-
به خواب رفته ام
چهارشنبه 15 دی 1395 19:34
به خواب رفته ام ودرخوابم تورا درون یک باغ متروک دیدم باغی که درختانش من بودند آویزان با موهای ریخته روی شانه هایم با چشمان سیاهی که شکوفه داده بودنداشکهایش تو دور این درختان می گردیدی لمس می کردی ساقه ها شان را ریشه هایش را آبیاری می کردی وشکوفه هایش را بوسه می زدی حالا که هزاران ازعمر این درختان گذشته است تبری...
-
باران مرا خیس می کند
چهارشنبه 15 دی 1395 19:12
باران مرا خیس می کند توفان می ترساند و پاییز افسرده می سازد تو اما چیزی از من باقی نمی گذاری مژگان عباسلو
-
دیگر نه توان عاشقی دارم
چهارشنبه 15 دی 1395 19:05
دیگر نه توان عاشقی دارم نه توان نفرت را نه توان سکوت دارم نه توان فریاد کشیدن را نه توان فراموشی نه توان یادآوری دیگر حتی نمی توانم رفتار زنانه داشته باشم اشتیاقم به مرخصی طولانی رفته است و قلبم کنسرو ساردینی ست که تاریخ انقضای آن سر رسیده است سعاد الصباح مترجم : زهرا ابومعاش
-
آه ای مردِ شعرهای من
چهارشنبه 15 دی 1395 18:59
پای این قلم بشکند نتوانست تو را پایبند کند تو حالا سر از دهانِ قلم های دیگران در آورده ای آه ای مردِ شعرهای من بگو در خلوت دفترِ کدام زن پرسه می زنی ؟ چه کسی امشب تو را می سراید ؟ شب از نیمه گذشته است به خانه ی خودت به شعرهای من برگرد مینا آقازاده
-
عشق روز اول و آخر
چهارشنبه 15 دی 1395 18:54
عشق روز اول بستری می سازد ازشکوفه های سفید برهنه تورا رها میان باغهای زیبا برکه های آرام عبور می دهد از تنت خواب را حرام می کند برچشمهایت از روز بدش می آید ستاره ها را پنهان می کند پشت پلکهایت آسمان را تاریک می کند که چشمانت آرام باشد به خفتگان آواز بیداری می دهد به مرده گان نوای زندگی عشق روز آخر آغوشش را باز می کند...
-
تو را نگاه می کنم
چهارشنبه 15 دی 1395 18:43
تو را نگاه می کنم چشمانت خلاصهی آتشفشان است همرنگ خاکِ دیاری که دوستش میدارم چالِ کنجِ لبانت هلالکِ جُفتی ماه است با خورشیدی در قفا که مردمانِ سرزمینِ قلبِ مرا به وِلوِله وا میدارد با انگشتِ اشارهی رو به آسمان خندهات بارانِ مرواریدْ است و اخمت زلزلهیی که شهر آرزوهایم را ویران...
-
چشم به راهم
چهارشنبه 15 دی 1395 18:34
چشم به راهم چشم به راهِ چه چیزی ؟ مردی که گل برایم می آورد و حرف های شیرین مردی که من را می بیند و می فهمد با من حرف می زند و به من گوش می دهد مردی که برایم گریه می کند و من دلم برایش می سوزد و دوستش دارم مرام المصری ترجمه : سیدمحمد مرکبیان
-
سهم من از عشق تو لبخند نیست
چهارشنبه 15 دی 1395 18:28
باد پشت شیشه سور بر پا کرده است باز می کنم این پنجره را باد به درون خانه ام می پرد و در لباس پرده شاد و مدهوش کنان می رقصد اولین روزهای زمستان است باد عطر هزاران نرگس شاداب را ارمغان ِ دست من آورده است تا که چون ایام دور از حریر دست او دسته ای نرگس بچینم باد هم می داند که تو نوبرانه ی نرگس را بیش از هر پیشکشی می طلبی...
-
چیزهایی هست
چهارشنبه 15 دی 1395 18:14
چیزهایی هست که نمی توان به زبان آورد چرا که واژه ای برای بیان آنها وجود ندارد اگر هم وجود داشته باشد کسی معنای آن را درک نمی کند اگر من از تو نان و آب بخواهم تو درخواست مرا درک می کنی اما هرگز این دستهای تیره ای را که قلب مرا در تنهایی گاه می سوزاند وگاه منجمد می کند درک نخواهی کرد فدریکو گارسیا لورکا
-
شخصیت های من
چهارشنبه 15 دی 1395 18:05
شخصیت هایی در من اند که با هم حرف نمی زنند که همدیگر را غمگین می کنند که هرگز دورِ یک میز غذا نخورده اند شخصیت هایی در من اند که با دست هایم شعر می نویسند با دست هایم اسکناس های مُرده را ورق می زنند دست هایم را مُشت می کنند دست هایم را بر لبه ی مبل می گذارند و هم زمان که این یکی می نشیند دیگری بلند می شود ، می رود...
