-
جدایی
سهشنبه 15 دی 1394 17:06
جدایی چون میله ای آویزان در هوا به سر و صورتم می خورد هذیان می گویم می دوم ، جدایی در پی ام رهایی از آن ممکن نیست پاهایم توان ایستادن ندارند جدایی زمان نیست ، راه نیست جدایی ، پلی در میان از مو باریک تر ، از خنجر تیز تر از خنجر تیز تر ، از مو باریک تر جدایی پلی میان ما حتی اگر زانو به زانو با تو نشسته باشم ناظم حکمت...
-
دل و جان من فدای تو باد
سهشنبه 15 دی 1394 17:04
بیا بیا که دل و جان من فدای تو باد سری که بر تن من هست خاک پای تو باد دلم به مهر تو صد پاره باد و هر پاره هزار ذره و هر ذره در هوای تو باد ز خانه تا به در آیی و پا نهی به سرم سرم فتاده به خاک در سرای تو باد تو را به بسمل من گر رضاست بسمالله بیا بیا که قضا تابع رضای تو باد مقصرم ز دعا در جواب دشنامت ملایک همه افلاک در...
-
مبارک روز بود امروز ، یارا
سهشنبه 15 دی 1394 16:32
مبارک روز بود امروز ، یارا که دیدار تو روزی گشت ما را من آن دوزخ دلم ، یارب ، که دیدم به چشم خود بهشت آشکارا نه مهرست این ، که داغ دولتست این که بر دل بر ز دست این بینوا را ز یک نا گه چه گنج دولتست این ؟ که در دست اوفتاد این بینوا را درین حالت که من روی تو دیدم عنایتهاست با حالم خدا را هم آه آتشینم کارگر بود که شد...
-
گم شدم در سر آن کوی ، مجویید مرا
سهشنبه 15 دی 1394 11:03
گم شدم در سر آن کوی ، مجویید مرا او مرا کشت شدم زنده ، ممویید مرا عمری از گم شدنم رفت و نمی آیم باز چون چنین است ، شما نیز مجویید مرا بر درش مردم و آن خاک بر اعضای منست هم بدان خاک در آرید و مشویید مرا عاشق و مستم و رسوایی خویشم هوس است هر چه خواهم که کنم ، هیچ مگویید مرا خسروم من گلی از خون دل خود رسته بوی من هست جگر...
-
آنگاه که تو را از دست دادم
سهشنبه 8 دی 1394 11:56
آنگاه که تورا از دست دادم هردومان بازنده شدیم من ، چونکه تو را بیش از همه دوست میداشتم وتو چون من آن بودم که تورا بیش از همه دوست میداشت اما تو بازنده تر از منی چون من دیگری را دوست توانم داشت آنگونه که تورا دوست میداشتم اما هرگز یافت نخواهد شد کسی که تورا چون من دوست بدارد ارنستو کاردنال
-
من بازمانده ی جنگی هستم
سهشنبه 8 دی 1394 11:50
من بازمانده ی جنگی هستم که سال ها پیش بین قلب من و چشم های تو درگرفت قلب من شکست و جنگ تمام شد حالا من جانبازی هستم تنها که با آخرین ترکش های رفتنت نفس می کشم مینا آقازاده
-
زیباترین زن جهان
سهشنبه 8 دی 1394 11:46
چرا نباید هر زنی زیباترین زن جهان باشد ؟ دست کم برای یک بار دست کم برای مدتی دست کم برای یک جفت چشم ؟ یاروسلاو سایفرت مترجم : فریده حسن زاده
-
تنهایی یعنی تو
سهشنبه 8 دی 1394 11:42
سرد یعنی تو که صدایت یخ می بندد بر رگ هایم به وقت هایی که کسی را دوست داری که من نیستم گرم یعنی تو که هر نگاهت داغ می شود بر دلم برای بعد ها به وقت هایی که کسی را دوست داری که منم آب یعنی تو که بر سرم می ریزی پاک از ابرهای دلتنگِ سقف خانه ات که از خیابان فرار کرده اند به جای هر غسلی به جای هر بارانی خاک یعنی خاک بر سر...
-
اعجاز تو
سهشنبه 8 دی 1394 11:39
در مسیرى که دست در دست هم راه مى رویم اعجاز تو رفته رفته بزرگ تر و بیشتر مى شود در من اما از زخمى کهنه به جا مانده از انتظارى طولانى دارد خون مى چکد تورگوت اویار مترجم : سیامک تقی زاده
-
بگذار همه خیال کنند تو انسانی عادی هستی
سهشنبه 8 دی 1394 11:35
بگذار همه خیال کنند تو انسانی عادی هستی من که می دانم با رد شدنت درخت ها در کوچه به صف می ایستند به در خانه که می رسی این دست های تو هستند که دندانه های کلید را به لب هایی معطر تبدیل می کند تا به قفل بوسه بزند و در باز شود وارد خانه که می شوی این لباس های تو هستند که چوب لباسی را نگه می دارند و هر روز آن را به سفری در...
