
عکس های تنهای تو
هم دلتنگیم را کمتر میکند
هم بیشتر
عکس هایی که دیگران از تو گرفته اند
در آن مدت کوتاه
آنقدر سرمان گرم بود
و آنقدر به جدایی فکر نمی کردیم
که نه عکسی از هم گرفتیم
نه با هم
و حالا اگر فقط یک دلیل ساده
برای دیدار دوباره ی ما باشد
گرفتن یک عکس مشترک است
ما به عشق
به همدیگر
دست کم یک عکس مشترک
بدهکاریم
افشین یداللهی

آنچه را دیگران
گرسنگی می نامند
سیری من است
آنچه را دیگران
شوربختی می نامند
نیکبختی من است
نه گلی هستم
نه خزه ای
بلکه لکه ای هزارساله ام
چنگ انداخته در سیمای سنگی
کاش درختی می بودم
کاش می توانستم
در سرتاسر حیاتم
ریشه های تو را بنوازم
و شب و روز بنوشم
کاش می توانستم آدمی باشم
مثل آدمیزاد زندگی کنم
و مثل آدمیزاد بمیرم
آه
چقدر دوستت دارم
اریش فرید
ترجمه : علی عبداللهی

دچار خواستن توام
می دانی یعنی چه ؟
می خوابم که دوستت داشته باشم
بیدار می شوم که دوستت داشته باشم
نفس می کشم که دوستت داشته باشم
با این همه ، روزمره نیستم
در تکرار توست که نو می شوم
من همان روز آخر اسفندم
که هر روز تحویل می شوم به تو
همیشه بهارم
بهارم با تو
و دوستت دارم
کامران فریدی
![]()
همه چیز
اشارت به تو دارند
به محض طلوع خورشید تابناک
تو نیز بدنبالش خواهی آمد ، میدانم
وقتی در باغ قدم میزنی
تو گل سرخ همه ی رُزهایی
نادرترین گل سوسن نیز
با حرکات رقص تو
ستارگان نیز به حرکت در میآیند
و به دورت میگردند
شب
آه ، چه سرورانگیز بود شب
که سایه لرزان تو در آن
خیره کننده و زیبا
ماه را میپوشانید
تو روشن و زیبایی
و گلها و ماه و سیارهها
به جای آفتاب ، ستایشگر تواند
خورشید من نیز تو باش
خالق روزهای روشن و باشکوه
زندگی
و ابدیتی اینچنین
یوهان ولفگانگ فون گوته
ترجمه : زهره مهرجو

بهارا ، زنده مانی ، زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفسها آتشین است
مبین کاین شاخة بشکسته خشک است
چو فردا بنگری ، پر بید مشک است
مگو کاین سرزمینی شوره زار است
چو فردا در رسد ، رشک بهار است
اگر خود عمر باشد ، سر برآریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین طوفان برآییم
دگربارت چو بینم ، شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم
به نوروز دگر ، هنگام دیدار
به آیین دگر آیی پدیدار
هوشنگ ابتهاج
سال هاى سال به تو اندیشیدم
سالیان دراز تا به روز دیدارمان
آن سال ها که مى نشستم تنها
و شب بر پنجره فرود می آمدو شمع ها سوسو مى زدند
و ورق مى زدم کتابى درباره ى عشق
باریکه ی دود روى نوا ، گل سرخ ها و دریاى مه آلود
و نقش تو رابر شعر ناب و پرشور میدیدم
در این لحظه ى روشن
افسوس روزهاى جوانى ام را مى خورم
خواب هاى وجدآور زمینى
انگار پشه هایى که با درخشش کهربایى بر پارچه ى شمعى خزیدند
تو را خواندم ، چشم به راهت ماندم ، سال ها سپرى شد
من سرگردان نشیب هاى زندگى سنگىدر لحظه هاى تلخ
نقش تو رابر شعرى ناب و پرشور مىدیدم
اینک در بیدارى ، تو سبک بال آمدى
و خرافه باورانه در خاطرم مانده است
که آینه ها ، آمدنت را چه درست پیش گویى کرده بودند
ولادیمیر ناباکوف
مترجم : محمد حسن بهرامیان