-
مرا در آغوش گیر
چهارشنبه 15 دی 1395 17:57
مرا در آغوش گیر تا اگر توان قلبم را از دست دادم قلب با توانت را به من ببخشی واگر ریشه هایم دراعماق زمین فرو رفته اند همجنان در قلمرو دره تو باشند تا اگر عمرم را از دست دادم به عمر تو دست یابم وبه زبانهایی بی شمار تو مرا در آغوش گیر تا گیاهی شوم سنگ آزار وتو سنگ باطراوات شوی در سایه گیاه چلچراغ من تا میان من وتو رودی...
-
خرم دل آن کس که به رخسار تو دیده ست
چهارشنبه 15 دی 1395 17:33
خرم دل آن کس که به رخسار تو دیده ست یا زان لب شیرین سخن تلخ شنیده ست زان زلف مسلسل که همه برشکند باد از روی تو بنگر که در ان زیر چه دیده ست بر قافله صبر مرا نیست ولایت امروز که مژگان تو لشکر نکشیده ست این اشک به چشم من از آن جای گرفته ست کاندر طلب وصل تو بسیار دویده ست شبهاست چو گل غرقه به خونم که به سویم از باغ وصال...
-
یادت باشد
پنجشنبه 9 دی 1395 18:17
یادت باشد با اما و اگرها از دستم دادی و با ای کاش ها خودت را نابود خواهی کرد ایلهان برک مترجم : سیامک تقی زاده
-
زنها عاشق که می شوند میمیرند
پنجشنبه 9 دی 1395 18:14
من زن بدنیا آمدم تا عاشق باشم و قلبم فقط با یک نگاه بلرزد سرمای دستانم را دستهای یک مرد گرم کند و تنها نگاهی که مرا جذب می کند نگاه مردانه باشد من بدنیا آمدم تا عشق هم بدنیا بیاید تا عطر یاس و اقاقی های نفسهایم خانه ی مرد آرزوهایم را معطر کند من نه عارفم و نه صوفی و نه شاعر من یک زنم مرا باید زنانه شناخت و عاشقانه لمس...
-
سخاوتمندانه فراموش کنیم
پنجشنبه 9 دی 1395 18:08
بگذار سخاوتمندانه فراموش کنیم هر آنکس را که به ما عشق نمی ورزد پابلو نرودا مترجم : بابک زمانی
-
زنِ هنرمندِ عاشق
پنجشنبه 9 دی 1395 18:03
فکر می کنم که خدا سه چیز را با ذوق بیشتری آفریده زن ، هنر و عشق اما در عجبم که تو را با چه شور و حالی آفریده زنِ هنرمندِ عاشق روزبه معین
-
گنجینه ی کلماتم
پنجشنبه 9 دی 1395 17:57
میخواهم گنجینه ی کلماتم را به تو هدیه کنم که قبل از تو به هیچ زنی هدیه نکرده ام و بعد از تو به هیچ زنی هدیه نخواهم کرد آه ای زنی که قبل از آن قبلی نبوده است و بعد از آن بعدی نخواهد بود نزار قبانی ترجمه : اصغرعلی کرمی
-
هرچیزی که یادآورتوست
پنجشنبه 9 دی 1395 17:52
تقریبا هرچیزی که یادآورتوست ازبین برده ام عکس ها آهنگ ها فقط مانده ام خودم که این راه هم می سپارم دست تو احمد دریس
-
از شر یه عشق قدیمی خلاص شدم
پنجشنبه 9 دی 1395 17:44
از شر یه عشق قدیمی خلاص شدم دیگه زنا همه شون خوشگل اند پیرهنم تازه است حموم کردم اصلاح کردم صلح برقرار شده بهار از را رسیده آفتاب سر زده اومدم تو کوچه ، آدما همه راحت منم همین طور اورهان ولی مترجم : وریا مظهر
-
همه کارهای سخت را به من بسپار
پنجشنبه 9 دی 1395 17:39
جمع کردن هیزم ها با تو گرم کردن کلبه با تو دم کردن چای با تو خاموش کردن فانوس با تو و تا صبح به آغوش کشیدن و بوسیدنت با من من از این تقسیم کار راضی ام تو نگران نباش و همه کارهای سخت را به من بسپار فردین نظری
-
معشوقم مرا می خواهد
پنجشنبه 9 دی 1395 17:34
معشوقم به من گفته که مرا می خواهد ازین رو به خوبی از خودم مراقبت می کنم حواسم هست به کجا می روم و می ترسم هر قطره ی باران که بر من می افتد باعث مرگم شود برتولت برشت ترجمه : محمدرضامهرزاد
-
برگ به برگ عاشقترت شوم
پنجشنبه 9 دی 1395 17:27
هر روز قبل از خورشید درمن طلوع می کنی تا صبحم بخیر شود و هرشب میلیارد ها متر قد می کشم تا به آسمان برسم و تورا ببوسم در چشم هایم مستقر شو دست هایت را دور من پیله کن و محکم در آغوشم بگیر که آغوشت هر موجودی را پروانه می کند پاییز از انتهای موهای تو آغاز می گردد و باد عاشقانه هایش را در بین موهای تو پیدا می کند که هرکس...
