لبت نه گوید و پیداست می گوید دلت آری
که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری
دلت می آید آیا از زبانی این همه شیرین
تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری
نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را
که عاشق ازعیار افتاده در این عصرعیاری
چه می پرسی ضمیر شعرهایم کیست ؟ آن من
مبادا لحظه ای حتی مرا این گونه پنداری
تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت
به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری
چه زیبا میشود دنیا برای من اگر روزی
تو از آنی که هستی ای معما پرده برداری
چه فرقی می کند فریاد یا پژواک جان من
چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری
صدایی ازصدای عشق خوشتر نیست حافظ گفت
اگرچه بر صدایش زخم ها زد تیغ تاتاری
محمدعلی بهمنی
تمام شعرهایی که سرودهام
دیباچهی کتابیست
که با تو میآغازد
نگریستن به تو
همچون خیرهماندن به کاغذیست سفید
که مهیاست برای هر چیزی
نگریستن به تو
همچون نگاه کردن به آب است
و شرم کردن است
از چهرهای که میبینی
نگریستن به تو
همچون انکار تمام رویدادهای اتفاقی
و فهم یک معجزهست
نگریستن به تو
همچون
ایمان آوردن است به آفریدگار
ییلماز اردوغان
ترجمه : علیرضا شعبانی

ای باد ، از آن بهار خبر ده که تا کجاست
دزدیده زان نگار خبر ده که تا کجاست
گر هیچ در رهی گذرانش رسیده ای
یک ره از آن سوار خبر ده که تا کجاست
من همچو گل بسوختم از آفتاب غم
آن سرو سایه دار خبر ده که تا کجاست
من ز آب دیده شربت غم نوش می کنم
آن لعل خوشگوار خبر ده که تا کجاست
خونم ز غم چو نافه بماند اندرون پوست
آن زلف مشکبار خبر ده که تا کجاست
جانم چو سرمه سوده شد از سنگ آرزو
آن چشم پر خمار خبر ده که تا کجاست
ای پیک تیز رو برو ، آن یار را بپرس
کز من برفت یار ، خبر ده که تا کجاست
ای مرغ نامه بر ، پر تو گر نوشته شد
باز آی زینهار خبر ده که تا کجاست
خسرو که این حدیث ز یاری شنیده ای
بر پر ، وزان دیار خبر ده که تا کجاست
امیرخسرو دهلوی

ای زیبایی
که به تلخی ها شیرینی می بخشی
به دلمان خوش آمدی
آمدی و
خشم مان را
به شاخه های پر شکوفه بدل کردی
حالا چه فرقی دارد که بر زندگی مان
باران سنگینی ببارد
یا که برف
بعد از آن که عشق را آموختیم
همه ی فرداها
به رنگ تلخی هم که باشد
مهم نیست
عدنان یوجل
مترجم : مجتبی نهانی

تو میدانی
شبها از خواب پریدن و
دنبال تو گشتن یعنی چی ؟
نه ، نمیدانی
بی قراری روز را هم نمیدانی
من اما این بلا را دوست دارم
که آوار خیالت بر سرم باشد
دوست دارم
خودم را در این خرابی
آوارهات ببینم
نبودنت را ولی دوست ندارم
این دیگر خارج از توان من است
رنجهای دنیا را
به یک لبخندت میخرم
این تسخیر فناناپذیر را دوست دارم
همین که بدانم میآیی
لباسهام را عوض میکنم
به خودم عطر میزنم
آماده و منتظر
جلو در میایستم
و به انتهای خیابان نگاه میکنم
انتظارت را دوست دارم
گفتم که
ته خیابان را دوست دارم
عباس معروفی

دو دستت را به من بسپار
که با آن ها
دلِ خود را نگه دارم
محمود درویش
مترجم : احسان پرسا