-
فریاد سکوت
سهشنبه 8 دی 1394 11:29
من همانم که سکوتم را فریاد زده ام در باران عاشق شده ام و در باران تنها گشته ام من از دورترین خاطره گذر کرده ام من غمگین ترین ترانه را شنیده ام من شب های زیادی را در کنار پنجره با ماه شراب سرخ نوشیده ام من همانم که عطر موهایت را از بوته های یاس نفس کشیده ام من همانم که برای آخرین آرزو دیدار در باران را طلب کرده ام آری...
-
فریب
سهشنبه 1 دی 1394 11:46
برای امشب سیبی گاز زده ام مرا به زمین نخواهند برد در ملکوت خواندم نوشته بود جهنم را به من خواهند داد من اما گاز زدم واینبار فریب تو را خوردم چه باشکوه فریب تورا خوردم حالا نوبت توست تو باید گاز بزنی این سیب شیرین را نترس بهشت را به تو خواهم داد من مثل توشیطان نیستم بهشتی که گرم است وآتشین بهشتی که عمق دارد وتو را با...
-
باران هم اگر می شدی
سهشنبه 1 دی 1394 11:41
باران هم اگر می شدی در بین هزاران قطره تو را با جام بلورینی می گرفتم می ترسیدم چرا که خاک هر آنچه را که بگیرد پس نمی دهد جمال ثریا مترجم : سینا عباسی
-
بگذار تنها با خیالت زندگی کنم
سهشنبه 1 دی 1394 11:37
گاهی فکر می کنم از بس بی تو ، با تو زندگی کرده ام از بس تو را تنها در خیالم در بر گرفته ام و گیس هایت را در هم بافته ام از بس ، فقط و فقط در رویا چشمهایت را نوشیده ام و مست شهر تنت را دوره کرده ام که دیگر حتی اگر خودت با پای خودت هم برگردی نمی توانم تو را با خیالت جایگزین کنم بر نگرد من در حضور غیبتت از تو بتی ساخته...
-
نخستین بار واژه را بخشیدم
سهشنبه 1 دی 1394 11:34
نخستین بار واژه را بخشیدم نثار عشقی که به خویشتن دارم پنجره ای از درون در قلبم باز شد برای دیگر بار واژه را بخشیدم به پاس عشق ام به وطن این بار ده پنجره در سرم باز شدند آنگاه واژه را بخشیدم به خاطر عشقی که به جهان دارم بعد آن تمامی آسمان در شعرم متجلی شد نوشتن قطره ای روشنایی بر ظلمت یک معنا چکید اندوهم شعله گرفت در...
-
تمام سهم من از تو
سهشنبه 1 دی 1394 11:25
تمام سهم من از تو آتشیست که از دور گرمم میکند و هر بار نزدیک میشوم پایم پس میکشد حالا تو هی بگو از سوختن میترسی من میگویم از خاکستر شدن میترسم علیرضا باقی
-
زن ها به جنگ نمی روند
سهشنبه 1 دی 1394 11:20
زن ها به جنگ نمی روند فقط موقع خداحافطی با نگاه شان به مردها می گویند زنده بمانید و برگردید خانه ایی برای آرام گرفتن قلبی برای دوست داشتن و امیدی برای بزرگ شدن در انتظار شماست و همه مردها برای برگشتن به خانه است که می جنگند حالا یا با خستگی های شان یا با دشمن لطیف هلمت مترجم : رسول یونان
-
کتاب عشق
سهشنبه 1 دی 1394 11:16
خدا آن روز لبخند را به صورتت نقاشی کرد و تو را به زمین فرستاد دست هایت کم کم بوی پونه و بابونه گرفت و نفست عطر تمام شعرهای جهان را تو از سیاره ای به نام بهشت آمدی هر بار دلت می گیرد به قله های بلند می روی تا کمی با خدا درد دل کنی سبک که شدی پرواز می کنی به سوی شهر شهر پر می شود از عطر شعر و پونه و بابونه و خدا خدا...
-
زن شیرین است
یکشنبه 22 آذر 1394 17:57
زن شیرین است این ورد یک ملحد ذاتی ست و برای این الحاد خود معجزات عظیمی دارد زن شیرین است هربرگ تنش شهد دارد گلبرگهای لبانش عسلی شفابخش آسمانش ابرهای بهاری و زمینش آتشفشانی از شعله های سوزان مگر می شود با چنین معجزاتی ایمان نیاورد راهبه ی گوشه گیر کنار زنی برای پرستش نماند ذکر نگفت مگر می شود دراین دریای خروشان غرق نشد...