-
من تنهای تنها می میرم
پنجشنبه 9 دی 1395 17:12
عزیزم وقتی من بمیرم و خورشید را ترک گویم و به موجود دراز غم انگیز نه چندان دلچسبی مبدل شوم مرا در آغوش می گیری و بغل می کنی ؟ بازوانت را به دور اندام من حلقه می کنی ؟ آنچه سرنوشتی ظالمانه مقدر ساخته ، بی اثر می کنی ؟ اغلب به تو می اندیشم اغلب به تو می نویسم نامه هایی احمقانه ی سرشار از لبخند و عشق را سپس آن ها را در...
-
هنوز بوی عطرت را دوست دارم
پنجشنبه 9 دی 1395 17:05
مثل بوسه یِ پیش از خداحافظی تکلیفت روشن نیست من چقدر ساده ام که هنوز فکر می کنم روزهای آخر پاییز تمام طلسم ها باطل می شود و تو مرا فتح خواهی کرد هنوز بوی عطرت را دوست دارم هوای مرددِ لبخندت را و این همه سال را که در هر نگاه گذرا رازی را کشف کردیم که جز من و تو همه از آن بی خبرند شاید برای پرسه زدن باتو زمستان فصل...
-
در بهار سبز عاشق شدم
پنجشنبه 9 دی 1395 16:58
در بهار سبز عاشق شدم تا برگ ریز پاییز ولی اکنون که برگها می پژمرند چگونه می توان هنوز عاشق ماند ؟ قلب آدمی کوچک است کوچکتر از آن که عشق و سر ما وگرسنگی با هم در آن جا بگیرد در روزهای آفتابی عاشق شدم تا آخرین روزهای تابستان ولی اکنون که بر فکها می درخشند چگونه می توان هنوز عاشق بود ؟ نه راه عشق و رنج از هم جداست افسوس...
-
ای مستان خیزید که هنگام صبوحست
پنجشنبه 9 دی 1395 16:48
ای مستان خیزید که هنگام صبوحست هر دم که درین حال زنی دام فتوحست آراست همه صومعه مریم که دم صبح صاحبت خبر گلشن و نزهتگه روحست یک مطربتان عقل و دگر مطرب عشقست یک ساقیتان حور و دگر ساقی روحست طوفان بلا از چپ و از راست برآمد در باده گریزید که آن کشتی نوحست باده که درین وقت خوری باده مباحست تو به که درین وقت کنی توبه...
-
مغایرین با ما
چهارشنبه 8 دی 1395 10:41
شاید تو به اینی که می گویم اعتقاد نداشته باشی اما وجود دارند مردمانی که زندگی شان با کمترین تنش و آشفتگی می گذرد آنها خوب می پوشند خوب می خوابند آنها به زندگی ساده خانوادگی شان خرسندند غم و اندوه زندگی آنها را مختل نمی کندو غالبا احساس خوبی دارند وقتی مرگشان فرا رسد به مرگی آسان می میرند معمولا در خواب شما ممکن است...
-
اینجا بهشت است
چهارشنبه 1 دی 1395 12:59
اینجا بهشت است میوه های تنم حلالند شهد لبانم جاری ست درون رودخانه های اینجا گیسوانم آویزان شده ازدرختان ایستاده سینه هایم بارور از شیره های دل انگیز عشق اینجا بهشت است هیچ بعیدی وجود ندارد همه چیز برای توآزاد است حتی همین پرده ای که بین من وتو افتاده است جلوتر بیا اینجا بهشت است فاطمه ناعوت مترجم : بابک شاکر
-
آدمها عوض نمی شوند
چهارشنبه 1 دی 1395 12:54
آدمها عوض نمی شوند فقط دلتنگ می شوند و بر می گردند و دوباره از نو با همان عادت ها دوستی می کنند آدمها بر می گردند نه برای اینکه قدر و قیمتت را فهمیده اند بر می گردند چون دیواری کوتاه تر از تو پیدا نکرده اند یادت باشد دل خوش نکنی به این برگشتن ها آدمها عوض نمی شوند پریسا زابلی پور
-
اگر دوست می دارید
چهارشنبه 1 دی 1395 12:51
اگر دوست می دارید برای گفتن دوستت دارم شتاب کنید تلگراف بفرستید ، تلفن بزنید نامه بنویسید با هواپیماها ، قطارها و تمام وسایل نقلیه سفر کنید در پی اش باشید ، جستجو کنید ، بیابیدش به دیگران خبر دهید ، یا با کسی حرف بزنید روی دیوارها بنویسید ، بر پوست درخت ها حک کنید یعنی هر احتمالی را محک بزنید اگر هم نتوانستید بر دو...