بازی برگ و باد

شکسته بودم و
هر تکّه از من
گوشه ای از خانه افتاده بود

خاطره ها برگ برگ
فرو می ریختند از چشمم
انگار پاییز از اتاقِ من شروع شده بود

بازیِ برگ بود و باد
وَ بارانی که بند نمی آمد
باید برای چشمهایم کاری می کردم

باید خودم را جمع می کردم از کفِ اتاق
می بردم خیابان
می بردم کافه
می بردم پارک
اما پرچمِ پاییز در تمام شهر بالا رفته بود

انگار
درختان هم
می دانستند من شاعرم
ورق ورق برگ هایشان را زیر پایم می ریختند
تا چشمهای بارانی اَم را شعر کنم

من اما
خودم درختی بودم
که بادها به شاخه هایم چنگ می زدند

آه
این فصل داشت تو را از من می گرفت
باید کاری می کردم
تو تنها برگی بود که از من مانده بودی
نباید
نباید می گذاشتم از شاخه ام بیفتی

مینا آقازاده

آرزوهای محال

آدم
وقتی دستش به جایی بند نیست
سراغ آرزوها می‌رود

آرزوهایش که محال شد
غرق می‌شود در خاطراتش

میلان کوندرا

دوستت دارم

شنبه به یادت شروع شد
یکشنبه دوستت دارم
دوشنبه ، دو بار دوستت دارم
سه شنبه ، سه بار زیر لب
چهارشنبه ، چهار ، با فریاد
پنج شنبه ، پنج هزاره ، تا بهشت
جمعه ، تمام عشقهای جهان مال تو
کاش هفته بیشتر بود کاش
کاش عددها را تا بینهایت میشمردم
و میگفتم
دوستت دارم
دوستت دارم

چیستا یثربی

دلم معجزه می خواهد

من این‌جا
دلم سخت معجزه می‌خواهد و
تو انگار
معجزه‌هایت را
گذاشته‌ای برای روز مبادا

چشم‌اندازى عریان
که دیرى در آن خواهم زیست
چمن‌زارانى گسترده دارد
که حرارت تو در آن آرام گیرد

چشمه‌هایى که پستان‌هایت
روز را در آن به درخشش وا می‌دارد
راه‌هایى که دهان‌ات از آن
به دهانى دیگر لبخند می‌زند
بیشه‌هایى که پرندگان‌اش
پلک‌هاى تو را می‌گشایند

زیر آسمانى
که از پیشانىِ بى‌ابر تو باز تابیده
جهانِ یگانه‌ى من
کوک شده‌ى سبُک من
به ضرب‌آهنگِ طبیعت
گوشتِ عریان تو پایدار خواهد ماند

پل الوار
مترجم : احمد شاملو

عشق هر جا رو کند آنجا خوش است

عشق هر جا رو کند آنجا خوش است
گر به دریا افکند دریا خوش است

گر بسوزاند در آتش ، دلکش است
ای خوشا آن دل ، که در این آتش است

تا ببینی عشق را آیینه‌وار
آتشی از جان خاموشت برآر

هر چه می‌خواهی ، به دنیا در نگر
دشمنی از خود نداری سخت‌تر

عشق پیروزت کند بر خویشتن
عشق آتش می‌زند در ما و من

عشق را دریاب و خود را واگذار
تا بیابی جان نو ، خورشیدوار

عشق هستی‌زا و روح‌افزا بود
هر چه فرمان می‌دهد زیبا بود

فریدون مشیری

به عشق

مادر خوابهای طلایی
آی عشق
ملکه‌ی فرخنده ‌ی لذات کودکی
چه کس تو را هدایت می‌کند به رقص های آسمانی ؟
به هم رکابی تو که دلخواه پسران است و دختران
و به دلبری‌ها و افسون‌های بی پایان ؟
من زنجیرهای جوانی ‌ام را می ‌گسلم
بیش از این پای‌ نمی ‌نهم در دایره ی پر رمز و راز تو
و قلمرو حکمرانی‌ ات را
به خاطر این حقیقت ترک می‌گویم
 
هنوز برون‌‌ آمدن از رویاها سخت است
رویاهایی که به ارواح خوش‌ گمان
بسیار آمد و شد می ‌کنند
آنجا که هر حوری زیبا ، الهه ای را می ‌ماند
که چشم هایش از میان تابش نور ، تلالویی جاودان دارد
آن گاه که خیال به حکمرانی بی‌ انتهایش دست می‌ یازد
و هر چیز ، چهره ‌ای دیگر به خود می‌گیرد
آن هنگام که باکرگان دیگر غرور نمی‌ ورزند
و لبخند زنان خالصانه است و حقیقی
 
آیا سزاست که خویش را به تمامی به تو وانهیم جز نامی از خود ؟
و آنگاه از گنبد ابرگون تو فرود آییم
بی یافتن پریزادی در میان تمام زنان و همراهی بین همه یاران ؟
آیا سزاست به ناگاه دست کشیدن از قلمرو آسمانی‌ات
و گرفتار آمدن در زنجیر پریان افسونگر ؟
و آنگاه اعترافی منصفانه به فریبکاری زن
و خودخواهی و خویش انگاری یاران ؟ 

ادامه مطلب ...

