دوست داشتن بلدم

شمردن بلد نیستم
دوست داشتن بلدم
و گاهی شده
یکی را دو بار دوست داشته باشم
دو نفر را یک جا
چه کار مى شود کرد ؟
دوست داشتن بلدم
شمردن بلد نیستم

آیدین روشن

برای تو

مال تو ام
مثل هوای عصر تابستان
آغشته به عطر غنچه‌های زیزفون

مثل کوهِ درخشانی از برف
در نور ماه

بی تو من درختی بی‌برگم
زخمی تندبادِ بی‌بهار

عشق توست هوای هستی‌ام
چیست جزیره بی‌دریا ؟

دانیل هافمن
مترجم : جاوید ثقفی

غمگین نباش

غمگین نباش
روزی گناه ما بخشیده خواهد شد
روزی که همه
خواهند فهمید
ما به دنبال چیدن سیب خود بودیم
این سیب ما نبود
که نصیب ما کردند

شهاب مقربین

صبح می شود

صبح می‌شود
با من بیدار می‌شوی
پرنده‌ها صدای تو را بر بال‌هایشان نقاشی می‌کنند
باران شبانه قطع می‌شود
کوچه‌ها به مهمانی روز می‌روند

تو می‌خندی
بازار در چشمان تو بنا می‌شود
طفلی مادرش را گم می‌کند
در سیمای تو پیدا می‌کند

سخن می‌گوییم
به مقصد می‌رسند مسافران
چراغهای کشتی‌ها روشن می‌شود
ماه به مهمانی دریاها می‌رود
ماهی‌ها سفره‌های حقیرانه پهن می‌کنند

صورت تو را لمس می‌کنم
چشمانم پر از اشک می‌شود
در هر جای دنیا
زنان سرود تازه‌ای آغاز می‌کنند

آیتن موتلو
مترجم : صابر مقدمی

می پرسد از من کیستی ، می گویمش اما نمی داند

می پرسد از من کیستی ، می گویمش اما نمی داند
این چهره گم گشته در آئینه ، خود این را نمی داند

می خواهد از من فاش سازم خویش را ، باور نمی دارد
آئینه در تکرار پاسخ های خود ، حاشا نمی داند

می کاودم می گویمش چیزی از این ویران نخواهی یافت
کاین در غبار خویشتن ، چیزی از این دنیا نمی داند

می گویمش گم گشته ای هستم که در این دور بی مقصد
کاری به جز شب کردن امروز یا فردا نمی داند

می گویمش آن قدر تنهایم که بی تردید می دانم
حال مرا جز شاعری مانند من تنها نمی داند

می گویم و می بینمش او نیز با آن ظاهر غمگین
آن گونه می خندد که گویی هیچ از این غمها نمی داند

محمدعلی بهمنی

گل زعفران

گل زعفران ، گل زعفران
تنها تو حال مرا می فهمی و زنبورهای عسل
هیچ کس ما را برای خودمان نمی خواهد
من طاقت می آورم
اما گاهی پاهایم لج می کنند
اسب های غمگین در سرم آرام نمی گیرند
و دستهایم مدام می پرسند
پس کِی ؟ کی ؟ کجا ؟
گل زعفران
با تو حرف می زنم
کــه سوال نمی کنی
من طاقت می آورم
اما گاهی از خودم می پرسم
اگر نقابم را بردارم
چند نفر در قاب عکسهایم باقی می مانند ؟
گل زعفران ، گل زعفران
مگر چند بار زنده گی می کنیم ؟
کــه اینقدر مرده گی می کشیم

الیاس علوی شاعر افغان

رباعیات خیام

چون عهده نمی‌شود کسی فردا را                   
حالی خوش دار این دل پر سودا را

می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه                      
بسیار بتابد و نیابد ما را
==========
این کوزه که آبخواره مزدوریست              
از دیده شاهیست و دل دستوریست

هر کاسه می که بر کف مخموریست                 
از عارض مستی و لب مستوریست
==========
در فصل بهار اگر بتی حور سرشت                 
یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت

هر چند به نزد عامه این باشد زشت                     
سگ به ز من است اگر برم نام بهشت
==========
گویند مرا که دوزخی باشد مست               
قولیست خلاف دل در آن نتوان بست

گر عاشق و میخواره بدوزخ باشند                    
فردا بینی بهشت همچون کف دست
==========
در هر دشتی که لاله‌زاری بوده‌ست              
از سرخی خون شهریاری بوده‌ست

