بگذار از هم جدا شویم

بگذار از هم جدا شویم
چون پرندگانی که در هر فصل ، از دشتها و تپه‌ها کوچ میکنند
و چون خورشید ای معشوق من
که به هنگام غروب ، تلاش می‌کند که زیباتر باشد
در زندگیم چون شک و رنج باقی بمان
یکبار اسطوره و
یکبار سراب باش
و پرسشی بر لبانم باش
که در پی پاسخ سرگردان است
از بهر عشقی آسمانی
که در دل و بر مژگان ما آرمیده است
و از بهر آنکه همواره زیبا بمانم
و از بهر آنکه همواره به من نزدیکتر باشی
برو
بگذار چون دو عاشق از هم جدا گردیم
بگذار به رغم آنچه از عشق و مهر برای هم داریم از هم جدا گردیم
می خواهم از میان حلقه‌های اشک
به من بنگری
و از میان آتش و دود
به من بنگری
پس بگذار بسوزیم تا بخندیم
چون نعمت گریه را سالهاست
که فراموش کرده ایم
جدا شویم
تا عشق ما به روز مرگی
و شوق ما به خاکستر نشینی
دچار نشود
و غنچه‌ها در گلدان نپژمرد

نزار قبانی

هر کجا که باشی دوستت دارم

می‌ترسم
باران برتمام دنیا ببارد و تو نباشی
از آن روزی که رفته‌ای من عقده‌ی باران دارم

آه زمستان بود
زمستانی که پوستینش را بر من می‌افکند
و من از سرما و دلتنگی هیچ هراس نداشتم
و تو نجوا می‌کردی
دست‌هایت را بیاور گیسوانم اینجاست

حالا می‌نشینم
و باران‌ها تازیانه می‌زنند
بر بازوانم ، بر رخساره‌ام ، بر اندامم
پس چه کس پناهم دهد ؟

ای همچون کبوترِ مسافر در میان چشم و نگاه
چگونه تو را از خاطراتم بزدایم ؟

تو همچون نقش روی سنگ در قلبم جاودانه‌ای
ای که در قطره قطره‌ی خونم خانه داری
هر کجا که باشی دوستت دارم
ناشناخته‌هایی در توست
گوشه‌ای از تاریخ و سرنوشت
که پا به عرصه‌اش می‌گذارم

نزار قبانی

اگر تو نبودی

اگر تو نبودی

نمیدانم هر روز برای چه کسی مینوشتم

هر جلوه زیبا ناخوداگاه مرا به یاد تو می اندازد
و لاجرم مرا با خود به اوج میبرد
سرنگون میسازد ، میخنداند و میگریاند
ایکاش لا اقل دستم را میگرفتی
تا حرارت عشقم را درک کنی
گرچه میدانم هرگز نمیفهمی چقدر دوستت داشتم
و مشکل من اینروزها

همین است


نزار قبانی

تو که‌ هستی‌ ؟ اِی‌ زن‌

تو که‌ هستی‌ ؟ اِی‌ زن‌
از کدام‌ کلاه‌ شعبده‌ بیرون‌ پریده یی‌ ؟
هر که‌ گفت‌ نامه‌یی‌ از نامه‌های‌ عاشقانه ی‌ تو را دزدیده‌
دروغ‌ می‌گوید
هر که‌ گفت‌ دست بندی‌ مطّلا را از صندوقت‌ به‌ یغما بُرده‌
دروغ‌ می‌گوید
هر که‌ گفت‌ عطر تو را می‌شناسد
یا نشانی ات‌ را می‌داند ، دروغ‌ می‌گوید
هرکه‌ گفت‌ شبی‌ را با تو در هُتلی‌
یا تماشاخانه‌یی‌ سر کرده ‌، دروغ‌ می‌گوید
دروغ ، دروغ‌ ، دروغ‌

تو موزه‌یی‌ هستی‌ که‌ در تمام‌ِ روزهای‌ هفته‌ تعطیل‌ است‌
تعطیل‌ برای‌ تمام‌ مَردان‌ِ جهان‌
در همه‌ی‌ روزهای‌ سال‌
 