از وقتی دوستت دارم
حس می کنم
همه آسمان ها از آن من است
همه جاده ها
از وقتی دوستت دارم
حس می کنم
شعرها
همه ی شعرها عاشقانه تر شدند
از وقتی دوستت دارم
حس می کنم
خدا دارد با من راه می رود
سر می گذارد روی شانه های من
از وقتی دوستت دارم
لعنتی
می دانستم که دوستت دارم
ولی نمی دانستم
این قدر دوستت دارم
محمد جنت امانی

بیهوده آزاد می کنم
هوس های کولی ام را
از حضور سلطه گر نامحسوست
بیهوده با تبر حمله ور می شوم
به سایه ات
که بر دیوار زندگی ام افتاده است
دیوار ویران می شود و
سایه ات همچنان می ماند
از آن زنانی نیستم که عشق را
به پنکه ای زنگ زده تبدیل می کنند
که جز چرخیدن در سقف انتظار
هنر دیگری ندارد
حال آنکه عشق تو
مرا رها می سازد
حتی از عشق تو
اما دلم می خواست چهره ات
اولین چهره ای باشد که به من می نگرد
با نخستین نفس های گرم سال نو
غاده السمان
مترجم : زهرا ابومعاش

من آفتاب مى خواهم
اندازه اى
که دلم روشن شود
اندازه اى
که اتاقم هر شب
روز شود
دست خالى برنگرد
چشم روشنى این همه سال
کمى طلوع کن
کامران رسول زاده

چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی
به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی
ز تو دارم این غمِ خوش به جهان ازا ین چه خوشتر
تو چه دادیَم که گویم که از آن بهاَم ندادی
چه خیال میتوان بست و کدام خواب نوشین
به از این درِ تماشا که به روی من گشادی
تویی آن که خیزد از وی همه خرمی و سبزی
نظرِ کدام سروی ؟ نفسِ کدام بادی ؟
همه بوی آرزویی مگر از گل بهشتی
همه رنگی و نگاری مگر از بهار زادی
ز کدام ره رسیدی ز کدام در گذشتی
که ندیده دیده رویت به درونِ دل فتادی
به سرِ بلندت ای سرو که در شبِ زمینکن
نفسِ سپیده داند که چه راست ایستادی
به کرانههای معنی نرسد سخن چه گویم
که نهفته با دل سایه چه در میان نهادی
هوشنگ ابتهاج

تو به سکوت وا نخواهی داشت
نه روحم را ، نه خونم را و نه صدایم را
لب هایم دیگر از هم باز نمی شوند
جز برای گفتن نامت
و اگر از گل سرخ حرف می زنم
از توست
یا اگر از نان ، عسل ، شن یا از خودم
حرف میزنم
تو پس تمام کلماتم هستی
لبریزشان می کنی ، می سوزانی ، تهی میکنی
تو آب دهانم هستی و دهانم
حتی سکوتم از تو مضطرب است
آلن برن
ترجمه : اصغر نوری

من خسته چون ندارم ، نفسی قرار بیتو
به کدام دل صبوری ، کنم ای نگار بیتو
ره صبر چون گزینم ، من دل به باد داده
که به هیچ وجه جانم ، نکند قرار بیتو
صنما به خاک پایت ، که به کنج بیت احزان
به ضرورتم نشیند ، نه به اختیار بیتو
اگرم به سوی دوزخ ، ببرند باز خوش خوش
بروم ولی به جنت ، نکنم گذار بیتو
سر باغ و بوستانم ، به چه دل بود نگارا
که به چشم من جهان شد ، همه زرنگار بیتو
نفسی به بوی وصلت ، زدنم بهست جانا
که چنین بماند عمری ، من دلفگار بیتو
تو گمان مبر که سعدی ، به تو برگزید یاری
به سرت که نیست او را ، سر هیچ یار بیتو
سعدی

