عقل ز دست غمت دست به سر می‌رود

عقل ز دست غمت دست به سر می‌رود

بر سر کوی تو باد هم به خطر می‌رود


در غم تو هر کجا فتنه درآمد ز در

عافیت از راه بم زود بدر می‌رود


از تو به جان و دلی مشتریم وصل را

راضیم ار زین قدر بیع به سر می‌رود


گرچه من اینجا حدیث از سر جان می‌کنم

نزد تو آنجا سخن از سر و زر می‌رود


جان من از خشک و تر رفته چو سیم است لیک

شعر به وصف توام چون زر تر می‌رود


نیستی آگه ز حال کز صف عشاق تو

حال چو خاقانیی زیر و زبر می‌رود


خاقانی

عشق دو خط موازی

به تو تکیه کرده‌ام

و از درخت تنت
شاخه‌های مهربانی مرا دربر گرفته‌اند
 
مباد که به تو اعتماد کنم
آنگاه که دستانم را فشردی
ترسیدم مبادا که انگشتام را بدزدی
و چون بر دهانم بوسه زدی
دندانهایم را شمردم ، گواهی می دهم بر ترسهایم
 
دوستت می دارم
اما خوش ندارم که مرا دربند کنی
بدانسان که رود
خوش ندارد
در نقطه‌ای واحد ، از بسترش اسیر شود در بند کردن رنگین‌کمان

از آنرو که براستی دوستت دارم
ما ، در همان رودخانه ، دیگربار
آب‌بازی خواهیم کرد در بند کردن لحظه‌ی هراسها
 
تو سهل و ممتنعی
چون چشمه‌ که به دست نمی آیی
مگر آنگاه که روان شودسهل و ممتنع

برای تو چونان صدف می گشایم
و رویاهای تو با من به لقاح می نشینند
و مروارید سیاه و بی‌تای تو را بارور می شوم

ما باید که پرواز کنیم چون دو خط موازی
با هم ، که به هم نمی پیوندند
که نیز از یکدیگر دور نمی شوند
و عشق ، همین است عشق دو خط موازی

غاده السمان

دوست داشتن تو

راستش را می‌گویم
آه ، که دوست داشتن تو
چنین که دوستت دارم
چه دردآور است

با عشق تو
هوا آزارم می‌دهد
قلبم
و کلام نیز

پس چه کسی خواهد خرید
یراق ابریشمین
و اندوهی از قیطان سپید
تا برایم دستمالهای بسیار بسازد ؟

آه ، که دوست داشتن تو
چنین که دوستت دارم
چه دردآور است

فدریکو گارسیا لورکا

مطمئن باش بانوی من

مطمئن باش بانوی من
برای ناسزا نیامده ام
برای آن که تو را بر طناب دار غضب هایم
آونگ کنم نیامده ام
نیامده ام تا با تو دفتر های قدیمی را
دوباره خوانی کنم

من مردی هستم که
دفترهای گذشته ی عشق خود را به دور می افکند
و دوباره به آنها رجوع نمی کند

آمده ام از تو تشکر کنم
به خاطر گل های اندوهی که در تنم کاشته ای
از تو آموختم که گل های سیاه را دوست بدارم
و آنها را در گوشه ی اتاقم آویزان کنم

قصد نداشتم
رسوایی یا ورق های مغشوش را کشف کنم
ورق هایی که دو سال با آنها بازی کرده بودی

برای تشکر آمده ام
از فصل های اشک ریزانم
شب های دراز اندوهم
و همه ی ورق های زردی که بر عرصه ی زندگی ام نثار کردی
اگر نبودی
نه لذت نوشتن بر ورق های زرد را می آموختم
و نه لذت اندیشیدن با رنگ زرد را
و نه لذت عشق ورزی با رنگ زرد را

نزار قبانی

مست شوم

بگذار که تا می‌خورم و مست شوم
چون مست شوم به عشق پا بست شوم

پابست شوم به کلی از دست شوم
ار مست شوم نیست شوم ، هست شوم

فروغی بسطامی

گناه

چه دلپذیراست
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم ، تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس

فدریکو گارسیا لورکا

به خاطر تو

 به خاطر تو
در باغهای سرشار از گلهای شکوفنده
من
از رایحه بهار زجر می کشم

چهره ات را از یاد برده ام
دیگر دستانت را به خاطر ندارم
راستی  چگونه لبانت مرا می نواخت ؟

به خاطر تو
پیکره های سپید پارک را دوست دارم
پیکره های سپیدی که
نه صدایی دارند
نه چیزی می بیننند

صدایت را فراموش کرده ام
صدای شادت را
چشمانت را از یاد برده ام

 

ادامه مطلب ...