نزار قبانی

چهار شعر کوتاه

تویی که روی برگه ی سفید دراز می کشی
و روی کتاب هایم می خوابی
و یادداشت هایم و دفترهایم را مرتب می کنی
و حروفم را پهلوی هم می چینی
و خطاهایم را درست می کنی
پس چطور به مردم بگویم که من شاعرم
حال آنکه تویی که می نویسی ؟
==============
همه ی آنهایی که مرا می شناسند
میدانند چه آدم حسودی هستم
و همه ی آنهایی که تو را می شناسند
لعنت به همه آنهایی که تو را می شناسند
==============
از تجربه عشق پنهانی و
از بازی کردن نقش عاشق کلاسیک خسته شده ام
می خواهم پرده نمایش را بالا ببرم و
نمایشنامه را پاره کنم وکارگردان را بکشم
و مقابل همه مردم اعلام کنم
که برغم کراهت این قرن ، من عاشق این روزگارمعاصرم
و معشوق من تویی
==============
تمام آن چه دانستم همین است
تو عشق منی
و آن که عاشق است
به هیچ چیز نمی اندیشد


نزار قبانی

معشوقه ام تویی

چگونه فکر می کنی پنهانی و به چشم نمی آیی ؟
تو که قطره بارانی بر پیراهنم
دکمه طلایی بر آستینم
کتاب کوچکی در دستانم
و زخم کهنه ای بر گوشه ی لبم
مردم از عطر لباسم می فهمند
که معشوقم تویی
از عطر تنم می فهمند که با من بوده ای
از بازوی به خواب رفته ام می فهمند
که زیر سر تو بوده است

نزار قبانی

سه عاشقانه کوتاه

از رفتن بمان
دستت را به من بده
که در امتداد دستانت
بندری است برای آرامش
................
مشکل اصلی من با نقد و نقادی این است
هر گاه شعری را با رنگ سیاه نوشته ام
گفته اند
اقتباسی ست از چشم های تو
.................
عشق تو
مرا آموخت
بی اشک بگریم


نزار قبانی

کتاب باران


چرا به من و باران ایست می دهی ؟
وقتی می دانی
همه زندگیم با تو
در ریزش باران خلاصه شده
وقتی می دانی
تنها کتابی که پس از تو می خوانم     
کتاب باران است
ممنونم
که به مدرسه راهم دادی
ممنونم
که الفبای عشق را آموختی
ممنونم
که پذیرفتی عشقم باشی
زمان در چمدان توست وقتی به سفر می روی

نزار قبانی

مشتاق نام تو

امروز همه نیاز من این است که تو را به نام بخوانم
و مشتاق حرف حرف نام تو باشم
مثل کودکی که مشتاق تکه ای حلواست
مدت هاست نامت
بر روی نامه هایم نیست
از گرمی آن گرم نمی شوم
اما امروز در هجوم اسفند
پنجره‌ها در محاصره
می خواهم تو را به نام بخوانم
نمیتوانم نامت را در دهانم
وتو را در درونم پنهان کنم
کجا پنهانت کنم ؟
وقتی مردم تو را
در حرکت دستهایم
موسیقی صدایم
توازن گام هایم می بینند
دیگر نمی توانم پنهانت کنم
از درخشش نوشته هایم می فهمند به تو می نویسم

نزار قبانی

بانوی من

بانوی‌ من‌
دلم‌ می‌خواست‌ در عصر دیگری‌ دوستت‌ می‌داشتم‌
در عصری‌ مهربان‌تر و شاعرانه‌تر
عصری‌ که‌ عطر کتاب
عطر یاس‌ْ و عطر آزادی‌ را بیشتر حس‌ می‌کرد

دلم‌ می‌خواست‌ تو را
در عصر شمع‌ دوست‌ می‌داشتم‌
در عصر هیزم‌ و بادبزن‌های‌ اسپانیایی‌
و نامه‌های‌ نوشته‌ شُده‌ با پر
و پیراهن‌های‌ تافته‌ی‌ رنگارنگ‌
نه‌ در عصر دیسکو
ماشین‌های‌ فراری‌ و شلوارهای‌ جین

دلم‌ می‌خواست‌ تو را در عصر دیگری‌ می‌دیدم‌
عصری‌ که‌ در آن‌
گنجشکان‌ ، پلیکان‌ها و پریان دریایی‌ حاکم‌ بودند
عصری‌ که‌ از آن نقاشان‌ بود
از آن موسیقی‌دان‌ها
عاشقان‌
شاعران‌
کودکان‌
و دیوانگان‌

