-
زنان زیبا فکر می کنند
جمعه 8 بهمن 1395 18:57
زنان زیبا فکر می کنند اشعار عاشقانه ام برای آن هاست اما چه عذابی است می بینم شعر می گوییم تا بیکار نباشم اورهان ولی ترجمه : احمد پوری
-
آنجا که تویی غم نبود
جمعه 8 بهمن 1395 18:42
آنجا که تویی غم نبود ، رنج و بلا هم مستی نبود دل نبود ، شور و نوا هم اینجا که منم ، حسرت از اندازه فزونست خود دانی و ، من دانم و ، این خلق خدا هم آنجا که تویی ، یک دل دیوانه نبینی تا گرید و گریاند از آن گریه ، تو را هم اینجا که منم ، عشق به سرحد کمالست صبر است و سلوکست و سکوتست و رضا هم آنجا که تویی باغی اگر...
-
فریب عشق
جمعه 8 بهمن 1395 18:35
ما همیشه با عشق فریب می خوریم زخمی می شویم و گاهی غم بر وجودمان چیره می شود اما باز هم عشق می ورزیم و زمانی که با مرگ دست و پنجه نرم می کنیم به گذشته نگاه می کنیم و به خودمان می گوییم من بارها زجر کشیدم گاهی اشتباه کردم اما همیشه عشق ورزیدم آنا گاوالدا
-
کجای جهان بگذارمت
جمعه 8 بهمن 1395 18:25
نه رفتهای نه پیام آمدنی دادهای خانه در تصرف بوی توست تو نیستی و خانه در تصرف بوی توست حس میکنم تنهایی ستاره را این همه ستارهی تنها ؟ یکی به یکی نمیگوید بیا هر یک از آسمانهی خویش چونان چشم پرنده درخشان از آشیانهی تاریک حس میکنم نیش ستاره را در چشمم طعم ستاره را در دهانم و طعم یک کهکشان تنهایی را در جانم کجای...
-
عشق و جاودانگی
جمعه 8 بهمن 1395 18:20
تمایل دارم تو را برای همیشه دوست داشته باشم این جمله ی بظاهر پیش پا افتاده را به دقت بخوانید از کلمه ی عشق مهمتر کلمات " همیشه " و " تمایل " است آنچه بین آن دو جریان داشت عشق نبود ، جاودانگی بود میلان کوندرا کتاب جاودانگی
-
جانا به غریبستان چندین به چه میمانی
جمعه 8 بهمن 1395 18:14
جانا به غریبستان چندین به چه میمانی بازآ تو از این غربت تا چند پریشانی صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم یا راه نمیدانی یا نامه نمیخوانی گر نامه نمیخوانی خود نامه تو را خواند ور راه نمیدانی در پنجه ره دانی بازآ که در آن محبس قدر تو نداند کس با سنگ دلان منشین چون گوهر این کانی ای از دل و جان رسته دست از دل و جان...
-
لب هایت را
جمعه 1 بهمن 1395 19:49
لب هایت را بیشتر از تمامی کتاب هایم دوست می دارم چرا که با لبان تو بیش از آنکه باید بدانم ، می دانم لب هایت را بیشتر از تمامی گل ها دوست می دارم چرا که لب هایت لطیف تر و شکننده تر از تمامی آن هاست لب هایت را بیش از تمامی کلمات دوست می دارم چرا که با لب های تو دیگر نیازی به کلمه ها نخواهم داشت ژاک پره ور
-
من اثر باستانیام
جمعه 1 بهمن 1395 19:46
من اثر باستانیام پیکری از گذشتههای دور آبم ، خاکم ، آتشم ، نورم ، نور انگار کن در موزهای به تماشایم آمدهای انگار کن اسطورهام در نور ببین مرا در سایه در تاریکی در آفتاب صبور ببین مرا امضای خدا بر من است برخلاف مجسمهها قلبم میتپد برای تو وقتی نیستی دلم تنگ میشود برای تو سبز آبی کبود من! تا به دست تو بیفتم سینه...
-
من نیز سکوت می کنم
جمعه 1 بهمن 1395 19:41
من نیز سکوت می کنم با عشقی که در دلم نهفته ام می شنوی نه ؟ سکوتم را که چه سان فریاد می کند عشقم بسیارند ، آنان که عشق را با سکوت بیان می کنند ولی عاشقی نیست که چون من سکوت کند عزیز نسین مترجم : مجتبی ارس
-
محبوبم
جمعه 1 بهمن 1395 19:37
محبوبم تو باید باشی بگذار بگویند ما دیوانه ایم بگذار بگوئیم که میگویند ما دیوانه ایم محبوبم از عشق میشود سر سام گرفت ... سر سام محبوبم برای نبودن همیشه وقت هست من زندگی را در چشمان تو دیده ام نگذار به اسم عشق ما را به تختِ مرگ ببندند بگذار برای یکبار هم که شده با دل خوش از این دنیا سیر شویم محبوبم بگذار شیفته...