-
وای به حالش
یکشنبه 22 آذر 1394 17:54
حواست کجاست ؟ با توام با تویی که هر چه داشتم با رفتنت به یغما رفت میشود بالهایم را پس بدهی ؟ می خواهم دوباره پرواز کنم شنیده ام راهی کوه قافی با که همسفری ؟ با همانی که تو را از من گرفت ؟ راستی به او گفته ای آن دستانی که او را میلرزاند روزی مرا میلرزاند به او گفته ای تنی که در آغوش میکشد روزی آشیانه من بود به او گفته...
-
با من بمان
یکشنبه 22 آذر 1394 17:52
با من بمان اندکی بیشتر با من بمان ای سایه ی گریزان آرامشم ای سنجاق شده بر هر نفسی که پیش از اولین سوال فرو می برم بانوی من تو آن تشنگی هستی که عطش را فرو می نشاند کدام آغوش می تواند چون آغوش تو کودکی را آنقدر عشق ببخشد که هرگز کسی را نکشد لئونارد کوهن
-
دلنگرانی
یکشنبه 22 آذر 1394 17:45
جمعه ها بیشتر از هر روز دیگر نگرانت میشوم میترسم دلت بگیرد و کسی را نداشته باشی تا غصه هایت را بجان بخرد میترسم دلت بگیرد و غم هایت تازه شود جمعه ها بیشتر از هر روز دیگر نگرانت میشوم حاتمه ابراهیم زاده
-
شکارچی مهربان
یکشنبه 22 آذر 1394 17:38
و شکارچی مهربانی دارد می آید که اسلحه اش تنها یک گل سرخ است ریچارد براتیگان
-
فال قهوه
یکشنبه 22 آذر 1394 17:31
کسی برایم قهوه بریزد کسی که فال مرا می داند کسی که حال مرا می فهمد و قصه بگوید برایم هزار و یک بار تا از سرم بپرد این خواب که هزار سال است نمی گذارد تو را برای یک بار هم که شده ببینم کامران رسول زاده
-
یک عاشقانه قدیمی
یکشنبه 22 آذر 1394 17:29
تو یک عاشقانه ی قدیمی تو شعری زیبا در تو عطری ست مخصوص عصرهای گرم تابستان در دست هایت در چشمانت و یا در موهایت نمی دانم عطر و بویی در توست مخصوص عصرهای گرم تابستان که مرا از خود بی خود می کند مظفر تایپ اوسلو مترجم : سیامک تقی زاده
-
چشم گریان تو نازم
یکشنبه 22 آذر 1394 17:26
چشم گریان تو نازم ، حال دیگرگون ببین گریه ی لیلی کنار بستر مجنون ببین بر نتابید این دل نازک غم هجران دوست یارب این صبر کم و آن محنت افزون ببین مانده ام با آب چشم و آتش دل ، ساقیا چاره ی کار مرا در آب آتشگون ببین رشکت آمد ناز و نوش گل در آغوش بهار ای گشوده دست یغمای خزان ، اکنون ببین سایه دیگر کار چشم و دل گذشت از اشک...
-
پرنده ای آبی در قلب من هست
یکشنبه 22 آذر 1394 16:51
پرنده ای آبی در قلب من هست که می خواهد پر بگیرد اما درون من خیلی تنگ و تاریک است برای او می گویمش آنجا بمان ، نمی گذارم کسی ببیندت پرنده ای آبی در قلب من هست که می خواهد بیرون شود اما ویسکی ام را سر می کشم رویش و دود سیگارم را می بلعم و فاحشه ها و مشروب فروشی هاو بقال ها هرگز نمی فهمند که او آنجاست پرنده ای آبی در قلب...
-
جهان جای عجیبی ست
یکشنبه 22 آذر 1394 11:13
جهان جای عجیبی ست اینجا هر کس شلیک می کند خودش کشته می شود رسولیونان
-
بیتوته کوتاهی است جهان
جمعه 20 آذر 1394 11:59
بیتوته کوتاهی است جهان در فاصله گناه و دوزخ پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم پیش از آنکه پرده فرو افتد پیش از پژمردن آخرین گل سرخ بر آنم که زندگی کنم بر آنم که عشق بورزم برآنم که باشم در این جهان ظلمانی در این روزگار سر شار از فجایع در این دنیای پر از کینه نزد کسانی که نیاز مند ِ منند کسانی که نیاز مند ایشانم کسانی که...
-
او چنان داند که ما در عشق او کمتر زنیم
یکشنبه 15 آذر 1394 18:07
او چنان داند که ما در عشق او کمتر زنیم یا دو چنگ از جور او در دامن دیگر زنیم هر زمان ما را دلی کی باشد و جانی دگر تا به عشق بیوفایی دیگر آتش در زنیم تا کی از نادیدنش ما دیدهها پر خون کنیم تا کی از هجران او ما دستها بر سر زنیم گاه آن آمد که بر ما باد سلوت برجهد گاه آن آمد که ما با رود و رامشگر زنیم گر فلک در عهد او...