دام بلای تو

باز در دام بلای تو فتادیم ای پسر    
بر سر کویت خروشان ایستادیم ای پسر


زلف تو دام است و خالت دانه و ما ناگهان    

بر امید دانه در دام او افتادیم ای پسر


گاه با چشم و دل پر آتش و آب ای نگار    

گاه با فرق و دو لب بر خاک و بادیم ای پسر


تا دل ما شد اسیر عقرب زلفین تو    

همچو عقرب دستها بر سر نهادیم ای پسر


از هوس بر حلقه‌ی زلفین تو بستیم دل    

تا ز غم بر رخ ز دیده خون گشادیم ای پسر

سنایی غزنویی

تسلیم

من پشیمان نیستم
من به این تسلیم می اندیشم
این تسلیم دردآلود
من صلیب سرنوشتم را
بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم

در خیابان های سرد شب
جفت ها پیوسته با تردید
یکدگر را ترک می گویند
در خیابان های سرد شب
جز خداحافظ، خداحافظ، صدایی نیست

من پشیمان نیستم
قلب من گویی در آن سوی زمان جاریست
زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد
و گل قاصد که بر دریاچه های باد می راند
او مرا تکرار خواهد کرد


ادامه مطلب ...

عصر احتمال

ما
در عصر احتمال بسر میبریم
در عصر شک و شاید
در عصر پیش بینی‌ وضع هوا
از هر طرف که باد بیاید

در عصر قاطعیت تردید
عصر جدید
عصری‌ که هیچ اصلی‌
جز اصل احتمال ، یقینی‌ نیست

اما من
بی‌ نام تو
حتی‌
یک لحظه احتمال ندارم

چشمان تو
عین الیقین من
قطعیت نگاه تو
دین منست
من از تو ناگزیرم

من
بی‌ نام ناگزیر تو می‌میرم

قیصر امین پور

غم عاشقی

عاشق مشوید اگر توانید
تا در غم عاشقی نمانید

این عشق به اختیار نبود
دانم که همین قدر بدانید

هرگز مبرید نام عاشق
تا دفتر عشق بر نخوانید

آب رخ عاشقان مریزید
تا آب ز چشم خود نرانید

معشوقه وفا به کس نجوید
هر چند ز دیده خون چکانید

اینست رضای او که اکنون
بر روی زمین یکی نمانید

اینست سخن که گفته آمد
گر نیست درست بر مخوانید

بسیار جفا کشید آخر
او را به مراد او رسانید

اینست نصیحت سنایی
عاشق مشوید اگر توانید

سنایی غزنوی

هر جا و هر کجای جهان که باشم

هرجا و هر کجای جهان که باشم
باز به بسترِ بی‌خواب  خود برمی گردم
باز این عطر و اسم توست
که مرا
به مرور واژه‌ها می‌خواند

من از شروعِ تو بوده

که شب را
برای رسیدن به صبح می‌خواهم

و تو

هر جا و هرکجای جهان که باشی
باز به رؤیاهای من بازخواهی‌گشت

تو مرا ربوده، مرا کُشته

مرا به خاکسترِ خواب‌ها نشانده‌ای
هم از این روست که هر شب
تا سپیده دم بیدارم


ادامه مطلب ...