دلی یا دلبری ، یا جان و یا جانان ، نمیدانم
همه هستی تویی ، فیالجمله ، این و آن نمیدانم
بجز تو در همه عالم دگر دلبر نمیبینم
بجز تو در همه گیتی دگر جانان نمیدانم
بجز غوغای عشق تو درون دل نمییابم
بجز سودای وصل تو میان جان نمیدانم
چه آرم بر در وصلت ؟ که دل لایق نمیافتد
چه بازم در ره عشقت ؟ که جان شایان نمیدانم
یکی دل داشتم پر خون شد آن هم از کفم بیرون
کجا افتاد آن مجنون ، درین دوران ؟ نمیدانم
دلم سرگشته میدارد سر زلف پریشانت
چه میخواهد ازین مسکین سرگردان ؟ نمیدانم
دل و جان مرا هر لحظه بی جرمی بیزاری
چه می خواهی ازین مسکین سرگردان ؟ نمی دانم
اگر مقصود تو جان است ، رخ بنما و جان بستان
و گر قصد دگر داری ، من این و آن نمیدانم
مرا با توست پیمانی ، تو با من کردهای عهدی
شکستی عهد ، یا هستی بر آن پیمان ؟ نمیدانم
تو را یک ذره سوی خود هواخواهی نمیبینم
مرا یک موی بر تن نیست کت خواهان نمیدانم
چه بیروزی کسم ، یارب ، که از وصل تو محرومم
چرا شد قسمت بختم ز تو حرمان ؟ نمیدانم
چو اندر چشم هر ذره ، چو خورشید آشکارایی
چرایی از من حیران چنین پنهان ؟ نمیدانم
به امید وصال تو دلم را شاد میدارم
چرا درد دل خود را دگر درمان نمیدانم ؟
نمییابم تو را در دل ، نه در عالم ، نه در گیتی
کجا جویم تو را آخر من حیران ؟ نمیدانم
عجبتر آنکه میبینم جمال تو عیان ، لیکن
نمیدانم چه میبینم من نادان ؟ نمیدانم
همیدانم که روزوشب جهان روشن به روی توست
ولیکن آفتابی یا مه تابان ؟ نمیدانم
به زندان فراقت در ، عراقی پایبندم شد
رها خواهم شدن یا نی ، ازین زندان ؟ نمیدانم
فخرالدین عراقی

این شفق را هم از دست دادهایم
هیچکسی ما را
دستدردست هم نمیدید این عصر
وقتی شب نیلگون بر دنیا میافتاد
من از پنجرهام
جشن غروب را دیدهام سرِ تپههای دور
گاه مثل یک سکه
یک تکه آفتاب میان دستهای من میسوخت
تو را از ته دل بهیاد میآوردم
دلی فشرده به غم
غمی که آشنای توست
پس تو کجا بودی ؟
پس که بود آنجا ؟
گویای چه حرف ؟
چرا تمامیِ عشق یکباره بر سرم خواهد تاخت
وقتی حس میکنم که غمگینم
و حس میکنم که تو دوری ؟
پابلو نرودا
مترجم : بیژن الهی
کاش میشد که روزی دلم را
مثلِ بذری بکارم که
فردا
باروَر گردد و نسلِ عشّاق
از محیطِ زمین برنیفتد
محمدرضا شفیعی کدکنی

روزهای خوبی نبود
اما من
در همان روزهای سخت هم
تو را دوست داشتم
جاهد ظریف اوغلو
مترجم : سیامک تقی زاده

همیشه دلم خواسته بدانم
لحظههای تو بی من
چطور میگذرد ؟
وقتی نگاهت میافتد به برگ
به شاخه
به پوست درخت
وقتی بوی پرتقال میپیچد
وقتی باران تنها تو را خیس میکند
وقتی با صدایی برمیگردی
پشت سرت
من نیستم
عباس معروفی

