من فقط می خواهم
همان جایی باشم که تو هستی
تنها می خواهم به تو اعتماد کنم
و دوستت داشته باشم
و در کنار تو باشم
تنها با تو
در درون تو
در حوالی تو
در تمام مکان هایی که به ذهن خطور می کند
و نمی کند
دوست دارم همان جایی باشم
که تو هستی
فریدا کالو
مترجم : اعظم کمالی

حالا که دارم
با عطر خیالت مست می شوم
بانو امان بده
بیا کار دیگری را شروع کن
اصلا بیا تو عاشق باش
بگذار من در خیالت باشم
خیال تو رویایی تر است
شبیه همان عطری
که آغشته به موهایت
عطر بهار نارنج
بانو
عطر خیال شما ماندگارتر است
می شود شما را بویید ؟
شب بوها ، خوشبوترند
عرفان یزدانی
سفر دور دنیا
سفری ناچیز است
در برابر سفری که
همراهِ تو می روم
هر روز بیشتر
هر روز افزون تر دوستت دارم
سقفِ من جایی ست که
تو زندگی می کنی
ژان کوکتو
مترجم : هنگامه هویدا

مرور زمان
جای زخم دل را خوب نمی کند
بلکه کرخت می کند
طوری که نه نمک بر آن اثر دارد نه نوازش
تنها حاصل مرور زمان
فقط این است که عاقلت می کند
حواست را شش دانگ جمع می کند
که از یک نقطه دو بار گزیده نشوی
و تنهایی با شرف از این نقطه شروع می شود
نسرین بهجتی
اگر عشقِ واقعی است
پس به همان روشی با آن رفتار کن که
با یک گیاه رفتار میکنی
تغذیهاش کن و در برابر باد و باران
از او محافظت کن
باید هر کاری را که میتوانی کاملاً انجام دهی
اما اگر عشقِ واقعی نیست
در این صورت بهترین کار این است که
به آن بیتوجهی کنی تا پژمرده شود
هیرومی کاواکامی
مترجم : مژگان رنجبر
از میان همه شغل های جهان
عاشقی را برگزیدم
که شغلی تمام وقت است
کارفرمایی به جز خداوند ندارم
وهمکارم با درخت که می روید
و با خورشید که می تابد
و با زمین که می گردد
همه روزها روز عشق است
و نه پنج شنبه ها تعطیلم
و نه جمعه ها
شغلم حقوق ثابتی ندارد
بیمه و بازنشستگی هم
اما تا بخواهی مزایا دارد
و چه مزیتی از آن بالاتر
که کارمند کوچکی باشی
در سازمانی که خدا اداره اش می کند
عرفان نظرآهاری
عشق به آخر خواهد رسید
پیش از آنکه من به عشق برسم
همچون زندان خواهماش دید
گلها را میبینم
چنان زیبا
که گویی راه میروند
و چشمان گریان
کنارشان پرپر میشوند
عشق به آخر خواهد رسید
اما من خواهم گفت
در شبهایی از
ملافه ، پلک ، باد و زنجره
من در روزِ تن تو وارد شدهام
خواهم گفت
که از تو زیستهام
و در آن حال میمیرم
که گلبرگ به گلبرگ
از پلههای خاطره پایین میروم
آلن برن شاعر فرانسه
مترجم : اصغر نوری

غیر از این داغ که در سینه سوزان دارم
چه گل از گلشن عشق تو به دامان دارم ؟
این همه خاطر آشفته و مجموعه ی رنج
یادگاری ست کزان زلف پریشان دارم
به هواداری ات ای پاک نسیم سحری
شور و آشفتگی گرد بیابان دارم
مگذر ای خاطره ی او ز کنارم مگذر
موج بی ساحل اشکم سر طوفان دارم
خار خشکم مزن ای برق به جانم آتش
که هنوز آرزوی بوسه ی باران دارم
غنچه آسا نشوم خیره به خورشید سحر
من که با عطر غمت سر به گریبان دارم
شمع سوزانم و روشن بود از آغازم
که من سوخته سامان چه به پایان دارم
شفیعی کدکنی
برای دیدنِ آن روز
فقط چشمانتظار خواهیم بود
و صبحِ یکروز
شکوفههایی را به رنگِ سبز خواهیم دید
مثل این است که آسمان و کرانهاش
و دریا و کرانهاش
در حالِ آماده شدن هستند
و صبحِ یکروز
بهارِ تمامیِ بهارها بر سروروی ما خواهد ریخت
این بهار تنها روزهای خوشبختی را
به اینسو به آنسو میکشد
در ساحلِ یک رودخانه خواهیم بود و
تا جاییکه چشم کار میکند
چمنزارِ پایانناپذیر
و در حینِ آن خوشبختی
گوسفندی که در سکوت میچرد
در این بهار با شادمانی از تهِ دل خواهیم خندید
فرشتهیی از آنجا دستِ خود را
به سوی ما دراز خواهد کرد
تو مرا رها مکن ای قلبِ من
و تو ای قلبِ من
از زیباترین امیدها به من بگو
ضیا عثمان صبا شاعر ترکیه
مترجم : ابوالفضل پاشا