دنیا را روشن کن
به زندگی طعمی ببخش
تاببینی که عشق
چقدر میتواند آزادت کند
دنیا را روشن کن
مرا ببین
و ببین که دوست داشتن چقدر میتواند شادت کند
تو میگویی که بال در آورده ای
پس به بالهایت بیاموز که پرواز کنند
بدون اینکه بپرسند چرا
به بالهایت یاد بده
که زندگی کنند
که دوست داشته باشند
دنیا را روشن کن
که دوستی را شاد کنی
بلند شو
نگاه کن
با چشمهایت ، دنیا را روشن کن
شل سیلور استاین
مترجم : چیستا یثربی

دوستت دارم برای خودت
برای چشم هایت
برای دستهایی که نامهربانی را بلد نیست
برای باور یک احساس
برای خالی نماندن یک عشق
برای جای جای پای تو بروی برف ها
که زمستانم را بهاری میکند
برای امیدی که با تو همیشه پابرجاست
برای تمام فرداهایی که بی تو سپری نمیشود
دوستت دارم برای خودم
برای درکنار تو نشستن
و با تو به آرامش رسیدن
برای اعتمادی که هرلحظه هربار
زندگی می بخشد دوباره
برای قاب عکس روی دیوار
که بی بوسه نمی ماند
برای حضورت که شبهای تار را مهتابی میکند
برای خودم ، برای خودت
برای یک عمر باتو بودن
دوستت دارم
حاتمه ابراهیم زاده

چگونه می توان به تو رسید ؟
اهل بهشتی ؟
به سجده ی خدایان می نشینم
اهل دوزخی ؟
زمین را می پوشانم از کفر
چگونه می توان به تو رسید ؟
پوستم را بیرقت می کنم
اگر شهری به تاراج رفته باشی
عبدلله پشیو شاعر کرد عراق
ترجمه : آرش سنجابی

ای کاش تو می دانستی
چقدر دلتنگ توام
ای کاش تو می دانستی
چقدر شبها تو را بیدارم
ای کاش تو می دانستی
چقدر شبنم از چشمانم جاری است
ای کاش تو می دانستی
چقدر نسیم مژه های مرا
چقدر باد جای پای ترا
چقدر ترنم نامت لبان مرا
در گلدان دلم می کارد
ای کاش تو می دانستی
که چقدر دلتنگ توام
چقدر خورشید نگاه گرم ترا
در دلم جاودانه می کند
ای کاش تو میدانستی بهار چشمانت
چقدر پاییز دلم را سبز می کند
ای کاش تو می دانستی
چقدر لحظه ها کوتاهند و گذرا
خوشبختی ها چقدر اندکند و گریزان
ای کاش تو می دانستی
که چقدر دلتنگ توام
ای کاش تو می دانستی
در پشت این چهره چروک
در پشت این دستان لرزان
در پشت این گیسوان سفید
در پشت این لبان ترک خورده
در پشت این زمان های رفته
چه قلبی نهفته است
که تو را بی نهایت دوست می دارد
ای کاش تو می دانستی
سرالله گالشی

شب را
از زنانى بپرس
که تنها گذاشته شدهاند
زیرا که شبها همه چیز
چند برابر مىشود
مسلم یوکسل شاعر ترکیه
ترجمه : سیامک تقی زاده

تو راست می گفتی
تکرار ، بلای جان هر آغوشی ست
آن روز ها
ما فقط برای هم حجم بودیم
و تمام دوستت دارم ها
حرف بودند
بگذریم
خواستم بگویم
اولین شب تنهایی
زیاد سخت نبود
دارم بدون تو صبحانه می خورم
رسول ادهمی

عشقی که نه مالِ من است نه تو
کشتزارِ پرچین کشیده ای ست که در او شدیم
و تو از آن بیرون رفتی زود
وَ من کاهلانه در او خانه کردم
حالا من از آن تو نگاهت می کنم
تو از آن بیرون
گیج گیج آن دور و بر را گز می کنی و
حالا می آیی نزدیکتر که ببینی
آیا هنوز هستم آن جا ، مانده و مبهوت
پاتریتسیا کاوالی
ترجمه : محمدرضا فرزاد