خورشید نگاه تو

هر روز به شوق تو
بهانه دست خورشید می‌دهم
تا بیدارم کند

من تمام لبخندهای عاشقی را
از لب‌هایت می‌نوشم
جرعه ، جرعه

چه تکرار زیبایست
هر روز صبح بیدار شدن
با خورشید نگاهت
باخنده‌های تو

عرفان یزدانی

آرامشی که اکنون دارم

آرامشی که اکنون دارم
مدیون انتظاریست
که دیگر
از کسی ندارم

سیلویا پلات

اگردختری زیباروبودم

اگردختری زیباروبودم
که درهرپیاده رو پسرانی برایم می مردند
بی گمان باآنها ارتشی بزرگ می ساختم
بزرگترازارتش نازی ها

واز دلباختگانم می خواستم
جانشان را به جای من
تقدیم کودکانی کنند
که درجنگهاجان می سپارند

اما دوصدافسوس
پیرمردی هستم
که هیچ پسری برایم نمی میرد
واین دختران زیبا
هیچگاه ارتشی نخواهند ساخت

پولشکان شرمانف

محبوب من بیا

در همه ی شب های گریستن
شب های بی خوابی
شب های خاکستر
من نماز می خوانم
فریاد می زنم
محبوب من بیا

چرا که ای شهرزاده ی کوچک من
موال های سرخ تو
گنجشکان را در تاریکی
و شیطان جنگل را بیدار می کند
و عشق مرا که بر خمره ی شراب افتاده است
آوازی بیدار می کند
و پژواکش در دره ها طنین می اندازد
محبوب من بیا

چرا که تاریکی و باد شمال
شمع مرا خاموش می کند
و از آبادی من رخت بر می بندد
و در شامگاه
و در میان تاریکی های گریستن
سایه ی دوشیزه ای را بر جای می گذارد که نماز می گذارد
و فریاد می زند
محبوب من بیا

عبدالوهاب البیاتی
مترجم : محبوبه افشاری

ای کاش چو پروانه پری داشته باشم

ای کاش چو پروانه پری داشته باشم
تا گاه به کویت گذری داشته باشم

گر دولت دیدار تو درخانه ندارم
ای کاش که در رهگذری داشته باشم

از فیض حضور تو اگر دورم و محروم
از دور به رویت نظری داشته باشم

گویند که یار دگری جوی و ندانند
بایست که قلب دگری داشته باشم

از بلهوسی ها هوسی مانده نگارا
وان اینکه به پای تو سری داشته باشم

تاریک شبی گشت شب و روز جوانی
ای کاش امیدسحری داشته باشم

در مجلس ارباب تکلّف چه بگویم
در میکده باید هنری داشته باشم

بگذار که از دوستی باده فروشان
رگبار غمت را سپری داشته باشم

 هم صحبتی و بوس وکنارت همه گوهیچ
من از تو نباید خبری داشته باشم ؟

بسیار مکن ناله که این شعله عمادا
می سوزد اگر خشک و تری داشته باشم

عماد خراسانی

خستگی

ای دوست
هنگامه‌اش فرا رسیده
قلب‌ها در جست‌وجوی آرامش‌اند
روزها از پس هم می‌گذرند
و هر لحظه ، تکه‌ای از زندگی را با خود می‌برد
و من و تو ، هر دو
هم‌چنان‌که به زندگی می‌اندیشیم
در چشم برهم زدنی می‌میریم
در دنیا خوش‌بختی نیست
اما آرامش هست
آزادی و عصیان هست
مدت‌هاست که من در دل‌ام آرزویی دارم
که دیگران بر آن حسرت می‌برند

