اندوهی در روشنای ماه

ای بهارِ آینده از چشم هایش
ای قناری مسافر در روشنای ماه
مرا
به سوی او ببر
چونان
شعر عاشقانه ای
یا
زخم خنجری

من
آواره و زخمی ام
 باران را
و ناله ی موج های دور را
 دوست می دارم

از عمیق خواب بیدار می شوم
تا به زانوی زنی شیرین
که شبی او را
در خواب دیدم
بیندیشم
و دمادم شراب بنوشم
و شعر بسرایم

به محبوبم ، لیلی
آن بانوی دهان مست و ابریشمین پا
بگو
که بیمارم و مشتاق اویم

من
رد پاهایی
بر دلم می بینم

محمد الماغوط
ترجمه : صالح بوعذار

اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت

اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت

زمین در گردش با تو مداری تازه خواهد یافت

دل من نیز با تو بعد از آن پاییز طولانی
دوباره چون گذشته نو بهاری تازه خواهد یافت

درخت یادگاری باز هم بالنده خواهد شد
که عشق از کُـنده‌ی ما یادگاری تازه خواهد یافت

دهانت جوجه‌هایش را پریدن گر بیاموزد
کلام از لهجه‌ی تو اعتباری تازه خواهد یافت

بدین‌سان که من و تو از تفاهم عشق می‌سازیم
از این پس عشق ورزی هم ، قراری تازه خواهد یافت

من و تو عشق را گسترده‌تر خواهیم کرد، آری
که نوع عاشقان از ما تباری تازه خواهد یافت

تو خوب مطلقی ، من خوب‌ها را با تو می‌سنجم
بدین‌سان بعد از این خوبی ، عیاری تازه خواهد یافت

جهانِ پیر این دلگیر هم ، با تو کنار تو
به چشم خسته‌ام ، نقش و نگاری تازه خواهد یافت

حسین منزوی ‌

قلبت را می‌برم

قلبت را می‌برم
قلبت را همه جا با خودم می‌برم
درون قلبم می‌برمش
هرگز بی قلب تو نیستم
هر کجا بروم تو می‌روی ، عزیزم
و هر کار که کنم
کار توست ، نازنینم

نمی‌ترسم
از هیچ تقدیری
که تو تقدیر منی ، دلبندم

نمی‌خواهم
هیچ جهانی را
که تو زیبا ، جهان منی ، جهان واقعی من
و تویی همه‌ی معانی ماه
و هر آن چه که خورشید بخواند تویی

اینجا عمیق‌ترین رازی است که کس نمی‌داند
اینجا ریشه‌ی ریشه و شکوفه‌ی شکوفه
و آسمانِ آسمانِ درختی است به نام زندگی که می‌روید
بلندتر از آن که روح بتواند به آن برسد و اندیشه بتواند کتمانش کند
و این آن شگفتی است که ستاره‌ها را پراکنده می‌کند

