منتظرم

منتظرم
در چنان حال‌وهوایی بیا
که چشم پوشیدن از تو
ممکن نباشد

اورهان ولی
مترجم : ابوالفضل پاشا

رویای تو و خواب من

گاهی از رویای تو می گذرم
گیرم که نمی بینی
و گاه از خواب های من تو می گذری
افسوس که نمی بینم

بیژن نجدی

خیلی خوب است

خیلی خوب است
وقتی که صبح
تنهای تنها بیدار شوی
و مجبور نباشی به کسی بگویی
که دوست‌شان داری
وقتی که دیگر دوست‌شان نداری

ریچارد براتیگان
مترجم : مسعود ضرغامیان

غنچه ای در دستم

غنچه ای در دستم
غنچه ای در وسط حنجره ام
غنچه ای در حرکاتم ، کلماتم ، قلبم
غنچه ای روی لبت
غنچه ای روی تنت
غنچه ای روی هوسها و نفسهایت
غنچه ها می خواهند
در هوایی که پر از رایحه ی خواستن است
آخرین حد شکفتن را فریاد کنند

عمران صالحی

دوستت داشتم گرچه اعترافت نکردم

دوستت داشتم گرچه اعترافت نکردم
از همان آغاز و از همان دیرباز
در هر لحظه شوق من بودی و هر دم
 نغمه ام در هر آهنگم
هر آن که چهره ی غربیه ای بینم
که زیبایی در آن خانه دارد
آن را موهبتی پنهانی
از نام تو می دانم
تمام جذبه صداها و صورت ها
که من در تو می بینم
نیستند مگر خاطره های دستچین شده ام
کز حریم تو می چیدم

جان کلر شاعر انگلیسی

سوگند به موی تو که از کوی تو رفتیم

سوگند به موی تو که از کوی تو رفتیم
از کوی تو آشفته تر از موی تو رفتیم

بگذار بمانند حریفان همه چون ریگ
ما آب روانیم که از جوی تو رفتیم

وصل تو به آن منت جانکاه نیرزد
تا دوزخ هجر تو ز مینوی تو رفتیم

چون آن سخن تلخ که ناگاه شبی رفت
از آن لب شیرین سخنگوی تو رفتیم

ای عود شبی ما و تورا سوخت به بزمی
هنگام سحر حیف که چون بوی تو رفتیم

زین پیش نماندیم که آزرده نگردی
چون عاشقی و دوستی از خوی تو رفتیم

سیمین بهبهانی

من که اصلا عاشق تو نشدم

‍من که اصلا عاشق تو نشدم
عاشق ترانه هایی شدم
که در آن غروب های خسته باهم می خواندیم
عاشق لبخندت ، بادیدن یک شکوفه
و عاشق شباهت عجیب ات به گلها ها شدم
دیگر اینکه عاشق ستار ه ها شدم
وقتی شبهای جولای ، در چشمهایت فرود آمدند
منکه ، اصلا تو را دوست نداشتم
جدایی را دوست داشتم
وقتی مرا بدرقه می کردی
گلوله هارا دوست داشتم
وقتی به طرفم شلیک کردی
گریه را دوست داشتم
وقتی فراموشم کردی
وقتی از تنهایی ام باخبر می شدی
عاشق سرپا ایستادن شدم
وعاشق ازپا افتادنم شدم  

ادامه مطلب ...

تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است

تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است
یک منزل از آن بادیه‌ی عشق مجاز است

در عشق اگر بادیه‌ای چند کنی طی
بینی که در این ره چه نشیب و چه فراز است

سد بلعجبی هست همه لازمه عشق
از جمله یکی قصه‌ی محمود و ایاز است

عشق است که سر در قدم ناز نهاده
حسن است که می‌گردد و جویای نیاز است

این زاغ عجب چیست که کبک دریش را
رنگینی منقار ز خون دل باز است

این مهره‌ی مومی که دل ماست چه تابد
با برق جنون کاتش یاقوت گداز است

وحشی تو برون مانده‌ای از سعی کم خویش
ورنه در مقصود به روی همه باز است

وحشی بافقی 

عشق آدم را غرق می کند

عشق همیشه آدم را 
در خودش غرق می کند
حالا تو هر چقدر هم که بگویی
شناگر ماهری هستی
عشق آدم را غرق می کند
غرق در دلتنگی
غرق در تنهایی
و تو بهترین ناجی دنیا هم که باشی
نمی توانی خودت را نجات دهی
عشق همیشه
آدم را در خودش غرق می کند

نسترن وثوقی

زن ها اگر بخواهند

زن ها اگر بخواهند
مى توانند تن خویش را در آغوش فشرده
و خود را دوباره به دنیا بیاورند

ادیب جان سور
ترجمه : سیامک تقی زاده

زیباترین درد من

شاید باید بگریزم
از دوست داشتن
از تو
آن گونه که در من تنیده ای
آن گونه که من دوستت دارم
زیباترین درد من
تو را در تمام تنم فریاد می خواهم