دلم‌ می‌خواست‌ تو با من‌ بودی‌
در عصری‌ که‌ بر گل ، شعر بوریا و زن‌ ، ستم‌ نبود
ولی‌ افسوس‌
ما دیر رسیدیم‌
ما گل‌ِ عشق‌ْ را جستجو می‌کنیم‌
در عصری‌ که‌ با عشق‌ْ بیگانه‌ است‌

نزار قبانی

معشوقه ام باش

معشوقه ام باش و ساکت شو
با من درباره شریعت عشق ، بحث نکن
عشق من به تو شریعتیست که می نویسمش و
اجرا یش می کنم
اما تو
آموختمت که گل مارگریت شوی و

بر بازوهایم بخوابی و بگذاری تا حکومت کنم
و کار تو فقط این باشد
که تا ابد معشوقه ام باشی

نزار قبانی

نامه ای از زیر آب

اگر تو دوست منی
کمک ام کن تا از تو هجرت کنم
اگر تو عشق منی
کمک ام کن تا از تو شفا یابم

اگر می ‌دانستم
که دوست داشتن خطر ناک است ، به تو دل نمی ‌بستم
اگر می ‌دانستم
که دریا عمیق است ، به دریا نمی زدم
اگر پایان ام را می ‌دانستم
هرگز شروع نمی ‌کردم

دلتنگ تو ام پس به من یاد بده
که دلتنگ تو نباشم
به من یاد بده
چگونه برکنم از بن ، ریشه ‌های عشق تو را
به من یاد بده
چگونه می‌ میرد اشک در کاسه ی چشم
به من یاد بده چگونه دل می ‌میرد
و شور وشوق خودکشی می کند

اگر تو پیامبری
از این جادو رهایی‌ام ده
از این کفر
دوست داشتن تو کفر است ، پاکیزه ‌ام گردان
از این کفر

اگر توان آن را داری
از این دریا بیرون ام بیاور
من شنا کردن نیاموخته ام
موج آبی چشمان ات می‌ کشاندم
به سمت ژرفا
آبی
آبی
هیچ چیزی جز آبی نیست
من نو آموخته ‌ام
در دوست داشتن ، و قایقی ندارم
اگر برای تو عزیزم ، دست ‌ام را تو بگیر
که من از سر تا به پا عاشق ام
در زیر آب نفس می‌ کشم
غرق می ‌شوم
غرق
غرق

نزار قبانی

بگو دوستم داری

بگو دوستم‌ می‌داری‌ تا زیباتر شوم
بگو دوستم‌ می‌داری‌ تا انگشتانم مطلا شوند
و ماه‌ از پیشانی‌ام بتابد

بگو دوستم‌ می‌داری‌ تا زیر و رو شوم
تبدیل‌ شوم به‌ خوشه‌ای‌ گندم‌ یا یکی‌ نخل
بگو دل دل نکن که دل
دل دل را نمی پذیرد

بگو دوستم‌ می‌داری‌ تا به‌ قدیسی‌ بدل شوم
بگو دوستم‌ داری‌ تا از کتاب شعرم‌ کتاب مقدس بسازی‌
تقویم‌ را واژگون‌ می‌کنم‌ اگر تو بخواهی‌
فصل‌ها را جابه‌جا می‌کنم‌
امپراتوری زنان‌ را بر پا می‌دارم‌ اگر تو بخواهی‌

بگو دوستم‌ می‌داری‌ تا شعرهایم‌ بجوشند
و واژگانم‌ الهی‌ شوند
عاشقم‌ باش‌ تا با اسب‌ به‌ فتح‌ِ خورشید بروم‌
دل دل نکن‌
این‌ تنها فرصت من‌ است‌ تا بیاموزم‌
و بیافرینم‌

نزار قبانی

خدای من

خدای من
زمانی که عاشق هستیم چه بر ما چیره می شود ؟
در ژرفای وجودمان چه می گذرد ؟
چه چیز در ما می شکند ؟
چرا بدل به کودکی می شویم وقتی که عاشقیم ؟
چگونه است که قطره ای آب اقیانوسی می شود
درختان نخل بلندتر می شوند
آب دریا شیرین می شود
و خورشید الماسی درخشان بر گردن بندی جلوه می کند
زمانی که عاشق هستیم ؟