-
عشق
جمعه 1 بهمن 1395 19:31
در شبی طوفانی به خانه ات یورش آوردند و هر آنچه یادگاری از عشق ما بود به تاراج بردند حلقه، خواب، گردنبند النگو، زمزمه، تبسّم در غروبی مه آلود در خیابانی عمومی دوره ات کردند به خاطر شعر من چمدان دستی ات را بردند زمانی که ترا به بند کشیدند نامه و بوسه و عطر و آه و عکس و فریاد و فضیلت ما را با خود بردند اما نه در آن خانه...
-
شراب سیاه را
جمعه 1 بهمن 1395 19:22
شراب سیاه را در میکده ی مویت به جام چشمت می ریزی بی آنکه بنوشانی دیدنش بوییدنش مست می کند با ماه تمام تو نیازی به دیدن هلال عید نیست اما نه تو به جام اشاره می کنی نه من توان نوشیدن دارم خراب همین دمم " یک جام دیگر" که هیچ اولین جام را هم نمی توانم بگیرم مگر بالاتر از سیاهی رنگی هست ؟ افشین یداللهی
-
اشعار هایکو
جمعه 1 بهمن 1395 19:17
این سرزمین زخمهای من است وارد شوید شما در امانید ********* من عاشقم به عشق مرد نه به جادوی زبان ********* به گاه نوشتن از نو زاده می شوم ریتا عوده مترجم : مژده پاک سرشت
-
خاطره های تلخت
جمعه 1 بهمن 1395 19:10
خاطره های تلخت هر شب مرا به رگبار می بندند اما هنوز نبض عشقت می زند به من بگو چقدر یک نفر می تواند هرشب به قلب خودش شلیک کند و صبح دوباره دوست داشتن ات را از سر شروع کند ؟ اعظم جعفری
-
در عشق
جمعه 1 بهمن 1395 19:06
آنگاه که مردی به زبان نمی آورد زنی را دوست دارد همه چیز را از دست می دهد حتی آن زن را و آنگاه که زنی به زبان می آورد مردی را دوست دارد همه چیز را از دست می دهد حتی آن مرد را در عشق سکوت جنایت مرد است و حرف زدن جنایت زن شهرزاد الخلیج مترجم : اسماء خواجه زاده
-
اما تو خود آنجا نبودی
جمعه 1 بهمن 1395 19:02
دستها مال تو بودند بازوها مال تو بودند اما تو خود آنجا نبودی چشمها مال تو بودند اما بسته بودند و پلک نمیزدند خورشید دورتاب آنجا بود ماه غلتان بر شانههای سپیده تپه ، آنجا بود باد، آبگیر بردفورد آنجا بود نور سبز رنگ زمستان آنجا بود دهان تو آنجا بود اما تو خود آنجا نبودی هرکه سخن میگفت کلامش را پاسخی نبود ابرها...
-
من زنی نامرئی هستم
جمعه 1 بهمن 1395 18:53
من زنی نامرئی هستم به خانه ات می آیم کنارت می خوابم به سمت چشمهای تو می ایستم زیرقدمهایت درازمی کشم درون جام شرابت جرعه می شوم کنارخواب تو می خوابم کناربیداری ات می مانم من زنی نامرئی هستم درخانه ات می گردم معشوقه هایت را می بینم روی صورتشان تف می اندازم برهنگی شان را قی می کنم وآبستن می شوم من زنی نامرئی هستم که تمام...
-
ای دوست عشق را مشکن ، حیف از اوست دوست
جمعه 1 بهمن 1395 18:48
ای دوست عشق را مشکن ، حیف از اوست دوست این شیشه را به سنگ مزن ، عمر من در اوست بار نخست نیست که با بار شیشه عشق از سنگلاخ می گذرد ، پس چه های و هوست ؟ تاری ز طره دادی امانت مرا شبی یعنی طناب دار تو زین رشته های موست یک گام دور گشتی و نزدیک تر شدی عشق است و هیچ سوی غریبش هزار سوست سرگشته چون من و تو در آیا و کاشکی صد...
-
تنها هستم
جمعه 1 بهمن 1395 18:44
تنها هستم در سایه ات می نشینم به تنهایی تنها یک وجب میان نفس نفس زدنهای قلبم و میان تو وجود دارد اما من تنهایم لکنت خنده را شخم می زنم یا آهنگ صدایی را که از من بیرون می آید آهنگی که نمی شناسمش آهنگی که حنجره ی سکوت را می خراشد و در آغوشم فرو می افتد تنها هستم در پیراهن بلند زمان بر مسند قدرت تکیه می زنم و توهم خویش...
-
نازی است تو را در سر ، کمتر نکنی دانم
جمعه 1 بهمن 1395 18:41
نازی است تو را در سر ، کمتر نکنی دانم دردی است مرا در دل ، باور نکنی دانم خیره چه سراندازم بر خاک سر کویت گر بوسه زنم پایت ، سر برنکنی دانم گفتی بدهم کامت اما نه بدین زودی عمری شد و زین وعده ، کمتر نکنی دانم بوسیم عطا کردی ، زان کرده پشیمانی دانی که خطا کردی ، دیگر نکنی دانم گر کشتنیم باری هم دست تو و تیغت خود دست به...