بهار می آید
شهر
از سنبل و سبزه و گندم می گویند
از شکوفه های آلو
بنفشه لرزان بهاری من
من به بوی
 تو قانع ام
آغاز بهار من است
نگاه تو

شیرزاد حسنی

چه زیباست اینجا

چه زیباست اینجا
نرمه بادی سرد
برف ترد
صبحی سردتر از دیروز
گدازه های سرخ گل رز
بر سر بوته ای سفید از برف
وسعت جادویی برف
جای دو جفت پا تا دور دید
یادآور گام های من و تو
از روزهایی دور

آنا آخماتووا

شما جسورتر از من باشید

شما جسورتر از من باشید
ستاره‌های جهان را میان زن‌ها قسمت کنید
که در زمانه من زن‌ها
نصیب ساده یک سوسوی ستاره نمی‌بردند

کلید هستی خضری را
به دست بچه‌های جهان بسپارید
قفس نسازید
که مرغ عشق و قناری
به بال خویش بیایند کنار پنجره‌تان

در آن زمان که جهان گل شد
دگردیسی شیوع یافت
شما هم شبانه بال در آوردید
مرا به یاد بیارید
مرا که عاشق معراج‌های شرق کهن بودم

رضا براهنی


یک شعر خوب

یک شعر خوب
مثل آب تگری است
که به آن احتیاج داری

یک شعر خوب
ساندویج داغ بوقلمون است
وقتی که گرسنه ای

یک شعر خوب
تفنگی است
آنگاه که اوباش تو را
در تنگنا قرار داده اند

یک شعر خوب
چیزی است که به تو اجازه می دهد
تا درخیابان های مرگ گام برداری

یک شعر خوب
می تواند مرگ را
چون کره ی داغ آب کند

یک شعر خوب
می تواند درد را قاب بگیرد
و قاب را به دیوار بیاویزد

یک شعر خوب
می تواند بگذارد تا پای تو
چین را لمس کند

یک شعر خوب
می تواند فکر شکسته ای را
به پرواز درآورد

یک شعر خوب
می تواند بگذارد تا تو
با موتزارت دست بدهی

یک شعر خوب
می تواند بگذارد تا تو
با شیطان تاس بریزی
و از او ببری

یک شعر خوب
می تواند کارهای زیادی بکند
و بسیاری از آن کارهای مهم

یک شعر خوب
می داند کی پایان یابد

چارلز بوکوفسکی

نفرین ابد بر تو که آن ساقی چشمت

نفرین ابد بر تو که آن ساقی چشمت
دُردی‌کشِ خمخانه‌ی تزویر و ریا بود

پرورده‌ی مریم هم اگر چشم تو می‌دید
عیسای دگر می‌شد و غافل ز خدا بود

نفرین ابد بر تو که از پیکرِ عمرم
نیمی که روان داشت ، جدا کردی و رفتی

نفرین ابد بر تو که این شمعِ سحر را
در رهگذر باد رها کردی و رفتی

نفرین به ستایشگرت از روز ازل باد
کاینگونه تو را غرّه به زیبایی خود کرد

پوشیده ز خاک ، آینه‌ی حسن تو گردد
کاینگونه تو را مست ز شیدایی خود کرد

این بود وفاداری و این بود محبت ؟
ای کاش نخستین سخنت رنگ هوس داشت

ای کاش که آن محفلِ دل‌ساده فریبت
بر سردر خود ، مهر و نشانی ز قفس داشت

دیوانه برو ، ورنه چنان سخت به بندم
صورتگر تو ، زحمت بسیار کشیده

تا نقش تو را با همه نیرنگ ، به صد رنگ
چون صورت بی‌روح ، به دیوار کشیده

تنها بگذارم که در این سینه ، دل من
یک‌چند ، لب از شکوه‌ی بیهوده ببندد

بگذار که این شاعر دلخسته هم از رنج
یک لحظه بیاساید و یک‌بار بخندد

ساکت بنشین تا بگشایم گره از روی
در چهره‌ی من ، خستگی از دور هویداست

آسوده گذارم که در این موجِ سرشکم
گیسوی به هم ریخته بر دوش تو پیداست

من عاشقِ احساسِ پر از آتش خویشم
خاکستر سردی چو تو ، با من ننشیند

باید تو ز من دور شوی تا که جهانی
این آتش پنهان شده را باز ببیند

معینی کرمانشاهی

گل آبی

گلی آبی رنگ برای تو برگزیدم
از سمفونی امواج مرده بر ساحل
از سوخته بلورین مدار جغرافیایی دره
از رطوبت کلاله ذرت
از بوهای شیرین برگهای پوسیده
از ترانه‌های حزن آلود صدف‌های دریایی