نجواها

ذره ذره جمعشان می کنم
تک‌تک نجواهایی را
که پشت سرت اینجا جا گذاشته ای
نوازششان می کنم
و آرام بر روی همان تخت خواب آشنا
پهنشان می‌کنم
و اینگونه است که
هر شب تو را نفس می‌کشم
در خلسه ای که انگار نشئه ام می کند

سونیا سانچز

معشوقه و عشق عاشقان

معشوقه و عشق عاشقان یک نفس است
رو هم نفسی جو ، که جهان یک نفس است

با هم نفسی گر نفسی بنشینی
مجموع حیات عمر آن یک نفس است

فخرالدین عراقی

واپسین مرد زندگی

واپسین مرد زندگی ات نیستم
واپسین شعرم
نوشته شده به آب زر
آویخته میان سینه هات
واپسین پیامبری هستم
که آدمیان را
به بهشت ناب مژگانت
دعوت میکند

نزار قبانی

شکوه چشمان تندیس وارت

مگذار شکوه چشمان تندیس وارت
یا عطر گل سرخی شبانه
با نفست بر گونه ام می نشیند از دست بدهم
می ترسم از تنها بودن در این ساحل
چونان درختی بی بار
سوخته در حسرت گل برگ جوانی
که گرمایش بخشد
اگر گنج ناپدید منی
اگر زخم دریده یا صلیب گور منی
اگر من یه سگم تو تنها صاحبمی
مگذار شاخه یی که از رود تو بر گرفته ام
و برگ های پاییزی اندوه بر ان نشانده ام را
از دست بدهم

فدریکو گارسیا لورکا

عشق پنهان تو

آه ای مرد که لبهای مرا
از شرار بوسه ها سوزانده ای

هیچ در عمق دو چشم خامشم
راز این دیوانگی را خوانده ای ؟

هیچ میدانی که من در قلب خویش
نقشی از عشق تو پنهان داشتم ؟

هیچ میدانی کز این عشق نهان
آتشی سوزنده بر جان داشتم ؟

گفته اند آن زن زنی دیوانه است
کز لبانش بوسه آسان می دهد

آری اما بوسه از لبهای تو
بر لبان مرده ام جان میدهد

هرگزم در سر نباشد فکر نام
این منم کاینسان تو را جویم به کام

خلوتی میخواهم و آغوش تو
خلوتی میخواهم ولبهای جام

فرصتی تا بر تو دور از چشم غیر
ساغری از باده هستی دهم

بستری میخواهم از گلهای سرخ
تا در آن یک شب تو را مستی دهم

آه ای مردی که لبهای مرا
از شرار بوسه ها سوزانده ای

این کتابی بی سرانجامست و تو
صفحه کوتاهی از آن خوانده ای

فروغ فرخزاد

برای تو ای یار

رفتم راسته‌ی پرنده‌فروش‌ها و
پرنده‌هایی خریدم
برای تو ای یار

رفتم راسته‌ی گل‌فروش‌ها
و گل‌هایی خریدم
برای تو ای یار

رفتم راسته‌ی آهنگرها و
زنجیرهایی خریدم
زنجیرهای سنگینی برای تو ای یار

بعد رفتم راسته‌ی برده‌فروش‌ها و
دنبال تو گشتم
اما نیافتم‌ات ای یار

ژاک پره ور

نشانه خانه ی تو

با لبخند
 نشانی خانه ی تو را می خواستم
 همسایه ها می گفتند سالها پیش
 به دریا رفت
 کسی دیگر از او
 خبر نداد
 به خانه ی تو
 نزدیک می شوم
 تو را صدا می کنم
 در خانه را می زنم
 باران می بارد
هنوز
 باران می بارد

احمدرضا احمدی

کلمات بی رویا

می‌خواستم چشم‌های ترا ببوسم
تو نبودی ، باران بود
رو به آسمانِ بلندِ پُر گفت‌وگو گفتم
تو ندیدیش ؟

و چیزی ، صدایی
صدایی شبیهِ صدای آدمی آمد
گفت : نامش را بگو تا
جست‌وجو کنیم

نفهمیدم چه شد که باز
یکهو و بی‌هوا ، هوای تو کردم
دیدم دارد ترانه‌ای به یادم می‌آید
گفتم : شوخی کردم به خدا
می‌خواستم صورتم از لمسِ لذیذِ باران
فقط خیسِ گریه شود
ورنه کدام چشم
کدام بوسه
کدام گفت‌وگو ؟
من هرگز هیچ میلی
به پنهان کردنِ کلماتِ بی‌رویا نداشته ام

سیدعلی صالحی