یار با من چون سر یاری نداشت

یار با من چون سر یاری نداشت
ذره‌ای در دل وفاداری نداشت

عاشقان بسیار دیدم در جهان
هیچ‌کس کس را بدین خواری نداشت

جان به ترک دل بگفت از بیم هجر
طاقت چندین جگرخواری نداشت

تا پدید آمد شراب عشق تو
هیچ عاشق برگ هشیاری نداشت

دل ز بی‌صبری همی زد لاف عشق
گفت دارم صبر پنداری نداشت

بار وصلش در جهان نگشاد کس
کاندرو در هجر سرباری نداشت

درد چشم من فزون شد بهر آنک
توتیای از صبر پنداری نداشت

انوری

یا رب سببی ساز که یارم به سلامت

یا رب سببی ساز که یارم به سلامت

بازآید و برهاندم از بند ملامت


خاک ره آن یار سفرکرده بیارید

تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت


فریاد که از شش جهتم راه ببستند

آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت


امروز که در دست توام مرحمتی کن

فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت


ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق

ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت


درویش مکن ناله ز شمشیر احبا

کاین طایفه از کشته ستانند غرامت


در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی

بر می‌شکند گوشه محراب امامت


حاشا که من از جور و جفای تو بنالم

بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت


کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ

پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت


حافظ

رهین لطف کمند توام ، رهام مکن

خوشم به بند تو ، صیدت رها ز دام مکن

رهین لطف کمند توام ، رهام مکن


تو را قسم به حریم شکیب و حرمت صبر

که با شتاب خود این عشق را حرام مکن

سر ستاره مبر زیر پای ظلمت شب
چراغ صاعقه را برخی ظلام مکن

به کینه می گسلد از امیدمان رگ و پی
تو را که گفت این تیغ در نیام مکن ؟

تو را که گفت که مگشا دریچه بر رخ گل ؟
تو را که گفت به رنگین کمان سلام مکن ؟

به غیر مهر مخواه از سرشت ویژه ی خویش
از آفتاب به جز آفتاب وام مکن

مجال عیش به قدر دمی و بازدمی است
به غیر عشق از این فرصت اغتنام مکن

هنوز مانده که یاس من و تو غنچه کند
تو را که گفت که این باغ را تمام مکن ؟

حسین منزوی

بر درش مردم و آن خاک ، بر اعضای من است

بر درش مردم و آن خاک ، بر اعضای من است
هم بدان خاک درآید و ، مشویید مرا

عاشق و مستم و رسوایی خویشم ، هوس است
هر چه خواهم که کنم ، هیچ مگویید مرا

خسروم من : گلی ازخون دل خود رسته
خون من هست جگر سوز ، مبویید مرا

ترسم از بوی دل سوخته ناخوش گردد
مرسانی به وی ای باد صبا بوی مرا

برسرکوی تو فریاد که از راه وفا
خاک ره گشتم و برمن گذری نیست ترا

دارم آن سر که سرم در سر کار توشود
با من دلشده هر چند سری نیست ترا

دیگران گرچه دم از مهر و وفای تو زنند
به وفای تو که چون من دگری نیست ترا

امیر خسرو دهلوی

با چشمهایم تو را نفس بکشم

می خواهی با انگشتانم
روی تنت نقاشی کنم
بعد توی آینه نشانت دهم
که در بهشت ایستاده ای
با سیبی گاز زده ؟
می شود اگر دستم خط خورد
از اول شروع کنم ؟
اصلاً می شود از بهشت برویم
تا ببینی چیزی کم نیست ؟

می خواهی با چشمهام
تو را نفس بکشم
که دلت بریزد و لبهات بلرزد ؟

می خواهی کف دستت را بو کنم
ببینم بوی کدام گیاه کمیاب
در سرم می پیچد امروز ؟

می خواهی بنشینی توی بغلم
که برات کتاب بخوانم ؟
می شود آرام بنشینی و گوش کنی ؟
می شود آنقدر نفسهات نریزد روی گردنم ؟
آه
می شود دیگر کتاب نخوانیم ؟

می شود آنقدر بوسم کنی
که یادم برود دلم چی می خواست ؟

عباس معروفی

تنهایی

باید باور کنیم
تنهایی
تلخ‌ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست
روزهای خسته‌ای
که در خلوت خانه پیر می‌شوی
و سال‌هایی
که ثانیه به ثانیه از سر گذشته است
تازه
تازه پی می‌بریم
که تنهایی
تلخ‌ترین بلای بودن نیست
چیزهای بدتری هم هست
دیر آمدن
دیر آمدن