دو سال است
هرجا میروم
پنجره را با خودم میبَرَم
دو سال است
دنیا را
دنبالِ تو میگردم
دو سال است
این دو چشم
پنجرههایی رو به توست
یوسف الصائغ
مترجم : محسن آزرم

جایى براى خودت پیدا کن
که گنجایشِ همه ى غمها
و شادى هایت را داشته باشد
جایى که وقتى از خودت گم میشوى
در آنجا خودت را پیدا کنى
جایى پیدا کن
که شبها مکان آرامشت
و روزها تسلى خاطرت باشد
جایى که هوایش همیشه معتدل
و فصلهایش فصل دلخواهت باشد
جایى را پیدا کن
که وقت دلتنگى ستاره براى شمردن
و باران براى باریدن داشته باشد
جایى را پیدا کن
که در تنهایى و در جمع
امنیت و شادىِ خاطر داشته باشى
میدانى ؟ پیدا کردنِ چنین جایى محال نیست
اگر دلِ زنى را با عشق به دست آورى
دیگر نیازى به پیدا کردن
خوشبختى در هیچ جاى دنیا ندارى
مرد خوشبخت مردیست
که در دل زنى خانه دارد
آرزو پارسى

بهار صورتم را به سمت ابر ها بالا می گیرم
و دعا گونه زیر لب پچ پچ می کنم
با پرنده ها و علف ها شسته می شوم
با نسیم ، با بهار
خورشید پلکهایم را گرم می کند
آه ! به خورشید بهار اعتمادی نیست
در رؤیا به سر می برم یا حقیقت است ؟
هم هستم و هم نیستم
در یک شهرک جنوبی ، در قهوه خانه ای ساحلی
با پیچ و تاب بی پایان سنبل ها
اینجا و تنها با خودم
می توانم اینگونه عمرم را سر کنم
هرگز پرنده ای را از زبانش نبوسیده ام
شاید روزی بتوانم ببوسم
شاید روزی من هم چون نسیمی
از فراز سنبل ها وزیدن بگیرم
می خواهم قلبم را با یک روز تابستانی در هم بیامیزم
و در چهچه پرنده ای از نو زاده شوم
آتال بهرام اوغلو
مترجم : آیدا میرمجیدی

فردا که چشم بگشایم
از تپهی روبهرو سرازیر خواهی شد
به آنسوی دامنه اما
و پنجرهام برای ابد گشوده خواهد ماند
سپیدهدم
زنبقها بیدار میشوند غوطهور در شبنم
و بوی آویشن و بابونه
از آغوشم خواهد گریخت
کجای این درهی پرسایه خوابیده بودیم
که جز صدای تیهوها
و بوی آویشن بر شانههایم
چیزی را به یاد نمیآورم ؟
همیشه دلهرهی گمشدنت را داشتم
یقین داشتم وقتی بیدار شوم
تو رفتهای
و زمین دیگرگونه میچرخد
یقین دارم اما که خواب ندیدهام
که تو در کنارم بودهای
که با تو سخن گفتهام
به سایهسار دره که رسیدهایم
تو ساقهی مرزنگوشی زیر دماغمان گرفتهای
و دیگر
چیزی به یادم نمانده است
منوچهر آتشی

تنهایی
زلزدن از پشت شیشه ای است که به شب می رسد
فکر کردن به خیابانی است
که آدمهایش قدم زدن را دوست میدارند
آدمهایی که به خانه میروند
و روی تخت میخوابند و چشمهایشان را میبندند
اما خواب نمیبینند
آدمهایی که گرمای اتاق را تاب نمیآورند
و نیمه شب از خانه بیرون می زنند
تنهایی
دل سپردن به کسی است که دوستت نمی دارد
کسی که برای تو گُل نمیخرد هیچوقت
کسی که برایش مهم نیست روز را
از پشت شیشههای اتاقت میبینی هر روز
تنهایی
اضافه بودن است در خانه ای که تلفن
هیچ وقت با تو کار ندارد
خانهای که تو را نمیشناسد انگار
خانه ای که برای تو در اتاق کوچکی خلاصه میشود
تنهایی
عقربههای ساعتی است
که تکان نخورده اند وقتی چشم باز می کنی
دریتا کومو شاعر آلبانیایی
مترجم : محسن آزرم