تا با آخرین نفس گلی پژمرده
شرح پریشانی قلبم را
با تو حکایت کنم

آه، غنودن بدون در آغوش کشیدن تو
بدون تماشای سر تو بر بالش من
چه گردابی خواهد شد
وقتی که به خوابی عمیق فرو می‌روی

بامداد
بدون گفتن صبح بخیر به تو
بدون بوسیدن شراره لب‌های تو
چه بامدادی خواهد شد

گلی بی پناه را
گل پژمرده لانه سرنگون شده پرستوی مهاجر را
گهواره سینه‌ام را
نجوای نسیم را
ستاره بی‌شمار مردم چشم‌ام را
گل آبی رنگ عشقی شکست خورده را
گل گریان مجسمه‌ای فراموش شده در پارک را

ماتم دشت‌های لم یزرع را
سه سیم ساکت آینده‌ای شکسته را
گل ستمگر تن به بوی تو آغشته‌ام را

گل سر سخت جدایی را
گل تنهای دلبستگی را
برای تو به ارمغان آورده‌ام

تا آن زمان که فراموشم کردی
مانند غم سنگین عشقی
بر یقه پیراهن‌ات بماند

آیتن موتلو
مترجم : صابر مقدمی

بوی زلف یار آمد یارم اینک می‌رسد

بوی زلف یار آمد یارم اینک می‌رسد
جان همی آساید و دلدارم اینک می‌رسد

اولین شب صبحدم با یارم اینک می‌دمد
وآخرین اندیشه و تیمارم اینک می‌رسد

در کنار جویباران قامت و رخسار او
سرو سیمین آن گل بی خارم اینک می‌رسد

ای بسا غم کو مرا خورد و غمم کس می نخورد
چون نباشم شاد چون غمخوارم اینک می‌رسد

مدتی تا بودم اندر آرزوی یک نظر
لاجرم چندین نظر در کارم اینک می‌رسد

دین و دنیا و دل و جان و جهان و مال و ملک
آنچه هست از اندک و بسیارم اینک می‌رسد

روی تو ماه است و مه اندر سفر گردد مدام
همچو ماه از مشرق ره یارم اینک می‌رسد

بزم شادی از برای نقل سرمستان عشق
پسته و عناب شکر بارم اینک می‌رسد

من به استقبال او جان بر کف از بهر نثار
یار می‌گوید کنون عطارم اینک می‌رسد

عطار نیشابوری

دنیای بوسه ی من

تو را در تاریکی می بوسم
بی آنکه
بدنم بدنت را لمس کند
پرده را چنان می کشم
 که حتی مه
نتواند پای درون اتاق بگذارد
تا در مرگ حتمی همه چیز
دنیایی تازه رخ بنماید
دنیای بوسه ی من

خوان رامون خیمنس
مترجم : اعظم کمالی

من پیامبرِ مردمی هستم

من پیامبرِ مردمی هستم
که بت‌پرست خواهند شد
تمامِ تو
یک روز
در ازدحام
بر قلبِ من
نازل شد
پس از آن
به غارِ تنهاییِ خود رفتم
و با تبرِ بتِ بزرگ
بازگشتم
کسانی که
با رسالتِ من
به تو ایمان می‌آورند
دشمنم می‌شوند
از نیلِ سینه ات
عبور می‌کنم
و آنسوی اعجاز
با دستِ نجات‌یافتگان
پیشِ چشمِ پدرم
به صلیب کشیده خواهم شد
با پیراهنی
که تو آن را
از روبرو دریده‌ای

افشین یداللهی

و اما عشق‌ورزی کنید

و اما عشق‌ورزی کنید
بی شهوت ، فقط عاشقانه
منظور من از عشق چیزی نیست مگر
بوسه‌هایی آرام روی لب
روی گردن ، روی شکم
روی پشت
گزگز لب‌ ، دست‌هایی درهم‌آمیخته
چشمی خیره در چشم دیگری
منظورم من از عشق
 آغوش تنگی‌ست برای یکی‌شدن
تن‌هایی در حبس‌هم ، جان‌هایی در برخورد با هم
نوازشی روی زخم‌ها
پیراهن‌هایی کنده شده با ترس
بوسه‌هایی بر ناتوانی‌ها
بر نشانه‌های زندگی‌ای
که تا این لحظه اشتباه سپری شده‌ست
منظورم از عشق
 حرکت انگشتان بر تن است
خلق صورفلکی
استنشاق عطر
دل‌هایی که هم‌زمان می‌تپند
دم‌هایی که با یک ریتم برمی‌آیند
و سپس لبخند‌ها
و صداقت‌ها
برای بعد از مدتی که دیگر هیچ‌‌کدام از اینها نیستند
منظورم من این‌ست
عشق‌ورزی کنید و شرم‌سار نباشید
چرا که عشق هنر است و شما
شاهکارید

آلدا مرینی
مترجم : اعظم کمالی