هر شاخ بنفشه کز زمین میروید               
خالی است که بر رخ نگاری بوده‌ست

خیام نیشابوری

و ببوس مرا

و ببوس مرا بی وفقه
باز هم
بلند بلند ببوس مرا
آری
عشق همین سفرهای
طولانی را می طلبد

ایلهان برک
مترجم : سیامک تقی زاده

کنار من باش

کنارِ من باش
حتی اگر بهار نیاید
حتی اگر پرنده‌ای نخواند
حتی اگر زمستان طولانی
اگر سرما نفس گیر
حتی اگر روزگارمان پر از شب
پر از تاریکی‌
باز یکی‌ با نفس هایش
عشق را صدا می‌‌زند

دنیا پر از عطرِ بابونه است محبوبِ من
بیا بودن را اراده کنیم
بیا از سرِ انگشتانِ این احساس آویزان شویم
لبریز و مست
تاب بخوریم
دنیا پر از عطرِ بابونه است محبوبِ من
بیا شگفتی دوست داشتن را
به سینه هامان بسپاریم
بیا ساده باشیم
ساده باشیم و عاشق

نیکی فیروزکوهی

از من می گریزی ؟

از من می گریزی ؟
هرگز
معشوق من
تا زمانی که من منم و تو تویی
تا زمانی که دنیا هر دو ما را در بر دارد
من عاشق توام
و تو افسونگر منی
آنگاه که یکی انکار کند
دیگری باید اصرار کند

 رابرت براونینگ شاعر انگلیسی

می خواهم بگویم دوستت دارم

می خواهم بگویم دوستت دارم
جمله ای که هیچوقت کهنه نمی شود
مانند زیباییِ لبخندت
مانند رنگ چشمانت
که هیچوقت از مد نمی افتد
می خواهم بگویم دوستت دارم
لحظه به لحظه
حافظه‌ام یاری نمی‌کند
نمی‌دانم چرا
نمی‌دانم از کِی
اما خیلی وقت است
این دوستت دارم ها
روی ذهنم انباشته شده

دیهور انتهورا

در تداوم آتش و باران جاودانه ام

عشقت اگر باران
اینک در زیر آن ایستاده ام
اگر آتش
درون آن نشسته ام
شعر من می گوید
در تداوم آتش و باران جاودانه ام

شیرکو بیکس

سخن از تو گفتن

از تو سخن از به آرامی
از تو سخن از به تو گفتن
از تو سخن از به آزادی

وقتی سخن از تو می‌گویم
 از عاشق
 از عارفانه می‌گویم

از دوستت دارم
از خواهم داشت
از فکر عبور در به تنهایی

من با گذر از دل تو می‌کردم
 من با سفر سیاه چشم تو زیباست
 خواهم زیست

من با به تمنای تو خواهم ماند 
 من با سخن از تو
خواهم خواند

ما خاطره از شبانه می‌گیریم
ما خاطره از گریختن در یاد

از لذت ارمغان در پنهان
ما خاطره‌ایم از به نجواها

من دوست دارم از تو بگویم را
 ای جلوه‌ی از به آرامی
 من دوست دارم از تو شنیدن را
 تو لذت نادر شنیدن باش
تو از به شباهت از به زیبایی
بر دیده تشنه‌ام تو دیدن باش

یدالله رویایی

دیروز تو را به خواب دیدم

دیروز تو را به خواب دیدم
و انگار تکه نباتی بودی
ذوب می‌شدی ، حل می‌شدی در دهانم درون دنده‌هایم
مگر شیرین‌تر از نبات هم یافت می‌شود ؟

دیروز خوابت را دیدم
و انگار شاخه‌ای سبز بودی
خرامان ، رقصان روی ناهمواری‌هایم خم می‌شدی
مگر چیزی بیش از اینکه شاخه‌ای سبز باشی ، خوشحالم می‌کند ؟

دیروز تو را در خواب دیدم
و انگار قطعه‌ای مرمرین بودی
خرد می‌شدی و جمع می‌شدی
بعد هم در اعماقم به آوار بدل می‌شدی
مگر آدم آرزویی فراتر از تصاحب و
در دست گرفتن تکه‌ای از مرمر را در سر می پروراند ؟

دیروز تو را در خواب دیدم
و انگار که عود و عنبر بودی
عطر تو می‌تراوید و جان‌فزا می‌شد
و درون نفس‌هایم ساکن می‌شدی
مگر جز بوییدن عود و عنبر هم
چیزی بر وجد و سرمستی‌ام می‌افزاید ؟

