها تا پیشت آید زین نصیحت ناشنیدنها
پر و بالم به حسرت ریخت در کنج قفس آخر
خوشا ایام آزادی و در گلشن دویدنها
کنون در من اگر بیند به خواری و غضب بیند
کجا رفت آن به روی من به شوق از شرم دیدنها
تغافلهای او در بزم غیرم کشته بود امشب
نبودش سوی من هاتف گر آن دزدیده دیدنها
هاتف اصفهانی


روزه یک سو شد و عید آمد و دل ها برخاست
مِی ز خُمخانه به جوش آمد و می باید خواست
نوبه ی زهدفروشانِ گران جان بگذشت
وقت رندی و طرب کردنِ رندان پیداست
چه ملامت بُود آن را که چنین باده خورَد ؟
این چه عیب است بدین بی خردی ؟ وین چه خطاست ؟
باده نوشی که در او روی و ریایی نبوَد
بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست
ما نَه رندان ریاییم و حریفان نفاق
آن که او عالِم سِرّ است بدین حال گُواست
فرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیم
وآن چه گویند روا نیست نگوییم رواست
چه شود گر من و تو چند قدحْ باده خوریم ؟
باده از خون رَزان است ؛ نه از خونِ شماست
این چه عیب است کزآن عیب ، خِلَل خواهد بود
ور بُوَد نیز چه شد ؟ مردم بی عیب کجاست ؟
حافظ

اگر شعرهای من زیباست
دلیلش آن است
که تو زیبایی
حالا
هی بیا و بگو
چنین است و چنان است
اصلاً
مهم نیست
تو چند ساله باشی
من همسن و سال تو هستم
مهم نیست
خانهات کجا باشد
برای یافتنت کافی است
چشمهایم را ببندم
خلاصه بگویم
حالا
هر قفلی که میخواهد
به درگاه خانهات باشد
عشق پیچکی است
که دیوار نمیشناسد
گروس عبدالملکیان


با شمع روی خوبان پروانهای چه سنجد ؟
با تاب موی جانان دیوانهای چه سنجد ؟
در کوی عشقبازان صد جای جوی نیرزد
تن خود چه قیمت آرد ؟ ویرانهای چه سنجد ؟
با عاشقان شیدا ، سلطان کجا برآید ؟
در پیش آشنایان بیگانهای چه سنجد ؟
در رزم پاکبازان عالم چه قدر دارد ؟
در بزم بحر نوشان پیمانهای چه سنجد ؟
از صدهزار خرمن یک دانه است عالم
با صدهزار عالم پس دانهای چه سنجد ؟
چون عشق در دل آمد ، آنجا خرد نیامد
چون شاه رخ نماید فرزانهای چه سنجد ؟
گرچه عراقی ، از عشق ، فرزانهی جهان شد
آنجا که این حدیث است افسانهای چه سنجد ؟
فخرالدین عراقی

وقتی که تو نیستی
دنیا
چیزی کم دارد
من فکر می کنم در غیاب تو
همه ی خانه های جهان خالی ست
همه ی پنجره ها بسته است
اصلا کسی
حوصله آمدن به ایوان عصر جمعه را ندارد
واقعا
وقتی که تو نیستی
آفتاب هم حوصله ندارد راه بیفتد
بیاید بالای کوه
اما دیوارها
تا دل ات بخواهد بلندند
سرپا ایستاده اند
کاری به بود و نبود نور ندارند
سایه ندارند
من قرار بود
روی همین واقعا
فقط روی همین واقعا
تاکید کنم
بگویم
واقعا
وقتی که تو نیستی
خیلی ها از خانه بیرون نمی آیند
واقعا
وقتی که تونیستی
من هم
تنهاترین اتفاق بی دلیل زمین ام
واقعا
وقتی که تونیستی
بدیهی ست که تو نیستی
سید علی صالحی

هنگامه شکوفه نارنج بود و من
با یاد دستهای تو
سرمست
تن را به آن طبیعت عطرآگین
جان را به دست عشق سپردم
با یاد دستهای تو
ناگاه
مشتی شکوفه را بوسیدم
و به سینه فشردم
فریدون مشیری

هیچوقت تو را ترک نمیکنم
حتا اگر
توی این دنیا نباشم
بانوی من
هر وقت
به دوست داشتن فکر میکنم
ابدیت
و تمامی شبها
با نام تو
بر سینهام
سنجاق میشود
میدانی ؟
میدانی از وقتی دلبستهات شدهام
همه جا
بوی پرتقال و بهشت میدهد ؟
هرچه میکنم
چهار خط برای تو بنویسم
میبینم واژهها
خاک بر سر شدهاند
هرچه میکنم
چهار قدم بیایم
تا به دستهات برسم
زانوهام میخمد
نه اینکه فکر کنی خستهام
نه اینکه تاب راه رفتن نداشته باشم
نه
تا آخرش همین است
نگاهت
به لرزهام میاندازد
نزار قبانی

اگر آمدی
خبرم کن
در خانه بمانم
که از اندوه نمیرند
شمعدانیهای منتظر و ماهی های حوض
و لبخندی که بشوق برلبانم میبندد
که تو بیایی ُ کسی خانه نباشد
سیدعلی صالحی

لبخند تو
چون زورقی طلایی
که بر دریای نیلی گذر می کند
از پیش چشمان خیره ی من گذشت
و من به یک باره
زیبایی تو
و تنهایی خود را
یافتم
بیژن جلالی

گفتی گندم ، نوشتم گندمزار
گفتی گل ، نوشتم گلزار
گفتی ستاره ، نوشتم کهکشان
گفتی بیا ، شوریده و دیوانه به سویت دویدم
هر کلامت را به توان ابدیت نوشتم
خواندم ، باور کردم
باور کردم که گندم تو یعنی گندمزار
گلت گلزار، ستاره ات کهکشان
تو تنها یاور تو تنها باور تو بهترین
تو والاترین ، تو مرهم زخمهای شبهای دلتنگی
اما این بار نوبت من است
تو بنویس گندمزار
یک دانه گندم هم بنویسی کافیست
کمی جایمان عوض می شود
نسرین بهجتی

و ما به شما یاد می دهیم
که چه چیزی را ندانید
و کدام خاطره ای خوشتر است
خواب دیدن
این طور که شما می بینید
اصلاًبه صلاحتان نیست
اشک
این طورها که شما می ریزید قطره قطره
اصلاً معنا ندارد
به غلغل چشمه نگاه کنید
مگر از اندوه است
و ما به شما یاد می دهیم
که چه رویاهایی چه زمان هایی خوشتر است
در صورت مردودی
البته چاره نیست
به جهنم نیز می روید
پایان تنفس
به سلول های تان برگردید
شمس لنگرودی