به گرد دل همیگردی چه خواهی کرد میدانم
چه خواهی کرد دل را خون و رخ را زرد می دانم
یکی بازی برآوردی که رخت دل همه بردی
چه خواهی بعد از این بازی دگر آورد می دانم
به یک غمزه جگر خستی پس آتش اندر او بستی
بخواهی پخت می بینم بخواهی خورد می دانم
به حق اشک گرم من به حق آه سرد من
که گرمم پرس چون بینی که گرم از سرد می دانم
مرا دل سوزد و سینه تو را دامن ولی فرق است
که سوز از سوز و دود از دود و درد از درد می دانم
به دل گویم که چون مردان صبوری کن دلم گوید
نه مردم نی زن ار از غم ز زن تا مرد می دانم
دلا چون گرد برخیزی ز هر بادی نمیگفتی
که از مردی برآوردن ز دریا گرد می دانم
جوابم داد دل کان مه چو جفت و طاق می بازد
چو ترسا جفت گویم گر ز جفت و فرد می دانم
چو در شطرنج شد قایم بریزد نرد شش پنجی
بگویم مات غم باشم اگر این نرد می دانم
مولانا

تو را از دور دوست می دارم
بی آنکه عطرت را بگیرم
به گردنت بیاویزم
صورتت را بنوازم
تنها دوستت دارم
همانطور از دور دوستت می دارم
بی آنکه دستت را برگیرم
دلت را به دست ارم
در عمق چشمانت غرق شوم
تو انگاری عناد به عشقهای چند روزه
تو را نه مثل یک ولگرد بلکه مثل یک مرد دوست دارم
همانطور از دور دوستت دارم
بی آنکه پاک کنم اشکی را که از گونه ات فرو می افتد
بی آنکه قهقهه خنده هایت را شریک شوم
و آهنگ محبوبمان را با تو زمزمه کنم
همانطور از دور دوستت می دارم
بی آنکه بشکنم
بریزم
خرد کنم
برنجانم
بی آنکه به گریانم
از دور دوستت می دارم
همانطور از دور دوستت می دارم
و هر کلمه را که "دوستت دارم" می گوید
در نوک زبانم می شکنم
من تو را به سپیدی معصوم کاغذی دوست دارم
که قطره قطره کلماتم بر او می چکند
جمال ثریا
مترجم : نیما یوسفی و تورگوت سای

یک روز
بلکه پنجاه سال دیگر
موهای نوهات را نوازش میکنی
در ایوان پاییز
و به شعرهای شاعری میاندیشی
که در جوانیات
عاشق تو بود
شاعری که اگر زنده بود
هنوز هم میتوانست
موهای سپیدت را
به نخستین برف زمستان تشبیه کند
و در چین دور چشمانت
حروف مقدس نقر شده بر کتیبههای کهن را بیابد
یک روز
بلکه پنجاه سال دیگر
ترانهی من را از رادیو خواهی شنید
در برنامهی مروری بر ترانههای کهن شاید
و بار دیگر به یادخواهی آورد
سطرهایی را
که به صلهی یک لبخند تو نوشته شدند
تو مرا به یاد خواهی آورد بدون شک
و این شعر در آن روز
تازهترین شعرم برای تو خواهد بود
یغما گلرویی

عشق من
همه تعابیری که از عشق بزرگت گفته ام
پیش پا افتاده اند
کلمه دیگری یافت می شود آیا
که دیگری کشف نکرده باشد
تا مرا از این ورطه بیرون کشد
ای والاترین
محبوب ترین
سعاد الصباح
مترجم : محبوبه افشاری