الکساندر پوشکین
مترجم : ناهید کاشی چی

از دو عالم دامن جان درکشم هر صبح‌دم

از دو عالم دامن جان درکشم هر صبح‌دم
پای نومیدی به دامان درکشم هر صبح‌دم

سایه با من هم‌نشین و ناله با من هم‌دم است
جام غم بر روی ایشان درکشم هر صبح‌دم

ساقیی دارم چو اشک و مطربی دارم چو آه
شاهد غم را ببر زان درکشم هر صبح‌دم

عشق مهمان دل است و جان و دل مهمان او
من دل و جان پیش مهمان درکشم هر صبح‌دم

ناگزیر جان بود جانان و از جان ناگزیر
پیش جانان شاید ار جان درکشم هر صبح‌دم

هم مژه مسمار سازم هم بهای نعل را
دیده پیش اسب جانان درکشم هر صبح‌دم

بس که می‌جویم سواری بر سر میدان عقل
تا عنان گیرم به میدان درکشم هر صبح‌دم

هر شب از سلطان عشقم در ستکانی‌ها رسد
تا به یاد روی سلطان در کشم هر صبح‌دم

دوستکانی کان به مهر خاص سلطان آورند
گر همه زهر است آسان درکشم هر صبح‌دم

نوش خندیدن به وقت زهر خوردن واجب است
من بسا زهرا که خندان درکشم هر صبح‌دم

دوستان خون رزان پنهان کشند از دور و من
آشکارا خون مژگان درکشم هر صبح‌دم

گر همه مستند از آن راوق منم هم مست از آنک
خون چشم رواق افشان درکشم هر صبح‌دم

دهر ویران را به جز آرایش طاقی نماند
خویشتن زین طاق ویران درکشم هر صبح‌دم

آفتم عقل است میل آتشین سازم ز آه
پس به چشم عقل پنهان درکشم هر صبح‌دم

چند ازین دوران که هستند این خدا دوران در او
شاید ار دامن ز دوران درکشم هر صبح‌دم

از خود و غیری چنان فارغ شدم کز فارغی
خط به خاقانی و خاقان درکشم هر صبح‌دم

خاقانی

هر شعری قلب عشق است

خورشید در تن تو طلوع می‌کند
و تو سردت است
چرا که خورشید سوزان است
و هر چیز سوزانی از شدت توان‌اش سرد است
هر شعری قلب عشق است و
هر عشقی قلب مرگ و در نهایت زندگی می‌تپد
هر شعری آخرین شعر است و
هر عشقی آخرِ فریاد
هر عشقی ، ای خیال سقوط در ژرفناها
هر عشقی آخرِ مرگ است
آن‌چه که در تو می‌گیرم ، تن تو نیست
بلکه قلب خداوند است
 آن‌را می‌فشارم و می‌فشارم
تا فریاد وجد دلربایش
کمی دردهای قربان‌گاه ابدی‌ام را تسکین دهد

انسی الحاج
برگردان : محمد حمادی

قلب تو

اصرار می‌کنی
قلب داری
و من چگونه به تو بفهمانم
که قلب هیچ‌کس
را نمی‌توانی تویِ قفسه‌ی سینه‌اش پیدا کنی
باید ته چشم‌هایش را بگردی
یا دست‌هایش را لمس کنی
بعضی‌ها
قلب‌شان تویِ دست‌هایِ‌شان می‌تپد
بعضی‌ها
تویِ چشم‌هایِ‌شان
و عده‌ای
انگار
قلبِ‌شان را به لب‌هایِ‌شان دوخته‌اند
که در هر بوسه‌ای
می‌توانی ضربانِ زندگی را
حس کنی
ولی قلبِ تو
در هیچ‌کدامِ این‌ها نبود
نه در دست‌هایت
نه در چشم‌هایت
نه در لب‌هایت

نسترن وثوقی

تنهایی

تنهایی
اختراع کسانی است
که دوست داشتن را بلد نیستند

ادیب جان سور
مترجم : مجتبی نهانی

درون هر کسی نغمه‌ای هست

درون هر کسی نغمه‌ای هست
که او را این سو و آن سو می‌دواند
تا نی‌زنی بیاید که
نغمه‌ی او را بنوازد
و او خودش را
در نغمه‌ی خویش فراموش کند