چارلز بوکوفسکی

با دلت مرا بخوانی

همه ی این ها برای توست
تا لبخندی بزنی
و من
آرام بگیرم

ساز دست هایم را کوک کرده ام
تو را می شناسند
مگر می شود
خاطره باشد و تو نباشی  ؟

کافی ست
نه با چشم
با دل ات
من را بخوانی

سیدمحمد مرکبیان

نگاه روان پرور تو کو ؟

ای نازنین ، نگاه روان پرور تو کو ؟
وان خندهٔ ز عشق پیام آور تو کو ؟


ای آسمان تیره که اینسان گرفته ای

بنما به من که ماه تو کو ؟ اختر تو کو ؟


ای سایه گستر سر من ،‌ ای همای عشق

از پا فتاده ای ز چه ؟ بال و پر تو کو ؟


ای دل که سوختی به بر جمع ، چون سپند

مجمر تو را کجا شد و خاکستر تو کو ؟


آخر نه جایگاه سرت بود سینه ام ؟

سر بر کدام سینه نهادی سر تو کو ؟


ناز از چه کرده ای ، چو نیازت به لطف ماست ؟

آخر بگو که یار ز من بهتر تو کو


سودای عشق بود و گذشتیم ما ز جان

اما گذشت این دل سوداگر تو کو ؟


صدها گره فتاده به زلف و به کار من

دست گره گشای نوازشگر تو کو ؟


سیمین ، درخت عشق شدی پاک سوختی

اما کسی نگفت که خاکستر تو کو ؟

سیمین بهبهانی

تلخ کنی دهان من قند به دیگران دهی

تلخ کنی دهان من قند به دیگران دهی

نم ندهی به کشت من آب به این و آن دهی


جان منی و یار من دولت پایدار من

باغ من و بهار من باغ مرا خزان دهی


یا جهت ستیز من یا جهت گریز من

وقت نبات ریز من وعده و امتحان دهی


عود که جود می‌کند بهر تو دود می‌کند

شیر سجود می‌کند چون به سگ استخوان دهی


برگذرم ز نه فلک گر گذری به کوی من

پای نهم بر آسمان گر به سرم امان دهی


عقل و خرد فقیر تو پرورشش ز شیر تو

چون نشود ز تیر تو آنک بدو کمان دهی


در دو جهان بننگرد آنک بدو تو بنگری

خسرو خسروان شود گر به گدا تو نان دهی


جمله تن شکر شود هر که بدو شکر دهی

لقمه کند دو کون را آنک تواش دهان دهی


گشتم جمله شهرها نیست شکر مگر تو را

با تو مکیس چون کنم گر تو شکر گران دهی


گه بکشی گران دهی گه همه رایگان دهی

یک نفسی چنین دهی یک نفسی چنان دهی


مفخر مهر و مشتری در تبریز شمس دین

زنده شود دل قمر گر به قمر قران دهی


مولانا

جاودانی باد این رؤیای رنگینم

گر چه با یادش ، همه شب
تا سحر گاهان نیلی فام ، بیدارم
گاهگاهی نیز ، وقتی چشم بر هم می گذارم
خواب های روشنی دارم ، عین هشیاری
آنچنان روشن که من در خواب
دم به دم با خویش می گویم که : بیداری ست
بیداری ست ، بیداری
اینک ، اما در سحر گاهی ، چنین از روشنی سرشار
پیش چشم این همه بیدار، آیا خواب می بینم ؟
این منم ، همراه او ؟ بازو به بازو
مست مست از عشق ، از امید ؟
روی راهی تار و پودش نور ، از این سوی دریا
رفته تا دروازه خورشید ؟
ای زمان ، ای آسمان ، ای کوه ، ای دریا
خواب یا بیدار ، جاودانی باد این رؤیای رنگینم

فریدون مشیری

ترک ام نکن

ترک‌ام نکن
ترک‌ام نکن
باید فراموش کرد
هرآنچه را که می‌توان
به فراموشی سپرد
هرآنچه را که گریخته‌است دیگر از دست
باید فراموش کرد روز و روزگاری را
که به کژفهمی گذشت
باید فراموش کرد
زمان‌های از دست‌رفته را
و لحظه لحظه‌هایی را
که هر‌ازگاه
با کوبش سوال‌ها
قلب شادمانی را
آماج تیرها می‌کنند

ترک‌ام نکن
ترک‌ام نکن
ترک‌ام نکن
ترک‌ام نکن

من برایت
مرواریدهای باران
به ارمغان می‌آورم
از سرزمین‌هایی دور
که هیچگاه بارانی در آن نمی‌بارد
زمین را می‌کاوم
حتی پس از مرگ‌ام
تا اندام‌ات را بپوشانم
با ردایی از طلا و نور
من برایت
عالمی به پا خواهم کرد
که پادشاه‌اش عشق باشد
قانون‌اش عشق باشد

شاهبانویش تو باشی


ادامه مطلب ...

دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگ است

دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگ است

ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ است


برادران طریقت نصیحتم مکنید

که توبه در ره عشق آبگینه بر سنگ است


دگر به خفیه نمی‌بایدم شراب و سماع

که نیکنامی در دین عاشقان ننگ است


چه تربیت شنوم یا چه مصلحت بینم

مرا که چشم به ساقی و گوش بر چنگ است


به یادگار کسی دامن نسیم صبا

گرفته‌ایم و دریغا که باد در چنگ است


به خشم رفتهٔ ما را که می‌برد پیغام

بیا که ما سپر انداختیم اگر جنگ است


بکش چنان که توانی که بی مشاهده‌ات

فراخنای جهان بر وجود ما تنگ است


ملامت از دل سعدی فرونشوید عشق

سیاهی از حبشی چون رود که خودرنگ است


سعدی

با من بیا

با من بیا
مگو کجا
تنها
بامن بیا
با من بیا تا درد ، تا زخم
با من بیا تا نشانت دهم
عشقم را آغاز از کجاست
با من بیا
با من بیا تا خونی از لبم چکید
تا خونی که از سکوتم
تا مرگ
با من بیا تا دوباره به نوشداروی تو
روئینه
جانی تازه بگیرم
تا شرابی باشی
که عشقی را سیراب می کند
با من بیا تا طعم آتش را دوباره احساس کنم
آتشی از خون و میخک
آتشی از عشق و شراب

پابلو نرودا

آی ای زن

آی ای زنی که دل به تو سپرده‌ام
پا بر هر سنگی که بگذاری شعر مُنفجر می‌شود
آی ای زنی که در رنگ‌پریدگی‌ات
همه‌ی غمِ درخت‌ها را داری
آی ای زنی که خلاصه می‌کنی تاریخَم را
و تاریخِ باران را
باهم که باشیم تبعیدگاه هم زیباست

نزار قبانی

بوسه

بوسه بر پیشانی ، شوربختی را می سترد
بر پیشانی ات بوسه می زنم
بوسه بر چشمها ، بی خوابی را می زداید
بر چشمانت بوسه می زنم
بوسه بر لب ها ، ژرف ترین عطش هارا می نشاند
بر لبانت بوسه می زنم
بوسه بر سر خاطره ها را می روبد
بر سرت بوسه می زنم

مارینا تسوتایوا

با عشق

به خارزار جهان ، گل به دامنم ، با عشق
صفای روی تو ، تقدیم می کنم ، با عشق

درین سیاهی و سردی بسان آتشگاه
همیشه گرمم ، همیشه روشنم با عشق

همین نه جان به ره دوست می فشانم شاد
به جان دوست ، که غمخوار دشمنم با عشق

به دست بسته ام ای مهربان ، نگاه مکن
که بیستون را از پا در افکندم ، با عشق

دوای درد بشر یک کلام باشد و بس
که من برای تو فریاد می زنم با عشق

فریدون مشیری

چنان که ما عاشقیم

چه کسی چنان که ماعاشقیم
عاشق تواند بود ؟
بگذار بوسه ها مان
یک به یک جاری شوند
تا گلی بی معنا
مفهومی دوباره یابد
بگذار عشقی را عاشق باشیم
که شمایلش تا قلب زمین رسوخ کرده باشد
عشق را دوباره بنا کن
عشق مدفون زمستانی را
که در نیستان یکی خزان سرگشود
و اکنون
از میان ابدیت لب های مدفون
عبور می نماید

پابلو نرودا

آرزو کردن

برایت رویاهایی آرزو می‏کنم تمام نشدنی
و آرزوهایی پرشور
که از میانشان چندتایی برآورده شود
برایت آرزو می‏کنم که دوست داشته باشی
آنچه را که باید دوست بداری
و فراموش کنی
آنچه را که باید فراموش کنی
برایت شوق آرزو می‏کنم . آرامش آرزو می‏کنم
برایت آرزو می‏کنم که با آواز پرندگان بیدار شوی
و با خنده‏ ی کودکان
برایت آرزو می‏کنم دوام بیاوری
در رکود ، بی ‏تفاوتی و ناپاکی روزگار
بخصوص برایت آرزو می‏کنم که خودت باشی

ژاک برل

سه کبریت روشن

سه کبریت ، یک به یک در شب روشن شد
اولی برای دیدن تمامی صورت تو
دومی برای دیدن چشمانت
سومی برای دیدن لبانت
و بعد تاریکی غلیظ برای اینکه
به خاطر بسپرم همه را
زمانی که تو را در میان بازوانم گرفته ام
 
ژاک پره ور

دیار چشمانت

اگر نشانی ام را بپرسند
می گویم
تمام پیاده رو های جهان
اگر گذرنامه بخواهند
چشمان تو را نشانشان می دهم
می دانم که سفر کردن به دیار چشمانت
حقِ طبیعی تمام مردمِ دنیاست

نزار قبانی