چون زلف توام جانا ، در عین پریشانی

چون زلف توام جانا ، در عین پریشانی
چون بادِ سحرگاهم ، در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

خواهم که تو را در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم تو را مانم ، تو اشک مرا مانی

در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی

من زمزمه عودم تو زمزمه‌پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی

از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغی که نمی‌بینی ، دردی که نمی‌دانی

دل با من و جان بی‌تو ، نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من ، نستانم و بستانی

ای چشم رهی سویت ، کو چشم رهی جویت ؟
روی از منِ سرگردان شاید که نگردانی

رهی معیری

دلتنگی

گمان می‌برم که تلخ‌ترین احساس درد و رنج
ناشی از عشقی یک‌سویه
یا اندوه مرگ
شیرین‌تر از آن هنگام است که
حرارت عشق سرد و سردتر می‌شود
شیرین‌تر از آن هنگام است که
شکوه و زیبایی عشق
که روشن‌بخش روزها و شب‌ها است
در روزمره‌گی‌ها‌ کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر می‌شود
شیرین‌تر از آن هنگام است که
گوش‌ها برای شنیدن کلام عشق نیست
دست‌ها برای در آغوش‌گرفتن معشوق نیست
و هیچ اشتیاقی برای ادامه‌ی راه نیست
و خاطرات روزگار رفته زنده می‌شوند
شیرین‌تر آز آن هنگام است که
آرزوهای بر باد رفته هم‌چنان اصرار به ماندن دارند
و قلب هم‌چون ساعتی از کار افتاده است
و زندگی را طعم و عطر و رنگی نیست

و زمان
زمان گریستن است
اگر بتوانی
امّا اشک‌ها ، بار این اندوه را به دوش نمی‌کشند
و با چشمانی خشک و غم‌بار باید که با زند‌گی مواجه شوی
درهای گشوده را نمی‌توان دید
آن هنگام که چشم‌ها خیره به درهای بسته است
حقیقت را بپذیر
زند‌گی ادامه دارد

الا ویلر ویلکاکس
مترجم : احسان قصری ، مینا توکلی

حاشا که جز هوای تو باشد هوس مرا

حاشا که جز هوای تو باشد هوس مرا
یا پیش دل گذار کند جز تو کس مرا

در سینه بشکنم نفس خویش را به غم
گر بی غمت ز سینه بر آید نفس مرا

فریاد من ز درد دل و درد دل ز تست
دردم ببین وهم تو به فریاد رس مرا

گیرم نمی دهی به چومن طوطی شکر
از پیش قند خویش مران چون مگس مرا

زین سان که هست میل دل من به جانبت
لیلی تو میل جانب من کن ، که بس مرا

گفتم که باز پس روم از پیش این بلا
بگرفت سیل عشق تو از پیش و پس مرا

ای اوحدی ، هوای رخ او مکن دلیر
بنگر که چون گداخته کرد این هوس مرا ؟

اوحدی مراغه ای

از من نپرس چه خبر ؟

از من نپرس چه خبر ؟
جز تو چیزی مهم نیست
چون تو شیرین ترین خبرم هستی
و گنجینه های دنیا بعد از تو
ذرات غبارند
از وقتی تو را شناختم
رؤیای سپیده دم و سیمای گل و رنگ درختان را به یاد ندارم
صدای دریا و نوای موج و آوای باران را به یاد ندارم
ای تقدیری که در روحِ روح خانه کرده ای و شکل زمان را ترسیم می کنی
و روزم را با تار و پود عشق می بافی
از من نپرس که چه خبر ؟

سعاد الصباح
ترجمه: نرگس قندیل زاده

هرگز نگو خداحافظ

هرگز نگو خداحافظ
خداحافظی با تو
سلام گفتن به در به دری هاست
و در آغوش کشیدن
تمام تنهایی ها
ترس ها
سرگشتگی ها

یغما گلرویی

دریا آرزوی آبی من است

دریا آرزوی آبی من است
با آوای مغمومش
و باد کلام شیرینم
که گونه ات را می بوسد و
لای گیسویت می پیچد

شب سکوت توست
و روز لبخندت
شب هایی که بی تو می گذرند
از گیسوی تو درازترند

فکرت قوجا
مترجم : رسول یونان

آدم که دیوار نیست

آدم که دیوار نیست
که هر روزش با جاى خالى کسى پر شود
و دم نزند
رهایش که کنى
از حدش که بگذرد
صدایى که نباشد
گوشى که نشنود
چشمى که نبیند
آغوشى که نباشد
تمام مى شود
ساده و آرام دست دلش را مى گیرد و
تا ته دنیا
دردهایش را قدم مى زند