دردا که یار در غم و دردم بماند و رفت
ما را چو دود بر سر آتش نشاند و رفت
مخمور باده طرب انگیز شوق را
جامی نداد و زهر جدائی چشاند و رفت
گفتم مگر بحیله بقیدش در آورم
از من رمید و توسن بختم رماند و رفت
چون صید او شدم من مجروح خسته را
در بحر خون فکند و جنیبت براند و رفت
جانم چو رو به خیمه روحانیان نهاد
تن را در این حظیره سفلی بماند و رفت
خون جگر چون در دل من جای تنگ یافت
گلگون ز راه دیده ز صحرا براند رفت
گل در حجاب بود که مرغ سحرگهی
آمد بباغ و آنهمه فریاد خواند و رفت
چون بنده را سعادت قربت نداد دست
بوسید آستانه و خدمت رساند و رفت
برخاک آستان تو خواجو ز درد عشق
دامن برین سراچه خاکی فشاند و رفت
خواجوی کرمانی

نامش بر زبانم
هر بار که سخن می گویم
شکلش مقابل چشمانم
به هر کجا که می نگرم
هر شب و روز
گویی این روح اوست
که در من گام بر می دارد
گویی این او نیست
که مرا کشته است
من او را کشته ام
و با خود به هرجا می برم
فیلیپ آیرز شاعر انگلیسی
ترجمه : چیستا یثربی

همیشه باید فاصله ات را
با بعضی آدم ها حفظ کنی
آن ها وقتی توی ویترینند
جذاب ترند
تو وقتی پشت شیشه باشی
در امان تری
اگر سعی کنی نزدیکشان شوی
خیلی چیزها می فهمی
در مورد جنسشان
قد و اندازه شان
هویتشان
ضربه می خوری
دلخور می شوی
ناامید می شوی
یادت باشد
بعضی آدم ها
فقط به دردِ
از دور تماشا شدن می خورند
پریسا زابلی پور

قادر نیستم با کلمات بیان کنم
حسرتی که در من است
در کلمات نمیگنجد
اما در خالی آغوش گشودهام
در جریان خون رگهای بازوانام
در هر ضربان قلب من
تو طنینانداز میشوی
عبور می کنی
دوباره به من بازمیگردی
و تا ابد میمانی
تو از عمق وجودم
سرچشمه میگیری
اما هر نفس
در سرمای وجود من
یخ میزند
منجمد میشود
و به یادم میآورد
تو همان کسی هستی
که دوباره و دوباره
مرا ترک گفت
هالینا پوشویاتوسکا
مترجم : مرجان وفایی

بعضی گریه ها شعر نمی شوند
موسیقی هم همینطور
بعضی درد ها را نمی توان نوشت
نمی توان سرود
بعضی بغض ها
میانِ اینهمه شعر
به هیچ صراطی مستقیم نیستند
به گمانم
بعضی جاها
فقط باید مرد
مریم قهرمانلو

دلم میخواست
ده هزار کتاب خوانده بودم
تا میتوانستم
سخن زیبایی بگویم به تو
در این لحظه
اوغوز آتای
مترجم : علیرضا شعبانی