ای جهانی محو رویت ، محو سیمای که‌ای ؟

ای جهانی محو رویت ، محو سیمای که‌ای ؟
ای تماشاگاه عالم ، در تماشای که‌ای ؟

عالمی را روی دل در قبله ابروی توست
تو چنین حیران ابروی دلارای که‌ای ؟

شمع و گل چون بلبل و پروانه شیدای تواند
ای بهار زندگی آخر تو شیدای که‌ای ؟

چون دل عاشق نداری یک نفس یک‌جا قرار
سر به صحرا داده زلف چلیپای که‌ای ؟

چشم می پوشی ز گلگشت خیابان بهشت
در کمین جلوه سرو دلارای که‌ای ؟

نشکنی از چشمه کوثر خمار خویش را
از خمار آلودگان جام صهبای که‌ای ؟

صائب تبریزی

قول میدهم

قول میدهم
مثل ستاره های روز
برای سعادت تو خاموش شوم
اشکهایم را دردستهایت بنشانم
تنها فاصله‌ای میان دوجمله ی
دوستت دارم ، دوستت دارم باشم

انسی الحاج
مترجم : سودابه مهیجی

در عشق

آدمی را
توانایی عشق نیست
در عشق می شکند و می میرد

احمدرضا احمدی

انتظار

و یک زن
در ظریف ترین نقطه‌ی شب
هنوز هم دوست داشته شدن را
انتظار می کشد

تورگوت اویار

اسم کامل تو

من چاره‌ای جز به یاد آوردنِ نامِ تو ندارم
دیگر لازم نیست از تاریکی بترسم
اسمِ کاملِ تو
کلماتِ مرا از نی‌زارهای تشنه عبور خواهد داد
جای تردیدی نیست
این خستگی‌های خانگی‌ست
تمام خواهند شد

سیدعلی صالحی

به دیدارم بشتاب

به دیدارم بشتاب
این شکوفه‌ها
به همان سرعتی که باز می‌شوند
فرو می‌ریزند
هستی این جهان
بر پایداری شبنم می‌ماند بر گل‌برگ

ایزومی شی کی بو  شاعر ژاپن
مترجم : عباس صفاری

تو را پنهان می‌خواستم

تو را پنهان می‌خواستم
نگاهت را در رگ‌ رگِ جانم پنهان کردم
اما از چشمانم به بیرون راه کشید
نامت را پنهان‌تر
آن‌که با دل نگفتم
اما بادها از خاک‌ها و خاک‌ریزها گذشتند
و بذر نام تو را بر گستره‌ی تمامِ زمین پاشیدند
تو را پنهان می‌خواستم
اما حالا سبز شده‌ای همه‌جا
چشمانم را می‌بندم
کودکانِ هرجا که بگویی
نام آشنای تو را
خنده خنده بر طبل‌ها می‌کوبند
تو را پنهان می‌خواستم
اما این‌گونه که
حالا چه‌گونه پنهانت کنم ؟

رضا کاظمی

ای خاطره پیش آی

ای خاطره پیش آی
و نت هایت را هم ساز کن
و آنگاه که بر فراز باد
موسیقی تو شناور است
من در جویباران خیره خواهم شد
آنجا که دلدادگان آه می کشند
و در رویا فرو می روند
من به شکار اوهام ، که در گذرند خواهم نشست
و در آینه ، آبی از جویبار زلال خواهم نوشید
و آواز مهر را خواهم شنید
و سرتاسر روز را خواهم غنود
و در رویا فرو خواهم رفت
چون شب فرا رسد
خواهم رفت به همانجا که درخور اندوه است
گام زنان بر کنار دره تاریک
با سودای خاموش

ویلیام بلیک

حال و هوای دل

این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی
صد بار در یک روز می میرم
حتی
یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند
اما
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است

قیصر امین پور

‍من اگر بمیرم

‍من اگر بمیرم ، غروب‌هنگام خواهم مرد
برفی سیاه بر شهر می‌بارد
راه‌ها با قلب‌ام پوشیده می‌شوند
از میان انگشتان‌ام
آمدن شب را می‌بینم