امیر وجود

لرزش قلب

در این دنیا
یک نفر هست که می توانستم
تمامی این اشعار را
برایش بفرستم
اما چه ؟
بگذار لب ها
لبخندی تلخ بگشایند
و قلب من یکبار دیگر بلرزد

آنا آخماتووا
مترجم : احمد پوری

چه کیفی می دهد

چه کیفی دارد
کسی باشد
که وقتی نام کوچکت را
از ته دل صدا می زند
لبخندی رویِ لبانت نقش ببندد
و تو آرام بگویی جانم
به گمانم اینطور که باشد
تو حتی عاشق نامت می شوی
که از طرز صدا کردنش بفهمی
اسمت که هیچ
حتی وجودت
مالکیتش به اشتراک گذاشته شده
بینِ تو و اوی زندگی ات
چه لذتی دارد صدایی مدام
نامت را تکرار کند و
تا تو جانم بگویی
بگوید امان از حواس پرتی
یادم رفت چه می خواستم بگویم
دوباره نامت را تکرار کند
و تو بدانی اینبار هم به شوق
شنیدن جانم از زبانت صدایت کرده
همیشه ابراز علاقه
با گفتن جانم ، عزیزم ، عشقم
نیست
گاهی تمامی شیرینیِ یک حس
در گفتنِ نام
آن هم با میم مالکیت
خلاصه می شود
تو هیچ می دانی
با همین سادگی های کوچک
اما دوست داشتنی
می شود خوشبخت بود و زندگی کرد ؟

عادل دانتیسم

عاشقانه های کهنه

‍سپس شب می‌شد
و ما به ستاره‌ها خیره می‌شدیم
تو
دنبال بزرگ‌ترین ستاره می‌گشتی
و من غرق در تو
پیِ چشمانت می‌گشتم

سردمان می‌شد
اما زیبا بود
آن روزهای دیر و دور
آن عاشقانه‌ها که دیگر کهنه شده‌اند

تورگوت اویار
مترجم : سیامک تقی زاده

یاد تو می وزد ولی بی خبرم ز جای تو

یاد تو می وزد ولی بی خبرم ز جای تو
کز همه سوی می رسد نکهت آشنای تو

عمر منی به مختصر ، چون که ز من نبود اثر
زنده نمی شدم اگر از دم ، جان فزای تو

گرچه تو دوری از برم همره خویش می برم
شب همه شب به بسترم ، یاد تو را به جای تو

با تو به اوج می رسد معنی دوست داشتن
سوی کمال می رود عشق به اقتفای تو

خواجه که وام می دهد ، لطف تمام می دهد
حسن ختام می دهد شعر مرا برای تو

خاک درت بهشت من ، مِهر رُخت سرشت من
عشق تو سرنوشت من راحت من ، رضای تو

حسین منزوی

عشق ، اما می‏ ماند

بسان گرگ ‏ها در فصل‏ های خشک
همه جا  می روییدم
باران را دوست می ‏داشتیم
پاییز را می‏‏ پرستیدیم
و حتی روزی هم
به فکر آن افتادیم
نامه تشکرآمیزی به آسمان بفرستیم
و جای تمبر را
به جای  آن برگ پاییزی بچسبانیم

ما باور داشتیم که کوه ‏ها فناپذیرند
دریاها فتاپذیرند
تمدن ها فناپذیرند
عشق ، اما می‏ ماند

و ناگه جدا شدیم
او کاناپه ‏های بلند را دوست داشت
و من کشتی‏ های بلند را
او شیفته نجوا وآه‏ کشیدن‏ ها در قهوه‏ خانه‏ ها بود
و من عاشق پریدن وفریاد کشیدن در خیابان‏ ها
با این حال
بازوانم در امتداد هستی
در انتظار اوست

محمد الماغوط
مترجم : غسان حمدان

مه من هنوز عشقت دل من فکار دارد

مه من هنوز عشقت دل من فکار دارد
تو یکی بپرس از این غم که به من چه کار دارد

نه بلای جان عاشق شب هجرتست تنها
که وصال هم بلای شب انتظار دارد

تو که از می جوانی همه سرخوشی چه دانی
که شراب ناامیدی چقدر خمار دارد

نه به خود گرفته خسرو پی آهوان ار من
که کمند زلف شیرین هوس شکار دارد

مژه سوزن رفو کن نخ او ز تار مو کن
که هنوز وصله دل دو سه بخیه کار دارد

دل چون شکسته سازم ز گذشته های شیرین
چه ترانه های محزون که به یادگار دارد

غم روزگار گو رو پی کار خود که ما را
غم یار بی خیال غم روزگار دارد

گل آرزوی من بین که خزان جاودانیست
چه غم از خزان آن گل که ز پی بهار دارد

دل چون تنور خواهد سخنان پخته لیکن
نه همه تنور سوز دل شهریار دارد

شهریار

آن هنگام که خواهان عشق اند

آن هنگام که خواهان عشق اند
زیباترین واژه ها را می آورند
برای نفوذ در قلب ها
و آنگاه که می خواهند بروند
پی کمترین بهانه ها هستند
برای شکستن دلها