ساده بودم
ساده بودن
فریضهی الاهی ست
مثل نماز خواندن
مثل تو را دوست داشتن
مثل خندههات
مثل اسم قشنگت
و من
در همین سادگی
عاشقت شدم
ساده بودم ؟
نه
خودم
موهات را ریختم دور صورتت
گوشوارههات را
خودم آبی کردم
یک ماتیک سرخ کشیدم به لبهات
بوسیدمت
آنقدر که این هیجان سرخ در رگهام بگردد
بعد
منتظرت شدم
و هیچ در اتاق تنهایی نخوابیدم
و هیچ خودم را بغل نکردم
و هیچ از بغل خودم جدا نشدم
تاریک بود
و پیرهنم بوی تو میداد
بوی تو در سینهی پیرهنم
دگمه دگمه باز میشد
زندگی آغاز میشد
میآمدی
میرفتی
انگشتهات
و من
هیچ نمیخواستم
جز تو
که بیایی بروی
نروی
اصلاً کجا بروی ؟
عباس معروفی
اگر به خاطر زیبایی
دوست ام می داری
دوستم مدار
خورشید را دوست بدار
با گیسوان زرینش
اگر به خاطر جوانی
دوستم می داری
دوستم مدار
به بهار عشق بورز
که هر ساله جوان است
اگر به خاطر دارایی
دوستم می داری
دوستم مدار
پری دریایی را دوست بدار
که مروارید و یاقوت بسیار دارد
اگر دوستم می داری
به خاطر عشق
پس هر آینه دوستم بدار
دوستم بدار هماره
من هماره عاشق ات خواهم بود
فردریش روکرت

به سوی ما گذار مردم دنیا نمیافتد
کسی غیر از غم دیرین به یاد ما نمیافتد
منم مرغی که جز در خلوت شبها نمینالد
منم اشکی که جز بر خرمن دلها نمیافتد
ز بس چون غنچه از پاس حیا سر در گریبانم
نگاه من به چشم آن سهی بالا نمیافتد
به پای گلبنی جان دادهام اما نمیدانم
که میافتد به خاکم سایه گل یا نمیافتد
رود هر ذره خاکم به دنبال پریرویی
غبار من به صحرای طلب از پا نمیافتد
مراد آسان به دست آید ولی نوشین لبی جز او
پسند خاطر مشکل پسند ما نمیافتد
تو هم با سروبالایی سری داری و سودایی
کمند آرزو برجان من تنها نمیافتد
نصیب ساغر می شد لب جانانه بوسیدن
رهی دامان این دولت به دست ما نمیافتد
رهی معیری

چونان قهوهخانهای کوچک
در خیابان غریبان است عشق
می گشاید درهایش را
بر همگان
عشق چونان
قهوهخانهای است
که زائرانش کم و زیاد میشوند
بر حسْب بغض آسمان
چون ببارد
باران
چون معتدل گشت هوا
ملال گیرند و کم شوند
آهای
بانوی غریب
من اینجا مینشینم
در گوشهای
چشمانات چه رنگاند ؟
نامات چیست ؟
هنگامی که از من عبور میکنی
و من در انتظار تو نشستهام
چهگونه صدایت کنم؟
عشق قهوهخانهای است کوچک
دو جام شراب سفارش میدهم
و شرابام را
شرابات را
مینوشم
چتری و دو کلاه
بر میدارم
اینک باران
می بارد
بیش از هر روز دیگری
میبارد
و تو
وارد نمیشوی
سرانجام به خویش میگویم
شاید آن زنی
که در انتظارش بودم
در انتظارم بود
یا در انتظار مرد دیگری
در انتظار من و او
و هرگز او را
مرا
نشناخت
و به خویش می گفت
من اینجا
در انتظار توام
چشمهایت چه رنگاند ؟
چه شرابی مینوشی ؟
نامات چیست ؟
و هنگامی که از روبرویام
میگذری
چهگونه صدایت کنم
چنان قهوهخانهای
کوچک است
عشق
محمود درویش
مترجم : صالح بوعذار

ساقی نداده ساغر چندان نموده مستم
کز خود خبر ندارم در عالمی که هستم
از بس قدح کشیدم در کوی می فروشان
هم جامه را دریدم، هم شیشه را شکستم
خورشید عارض او چون ذره برده تابم
بالای سرکش او چون سایه کرده پستم
کام دلم تو بودی هر سو که میدویدم
سر منزلم تو بودی هر جا که مینشستم
تیغش جدا نسازد دستی که با تو دادم
مرگش ز هم نبرد عهدی که با تو بستم
کیفیت جنون را از من توان شنیدن
کز عشق آن پری رو زنجیرها گسستم
ترسم کز این لطافت کان نازنین صنم راست
گرد صمد نگردد نفس صنمپرستم
سنگین دلی که کردهست رنگین به خون من دست
فریاد اگر به محشر دامن کشد ز دستم
از هر طرف دویدم همچون صبا فروغی
لیکن به هیچ حیلت از بند او نجستم
فروغی بسطامی