-
آه کجایی که تو را سخت گم کرده ام ؟
پنجشنبه 23 دی 1395 11:13
آیا براستی این تویی ؟ در آرزوی توام و در تو در جستجوی تو اما تو را نمی یابم کجا رفته ای ، بی آنکه رفته باشی ؟ چگونه رفته ای ، بی آنکه رفته باشی ؟ می بینم چشمانت را ، لبانت را ، بازوانت را و تنت را اما تو کجایی ؟ آه کجایی که تو را سخت گم کرده ام ؟ دوست می دارم در تو بوی خوش را و نه شکوفه را نبض را و نه جسم را وزش آرام...
-
بگذار بگویند مغرور است
پنجشنبه 23 دی 1395 11:09
بگذار بگویند مغرور است بگذار بگویند چشم به نگاهِ هیچکس نمی دوزد اصلا بگذار هرکه هرچه می خواهد بگوید تو که بیایی خواهند دید آن مغرور تنها ناز و نیازش را خرجِ هر غریبه ای نمی کرده بگذار ببینند عاشقی می کند می خندد در آغوش می گیرد چشم می دوزد اما تنها به نگاهِ تو بگذار هرکه هرچه می خواهد بگوید تو که بیایی دنیا آن رویِ...
-
دردهاى یک زن
پنجشنبه 23 دی 1395 11:04
دردهاى یک زن خیلى بیشتر از آنى ست که بر زبان مى آورد تورگوت اویار ترجمه : سیامک تقی زاده
-
چه کاری از من برمی آید
پنجشنبه 23 دی 1395 10:59
چه کاری از من برمی آید وقتی عشق تمام خودش را می ریزد توی چشم های تو و نگاه ام می کند مریم ملک دار
-
جهان می گذرد
پنجشنبه 23 دی 1395 10:52
جهان می گذرد جهان ازمیان اندام زنی می گذرد که معشوقه ام است جهان عاشقانه عبورمی کند شلاق می شود سنگ می شود شلیک می شود اما از میان اندام زنی عبور می کند که خواب رفته است این زن که اکنون خوابیده است روی اندامش گاوان وحشی عبورکرده اند قلب برادرانش را درجزیره ای مفقود صبحی که خورشید را خواب برده بود کفتاران سیاه بلعیده...
-
تنها پرچم صلح
پنجشنبه 23 دی 1395 10:46
به خونخواهی دلم قیام می کنم قلم را با واژه هایی تیز مسلح کرده به سوی تو نشانه میروم و تو نیز خوب می دانی تنها پرچم صلح میانمان نامه ای از توست که بنویسی برمی گردم علی اسکندرپور ( هادی ) کتاب سمفونی پاییز
-
بیا دیگر
پنجشنبه 23 دی 1395 10:40
هوا از اندوه چشمانم دم کرده بود شب آن قدر سنگین ست که حتی گلوله هم از آن عبور نمی کند نمی توانم تاریکی و سکوت این شب را بازگو کنم لای به لای انگشتانم سیگاری با طعم زهر و در بالشم جهنمی برپاست بیا دیگر احمد عارف مترجم : سیامک تقی زاده
-
مرا دوست بدار
پنجشنبه 23 دی 1395 10:36
مرا دوست بدار مرا آرام دوست بدار مرا بسان نوازش باد بر گندمزار بسان کشیدگی موج بر امتداد ساحل و سادگی بی حصرِ آسمانی آبی دوست بدار مرا دوست بدار مرا آرام دوست بدار قلبی که هفتاد بار در دقیقه می تپد یقینا زیباتر از پمپاژهای بی امانِ شوقی گذراست و دردی که کهنه و قدیمی ست رنجی به مراتب کمتر از زخم های تازه خواهد داشت مرا...
-
این عاشقی زیباست
پنجشنبه 23 دی 1395 10:33
گفت تو را دوست دارم رقصید و به آسمان رفت درون آسمان چنگی به دست گرفت هر روز صبح طلوع می کرد کنار خورشید غروبی نداشت وبا ماه دوباره می تابید من چشمانم از آسمان پایین نمی افتد این عاشقی زیباست عشقی که تو را سر بلند می کند گفت با من نخواهی خوابید تنها با آواز من هم آغوش باش ببوس نوازش کن درآمیز این عاشقی زیباست نجوان...
-
آرزومند توام ، بنمای روی خویش را
پنجشنبه 23 دی 1395 10:28
آرزومند توام ، بنمای روی خویش را ور نه ، از جانم برون کن آرزوی خویش را جان در آن زلفست ، کمتر شانه کن ، تا نگسلی هم رگ جان مرا ، هم تار موی خویش را خوبرو را خوی بد لایق نباشد ، جان من همچو روی خویش نیکو ساز ، خوی خویش را چون به کویت خاک گشتم ، پایمالم ساختی پایه بر گردون رساندی ، خاک کوی خویش را آن نه شبنم بود ریزان...