نزار قبانی
مترجم : حسین مویسات

آغوش تو

نه برای بوسیدن ات
نه برای عطر پیراهن ات
نه برای تنهایی ام
نه ...

آغوش تو وطن من است
می خواهم در وطنم بمیرم

بابک زمانی

تو کیستی ؟

تو کیستی ؟
تو را نمی شناسم
چهره تو را
کجا دیده ام ؟
کسی شبیه تو را
دوست داشته ام
اما
فراموشم کرد

تو را فراموش کرده ام
برای چه برگشته ای ؟
مرا به حال خویش
رها کن
جز سرشک چشم هایم
از تو
نصیبی ندارم
کسی را که دوست داشته ام
انتظار داشتم
که مرا
دوست بدارد

اما رهایم کرد و
به من
خیانت کرد
زخم عمیقی بر من زد و رفت

تو را
با درد و مشقت
فراموش کردم
تو را بخدا
مرا از آزارهایت ، خلاص کن

من از او
آرامشی ندیدم
از او
نصیبم
فقط درد و غم بود

وقتی تو را
دیدم
انگار مرگم فرا رسید
وقتی
چشم های تو را
دیدم
بغض گلویم را فشرد و گریستم

چرا آمدی ؟
چه چیزی تو را
به آمدن مجاب کرد ؟
این قلبم
قلبی را که تو بر آن زخم زدی
همچنان زخمش
تازه است و هنوز درد می کشم

 احمد المیالی
ترجمه : صالح بوعذار

دوست داشتن

تو را
هر لحظه به خاطر می آورم
بی هیچ بهانه ای
شاید
دوست داشتن همین باشد

بیژن جلالی

مرزهای دیوانگی

یک پیاده رو
وسط عصر اردبیهشت می خواهم
که شانه به شانه ات
تمام خیابانها را پرسه بزنم
تو بگویی دوستت دارم
و من قدم به قدم
شهر را به جنون بکشم
بی گمان مرزهای دیوانگی
از اردبیهشت می گذرد

راحله جمالیان

عزیزکم

در آخرین نامه ات از من پرسیده بودی
که چه سان تو را دوست دارم؟
عزیزکم ، همچون بهار
که آسمان کبود را دوست دارد
همچون پروانه ای در دل کویر
یا زنبوری کوچک در عمق جنگل
که به گل سرخی دل داده است
و به آن شهد شیرین اش
آری ، من اینگونه تو را دوست دارم
همچون برفی بر بلندای کوه
یا چشمه ای روان در دل جنگل
که تراوش ماهتاب را دوست دارد

عزیزکم
آنگونه که خودت را دوست داری
آنگونه که خودم را دوست دارم
همانگونه دوستت دارم

 شیرکو بیکس
 ترجمه : بابک زمانی

عطر صدای تو

عطر صدای تو
تلفن را برداشته
عطر صدای تو دلتنگم می‌کند
انگار پرتقالی را که بارها چیده‌ام
بچینم
و منتظر باشم
عده‌ای برای شکستن شاخه‌هایم بیایند
صدای تو
پونه‌ی خشک است در دستانم
که هرچه بیشتر خردش می کند
بیشتر عطرش زندگی را برمی‌دارد

تو از همه به من نزدیکتر بودی
و رفتنت مرا از همه غمگین‌تر کرد
به من بگو آخرین شاخه چطور می‌شکند ؟

دهانم را از کدام جمله پر کنم
که وقتی دیدمت
به کار بیاید
دهانِ یک ناودان
مگر جز باران با چیز دیگری هم پر می‌شود ؟

تنهایی
زنگ زدنِ آهن است
در اشکال متفاوت باران

من که آدم آهنی نبودم
چرا این‌ همه پوسیدم

عطر صدای تو
تلفنی که یکبار صدایت را شنیده
برداشته بود
تو تلفن را برده بودی
با ته‌ مانده‌ی صدایت
و چیزی به نام شنیدن نبود

صدایت را برده‌ای
و می ترسم میان این همه غریبه
انگار درخت سیبی هستم
که میان باغ آلبالو کاشته اند

سیدرسول پیره