نزار قبانی
ترجمه : محمد حمادی

تنهایی و خلوت من

ای تکیه‌گاه و پناه
زیباترین لحظه‌های
پر عصمت و پر شکوهِ
تنهایی و خلوت من

ای شط شیرین پر شوکت من
ای با تو من گشته بسیار
در کوچه‌های بزرگ نجابت
در کوچه‌های فروبستۀ استجابت
در کوچه‌های سرور و غمِ راستینی که‌مان بود
در کوچه باغِ گل ساکت نازهایت
در کوچه باغِ گلِ سرخِ شرمم
در کوچه‌های نوازش
در کوچه‌های چه شب‌های بسیار
تا ساحل سیمگونِ سحرگاه رفتن
در کوچه‌های مه آلود بس گفت و گو ها
بی هیچ از لذت خواب گفتن

در کوچه‌های نجیب غزل‌ها که چشمِ تو می‌خواند
گهگاه اگر از سخن باز می‌ماند
افسون پاک منش پیش می‌راند
ای شط پر شوکت هر چه زیبایی پاک
ای شط زیبای پر شوکت من
ای رفته تا دوردستان
آنجا بگو تا کدامین ستاره ست
روشن‌ترین هم‌نشین شبِ غربت تو ؟
ای هم‌نشین قدیم شب غربت من

ای تکیه‌گاه و پناه
غمگین‌ترین لحظه‌های کنون بی‌نگاهت تهی مانده از نور
در کوچه باغ گل تیره و تلخِ اندوه
در کوچه‌های چه شب‌ها که اکنون همه کور
آنجا بگو تا کدامین ستاره‌ست
که شب فروزِ تو خورشید پاره‌ست ؟

مهدی اخوان ثالث

تو اما کیستی ؟

تو اما کیستی ؟
کشتی‌ای ؟ بادبانت کو ؟
بیابانی ؟ بادهایت کو نخل‌هایت کو ؟
انقلابی ؟ پرچم‌ها و زنجیرهایت کو ؟
شناختی فراتر از شناخت شب از تو ندارم من
اما آن که بخواهد تو را بگیرد از من
با بزرگترین خشم تاریخ رو به رو ست
به سان آن که انگشتری ها و مانده‌ی پول و دارایی سربازهای کشته شده را
به یغما می‌برد در حالی که هنوز در میدان جنگ خون می ریزند
بگو به آن که قصدی دارد
این پسرم است در حالی که من او را نزاییده‌ام
این وطن من است و مرزی برای آن نمی‌شناسم
این اشغالگر من است و در برابرش فریاد نمی زنم و سنگی برنمی دارم
خونش را مباح سازید و او را بکشید
اما به شرطی که میان بازوانم بیفتد

محمد الماغوط
ترجمه : امانی اریحی

ما را به جز از عشق تو ، در خانه کسی نیست

ما را به جز از عشق تو ، در خانه کسی نیست
بنمای رخ ، از پرده که در خانه کسی نیست

بردار مه از سلسله تا خلق بدانند
کز سلسله داران تو ، دیوانه کسی نیست

فرزانه‌تر مردم اگر ، زاهد و صوفی است
ای دوست به دوران تو ، فرزانه کسی نیست

در خلوت دل ساختمت ، منزل و آنکس
گر دل نکند ، منزل جانانه کسی نیست

خمار به اغیار مده ، باده که خام است
مطرب مزنش در ، که در آن خانه ، کسی نیست

سرگشته بسی‌اند ولی ، آنکه چو پرگار
دارد قدمی ثابت و مردانه ، کسی نیست

دلگرمی پروانه ده‌ای شمع که در عشق
امروز به جانبازی پروانه کسی نیست

سلمان ، مطلب یار که بسیار بجستند
زین جنس ، درین منزل ویرانه کسی نیست

یاری که به کامت برساند ، ز دل خود
در دور به جز ساغر و پیمانه کسی نیست

سلمان ساوجی

انصاف نیست

انصاف نیست
دنیا آنقدر کوچک باشد
که آدم های تکراری را روزی هزار بار ببینی
و آنقدر بزرگ باشد
که نتوانی آن کس را که دلت می خواهد
حتی یک بار ببینی

بهومیل هرابال
مترجم : محمدرضا ربیعیان

مردان و زنان

در کشورِ من
مردان و زنان به یکدیگر خیانت می کنند
مردها
شب ها با غم هاشان هم خوابه می شوند
زن ها
با اشک هاشان

بابک زمانی

چرا می ترسی ؟

چرا می ترسی ؟
چرا نیمه های شب از خواب می پری ؟
مرگ ، آن چه را که زندگی خواهی کرد
می تواند از تو بگیرد
نه آن چه را که زندگی کرده ای

فصیل حسنو داغلارجا
مترجم : محسن عمادی