بیژن الهی

محبوب من

محبوب من
تو که چون برف
آب شده و رفته ای
اگر روزی برگشتی
مثل برف
پاک و بی لکه برگرد

نصرت کسمنلی شاعر جمهوری آذربایجان
مترجم : غلامرضا طریقی

نگاه تو

این نگاهِ تو کارِ مرا
به اینجا کشانده
تاب و تحمل نگاه هاى تو را
نداشتم
نمى دیدى که چشم بر زمین مى دوختم ؟
به او گفتم
در چشم هاى من دقیق تر نگاه کن
جز تو
هیچ چیزى در آن نیست

بزرگ علوى
کتاب چشم هایش

ای نور رویاهای من

بگذار بنوازمت بآرامی

بگذار تجربه ات کنم آهسته
ببینم که حقیقت داری
امتدادی از خودت در تو جاری است
با شگرفی
موج در موج می تراود نوری از پیشانی ات 
بی آشفتنت
می شکنند کفهاشان را
هنکّام بوسه بر پاهایت ، به آرامی
در ساحل نوجوانی
تو را اینگونه می خواهم
روان و پیاپی
نشأت تو از خودت ، از تو
ای آب سرکش
ای نغمه رخوتناک
تو را اینگونه می خواهم
در محدوده های کوچک ، اینجا و آنجا
همچون تکه ها
زنبق ، رز و آنک یگانگی تو
ای نور رویاهای من

پدرو سالیناس
کتاب : درنای واقعی

آزرده از آنم که مرا زندگی آموخت

آزرده از آنم که مرا زندگی آموخت
آزرده تر از آنکه مرا توش و توان داد

سوداگر پیری که فروشنده ی هستی است
کالای بدش را به من ، افسوس ، گران داد

گفتم که زبان درکشم و دیده ببندم
دیدم که دریغا !‌ نه مرا تاب درنگ است

وه کز پی آن سوز نهان در رگ و خونم
خشمی است که دیوانه تر از خشم پلنگ است

خشمی است که در خنده ی من ، در سخن من
چون آتش سوزنده ی خورشید هویداست

خشمی است که چون کیسه ی زهر از بن هر موی
می جوشد و می ریزد و سرچشمه اش آنجاست

من بندی این طبع برآشفته ی خویشم
طبیعی که در او زندگی از مرگ جدا نیست

هم درغم مرگ است و هم آسوده دل از مرگ
هم رسته ز خویش است و هم از خویش رها نیست

با من چه نشینی که من از خود به هراسم
با من چه ستیزی که من از خود به فغانم

یک روز گرم نرمتر از موم گرفتی
امروز نه آنم ، نه همانم ، نه چنانم

یک روز اگر چنگ دلم ناله ی خوش داشت
امروز به ناخن مخراشش که خموش است

یک روز اگر نغمه گر شادی من بود
امروز پر از لرزه ی خشم است و خروش است

گر زانکه درین خاک بمانم همه ی عمر
یا رخت اقامت ببرم از وطن خویش

تقدیر من اینست که آرام نگیرم
جز در بن تابوت خود و در کفن خویش
 
نادر نادرپور

خاکم من

خاکم من
آتشی مرا نمی تواند بسوزاند
ترکیب خلقتم زغال است وُ
خاکستر

بهارم من
چمن چمن
شکوفه دارم وُ گُل

ابرم من
سحرگاهان را که تشنه می بینم
می بارم

قلبم من
اگر غم نداشته باشم
می میرم

انسانم من
اگر از نعمت های ساخته ی دست انسانی ساده
بهره مند نگردم می میرم

روشنایی ام من
دشمن تاریکی

انسانم من
در قلبم
شادی و غم دنیاهاست

چشم پُر شوقم من
نمی توانم نگاه نکنم

رود جاری از کوه های برفی ام من
نمی توان جریان نیابم

انسانم من
وطنی دارم
قوم و قبیله ای دارم
برای گفتن بزرگترین حقیقت
آزادی ، عشق ، نفرت
زبانی دارم