من اگر بمیرم ، غروب‌هنگام خواهم مرد
بچه‌ها به سینما می‌روند
چهره‌ام را در گُلی دفن می‌کنم
می‌خواهم گریه کنم
قطاری از اعماق می‌گذرد

من اگر بمیرم ، غروب‌هنگام خواهم مرد
می‌خواهم سر برداشته و بروم
یک شب به ده‌کده‌یی وارد می‌شوم
از میان درختانِ زردآلو
رفته و به دریا نگاه می‌کنم
تئاتری را تماشا می‌کنم

من اگر بمیرم ، غروب‌هنگام خواهم مرد
ابری از دوردست‌ها می‌گذرد
یک ابر سیاه دوران کودکی
یک نقاش سوررئالیسم
شروع به تغییر دادنِ جهان می‌کند
صدای غریوکش پرنده‌گان
رنگ دریا و پلشتی
با هم یکی می‌شوند

شعری برای تو می‌آورم
کلمه‌های‌اش خروشیده از خواب‌های‌ام
جهان به تکه‌هایی تقسیم می‌شود
در یکی صبح یک‌شنبه
در یکی آسمان
در یکی برگ‌های زرد
در یکی انسان
همه‌چیز دوباره شروع می‌شود

آتااول بهرام اوعلو 
برگردان : کیومرث نظامیان

هر که چیزی دوست دارد جان و دل بر وی گمارد

هر که چیزی دوست دارد جان و دل بر وی گمارد
هر که محرابش تو باشی سر ز خلوت برنیارد

روزی اندر خاکت افتم ور به بادم می‌رود سر
کان که در پای تو میرد جان به شیرینی سپارد

من نه آن صورت پرستم کز تمنای تو مستم
هوش من دانی که بردست آن که صورت می‌نگارد

عمر گویندم که ضایع می‌کنی با خوبرویان
وان که منظوری ندارد عمر ضایع می‌گذارد

هر که می‌ورزد درختی در سرابستان معنی
بیخش اندر دل نشاند تخمش اندر جان بکارد

عشق و مستوری نباشد پای گو در دامن آور
کز گریبان ملامت سر برآوردن نیارد

گر من از عهدت بگردم ناجوانمردم نه مردم
عاشق صادق نباشد کز ملامت سر بخارد

باغ می‌خواهم که روزی سرو بالایت ببیند
تا گلت در پا بریزد و ارغوان بر سر ببارد

آن چه رفتارست و قامت وان چه گفتار و قیامت
چند خواهی گفت سعدی طیبات آخر ندارد

سعدی

آهنگ عشق مان

به من از آن بگو
که توان گفتنش به دیگری را نداری
با من بخند
حتی آن گاه که احساس حماقت می کنی

با من گریه کن
آن گاه که در اوج پریشانی هستی
تمام زیبایی های زندگی را
با من شریک باش
و در کنار من
با تمام زشتی های زندگی ستیز کن

با من
رویاهایی را بیافرین تا به دنبال آنها رویم
در شادیِ هر چه می کنم
شریک باش
برای رسیدن به آرزوهای مان
یاری ام کن

با آهنگ عشق مان
با من برقص
بیا در سراسر زندگی در کنار هم گام برداریم
بیا تا ابد
در هر قدم از این سفر
یکدیگر را
عاشقانه
در آغوش گیریم

سوزان پولیس شوتز
ترجمه : رویا پرتوی

دست های تو

نمی دانم چرا می گویم
آه از دست تو
دست های تو
زیباترین فعل ها را رقم می زدند
نوازش می کردند
شعر می نوشتند
آهنگ می نواختند
چای می ریختند
دست های تو
رفیق صمیمی دست های من
اما
آه از پاهای تو
چه ساده رفتند

روزبه معین

گذشته من

بارها زیرلب تکرار می کنم
انسان تا چند روزی فرصت دارد
 باید تنها با خاطراتش زندگی کند
آنچه گذشته است
مثل اینست که هیچگاه نبوده است
گذشته کمندی است
که گلوی روحم را می فشارد
وتوان رویا رویی با حال را
از من می گیرد
گذشته تنها وهم کسی است
که نزیسته است
آنچه را که پیش از این دیده ام
دیگرهیچ بحساب نمی آید
گذشنه و آینده
واقعیت نیستند فقط
خیالات واهی زود گذرند
خود را باید از زمان برهانم
ودر حال زندگی کنم
چون جز این لحظه شگفت انگیز
زمان دیگری نیست

آلدا مرینی
مترجم : سید ابوالحسن هاشمی نژاد