قلبت را می‌برم
درون قلبم می‌برمش

ادوارد استیلن کامینگز
ترجمه : سینا کمال آبادی

تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی

تو نه چنانی که منم من نه چنانم که تویی
تو نه بر آنی که منم من نه بر آنم که تویی

من همه در حکم توام تو همه در خون منی
گر مه و خورشید شوم من کم از آنم که تویی

با همه ای رشک پری چون سوی من برگذری
باش چنین تیز مران تا که بدانم که تویی

دوش گذشتی ز درم بوی نبردم ز تو من
کرد خبر گوش مرا جان و روانم که تویی

چون همه جان روید و دل همچو گیاه خاک درت
جان و دلی را چه محل ای دل و جانم که تویی

ای نظرت ناظر ما ای چو خرد حاضر ما
لیک مرا زهره کجا تا به جهانم که تویی

چون تو مرا گوش کشان بردی از آن جا که منم
بر سر آن منظره‌ها هم بنشانم که تویی

مستم و تو مست ز من سهو و خطا جست ز من
من نرسم لیک بدان هم تو رسانم که تویی

زین همه خاموش کنم صبر و صبر نوش کنم
عذر گناهی که کنون گفت زبانم که تویی

مولانا

زنی خطرناک باش

زنی خطرناک باش
تا تو را که در آغوش می‌گیرم
مطمئن باشم بقایای درختی نیستی
چیزی به من بگو
به من چیزی بگو
بخوان ، گریه کن ، زندگی کن ، بمیر
تا روزی به من نگویند :
که پاره‌ی قلبم ، درخت است
سَم باش ، افعی باش
جادو باش ، جادوگر باش
خودت را در اطراف من بپیچ
مرا در خود بپیچ
تا حس کنم گرمای پوست و عطر پوستت را
تا مطمئن باشم بانوی من
که شاخه‌هایت از چوب نیست
که ریشه‌هایت از چوب نیست
عرق بریز
غرق شو ، بمیر
تا روزی به من نگویند
که با درختی عشق‌بازی می‌کرده‌ام
بانوی من ، اسب باش
شمشیری برنده باش
قبر باش
مرگ باش
لب‌هایی سیرناشدنی باش
تابستانی آفریقایی باش
دشت گیاهان آتشین باش
درد بی‌نظیری باش
تا خدا بشوم ، درد که می‌کشم
بخوان ، گریه کن ، زندگی کن ، بمیر
تا روزی به من نگویند
که درختی را در آغوش می‌گرفته‌ام
زن باش ، بانوی من
زنی که شهاب‌ها را میان سینه‌هایش آسیاب می‌کند
برق باش
رعد باش
طرد باش
خشم باش
آبشار موهایت را روی من بریز
چون طلا ، چون طلا
تنت را روی بستر من بگذار
شعری بنویس
متنی بنویس
سینه‌ات را روی بسترم بگذار
قبری بکَن
انسان باش ، بانوی من
زمین باش و میوه باش
تا روزی به من نگویند
که من با درختی ، می‌خوابیده‌ام

نزار قبانی
ترجمه : سینا کمال آبادی

تو با چشمهایت سخن می گویی

من
حرفهایم را
در شعرهایم می زنم
تو با چشمهایت سخن می گویی
من
مدام می گویم
که دوستت دارم
و تو
فقط نگاه می کنی

آریا نوری

زبان سکوت

به‌خاطر تو زبانِ سکوت را آموختم
تا از تو گلایه نکنم
و با تلخی نگویمت
که تو تنهایم گذاشتی

غادة السمان
ترجمه : محمد حمادی

دو بار زیسته بود

دو بار زیسته بود
یک بار بر بالهاى اندوه سوار و
یک بار
بالهایش از اندوه

دو بار زیسته بود
یک بار شبیه خودش و
یک بار در کشمکشِ خود بودن

دو بار زیسته بود
یک بار عشقى پنهانى داشت و
یک بار
پنهانى ، عشقِ کسى بود

در جزیره‌اى
که آدمهایش از درختها کمتر بودند
و هر نقطه‌ى آبى ، اقیانوسى بود در شعرى
دو بار زیسته بود و اما
هزار بار مردن را چشیده بود
بر هر روى سکه‌ى زندگى

سیدمحمد مرکبیان

ای دختر موطلایی

از پنجره به بیرون خم شو
دختر موطلایی
صدایت را می شنوم
داری آهنگ شادی می خوانی
کتابم بسته شد
دیگر آن را نمی خوانم
شعله ها را تماشا می کنم
که بر کف اتاق می رقصند
کتابم را گذاشتم کنار
از اتاقم آمدم بیروم
چون در دنیای نا امیدی ام شنیدم
تو داری می خوانی
همان طور که داری
آهنگ شادی می خوانی
از پنجره به بیرون خم شو
ای دختر مو طلایی