سنگ گرانیتم من
که در هر تکه ام
مقاوم بودنم تکرار می شود
به هنگام مبارزه ، سخت و خشنم
به هنگام اُنس و مهربانی ، لطیف و حساسم

انسانم من
بی مهربانی
می میرم

زندگی ام من
بی عشق ، بی نفرت
می میرم

چشمه ام من
با سفارش کسی جاری نمی شوم

زندگی ام من
همیشه در راهم
در نفس ، در آرزو
در نگاه در دل ها وُ دست ها هستم

خاکم من
نعمت و فراوانی ام را
ما بین انسان های زحمتکش تقسیم می کنم

قلبم من
اگر به تپش نیافتم
می میرم

رسول ابراهیم اوغلو رضایف شاعر جمهوری آذربایجان
مترجم : مجتبی نهانی

من به حال مرگ و تو درمان دشمن می کنی

من به حال مرگ و تو درمان دشمن می کنی
این ستم ها چیست ای بی درد بر من می کنی ؟

بد نکردم چون تویی را برگزیدم از جهان
خاک عالم را چرا در دیده من می کنی ؟

می توان دل را به اندک روی گرمی زنده داشت
آتش ما را چرا محتاج دامن می کنی ؟

نیستی گردون ، ولی بر عادت گردون تو هم
می کشی آخر چراغی را که روشن می کنی

گرم می پرسی مرا بهر فریب دیگران
در لباس دوستداران کار دشمن می کنی

نیست با سنگین دلان هرگز سر و کاری ترا
خنده بر سرگشتگی های فلاخن می کنی

صائب تبریزی

آرام پیش بیا

اگر تو با لب‌های بر آمده‌ات
می‌خواهی با بوسه‌ای
تسکین افکارم شوی
شتاب نکن بر این معاشقه

آرام پیش بیا
زیرا که من زنده‌ام برای در انتظار تو بودن
و تپش‌های قلبم
جز برای قدم‌های تو نیست

پل والری
مترجم : مریم قربانی

اگر تو نباشی

اگر تو نباشی
تمامی این شعر ها
تمامی این لحظه ها
تمامی این تپش ها
بی فایده خواهد بود
تمامی کلماتم، به هیچ جانی، میمیرند

اگر تو نباشی
نه روزم روز است
و نه شبم شب
گم شده، بی پناه، تنها و غریب
در این کوره راه زندگی
بی نصیب، درمانده و بی شکیب
   
اگر تو نباشی
نه من معنا دارم
نه این دست های خالی
زندگی را به معنای ژرفی ترک خواهیم کرد
یک شب به یاد آور مرا
من همانی ام که دوستت داشت
و هنوزم دارد
تا جانی هست دریاب
تا وقتی هست برس
به معنای نامم فکر کن
ستاینده ام تا ستایش کنم تو را
بیا تا بی معنا نباشم
بیا

روزی چند بار دوستت دارم
یکبار وقتی که هوا برم می دارد
قدم می زنیم
وقتی که خوابم می آید تو می آیی
یکبار وقتی که باران ناز می کند
دلِ ناودان می شکند می بارد
وقتی که شب شروع می شود تمام می شود
یکبار دیگر هم دوستت دارم
باقی روز را
هنوز را

افشین صالحی

تولد دوم من

برای آنکه بتوان کمی
حتی شده کمی زندگی کرد
باید دو بار متولد شد
ابتدا تولد جسم و سپس تولد روح
هر دو تولد مانند کنده شدن می ماند
تولد اول بدن را به این دنیا می کشاند
و تولد دوم ، روح را به آسمان پرواز می دهد
تولد دوم من زمانی بود
که تو را ملاقات کردم
 
کریستین بوبن