خدای من
وقتی عشق ناگهان بر ما فرود می آید
چیست این که از وجودمان رخت بر می بندد ؟
چیست این که در ما به دنیا می آید ؟
چرا مانند کودک دبستانی
ساده و بی گناه می شویم ؟
چرا زمانی که دلداده می خندد
آسمان باران یاس بر سر و رویمان می ریزد
و زمانی که او می گرید بروی زانوانمان
جهان بدل به پرنده ای ماتم زده می گردد ؟
خدا من
چگونه است که عشق ، قرن پس از قرن
مردانی را از پای درآورده ، باروهایی را فتح کرده
قدرتمندانی را به زانو افکنده
ورام شان کرده است ؟


ادامه مطلب ...

بید مجنون

رفتنت
آنقدرها هم که فکر می کنی فاجعه نیست
من
مثل بیدهای مجنون
ایستاده می میرم

نزار قبانی

کمکم کن

 اگر
دوست منی
کمکم کن
تا از پیشت بروم
اگر یار منی
کمکم کن

تا از تو شفا یابم
اگر
می دانستم که عشق خطر دارد
دل نمی دادم
اگر
می دانستم که دریا عمیق است
دل نمی زدم
و اگر پایان را می دانستم

آغاز نمی کردم 


ادامه مطلب ...

هیچوقت ترا ترک نمی کنم

هیچ‌وقت تو را ترک نمی‌کنم
حتا اگر
توی این دنیا نباشم

بانوی من
هر وقت
به دوست داشتن فکر می‌کنم
ابدیت
و تمامی شب‌ها
با نام تو
بر سینه‌ام
سنجاق می‌شود

می‌دانی ؟
می‌دانی از وقتی دلبسته‌ات شده‌ام
همه جا
بوی پرتقال و بهشت می‌دهد ؟

هرچه می‌کنم
چهار خط برای تو بنویسم
می‌بینم واژه‌ها
خاک بر سر شده‌اند
هرچه می‌کنم
چهار قدم بیایم
تا به دست‌هات برسم
زانوهام می‌خمد
نه این‌که فکر کنی خسته‌ام
نه این‌که تاب راه رفتن نداشته باشم
نه
تا آخرش همین است
نگاهت
به لرزه‌ام می‌اندازد

نزار قبانی

آی ای زن

آی ای زنی که دل به تو سپرده‌ام
پا بر هر سنگی که بگذاری شعر مُنفجر می‌شود
آی ای زنی که در رنگ‌پریدگی‌ات
همه‌ی غمِ درخت‌ها را داری
آی ای زنی که خلاصه می‌کنی تاریخَم را
و تاریخِ باران را
باهم که باشیم تبعیدگاه هم زیباست

نزار قبانی

دیار چشمانت

اگر نشانی ام را بپرسند
می گویم
تمام پیاده رو های جهان
اگر گذرنامه بخواهند
چشمان تو را نشانشان می دهم
می دانم که سفر کردن به دیار چشمانت
حقِ طبیعی تمام مردمِ دنیاست

نزار قبانی

مطمئن باش بانوی من

مطمئن باش بانوی من
برای ناسزا نیامده ام
برای آن که تو را بر طناب دار غضب هایم
آونگ کنم نیامده ام
نیامده ام تا با تو دفتر های قدیمی را
دوباره خوانی کنم

من مردی هستم که
دفترهای گذشته ی عشق خود را به دور می افکند
و دوباره به آنها رجوع نمی کند

آمده ام از تو تشکر کنم
به خاطر گل های اندوهی که در تنم کاشته ای
از تو آموختم که گل های سیاه را دوست بدارم
و آنها را در گوشه ی اتاقم آویزان کنم

قصد نداشتم
رسوایی یا ورق های مغشوش را کشف کنم
ورق هایی که دو سال با آنها بازی کرده بودی

برای تشکر آمده ام
از فصل های اشک ریزانم
شب های دراز اندوهم
و همه ی ورق های زردی که بر عرصه ی زندگی ام نثار کردی
اگر نبودی
نه لذت نوشتن بر ورق های زرد را می آموختم
و نه لذت اندیشیدن با رنگ زرد را
و نه لذت عشق ورزی با رنگ زرد را

نزار قبانی