جیمز جویس
ترجمه : عباس پژمان

اصرار

خسته
شکسته و
دلبسته
من هستم
من هستم
من هستم

از این فریاد
تا آن فریاد
سکوتی نشسته است
لب بسته
در دره های سکوت
سرگردانم
من میدانم
من میدانم
من میدانم

جنبش شاخه ئی از جنگلی خبر می دهد
و رقص لرزان شمعی ناتوان
از سنگینی پا بر جای هزاران جار خاموش.
در خاموشی نشسته ام
خسته ام
درهم شکسته ام
من دلبسته ام

احمد شاملو

با تمام فروتنی دوستت دارم

با تمام فروتنی دوستت دارم
ببین حتی دستم را دوست دارم
زیرا که زمانی آن هم مال تو بود
پس انگار که می توان
هر چه را که زمانی مال آدمی بود
ترک کرد و بدون حتی نگاهی به پشت سر رفت
و انگار می توان
میان خاک سرد ماند

هالینا پوشویاتوسکا
ترجمه : دکتر ضیا قاسمی

کینه ها

ای که با مردن من زنده شدی
چه ازین زنده شدن حاصل تست ؟
کینه ی تلخ مرا کم مشمار
که به خونخواهی من قاتل تست

تا به دندان بکند ریشه ی تو
می تپد در رگ من ، کینه ی من
گور عشق من اگر سینه ی تست
گور عشق تو شود سینه ی من

تب تندی که مرا تشنه گداخت
عشق من بود و مرا دشمن بود
در تو بیمایه اگر درنگرفت
چه کنم ، قلب تو از آهن بود

کاش از سینه ی خود می کندم
این نهالی که به خون پروردم
کاش چون مکر ترا می دیدم
از تو و عشق تو بس می کردم

دل تو مرده صفت خاموش است
دل من پر تپش از سوداهاست
چه توان کرد که خشکی ، خشکی است
چه توان گفت که دریا ، دریاست

هان مپندار ، مپندار ای زن
که چنین زود دل از من کندی
تو به هر کجا که روی ، تنهایی
تو به هر جا که روی ، پابندی

من ترا باز به خود خواهم خواند
من ترا از تو رها خواهم کرد
تا کنارم بنشینی همه عمر
بندت از بند جدا خواهم کرد

نادر نادرپور

به تو نگاه کردم

به تو نگاه کردم
به جزئیات زیبایی‌ات
رج‌های مرموز گردنت
نفسهایت که میخانه را مه آلود کرده بود
قطره‌های عرق که از میان موهایت می‌لغزیدند
و در پیراهنت گم می‌شدند
آرزو کردم
کاش پیراهن زاده شده بودم
اما نه
من " مسحور زیبایی " زاده شدم
نوزده
هجده
هفده
نه دیگر نمی‌توانستم
دلم را جمع کردم
نزدیک شدم
و در گوشت فریاد زدم : می‌توانم ببوسمت ؟
و تو مردد نگاه کردی
همین برایم کافی بود
منتظر نماندم پای کلمات به میان بیاید
چونان گرگی حریص
انگشتانم به موهای وحشی‌ات شدند
لبهایم به گلویت شدند
و دلم
دلم مات مانده بود 


ادامه مطلب ...

عشق جانان همچو شمعم از قدم تا سر بسوخت

عشق جانان همچو شمعم از قدم تا سر بسوخت
مرغ جان را نیز چون پروانه بال و پر بسوخت

عشقش آتش بود کردم مجمرش از دل چو عود
آتش سوزنده بر هم عود و هم مجمر بسوخت

زآتش رویش چو یک اخگر به صحرا اوفتاد
هر دو عالم همچو خاشاکی از آن اخگر بسوخت

خواستم تا پیش جانان پیشکش جان آورم
پیش دستی کرد عشق و جانم اندر بر بسوخت

نیست از خشک و ترم در دست جز خاکستری
کاتش غیرت درآمد خشک و تر یکسر بسوخت

دادم آن خاکستر آخر بر سر کویش به باد
برق استغنا بجست از غیب و خاکستر بسوخت

گفتم اکنون ذره‌ای دیگر بمانم گفت باش
ذره دیگر چه باشد ذره‌ای دیگر بسوخت

چون رسید این جایگه عطار نه هست و نه نیست
کفر و ایمانش نماند و مؤمن و کافر بسوخت

عطار نیشابوری

درد چگونه مرا شناسایی کرد ؟

درد
چگونه مرا  شناسایی کرد ؟
نه گل‌سرخی روی سینه‌ام‌ سنجاق کرده بودم
نه قرار ملاقاتی با او داشتم
فقط تلاش می‌کردم
خودم را از مخمصه‌ی   
 آخرین ردپای مردی که رفته است
بیرون بیاورم

مرام المصری
مترجم : سیدمحمد مرکبیان

عشق چیست ؟

عشق چیست ؟
جز آنکه زن همدمی باشد برای مرد
و مرد تکیه گاهی برای زن ؟
یعنی فهم و اجرای این نیم خط
آن قدر سخت است
که همه تنهایند ؟

گلی ترقی

همه‌مان خواهیم مُرد

عجب سیرکی است
همه‌مان خواهیم مُرد
این مساله به تنهایی
باید کاری کند که یکدیگر را دوست بداریم
ولی نمی‌کند
ما با چیزهای بی‌اهمیت و مبتذل
کوچک شده‌ایم
ترور شده‌ایم
ما در هیچ هضم شده‌ایم

چارلز بوکوفسکی
مترجم : مهیار مظلومی

دردم را دردمی کشم

نمی‌گنجد این قلب در تنم
این تن در اتاقم
این اتاق در خانه‌ام
این خانه در دنیا و
این دنیای من در جهان
ویران خواهم شد
دردم را درد می‌کشم در سکوت
سکوتی که در آسمان هم نمی‌گنجد

چگونه بازگویم این رنج را با دیگران
تنگ است این دل برای عشقم
این سر برای مغزم
که می‌خواهد ترک بردارد و
از هم بپاشد

عزیز نسین
ترجمه : مژگان دولت آبادی

من مرد هزار عشقم

من
سرباز هزار زخمم
گمان مبر
می کشتم
تیری که در قلبم فرو می رود

برای رسیدن به تو
هیچ چیز
مانعم نمی شود
من
مرد هزار عشقم
و هر هزار
از چشمه ی لبان تو می جوشد

با قلبی شکسته
تکه تکه
اما یگانه
به جنگ ادامه می دهم

و به ابر گیسوانت دست خواهم کشید
پس از پیروزی
حتا اگر هزار سال دیگر
این نبرد ادامه یابد
بر می گردم
به آغوشت
مثل آخرین سربازی
که جنگ را
برای نباختن ، برده است

و هر بار که از چنگ گلوله ای
گریخته
چشمان تو رهنمایش بوده اند
پشت هر خاکریز
پشت هر دشمن

علی یزدان دوست

با تو سخن می گویم

با تو سخن می گویم
از تو سخن می گویم
از ژرفنای جانم
می دانم که پاسخم نمی دهی
چگونه می توانی مرا پاسخی دهی
که بسیارند آنها که تو را می خوانند
همه ی خواهش من اینست
که اینجا درانتظار بمانم
تا تو از خود
مرا نشانی دهی
در ژرفنای جان خویشم

قلب من
کودکی است قحطی زده
میان دنده هایم
بی تردید کودکیست در قفس
تکه ای نان را از میان میله های قفس سوی من دراز می کنند
من دستی پیش نبرده ام
من چیزی نپذیرفته ام
از عشق
عطشِ خواستن ِ تو خوراک منست
من گرسنگی را با گرسنگی فرو می نشانم
اگر نیت تواینست ، عزم من اینچنین خواهد شد

گونار اکلوف
مترجم : مهشید شریفیان